پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


... بهتر است دکتر را معطل نکنيم.

مهدی علاقمند
mehdisaayeh@yahoo.com


زن، پيش از اين‌که سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودی دير نکنی؟
مرد در را برای زن باز کرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادی.
مرد سيگاری به زن تعارف کرد. زن رد کرد. يکی برای خودش گيراند.
زن سرش را از پنجره بيرون برد و توی آينه‌ی بغل، صورتش را برانداز کرد.
مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟
زن گفت: اين روزها کم‌تر از آينه استفاده می‌کنم. راستش از موقعی که روی پيشانی و دور چشم‌هایم چروک افتاده کمی می‌ترسم.
مرد گفت: از آينه يا از خودت؟
زن کمی مکث کرد و گفت: از تو.
مرد گفت: بايد از دکتر بهزاد بترسی.
زن پاکت سيگاری از توی کيفش درآورد و يکی آتش زد. بعد، دست ديگرش را کشيد روی پستان‌هایش و گفت: گمان کنم کمی شل شده‌اند؛ اما باور کن دستورات دکتر بهزاد را مو به مو انجام می‌دهم.
مرد گفت: چه فايده.
زن گفت: کار ديگری از من ساخته نيست. خودت بهتر از من می‌دانی که نه من، نه هيچ زن ديگری نمی‌تواند اين همه سال...
مرد توی حرفش پريد: دکتر کار تازه‌ای برايت در نظر گرفته.
سرمه‌ی مژه‌های زن سريد روی گونه.
مرد گفت: گريه نکن. کار، کار است. چه من، چه ديگری. خودت خوب می‌دانی که روی حرف دکتر نمی‌شود حرف زد.
زن گفت: اما دکتر به من قول داده بود.
مرد گفت: دکتر اگر زير قولش نزند، بيکار می‌شود.
زن گفت: اما ژاله هنوز با شهرام کار می‌کند.
مرد گفت: ژاله چهل درصد به دکتر می‌دهد. تازه به شهرام هم تخفيف می‌دهد.
زن گفت: من هم چهل درصد می‌دهم.
مرد روی ترمز کوبيد: پس خرج شوهرت چه می‌شود؟
سرمه روی گونه‌های زن پخش شده بود: تو به فکر شوهر منی؟
زن از ماشين پياده شد و نشست روی لبه‌ی جوی که به پايين خيابان سرازير می‌شد.
بعد از چند دقيقه مرد از ماشين بيرون آمد: خواهش می‌کنم سوار شو. خيلی دير شده. بهتر است دکتر را معطل نکنيم.