«احساس سقوط ناگهانی به درون يک دريا تاريکی؛ هر چند ابتدا هولآور مینمود اما به تدریج دلنشين میشد. سقوط اما نه با سرعت سرسامآور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقهی چاهی فرو غلتيدن. هرچه بيشتر فرو میرفت بيشتر احساس سنگينی میکرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين میشدند؛ ديگر هيچ ميلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلی زود چيزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانهاش به نرمی به روی گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخنهای بلندش به آهستگی نوازش کرد و آنگاه به ميان سينههايش پایین رفت. احساس برهنگی میکرد و هرچه بيشتر خود را جمع میکرد دست برای لمس ميان سينههايش بيشتر سماجت نشان میداد. شانه به شانه شد؛ موقتن مسح بدنش قطع شد اما خيلی زود دست بازگشت و اينبار رو به پايين تنهاش حرکت کرد. پاهايش را ناخودآگاه به ميان شکم جمع کرد اما انگشتان دراز استخوانی دست همچون مارهایی به غار ميان پاهايش میخزيدند. پاهايش را در هم قلاب کرد و تمام قدرتش را به کار گرفت که مانع پيشروی دست شود. در همین حین صدایی شنید. دقت کرد؛ گويی قبلن آن را جايی شنيده بود و عجب اين که صدا میترساندش. گویا صاحب دست، آرام زير گوشها نجوا میکرد: «سعيده خانوم، سعيده خا...، سعيده...» و تن مچالهشدهی سعیده تقلايی کرد و خواست فرياد بکشد اما صدايش درنمیآمد؛ تنها از روی ناچاری فرياد خفهای کشيد. احساس خفگی با دستی که میان پاهایش میلوليد، ديوانهاش کرده بود. با دست آزادش به اطراف چنگ زد و در نهايت تعجب دشنهای در کنار خود يافت. دستهاش را محکم گرفت و با تمام وجود بر روی دست فرود آورد.»
* * *
ـ «مثل اين که من يه خورده زود اومدم!»
ـ «نه، بيا تو»
داخل آمد و انگار منتظر مشاهدهی تغيير عجيبی باشد به اطراف به دقت نگاه کرد اما در
پی نديدن آن تغيير دمغ شد: «پس کو؟!»
ـ «چيو کو؟!»
ـ «ای بابا، ناسلامتی امروز تولدته ها!»
ـ «تولدمه؟ خوب باشه!»
ـ «خوب چيو باشه؟! چرا اتاقتو تزئين نکردی؟ چرا به خودت نرسيدی؟ اصلن ببينم کيک
ميک، چيزی سفارش دادی؟ راستی چند نفر دعوت کردی؟»
ـ «خواهش میکنم نيلو، خودتم میدونی من اصلن دل و دماغ اين جور کارا رو نداشتم.
اگرم داشتم امروز حوصلشو ندارم!»
ـ «يعنی چی؟ باز چه مرگت شد سعيده؟!»
ـ «هيچی، چيزيم نیست نيلوفر»
نيلوفر جلو آمد و شانههای سعيده را گرفت: «ببينمت، نکنه ناخوشی؟!»
ـ «نه، گفتم که چيزيم نيست. فقط...»
ـ «فقط چی؟»
ـ «هيچی» سعيده بنا کرد به جويدن گوشهی ناخن شصتش. نیلوفر شانههای سعیده را تکان
داد: «اه، بنال ببينم چته؟ چيزی نمونده ها، الاناست که مهمونا برسن» سعيده به ساعتش
نگاه کرد: «مهمونا؟... زياد مهمون دعوت نکردم. خودمونيم و چند تا از بچههای
باشگاه. تازه سعيد رو هم فرستادم بره واسم يه خورده خريد کنه.... الاناست که
برگرده»
ـ «خوب حالا... بيا اينجا بشين ببينم چِت شده؟!»
ـ «گفتم که، فقط يه خورده، چطور بگم... خوب نخوابيدم. نه ديشب نه امروز ظهر. فقط يه
چُرت...»
