پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


سه شعر از علی صالحی بافقی

علی صالحی بافقی
a-salehi@pasargadoil.com


« اتفاق »

اتفاق‌ها، همیشه بزرگ نمی‌افتند.
به وسعتِ میلاد و مرگ نیستند همواره.
به بی‌کرانیِ طلوع و غروب هم نیستند
که باید
روبه‌رویِ آفتاب
خیره ایستاده باشی
تا سایه‌ی بلندِ اتفاق
از سرت بگذرد.
گاهی،
اتفاق،
مثل برگی به بوسه‌ی نسیمی می‌افتد
و فریاد خِش‌خشِ خُرد شدنش
پژواکی درونی است
که جهان را نمی‌پریشاند
امّا
از قلب تا گلو را می‌خراشد.




« فرقی نمی‌کند... »

آن‌که سقوط می‌کند را (مثلاً برگ)
اگر بگیری، پیش از خُرد شدن (فرض کنید زیر قدم‌های عاشقان)
مرگ نخواهد بود (البته از ایهامِ بهار، نمی‌گویم)
که رخ می‌دهد هر آن (با خش‌خشِ گوش‌خراشَش)
فریادِ جاودانگی تواند بود (شاید میانِ برگ‌هایِ کتابِ شعری)
...
جایِ برگ در سطرهای بالا
نامِ کوچک مرا نیز
اگر بگذاری
فرقی نمی‌کند...




« قرینه »

تو بُرده بودی
قلبی را که من باخته بودم...
مغلوبِ کوچکی نبوده‌ام من،
تو هم فاتح بزرگی