پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


روایت غیرمعتبر از عشق

علی شیعه‌علی
parnoon@gmail.com


ـ نياوران؟
ـ بيا بالا.
ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه‌ اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشين‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان می‌خورند. آفتاب بيداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آينه‌ی ماشينش می‌اندازد و تنها مسافرش را ديد می‌زند و می‌گويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمی‌رسيم».
مسافر بدون اين‌که نگاهی به جلو بيندازد، آرام می‌گويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم».

چند دقيقه می‌گذرد. گرمای هوا ديگر غير قابل تحمل شده. راديو هم مدام ونگ می‌زند. يک زن با صدای جيغ چند دقيقه‌ای است که در مورد ورزش و نقش آن در سلامت روانی حرف می‌زند. بيش‌تر از نيم ساعت است که حتا برای چند ثانيه آهنگی از راديو به گوش نرسيده است. قبل از اين زن، يک زن ديگر اعلام وضعيت ترافيک می‌کرد و خبر می‌داد تمام خيابانی که راننده و مسافرش در آن هستند گرفتار ترافيک سنگين است. راننده موج را عوض می‌کند. روی يک موج دیگر مردی با لحنی خيلی رسمی در مورد ديپلماسی غيرانسانی آمريکا صحبت می‌کند. باز موج را عوض می‌کند، کسی اخبار می‌گويد. آن موج ديگر هم در مورد راه‌های پولدار شدن صحبت می‌کند. روی همين موج توقف می‌کند. نگاهش به تابلوی تبليغات قرعه‌کشی دور جديد حساب‌های قرض‌الحسنه‌ی يک بانک تازه‌تأسيس می‌افتد. ماشين پشت سری بوق می‌زند، بوق ممتد. راننده‌اش‌ سر خود را بيرون می‌آورد و شروع می‌کند به فحش‌دادن. به جلو نگاه می‌کند. با ماشين جلويی بيست سی متر فاصله دارد. آرام راه می‌افتد و می‌رود می‌چسبد به ماشين جلويی. کارشناس برنامه يک دفعه می‌زند زير خنده و با هيجان روش پولدار شدن و موفقيتش را توضيح می‌دهد. می‌گويد: «بايد بخواهيد. شما می‌توانيد. بايد بخواهيد. زندگی آن‌قدرها هم سخت نيست. مشکلات‌تان حل می‌شود. فقط بايد اراده کنيد.»

راننده صدای راديو را کم می‌کند و کاغذهای بين صندلی خود و صندلی بغل دستش را زيرورو می‌کند. يکی را بيرون می‌کشد و نگاه می‌کند. قبض برق، آخرين مهلت پرداخت بدهی همين امروز است. باز صدای بوق می‌شنود و اين بار زود حرکت می‌کند. کاغذ را روی صندلی بغلی می‌اندازد. بيرون را نگاه می‌کند. صف طولانی ماشين‌ها آخرش معلوم نيست. پياده‌روی سمت راست چندان شلوغ نيست. يک زن جوان با لباسی جيغ، زنجير نازکی را دستش گرفته و دنبال خودش سگی کوچک و بی‌حال را می‌کشد. صدای راديو را بلندتر می‌کند. مرد هنوز دارد ماجرايش را تعريف می‌کند، ماجرای پولدار شدنش را. حالا دارد از خانه و زندگی و شغلش حرف می‌زند. مجری می‌پرسد: «شما به عنوان يک انسان موفق چه پيشنهادی برای موفقيت بقيه داريد؟» او هم دوباره شروع می‌کند به تعريف کردن ماجرای پولدار شدنش. اول آدم بدبختی بوده، از بچگی وردست يک تراشکار بداخلاق کار می‌کرده، بعد پادوی يک بوتيک می‌شود. بعد می‌افتد توی کار دلالی، بعد دلار فروشی و بعد پولش را جمع می‌کند و يک موتور درب و داغان می‌خرد و مسافرکشی می‌کند. بعد چند سال با بدبختی تاکسی قراضه‌ای را قسطی می‌خرد. صبح تا شب تمام شهر را زيرورو می‌کرده و دنبال يک لقمه نان می‌گشته. وقتی به اين‌جا می‌رسد بادی به غبغب می‌اندازد و می‌گويد: «دوستان من! هميشه در کارتان جدی باشيد. زندگی‌تان کارتان باشد. مثلن اگر راننده‌‌ی تاکسی هستيد بايد تمام آدم‌ها را مثل يک اسکناس ببينيد. شما بايد اين اسکناس‌ها را جمع کنيد و وقتی جمع کرديد می‌شويد يک آدم موفق».

