پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


دماغ

علی حدادی
alihadadi@yahoo.com


می‌گوید: «فکرشو بکن! تمام وزن بدنم افتاد رو دماغم.»
سعی می‌کنم تصور کنم. نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند جوری زمین بخورد که تمام وزن بدنش بیفتد روی دماغش. باز دارد شلوغش می‌کند؛ آن‌هم وقتی که باز من حوصله ندارم.
می‌گویم: «خب جلوی پاتو نیگا می‌کردی که زحمات اون دکتر بدبختو این‌جوری به باد ندی!»
نه. درست است که حوصله ندارم، اما لحنم نباید این‌قدر نیش‌دار باشد.
می‌گویم: «حالا خیلی درد می‌کنه؟»
چند لحظه مکث می‌کند. بهش برخورده، اما مثل همیشه می‌خواهد به روی خودش نیاورد.
می‌گوید: «از صبح انقدر خون قورت داده‌م که دیگه داره حالم به هم می‌خوره.»
سعی می‌کنم نگران باشم. می‌گویم: «چرا؟»
می‌گوید: «از پشت دماغم خون می‌ره تو گلوم. دهنم شور شوره.»
گوشی را از دهنش دور می‌کند. می‌شنوم که مادرش را صدا می‌زند و از او می‌خواهد چیزی برایش بیاورد که مزه‌ی دهنش را عوض کند. صدای مادرش را می‌شنوم که می‌گوید: «مثلاً چی؟» و او می‌گوید فرقی نمی‌کند. مادرش دوباره می‌پرسد چی و او باز می‌گوید فرقی نمی کند، هر چی. این سؤال و جواب چند بار دیگر هم تکرار می‌شود و من این‌طرف خط گوشی‌به‌دست نشسته‌ام و چیزی نمی‌گویم. حواسم رفته است به سوراخ‌های ریز روی دهنی تلفن؛ سه سوراخ به شکل مثلث که صدای من را برای او می‌برند و صدای او را برای من می‌آورند.
می‌گوید: «الو...» هنوز دوست دارم سوراخ‌ها را نگاه کنم. باز می‌گوید: «الو!» این بار بلندتر و حتا کمی کلافه. سینه‌ام را صاف می‌کنم و می‌گویم: «بله.»
می‌گوید: «حواست کجاست؟»
می‌گویم: «هیچ‌جا... خب می‌گفتی...»
می‌گوید: «چی می‌گفتم؟... آخ...»
می‌گویم: «چی شد؟ ای بابا! باز چی شد؟»
می‌گوید: «هیچی... آخ... یه چیزی رفت تو پام.»
می‌گویم: «چی؟»
ناگهان شروع می‌کند به خندیدن.
می‌گویم: «یعنی چی؟»
با خنده می‌گوید: «من اصلاً امروز جادو شده‌م. اون از صبح که اون‌جوری با دماغ رفتم تو آسفالت... آخ...»
به خودم می‌گویم اگر یک بار دیگر بگوید آخ، قطع می‌کنم. حالا دیگر نمی‌خندد.
می‌گوید: «این میخ لعنتی تا حالا صد بار رفته تو پام.»
می‌گویم: «خب چرا ورش نمی‌داری که صد بار نره تو پات؟»
می گوید: «از کجا ورش دارم؟ از گوشه‌ی تختم زده بیرون. باید بکوبمش.»
نمی‌دانم چرا فکر کرده بودم او هم مثل من دوست دارد وقتی با تلفن حرف می‌زند، به پشت روی زمین دراز بکشد. سکوتمان دارد از حد معمول خودش بیش‌تر می‌شود. هر جور شده باید حرفی بزنم، هر حرفی که باشد. پا می‌شوم می‌نشینم، اما حرفی برای زدن پیدا نمی‌کنم. حتا اگر پا شوم ده دور دور اتاق بدوم، باز هم حرفی برای زدن پیدا نمی‌کنم.
می‌گوید: «من برم لباسامو عوض کنم، بعدش دوباره بهت زنگ می‌زنم.»
می‌گویم: «می‌خوای بری؟»
مهربان می‌شود. منظوری نداشتم، اما او مهربان می‌شود.
می‌گوید: «برم مانتو شلوارمو عوض کنم، زود برمی‌گردم. همین‌جوری از راه اومدم گفتم اول به تو زنگ بزنم. برم؟»
می‌گویم: «اگه لباساتو عوض کنی درست می‌شه؟»
می‌گوید: «چی؟ چی درست می‌شه؟»
می‌گویم: «هیچی، برو.»
می‌خندد. می‌گوید: «جایی نمی‌رم! الان میام. هستی که؟»
مطمئن نیستم، اما می‌گویم: «آره هستم.»

