پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


هفت شعر از الهام ناصری

الهام ناصری
Elham.naseri52@gmail.com


« ۱ »

شب‌ها مترسک کتش را
روی شانه‌ی آدم‌برفی می‌اندازد
سیگاری با هم می‌کشند
و پرنده‌ها را به هویج مهمان می‌کنند.
ما که خواب‌ایم،
همه با هم رفیق‌اند
ما که بیدار،
دنیا دوباره سنگ می‌شود




« ۲ »

از همان آغاز گمگشتگی‌هایم
که می‌دویدم پی مرحله‌ی رضا
ندانستم
که اگر بی عشق باشی و راضی و عاشق
یعنی رسیده‌ای!




« ۳ »

دست‌های زمین به آسمان
امام‌زاده‌ها قلّابی
نه اجابتی نه گشایشی




« ۴ »

عشق
تمام عمر
مصرعی نگفته بود
از بیتی دشوار
منتظر سروده‌شدن




« ۵ »

خیابان‌های شلوغ بمبئی
کوچه‌های خلوت ریو
مرکز شهر بغداد
در اتومبیلی
زنی فارغ شد
معاشقه‌ای به اوج رسید
«ابر بارانش گرفت»
بمبی منفجر شد!




« ۶ »

چه زیرکانه
به ابتذال می‌کشانی
عشق را!

می‌گفت به وقت کندو
پروانه‌ی سوخته
به زنبور عسل




« ۷ »

نیمه‌شب بود که
قد کشیدند سایه‌ها
روی دخترکان لمیده کنار آتش
گریختن چه واهی! جنگیدن چگونه؟
مردان همه نشئه‌ی می شبانه
گلّه در خواب
قتل و خون و غارت و فریاد
ماه بی‌تفاوت بالای آسمان.
هنوز هم انگار
اسب‌های همه‌ی دشت‌ها در من رمیده‌اند!
می‌لرزم و می‌چرخم و می‌خوانم:
چرا ماندم؟! من که فصل کوچم رسیده بود!
من، همان ایل مهاجر!