ـ «يه چرت؟!»
ـ «اهم، راستش يه خواب بد ديدم و...»
ـ «چه خوابی عزيزم؟ برام تعريف کن»
ـ «نمیدونم، شايد خندهات بگيره و مسخرم...»
ـ «نه، اصلن» سعیده لحظهای به چشمان منتظر نیلوفر نگاه کرد. بعد سرش را پایین
انداخت و گفت: «خواب بودم، يعنی خواب ديدم که يکی تو خواب، يکی تو خواب داره... یکی
تو خواب داره دستماليم میکنه» صدای ناگهانی خندهی نيلوفر دل سعيده را لرزاند.
سعيده اخم کرد. بیاختيار بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. نيلوفر پشت سرش دويد. به
زحمت جلوی خندهاش را میگرفت: «نه، خواهش میکنم؛ ببخشيد منظوری نداشتم» سعیده
عصبانی گفت: «گفتم که مسخرم میکنی!»
ـ «منم گفتم که ببخشيد. دست خودم نبود. آخه میدونی سعيده جون، بين خودمون باشه؛ من
وقتی از اين نوع خوابا میبينم بيشتر خوشم مياد تا...»
ـ «اما من نه! من متنفرم. مخصوصن اگه...»
ـ «اگه چی؟!»
ـ «اگه از اون کسی که تو خواب باهات ور میره، متنفر باشی!»
ـ «متنفر؟! اون کيه عزیزم؟ من میشناسمش؟» سعيده دوباره به آرامی برگشت و روی
کاناپه نشست؛ نيلوفر جلو پاهايش زانو زد: «بگو عزيزم، کيه که اينقدر ازش بدت
مياد؟!»
ـ «ولی قول بده دوباره بهم نخنديا!» نيلوفر دست راستش را بالا آورد: «قول اونم از
نوع مردونهاش!»
ـ «آقای... آقای ناظمی» نيلوفر مثل کسی که حرف ناجوری شنيده باشد و خودش را به
نشيندن بزند، دوباره پرسيد: «کی؟!»
ـ «آقای ناظمی»
ـ «ناظمی؟ ناظمی، همون مربی کلاس کامپيوترمون؟!»
نيلوفر بلند شد. و روی صندلی کناری سعيده نشست و دستانش را گرفت. پرسيد: «مطمئنی؟
حالا چرا اون؟!» سعيده با ناراحتی سر تکان داد.
ـ «اون بنده خدا که اصلن مال این حرفا نیست. کی بود که میگفت اگه دنيا قحطی مرد
بشه عمرن زنِ ناظمی بشه؟!» سعيده با ناراحتی غر زد: «نمیدونم اما خواب ديدن که دست
خودِ آدم نيست که با هرکی حال کردی بياريش تو خوابت و از هرکی متنفر بودی... ببين،
من از همون لحظهی اول میدونستم اين مرد يه ريگی تو کفشش هست. تا اون کلاسای لعنتی
بود که «سعيده خانوم، سعيده خانوم» لقلقهی دهن گشادش بود. حالم که گورشو گم کرده
نمیدونم از کجا تو خوابای من سر و کلهی نحسش پيدا میشه؟!»
ـ «وا، اينطوری نگو. حالا که بچهها نیستن و خودمونیم، خداییش دیگه تو اين دوره
زمونه از جنس اين نوع مردا پيدا نمیشه!»
سعیده تقریبن داد زد: «خر نشو دختر، اينا فيلمشونه! من میدونم چه آدم چرت و
مزخرفی بود؛ با اون نگاههای هيز و خندههای از خود راضيش»
ـ «نه سعيده، من مطمئنم تو يه چيزيت شده؛ مطمئنی فقط خواب ديدی؟ شاید سرت به يه
جايی خورده؟!» سعيده عصبانی دستانش را از ميان دستان نيلوفر بيرون کشيد: «فکر کردی
همين که طرف يه تهريش میذاره، موهاشو ژل نمیزنه و تيپ پارچهای میپوشه، ديگه
خيلی مرده؟! نه نيلو جون؛ من میدونم اين جماعت خشکهمذهب چه آدمای آبزيرکاهی
هستن...» بلند شد. بیهدف وسط اتاق قدم میزد و گوشهی ناخن شصتش را میجويد.
