« بیزحمت یک عکس یادگاری از ما بگیرید! »
گذشتهام را،
هیچ نشانی از چشمهای خودم نیست.
انگار نشسته باشم به تماشای عکسهای قدیمی،
سیاه و سپیدهایی که خودم، عکاسِ آنها بودهام،
ثانیههایی که پرپر نشدهاند،
پر میزنند از حجمِ خاکستری داغِ مغزم
تا دهلیزهای تپندهی سرخِ سینهام،
مثل گنجشگکی که هیچگاه کوچ نمیکند و
چهار فصل، همین حوالی میپلکد،
همین حوالی شاخههای رگهای خونی و درختِ تناورِ رؤیاهام،
حتا اگر از سرما یخ زده باشند رگها و
از برف پوشیده باشند رؤیاها.
دستهایم را نه در جیبهای پُر از برفم،
که میانِ پرِهای گنجشگک چهارفصلِ عمرم، گرم میکنم،
هر چند گذشتهام را، هیچ نشانی از دستهای خودم نیست.
میگذاری با تو بازگردم و
از عابری بخواهم: بیزحمت یک عکس یادگاری از ما بگیرید!
« از چیزی به خاک افتادم که از جنس تولد بود... »
نه آشیل بودم،
نه اسفندیار.
نابودیام،
نه از پاشنهی استوار پاهام بود،
نه از نگاهِ زندهی چشمهام.
از چیزی به خاک افتادم
که از جنسِ تولد بود،
نه همجنسِ مرگ.
از جایی خلاص شدم
که از جنسِ تپش بود و
رهایی بود و
هر چه بگردی میان سینهام
دیگر نمییابیاش.