خواستیم که چون همیشه از آن شعر معروف کمک بگیریم و عنوان نوشته را بگذاریم «این
هواهای عفن، وین آبهای ناگوار» که دیدیم نشانهها سهمگینتر و پررنگتر از
ناگواریاند، خبر از مرگ میدهند و خون. و آخرالزمان را از دیرباز به نشانههایش
سنجیدهاند. شاید که آخرالزمان نباشد، شاید ما که در متن حادثهایم نتوانیم خوب از
تاریخ کمک بگیریم، و آرزو میکنیم که چنین باشد. که نشانهها چون همیشهی تاکنون
امواجی کفآلود بوده باشند که فرو نشسته باشند و دریا با تمام زیباییاش باقی مانده
باشد. شاید، و شاید واقعن خبر از آخرالزمان دهند که آخرالزمان بیشتر با احساسات
درک میشود تا عقل. اگر میبینید که در این دو خبری که نوشتهایم احساسات جولان
بیشتری میدهد، دلیلش همان است.
۱ ـ اصل خبر ساده است،
تنها یک جمله: «دادگاه تجدیدنظر حکم یعقوب یادعلی را تشدید
کرد». سه ماه زندانش شده یک سال، آن هم زندانی که بار پیش بخت یارش بود که از آن
زنده بیرون آمد. اصل خبر ساده است، ولی آیا باطنش نیز به همین سادگی است؟
![]() |
کاری نداریم به این که آیا کار دادگاه تجدیدنظر قانونی بوده است و میتوانسته
حکم دادگاه بدوی را تشدید کند یا خیر! و باز هم کاری نداریم به این که اصولن
وظیفهی وزارت فخیمهی ارشاد و دستگاه عریض و طویل آن چیست که نمیتواند از اثری که
مجوز انتشار آن را داده دفاع کند! یا این که چند بار نویسنده و هنرمند جماعت در این
خاک باید پاسخگو باشد، یک بار مقابل ممیزان پیش از چاپ، یک بار در مقابل اشتباهات
احتمالی ممیزان بعد از چاپ، و در نهایت شاید چند سالی پس از انتشار اثرت هم کارت به
محاکم قضایی بکشد که انگار نه انگار که از ان هفتخوان انتشار گذشتهای و...
آری، کاری به اینها نداریم، و حتا نمیپرسیم که چرا در دستگاه قضایی ما، اثر هنری
را در دادگاه عمومی به محاکمه میکشند. و چرا کسی آن را قضاوت میکند که
با مفهوم
شخصیتپردازی در داستان آشنا نیست، و نمیداند که هر سخن و فکری که بر زبان یا در
ذهن شخصیتی از داستان میگذرد، لزومن نظر نویسندهی داستان نیست.
آری، کاری به اینها نداریم و تنها خطابمان به جمع نه چندان اندک اهل هنر این خاک
است، خطابمان به شما است که چرا بیشتر خاموشاید و نظاره میکنید؟ «یعقوب یادعلی»
نویسندهای بیهیاهو و خلوتنشین است که به دور از هر حاشیهای در تمام این سالها
به ادبیات پرداخته، همین شما را به دفاعی محکمتر از او (و درواقع از خودتان،
آیندهی کاریتان) وانمیدارد؟ نمیگوییم که اهل فرهنگ باید هیاهو کنند و تظاهرات
راه بیندازند، ولی بر این باوریم که این حکم حاصل سوءتفاهمی است که از ناآشنایی
قاضیان دو دادگاه با مقولهی داستان برمیخیزد. حال که متولیان ظاهری این عرصه تلاش
کافی برای رفع این سوءتفاهم
نمیکنند، بر شما و به ویژه بر بزرگان شما است که خود
به یاری «یادعلی» بشتابید. همه میدانیم که اگر امروز این ناآگاهی را نزداییم، شاید
فردا دیر باشد، چرا که این شتری است که بر در خانهی همهی ما خواهد خوابید.
۲ ـ هنوز تلخی خبر محکومیت «یادعلی» تهنشین نشده است که سیاهی عرصهی فرهنگ این بار
نوید آیندهای تلختر و بسا هولناکتر میدهد. نجواهای «یارکشی» اینک بلندتر
شدهاند و کسی چه میداند که چه زمانی به فریاد خواهند رسید. در هراسایم، در وحشت
از محو «رواداری» که همواره در فرهنگیان این سرزمین حاکم بوده است و جایگزینی
«خشونت»، خشونتی که در سیری معکوس از تودهی جامعه به زبان و کردار اهالی فرهنگ راه
یافته.
