« ۱ »
همهی اینها میروند
همهی یادها میشوند
یادی در آغوش شده
و فرو میروند
فرو در موجی، بر ساحلی، به تهیگاه یک صدف، بر مجهولی یک بودن.
هرچه باشد، این خاک؛
خاک «پرشین» است!
و نعشها در آن
به تضاعف زندگی میکنند.
نوای بودنها
در کرنای دروغها
در بکری چشمها
نالهی یادها را به یاد میآورند
آری حتا تو، ای «فوک» خاکستری
افتاده به ساحل
در قیل و قال این پرندگان
در بازشدن شکمت
لزج
در هوشیاری، زندگی اینان
در بقایشان
تو را هم میگویم!
تو را هم
حتا در انتظار یک خورشید دیگر
برای خشکیدنت
تو را هم میگویم.
که تحمل عفونت چنان است
که تعفن یک وزوز
تفنن پیلههایی دیگر است.
« ۲ »
عروسک گردان
این آواز نگاه را بشنو
این چرخهی هبوط این شهر است
سرزمینی میان پایبندهای بسیار
میان حلقههای دختران و پسران
میان ظلمتهای فرو افتاده
در چنبرهی نورهای دلفریب
پوچ
تاریک.
آری!
عروسک گردان
این آواز را بشنو؛ این خواب دیگریست.
کابوسی دیگر در
گهوارهای دیگر
و افسون نوری دیگر.
آری بشنو؛
ای عروسک گردان.
ای عروسک گردان
همه جا غرق معصومیت این صداست.
هیچ یقینی به این شنیدههای سیاه نیست.
آری بشنو
ای آوازهخوان، صدایت را
درقلبت بشنو.
شهر پر از عروسک است.
و تو سرگردان میان نورهای دلفریب پوشالی.
آری
بشنو،
بشنو.
پینوشت:
تصویر داخل متن، اثری است از شاعر، علیرضا آدمبکان.