بعد ادامه می‌دهد که او خودش هم همين کار را کرده تا اين‌که يک روز که مثل هميشه با جديت دنبال مسافر يا همان اسکناس! بوده چشمش به يک آدم خوش‌لباس با کيف سامسونت می‌افتد که کنار خيابان منتظر تاکسی است. سوارش می‌کند. مرد خيلی عجله داشته و به او می‌گويد که اگر به موقع به مقصد برساندش کرايه‌ی خوبی به او می‌دهد. او هم خيلی سريع مرد را به مقصدش می‌رساند. ظهر وقتی کاملن اتفاقی باز آن مرد را می‌بيند، می‌فهمد اين يک موقعيت استثنايی است. يک موقعيت برای نجات از اين زندگی. سوارش می‌کند. مرد او را می‌شناسد و شروع می‌کند به صحبت، تا اين‌که مرد از زندگی و کار و بارش می‌پرسد و او هم از بدبختی‌هايش می‌گويد و اين‌که حتا نمی‌تواند قسط خود ماشين را بدهد. مرد هم به او پيشنهاد می‌کند بيايد پيش خودش کار کند. مثل اين‌که يک شرکت بزرگ بازرگانی داشته و آن روز اتفاقن ماشينش خراب بوده. بعد ظرف چندسال می‌شود معاون صاحب شرکت و حالا هم که برای خودش يک شرکت دارد.
کارشناس می‌گويد: «بايد حواس‌تان جمع باشد. موقعيت استثنايی برای تمام شما اتفاق می‌افتد، اما تنها برای يک بار! پس آن را از دست ندهيد. راه‌های خوشبختی يا همان پولدار شدن به همين راحتی است».

باز نگاهی به بيرون می‌اندازد. خيابان هنوز پر از ماشين است. ترافيک بدجوری گره خورده. گرما هم که هرلحظه بيش‌تر می‌شود. نگاهی به آينه می‌کند و چشمش به مسافرش می‌افتد. دارد بيرون را نگاه می‌کند. قبلن زياد دقيق قيافه‌اش را برانداز نکرده بود. از چهره‌اش معلوم است که آدم حسابی است. لااقل ريخت و لباسش که به پولدارها می‌خورد. مثلن مانتويش که خیلی شیک است يا مثلن گردنبند‌ش که خدا می‌داند وزنش چقدر است. جايی هم که می‌خواهد برود مخصوص پولدارهاست. احتمالن سر کار می‌رود. ساعت ده و نيم است. خوب همه مثل او نيستند که از ۶ صبح تا ۱۲ شب برای يک لقمه نان سگ‌دو بزنند.

چند ثانيه همان‌طور خيره می‌شود به صورتش، به چشمانش. مسافر سرش را برمی‌گرداند طرف جلو و چشمانش می‌افتد توی چشمان او. راننده سريع سرش را می‌اندازد پايين، اما چند ثانيه بعد باز از توی آينه مسافر را ديد می‌زند. با خودش فکر می‌کند تا به حال چنين مسافری نداشته، نه اين‌قدر شيک و مرتب و نه اين‌قدر...
کف دستانش سريع خیس عرق می‌شود. سرش شروع می‌کند به مورمورکردن و پاهايش به لرزيدن. به چشمانش خيره می‌شود، چشمان مشکی و براقش. نه! تا حالا چنين مسافری نداشته. راديو را می‌بندد و چند لحظه ساکت به جلو خيره می‌شود. بعد ناگهان می‌گويد: «امروز خيلی گرم شده. وحشتناکه. نفس آدم در نمياد».
مسافر حتا سرش را هم به طرف او برنمی‌گرداند.
باز می‌گويد: «اگر گرم‌تون شده، شيشه رو بدم پايين».
مسافر باز با بی‌محلی سرش را آرام به نشانه‌ی‌ منفی بالا می‌برد. چند دقيقه به سکوت می‌گذرد. راننده می‌گويد: «چند ماهه توی اين خط کار می‌کنم اما تا به حال همچين ترافيکی نديدم. اگه عجله دارين می‌تونم از فرعی برم».
مسافر سرش را برمی‌گرداند و توی آينه را نگاه می‌کند. آرام می‌گويد که عجله ندارد و مهم نيست که چقدر طول می‌کشد. راننده می‌گويد: «سرِ کار می‌رين؟»
زن نگاهی به او می‌کند و بعد از کمی مکث می‌گويد: «نخير».

