امروز هوا ابری است. گاهی خورشيد از لای ابرها بيرون میآيد و داخل غرفهی
کتابفروشیاش را روشن میکند. سمت چپش يک ديوار بزرگ شيشهای مشرف به پارک است.
پشت پارک، روبهرو يک سری ساختمان مسکونی است.
گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصلهاش سر میرود، کتابهای غرفه را جابهجا
میکند. کم و زياد میکند. پازلها را جايی میگذارد که بهتر ديده شوند. در اين
فرهنگسرا برای چند روز کتاب کودک میفروشد. برای خودش از خانه کتاب میآورد. حالا
دارد «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» را میخواند.
امروز هوا سرد است. هيچ کس از نمايشگاه ديدن نکرد. وقتی هوا تاريک است و چراغها
روشن، پشت يکی از پنجرههای آپارتمان روبهرو، کسی را ديد. از آن بالا داشت به پارک
زير پايش نگاه میکرد. زن روی صندلیاش نشست و به آپارتمان نگاه کرد.
فردا کمی دیر میرسد. شوهرش او را مجبور کرده بود که صبح زود به حمام بروند.
کتابش را در خانه جا گذاشت. از لای درز شیشه، سوز میآید. کتش را میپوشد. هوا
آفتابی است. پردهی پنجرهی آپارتمان روبهرو کنار کشیده شده است. انگار نور مستقیم
میتابد به داخلش. چشمهایش را میبندد. تصور میکند که خودش زیر آن نور دراز کشیده
است. شاید گلدان بزرگی توی اتاق است و نور از لای برگها به صورتش میتابد. کسی
کنار پنجرهی آپارتمان روبهرو نیست.
چشمهایش را باز میکند. مرد جوانی را میبیند که به پنجره تکیه داده است، به او
نگاه میکند. به او که کز کرده در کتش چشمهایش را بسته. کمی نگاهش میکند. فکر
میکند که نور خورشید به شیشه میخورد و نمیگذارد که مرد او را ببیند. اما انگار
او، او را دیده. به وضوح. چون برایش دست تکان میدهد. دستش را که در بغلش بود
درمیآورد و برای او، به چپ و راست تکان میدهد. هول میکند. سرش را در روزنامه فرو
میبرد. با خودش کلنجار میرود تا سرش را بلند نکند. تمام صفحهی بزرگ را میخواند.
ستونهای خبری دو طرف و صفحهی کناری را هم که مطلبی دربارهی فیلمسازی متوسط است.
گردنش درد میگیرد. سرش را به چپ و راست میگرداند و زیر چشمی نگاهی به آن پنجره
میاندازد. به آن پنجرهی طبقهی چهارم آپارتمان روبهرو. پرده کشیده شده است. کسی
آنجا نیست.
فردا هوا ابری است. باد میآید. از آن بادها که در شهر کم میآید. آخرین برگهای روی درختها میافتند. هوا تاریک و روشن میشود. سیاه و خاکستری. زن به آسمان نگاه میکند. چراغ خانهی روبهرو در طبقهی چهارم روشن است. اما پرده بسته است. باغبان شهرداری در پارک راه میرود. تا عصر فقط «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» را میخواند. شوهرش سر ساعت پنج به دنبالش میآید.
فردا تعطیل است.
فردا همهی کتابها را جمع میکند و از نو میچیند. روی میزها. توی ویترینها. امروز فروش بد نیست. هوا طوری است که انگار میخواهد برف ببارد. اتفاقن صفحهی ادبی روزنامه دربارهی کالوینو است. نوشته است که کالوینو دوست دارد حقایق را نگوید. نوشته است که کالوینو در داستان «اگر شبی از شبهای زمستان، مسافری» به همه چیز میپردازد به جز حقیقت بیرونی داستان.
فردا همه جا سفید است. راه که میرود جای پاهایش روی برف میماند. باد میآید. باغبان شهرداری با فرغونش وارد پارک میشود. رد چرخ فرغونش روی برف راه باز میکند. کلاغی از جلوی فرغون کلاغپر میرود کنار. باغبان خودش را توی یک عالمه لباس پوشانده و رویش لباس همرنگ شهرداریچیها را پوشیده. قیچی باغبانی را از جیب بزرگش در میآورد. سرشاخهها را که رویشان برف نشسته، میزند. میریزد کف پارک. باد تندتر شده است. شاخهها تکان میخورند و برف از رویشان، روی صورت و دست پیرمرد میریزد. سوز سرما از لای درز دیوار شیشهای به صورت زن میخورد. چند مشتری جلوی غرفه ایستادهاند. زن از در فرهنگسرا بیرون میرود. بی آنکه کت پوشیده باشد. باد میپیچد توی مانتویش. مانتویش بالا میرود. روسریاش را محکم گرفته. باغبان دارد شاخههای بریده را توی فرغون میریزد. زن با یک دستش جلوی مانتویش را گرفته تا باد نبردش. میگوید: «یک شاخه به من میدهید؟» باغبان توی باد صدای زن را نمیشنود. فقط باز و بستهشدن دهانش را میبیند. دستش را به گوشش میبرد. تقریبن فریاد میزند: «چی؟» باد دارد کلاهش را میبرد. روسری زن را هم. هر دو دست میبرند روی سرشان. زن بلند میگوید: «یک شاخهی خشک. به من میدهید؟» میخندد. به آسمان نگاه میکند. چند دانه برف روی صورتش میریزد. میخندد. باغبان میگوید: «اینها را؟ همهاش را ببر.» زن میگوید: «نه فقط یک شاخه.» دولا میشود روی فرغون. دست میکند یک شاخه خشک برمیدارد. بی هیچ وسواسی. انتخاب نمیکند. فقط یکی را بر میدارد. روی شاخه، شاخههای کوچک است. دستهایش یخ کرده. به باغبان میگوید: «متشکرم». باد باز دارد روسریاش را میبرد. هوا تاریک و روشن میشود. در فرهنگسرا را باز میکند. هنوز میخندد. صدای نفسنفس خنکش میپیچد توی سالن ساکت و گرم. هیچ کس کنار غرفه نیست. آب از موهایش میچکد روی کتابها. بیرون رعد و برق میزند.