نیلوفر فقط نگاهش میکرد. سعیده برگشت؛ به وضوح برق اشک در چشمانش پیدا بود: «نيلو،
باور کن من نمیخوام به کسی تهمت بزنم اما... اما مطمئنم اين مرتيکهی بیهمهچیز،
به من نظر بد داشت...»
ـ «خوب گيريم حق با تو باشه؛ چرا تو تمام اين دورهی چند ماهه، حرکتی نکرد که...»
ـ «حرکت؟! واسه اين که عُرضشو نداشت. واسه اين که من بهش روی خوش نشون نمیدادم!»
ـ «اما همين جنابعالی نبودی که روزای اول دوره گيج میزدی بعد آخر کلاس میموندی و
عاجزانه ازش میخواستی برات فوقالعاده بذاره؟! اين تو نبودی که يه آقای ناظمی
میگفتی که صد تا آقای ناظمی از بغلش میزد بيرون؟!... تو نبودی؟»
ـ «من؟... دِ آخه منم فکر میکردم آدمه، مَرده! نه اين که اينطور...»
ـ «اينطور چی؟»
ـ «اينطوری بياد تو خواب آدم که آدم نصف عمر بشه!»
نيلوفر چند لحظهای به سعیده خیره شد؛ خواست چيزی بگويد که در آپارتمان ناگهانی
صدايی کرد و باز شد. نيلوفر دستپاچه برگشت. سعيده گفت: «کسی نيست؛ داداشمه، سعيد»
آنگاه داد زد: «سعيد برگشتی؟ خريدامو کردی؟!»
صدایی آهسته و خسته گفت: «آره جونم، بيا کمک!» سعيده به کمک سعيد رفت. نيلوفر صدای
آرام بوسهای را شنید. خندهاش گرفت. بلند شد و آرام به طرف در رفت. سعيد را ديد که
کلی خريد کرده بود. چند بستهی پلاستيکی بزرگ ميوه و يک جعبهی بزرگ کيک که سعيده
آن را با احتياط از سعيد گرفت و به آشپزخانه برد. بالاخره سعيد متوجه نيلوفر شد؛
چشمانش گرد شد: «اِه, شما هم اينجايی؟ شرمنده متوجه نشدم!»
ـ «سلام آقا سعيد»
ـ «سلام نيلو خانوم»
نيلو را با لحن خاصی تلفظ کرد. نيلوفر به نظرش رسيد که نسبت به آخرين باری که سعيد
را ديده بسيار فرق کرده بود. موهايش را به نحو عجيبی آرايش کرده بود. سيخ رو به
بالا خشک شده بودند؛ انگار جريان قوی برق از آنها گذشته باشد. و ابروهای نازکشده
و یک نقطهی ریش سیاه زير لبان براقش. پيراهن سفيد چسبانی پوشيده بود و شلوار جين
تنگ آبی به پا داشت. دست راستش را بسته بود. نيلوفر دوباره ناخواسته خندهاش گرفت.
که ناگهان سعيد گفت: «نيلو خانوم، نسبت به آخرين باری که شما رو ديدم خيلی تغییر
کردید؛ یعنی... یعنی خیلی زیباتر شديد!»
نيلوفر بهتزده و شرمگين سرش را پايين انداخت. سعيد چند قدمی نزديکتر آمد. نيلوفر
سر بلند کرد و به چشمان رنگی سعيد نگاه کرد. نمیدانست چرا اما به يکباره احساس
بدی بهش دست داد. گويی که هيچ چيز تنش نيست.
مرداد ۸۶