پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


شاید ترسِ تو آنقدرها هم بی‌جا نبود

مینا حسنی
minahassanii@yahoo.com


از زنی
که موهایش را در رودخانه شانه
و صورتش را با سیلی باران سرخ...
همین کفش‌های کهنه مانده وُ
قابِ عکسی لال
و بادبادکی که گوش‌واره‌هایش را
باد...
من مانده‌ام
با این ساعت تکراری
که تیک تاک دور حلقم پیچیده است
و به یادم می‌آورد
تو را
که از من حلق‌آویز...
که دیوانه نبودی
فقط می‌ترسیدی این لجاجتِ سر به هوا...
و اصلن نفهمیدی
مرغِ دست‌آموزت
به جای سلام و احوال‌پرسی
آواز دوره‌گردها را از بر کرده است:
«قفس
قاب عکس
در
پنجره
روحی قراضه.
می‌خریم».