حالا دیگر برف قطع شده، اما گردی سفید و براق در هوا هست. انگشتم بی‌هوا می‌رود روی شیشه‌ی بخار گرفته و شکل یک مثلث می‌کشد. تلفن زنگ می‌زند. زنگ می‌زند. زنگ می‌زند. گوشی را برنمی‌دارم. نه این‌که حالا برندارم. هیچ‌وقت برنمی‌دارم. وقتی چند بار زنگ بزند و ببیند برنمی‌دارم، کاری را که بالاخره دیر یا زود باید بکند، می‌کند. زودتر و راحت‌تر. تلفن زنگ می‌زند.
می‌گوید: «چرا گوشی رو برنمی‌داری؟ کجایی؟»
می‌گویم: «یه لحظه از اتاق رفتم بیرون. ببخشید.»
می‌گوید: «می‌دونی چی شده؟» باز دارد می‌خندد.
می‌گویم: «نه، نمی‌دونم چی شده. تو رو خدا انقدر الکی نخند.»
می‌گوید: «باشه بداخلاق، نمی‌خندم. می‌خوای اصلاً قطع کنم؟»
می‌گویم: «نه، بگو. چی شده؟» ناگهان حس می‌کنم چقدر صدایش قشنگ‌تر می‌شود وقتی آرام حرف می‌زند.
می‌گوید: «زانوم زخم شده، کلی خون اومده، خونشم خشک شده، اون‌وقت من نفهمیده‌م. الان که شلوارمو عوض کردم دیدمش. زانوی شلوارمم پاره شده. می‌دونی اصلاً چی شد؟ دم در اومدم چادرمو سرم کنم، پیچید زیر پام. دیگه نفهمیدم چی شد...»
می‌گویم: «چادر؟»
انگار خجالت می‌کشد. آرام می‌گوید: «وقتی می‌رم امام‌زاده، سرم می‌کنم.»
می‌گویم: «امام‌زاده؟ کدوم امام‌زاده؟»
به سختی صدایش را می‌شنوم که می‌گوید: «امام‌زاده صالح. بعضی وقتا می‌رم. نگفته بودم؟»
سعی می‌کنم با چادر تصورش کنم. نمی‌شود.
می‌گویم: «نه نگفته بودی.»
می‌گوید: «خب، حالا گفتم.» این را با آن لحن دیگرش می‌گوید؛ با آن لحن لوس و بچه‌گانه‌ای که غیر از لحن خودش دارد.
می‌گویم: «لابد بدون چادر کسی رو راه نمی‌دن!»
با همان لحن می‌گوید: «آره، هر کی بخواد بره امام‌زاده باید چادر سرش کنه، مخصوصاً آقایونا.» بعد ناگهان به لحن معمولی خودش برمی‌گردد: «خودمم دوست دارم وقتی می‌رم چادر سرم کنم.»
نمی‌دانم چه بگویم. باز از من دور شده و باز من به دست و پا افتاده‌ام برای پیدا کردن و گفتن حرفی که نگذارد این سکوت بیش‌تر از آنچه که باید، طول بکشد.
می‌گوید: «ناامیدت کردم؟»
می‌گویم: «نه اصلاً.»
می‌گوید: «همون بهتر که ناامیدت کنم، این‌جوری راحت‌تر فراموشم می‌کنی، مگه نه؟»
می‌گویم: «چی داری می‌گی؟»
می‌گوید: «من همیشه ناامیدت کردم، از همون روز اول. آخریشم عمل دماغم بود. نگو نه.»
نمی‌گویم نه. می‌دانستم بالاخره حرف به این‌جا می‌کشد و هیچ کاری نکردم. نتوانستم کاری کنم یا حرفی بزنم که به این‌جا نکشد.
می‌گوید: «ولی ناراحت نباش. دیگه آخرشه. تموم شد.»
می‌گویم: «چی تموم شد؟»
می‌گوید: «واسه‌ی تو که اصلاً شروع نشده بود که بخواد تموم شه!»
می‌گویم: «اتفاقی افتاده؟»
می‌گوید: «دیروز مامانم زنگ زد، بهشون گفت جواب ما مثبته. امشبم... امشبم قراره بیان واسه‌ی قرار و مدار عقد.»
می‌گویم: «به سلامتی. ما هم حتماً خدمت می‌رسیم، البته اگه دعوتم کنی... اگرم آقاتون پرسید این یارو کیه، می‌تونی بگی...»
می‌گوید: «می‌تونم بگم این یارو همون آشغال کثافتیه که من خودمو براش جر دادم ولی اون منو نخواست.»
خنده‌ام گرفته. واقعاً می‌خندم. هیچ‌وقت این‌جور حرف نزده بود.
می‌گوید: «تو دوس نداشتی من دماغمو عمل کنم، مگه نه؟»
تعجب نمی‌کنم. به این‌که ناگهان حرف دیگری بزند، عادت دارم.
می‌گویم: «به من چه ربطی داره؟ مال خودته.»
می‌گوید: «به هر حال همچین خوردم زمین که...»
می‌گویم: «خیلی حیف شد! امشب خواستگارا می‌گن عروس دماغش کجه.»
ساکت است. تنها صدای نفس‌هایش می‌آید. خوب که گوش می‌کنم، هق‌هق خفیفی می‌شنوم. باید صبر کنم تا خودش به حرف بیاید. اگر حرفی بزنم، بیش‌تر گریه می‌کند. اگر بخواهم او را آرام کنم، بیش‌تر بی‌تابی می‌کند.
بالاخره به حرف می‌آید: «فکر می‌کردم خوشت میاد. فکر می‌کردم تو هم مث همه می‌گی بهتر شدم... ولی تو خوشت نیومد. هر وقت خواستم... خواستم کاری کنم که تو خوشت بیاد... بدتر شد.»
تمام نفسش را یک‌جا بیرون می‌دهد و می‌گوید: «امروز مامان می‌خواست زنگ بزنه بگه فرداشب بیان. نذاشتم. ولی آخرش که چی؟ بالاخره که باید بیان.»
ساکت می‌شود. چند لحظه چیزی نمی‌گوید. بعد نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «امروز رفتم امام‌زاده... دعا کردم بمیرم... ببین من... الان نمی‌تونم حرف بزنم. دوباره زنگ می‌زنم. هستی که؟»
مطمئن نیستم، اما می‌گویم: «آره هستم.»


بازنویسی، آبان ۸۷