هر دو ساکت می‌شوند. صدای راديو هم کاملن بسته است. مرد دنبال جمله‌ای می‌گردد تا صحبت را ادامه بدهد. چشم از صورت زن برنمی‌دارد. به نظرش خيلی بی‌حال می‌رسد. انگار شب را نخوابيده. چشمش انگار گود افتاده باشد. دور چشمش سياه شده و خيلی بيش‌تر از گودافتادگی به نظر می‌رسد. مثل اين‌که کتک خورده باشد. زن يک دفعه توی آينه را نگاه می‌کند. چشمش توی چشم او می‌افتد. راننده نگاهش را می‌دزدد و سريع ماشين را راه می‌اندازد. ماشين‌ها هنوز توی هم می‌پيچند. مرد چند دقيقه‌ای به خودش فشار می‌آورد تا آينه را ديد نزند اما باز دنبال چشمان مسافرش می‌گردد. صدای بوق همه چيز را به هم می‌ريزد. ديدن او و لرزش و اشک‌های زن را. با بی‌ميلی ماشين را تکان می‌دهد و باز ترمز می‌کند. اين بار زن سرش را به طرف زانوهايش خم کرده و بين دست‌هايش گذاشته و بيش‌تر می‌لرزد. مرد اين بار بيش‌تر مکث می‌کند و دنبال يک جمله می‌گردد. روسری زن عقب رفته و بيش‌تر موهايش بيرون ريخته. خيلی آزاد و رها به لرزيدن و اشک‌ریختن ادامه می‌دهد و لرزش‌ها هر لحظه شديدتر می‌شود. بعد يک دفعه سرش را بلند می‌کند و روسری‌اش را جلو می‌کشد. چشمانش قرمز شده‌اند. آن قرمزی، کنار سياهی چشمش بدجوری توی ذوق می‌زند. مرد هول‌شده می‌گويد: «خانم اتفاقی افتاده؟ می‌تونم کمکی بکنم؟ می‌خوايد بريم...»
ـ نه چيزی نيست.
ـ من کاری کردم؟ چيز بدی گفتم؟
ـ نه، نه.
و باز شروع به لرزيدن می‌کند. ماشين‌ها توی هم می‌لولند. آفتاب مستقيم روی سر مرد افتاده. زن می‌لرزد. ماشين‌ها بوق می‌زنند. يک نفر دارد مدام فحش می‌دهد. زن می‌‌لرزد. بوی لجن از جوی کنار خيابان بلند شده. پياده‌رو پر از آدم‌های ريز و درشت است، همه تنها. زن هم‌چنان می‌لرزد و مرد وسط همه‌ی اين‌ها گير کرده. نمی‌داند بايد چه بگويد. ساکت هم نمی‌تواند بماند، طاقتش را ندارد. زن آرام دستمالی سفيد را روی قرمزی چشمانش می‌گذارد و چند دقيقه همان‌طور ساکت و بی‌حرکت می‌‌ماند. آن چند دقيقه درست مثل چند ساعت می‌گذرد. زن شروع می‌کند: «مدام دنبالمه. همون دفعه‌ی اول که بهش گفتم نه، اخلاقش عوض شد، وحشی شد. وقت و بی‌وقت تلفن می‌زد و بدوبيراه می‌گفت. پدرم جوابشو می‌داد. چند بارم پليس خبر کرد اما از رو نمی‌رفت اما... اما حالا...»
و باز شروع می‌کند به لرزيدن. اين بار با بی‌قيدی، خيلی راحت. ادامه می‌دهد: «اما از وقتی پدرم رفت ديگه کسی نبود که جوابشو بده».
مرد هاج و واج مانده است. خيره شده به او. می‌گويد: «کی؟ کسی مزاحم‌تون شده؟ اسم و آدرس‌شو بدين من تا دخل‌شو بيارم. نمی‌ذارم ديگه سراغ‌تون بياد...»
زن لحظه‌ای به او نگاه می‌کند و می‌گويد: «گنده‌تر از اين حرف‌هاست که از آدم‌هايی مثل شما بترسه».
ـ حالا اصلن کی هست؟
ـ چه اهميتی داره؟ يه عوضی که به جاهای محکمی بنده.
ـ چرا پيش پليس نمی‌ريد؟
ـ پليس؟ تا حالا صد بار رفتم. هر بار می‌گن خبرتون می‌کنيم. مشخصات و آدرس‌شو می‌گيرن و می‌گن خبرتون می‌کنيم. اما فقط يه تلفن از طرف اون کافيه تا ديگه خبرم نکنن.
ـ خب حالا می‌خواين چی کار کنين؟
ـ فقط يه راه داره.
ـ چی؟
زن با مکثی بلند زمزمه می‌کند: «با يکی ازدواج کنم».
مرد می‌گويد: «می‌شه دوباره بگين؟»
زن اين بار بلندتر می‌گويد: «ازدواج کنم. اون وقت ديگه دست از سرم بر‌می‌داره».
مرد می‌چسبد به صندلی‌اش و بلند می‌گويد: «ازدواج؟»
ـ اين تنها راهشه.
ـ يعنی شما برای فرار از ازدواج با اون می‌خواين همين جور با يک نفر ديگه که چندانم ازش خوش‌تون نمياد ازدواج کنيد؟
ـ مطمئن‌ام! مطمئن‌ام که هر کسی که باشه از اون هيولا بهتره.
بعد هر دو سکوت می‌کنند. مرد ماشين را راه می‌اندازد. ماشين‌ها کمی سريع تر از قبل تکان می‌خورند.