![]() |
«عبدالکریم سروش» در مصاحبه با یک نشریهی هلندی نظراتی را که پیش از این در
کتابها و مقالات خود ارائه کرده بود، با صراحت بیشتری
اعلام میکند. بلافاصله چون
روال پیشین واکنشهایی اعم از موافق و مخالف نسبت به آن آغاز میشود. در این میان
کسانی هستند که به سنت حسنهی نقد پایبندند و پاسخ فکر را با فکر میدهند، چونان
«آیتالله سبحانی» که
چنین به نقد سروش پرداخته است. ولی واکنش چون واکنش «مجید
مجیدی»، فیلمساز شهیر را از چه سنخی باید برشمرد؟
آقای مجیدی! فیلمساز بهنام که در آثارت که قاعدتن نشانی از تفکرت را دارند، «عشق»
و «مهربانی» و «معنویت» را بازمیآفرینی، آیا باید باور کنیم که
این سخنان نیز از
شما است؟ آقای مجیدی! شما مجازید که کسی را به استناد نظراتش کافر بدانید، ولی مجاز
نیستید که به راحتی کفر او را از جنس توهین بدانید، و آن را با صدایی بلند و
بیموقع اعلام کنید، آن هم زمانی که میدانید عین این سخنان در تیراژی وسیع از
رسانههای فردا پخش خواهد شد. آقای مجیدی! هرچند که با استناد به مولوی سروش را
کافر دانستهاید، آیا هیچ فکر کردهاید که شاید مصداق همان سخن مولوی باشید که
کدو را ندیدهاید؟ آیا مراتب کفر و ایمان را در گفتار عرفا میدانید؟
جناب استاد معنویت، آقای مجیدی! چگونه توانستهاید جنس سخنان سروش و کاریکاتورهای
پیامبر (ص) در مجلات دانمارک را یکی بدانید؟ و از آن صریحتر، از مردم بخواهید که
آنچه را که نتوانستند در جریان کاریکاتورها به انجام برسانند، این بار که دستشان
به مدعی میرسد، از آن فرو نگذارند؟ آیا سروش در سخنانش به نبی اسلام توهین کرده
است؟ آیا او را به سخره گرفته و چون کاریکاتورهای کذایی از هیچ اهانتی به ساحت او
خودداری نکرده است؟ آیا واقعن وجدانتان راضی است که چنین بیمحابا دیگری را متهم
میکنید؟
![]() |
آقای مجیدی! متن سخنرانی شما را خواندیم و لرزیدیم! با خود گفتیم که آیا او از
تاریخ این سرزمین خبر ندارد؟ آیا ندیده است که چگونه «عینالقضات» را شمعآجین
کردهاند؟ چه بر سر «سهروردی» و «حلاج» آوردهاند؟ آیا نخوانده است که چگونه عرصه
را بر «ابن سینا» به خاطر اتهام کفر تنگ کرده بودند؟ یا حتا «ملاصدرا» که چگونه
نزدیک بود در محکمهی قاضیان عصر بر سر نظراتش سر ببازد؟
آقای مجیدی! آیا نشنیدهاید آن حدیث معروف پیامبر (ص) را که «اگر ابوذر میدانست چه
در دل سلمان میگذرد، بیدرنگ حکم به کفر او میداد». و آقای مجیدی! آیا شما تاکنون
کتاب یا حتا یک مقالهی پژوهشی دربارهی پیامبر نوشتهاید که این گونه در مقام
متفکر به پا میخیزید و پاسخ تفکر را دیگرگونه میدهید؟ جناب «خرمشاهی»، حتا اگر با
اشاره به ارتداد سروش و قرآنستیزی وی
راه را بر هرگونه مکالمهای بسته است، باز هم
آنقدر در عرصهی نقد و نظر فعال بوده که مجاز به نوشتنی صریح باشد، بگذریم از
شیوهی او که نه چون شما به شیوهای رسانهای و پرجنجال، بلکه درخور اهل تحقیق، در
قالب مقالهای انتقادی به سروش پاسخ داده است.
و تکملهای که در این فضای مسموم، هر سخنی تکملهای میخواهد که از تأویل اشتباه
غوغاسالاران جلوگیری کند! قصد ما دفاع از سروش نیست، و حتا در مقام تأیید یا رد
نظرات او نیستیم که عرصه ی ما نیست. و نخواستهایم که سروش را با خیل بزرگانی که
متهم به کفر بودهاند مقایسه کنیم. تنها در هراسایم از ادبیاتی که بر ذهن و زبان
گویندگان جاری شده، خبر از واقعهای شوم میدهد. ادبیاتی که مصداقش در جهان «هرکه
با ما نیست، بر ما است» میشود و از حذف دگراندیشان خبر میدهد. آقای مجیدی و
دیگران! کمی آرامتر، که خون، خون خواهد زایید و یادتان باشد که: «چون پرده برافتد،
نه تو مانی و نه من»!
پینوشت: این متن قرار بود به نام «اصحاب خزه» منتشر شود که دیدم صالح پیشدستی
کرده و خود متنی منتشر کرده که کمابیش واژگانی مشترک با این نوشته دارد. صلاح دیدم
که آن را با نام خود منتشر کنم، و درعوض شما را به مقالهی صالح تسبیحی با نام «ما
و دوستان و بلندقامتان» ارجاع میدهم.