فردا است. باید آخرین فروشش را بکند. فردا غرفه را میبندد. فروش خوب نیست. باید
طلب چند ناشر را بدهد. سه کتاب هم زیر چاپ دارد. ماشینحساب را درمیآورد و فروشش
را حساب میکند. بیرون باران میآید. همه برفها آب شده. کسی با سر و صدا در سالن
را باز و بسته میکند. بوی باران میزند تو. زن نفس عمیق میکشد و سرش را بلند
میکند. مرد جوانی است. مستقیم و با شتاب میآید سمت او، اما جلوی ویترین میایستد.
کتابی برمیدارد. یک قطره آب از روی موهایش میچکد روی یک کتاب. زن بدون جلب توجه و
آرام، قطرهی آب را با انگشت پاک میکند. مرد متوجه میشود. میگوید: «ببخشید.» زن
بی آنکه نگاه کند، پاسخ میدهد: «مهم نیست.» مرد دوباره کتابهای کودک را نگاه
میکند. برمیدارد. باز میکند. میخواند و دوباره سر جایش میگذارد. مرد بی آنکه
کتابی بخواهد، میرود. زن به پنجرهی طبقهی چهارم نگاه میکند. چراغش خاموش است.
آن مرد دارد میرود. به در ورودی که میرسد، برمیگردد. مستقیم و با شتاب میآید
سمت زن. با عجله میگوید: «دیروز توی آن هوا، از باغبان چه میخواستید؟» زن نگاهش
میکند. لبخند نمیزند: «هیچی.» مرد میگوید: «یک شاخهی خشک؟» زن بی آنکه سرش را
بلند کند، شانه بالا میاندازد. روی فاکتورها خم شده است. مرد سرش را پایین
میآورد. به صورت زن نگاه میکند و میگوید: «فقط یک شاخهی خشک؟» زن میگوید: «خوب
اشکالی دارد؟» و راست توی چشمهای مرد نگاه میکند. مرد فقط نگاهش میکند. فقط چند
ثانیه. بعد زیر نگاه زن میرود. در را با همان سروصدا که باز کرده بود، میبندد و
میرود. باران حالا دارد موهایش را خیس میکند. شاید از پایین اورکتش قطرات آب روی
زمین پارک بچکد. زن سرش را پایین میاندازد. حساب و کتاب میکند. باید بتواند پول
چاپ چند کتاب تازه را آماده کند. باید برای شوهرش شام خوبی بپزد. باید فاکتورها را
جمع ببندد. باید حساب کند که این چند روز نمایشگاه چقدر برایش ضرر داشته.
نور پنجرهی روبهرو، توی پارک افتاده است. زن عصبانی است. نمیداند چرا. مرد جوان
آنجا ایستاده است. پشت پنجره. دست به سینه. رو به او.
از صبح کتابها را جابهجا میکند. کتابهای اضافی را در کارتون میگذارد. باید
شب نمایشگاه را تعطیل کند. حالا ساعت چهار است. با این که چند مشتری دارد به آنها
بیاعتنا است. کتابها را جمع میکند و در کارتون میگذارد. کارتونها را چسب
میزند و مشخصات هر کارتون را روی آن مینویسد. حالا ساعت چهار و نیم است. هوا
توفانی است. باد شاخههای پارک را تکان تکان میدهد. باد میپیچد لای درزهای دیوار
شیشهای. باغبان با فرغونش توی پارک میگردد. انگار نه انگار که باد دارد او را
میبرد. با جاروی سرشاخهایاش، کف پارک را جارو میکند. برگها از این سو به آن سو
میروند و باغبان بیاعتنا به بیهودگی کارش، دوباره آنها را به سمت دیگری جارو
میکند. چراغ طبقهی چهارم خاموش است. پرده کشیده است. کلافه است. نمیداند چرا.
شوهرش رأس ساعت پنج میآید. کارتونها را میگذارد توی ماشین. زن از اتاق امور مالی
بیرون میآید. کارهایش حالا تمام شده است. چراغ غرفه را خاموش میکند. توی ماشین
مینشیند. باران میآید. تند میکوبد به شیشهی ماشین. شوهرش میگوید: «عجب
بارانی.» و دستهایش را به هم میمالد. برفپاککن تند تند به چپ و راست میرود.
ماشین راه میافتد. از توی شیشهی بغل ماشین میبیند. کسی زیر باران ایستاده است.
از موهایش آب میچکد. برمیگردد. از لای قطرات باران که به شیشهی پشت ماشین
میکوبد، کسی را میبیند. کسی که بخار از دهانش بیرون میآید و دستهایش توی
جیبهای اورکتش است. ایستاده است. رو به او. شوهرش میگوید: «چیزی جا گذاشتی؟» زن
رویش را برمیگرداند: «نه. هیچ چیز.»
بهمن ۱۳۸۱