آفتاب هنوز می‌سوزاند. مرد باز آينه را نگاه می‌کند. چشم‌های زن ديگر قرمز نيست. دوباره همان سياهی است که توی چشم می‌زند، آن سياهی درشت و براق. زن به حرف می‌افتد: «شما چند سال‌تونه؟»
ـ بيست و شش سال.
ـ اين ماشين مال خودتونه؟
ـ مال خودم؟
مرد می‌خندد و ادامه می‌دهد: «من اگر تمام پولامو جمع بکنم حتا يه چرخشم نمی‌تونم بخرم. نه خانوم! من فقط يه راننده‌ام. يه دانشجوی بدبخت که مجبوره مسافرکشی کنه».
ـ دانشجو؟ جدن؟ چه رشته‌ای؟
ـ مگه مهمه؟ دانشجو! همين.
ـ همين کافيه. ببينم، ازدواجم کردی؟ نامزدی، چيزی؟
ـ يه نفر بود که... نه!
ـ خوبه! نظرت چيه اگه...؟
ـ نه! يعنی؟! مسخره‌اس.
ـ آره، به همين سادگی.همیشه همین‌قدر مسخره‌اس.حتا مسخره‌تر از این. من وقت ندارم. همين الان بگو آره يا نه؟
ـ اصلن شما می‌دونين من کيم؟ کارم چيه؟ دزدم؟ يا اصلن خود شما. کی هستين؟
ـ خب! تو که دانشجويی، راننده‌ی تاکسی هم هستی. قيافتم بد نيست. منم که می‌بينی پدر و مادرم مردن و موندم تنها. هيچ کسم ندارم. در ضمن وضعم هم بد نيست؛ زندگيت از اين رو به اين رو می‌شه.اصلن مگه مهمه؟ چه فرقی می‌کنه؟ فقط برای چند ماهه! برای چند ماه دو تا عاشق دیوونه می‌شیم.جون‌مون برای هم درمی‌ره.

پسر ساکت می‌ماند. چند ثانيه خيره می‌شود به چشمان زن. بعد سرش را می‌اندازد پايين و گوشه‌ی قبض برق را می‌بيند. باز نگاهش به بيرون می‌افتد. به بيلبوردهای تبليغاتی، به آفتاب، به جوی کنار خيابان، به ماشين‌ها. سرش را برمی‌گرداند عقب و نگاهی به زن که منتظر جواب است می‌اندازد. بعد ماشين را راه می‌اندازد. زن لبخند تلخی می‌زند...