شبانه بر لب رود میگریم
شانه بر رود میمالم.
حتا اگر در خانهای کمرنگ آنجا که خورشید
بر آخرین سنگفرشهای زمین تباه میشود
تازه آفرینش ِ خالی کبود بر صورتی تکیده بیاغازد
سر در میان آرنجهایی کبود میگذارم و میزارم.
من خاموشی را دوست دارم:
خاموشی زمین
هنگامی که ماه بر آن میسرد
و خانههای کاهگلی آتیش میگیرند
و در نیمرخی تکیده و سنگی
با رگههای طلا و سبزه
چشمها فرو میروند
خاموشی پرندهای هیز
هنگامی که سینهی دریاچهای از لجن و سیمان
را میخراشد
خاموشی برجی خلوت
که یواشیواش
مرد عاشق را پخم و رؤیابین کرده است
خاموشی آسمانی پاره
که در حیاط خلوت
درختی رقصان از پرندگان مرده میسازد
و پلهها را میچزاند
خاموشی تنهای صدسالهی ما
که بهتازگی دود و سیمان و گُل سرخ شدهاند
سیمانی که در دود
با گُلی سرخ وَر میرود.
من این تن را میستایم
سیمایی الکیخوش
با چشمانی افروخته.
و در حلقهاش آرمیدهایم.
بانگی چنین
پیکری است جری
که خموچم ابر را میدرد
و از سینهاش
شاخوبرگ شکسته
بار میگیرد
و چند کلاغ تیز
و تکههایی از آسمان
بر کوپالش مینشینند.
بیشک خرسنگهای زمخت رودخانه
از آغاز برای همین خشمناک بودند
و بر یک پهلو
در سایهروشنی بکر و جوشان
یک لحظه به صورت جنینی کور میغلتند.
من ستارهی کور این نیمرخ را
سر پا میایستم و میبویم.
و فرشتهای شبکار
با تنپوشی از پوست سوختهی آهو
یواشکی به دو سوی خود نگریست
خدا و اندکی تاریک میرا را حس کرد.
آه، گُلی این چنین را میپرستم.
در قفس پوسیده
در تاروپود سبد هیکل خودم
بلبلی سر میجنبانَد.
مارپیچ کوتاهم
آغاز و انجامی ندارد
گرچه گاهی به هم میرسد
و لبخندم میآویزد.
پروردگارا، روزی یگانه
در آخر خاکریز تاریک میریزد.
پورهی گلبوتههایش را میبویم.
تیغههای زمان و پنجههای گلدار
هیکل ما را میسابند.
آن گاه با چهرهای تیز
سوراخهای کور و گلهای سوخته
و آشغالدانیهای پکیده را میپایم.
آسمان را سوراخ كرده است روز
تا زیر پا له شود
و دودهای استوار بر سر آن بگیرم
بر لبهی گرم جویی فراخ
که در خاکستر ستارگان پنهان میشود.
اکنون میخواهم بلبلهای جزغالهی
صخرهای را سفت بگیرم
که خرمهرههای
شاد و گرم آن را
در جنگ ظهر
به دماغ کودکانهی خود
کشیده بودم
صخرهای که تا دیروز
زبان بلد نبود.
ما با رودهایی بودیم که زبان بلد نبودند
باغهایی بر دامنههای زهری
پلهایی که سگهای مرده را در زیرشان میریختند
(من به عمارت بزرگ سگهای هار
در کودکی گوش خوابانده بودم.)
و روباههای گرمسیری در لولههای خاکی سوت میزدند.
و خاک سیاهی است این نیمرخ
که در یک سوی جهان گل و خنده میشود.
در گوشهوکناری کدر
دنجگاهی است بیروز و آسمان.
چند کلاغ آنجا عشق میکنند.
حدس زدم زیبایی بر شانههایم افتاده است
آینهای سنگی
پیکری خوشبو بر آبی سیمانی
گیسوانی به یک سو.
همه چیز آماده است تا خود را ببُرَم.
با کمی کلمهی عامیانه
به تنگنای لجهای
تن خواهم سود:
سایهای یکه و گلنشان
با تاجی چندتکه
که روشنایی را میسوزانَد
کالبدی دلگیر
که خانهای کمرنگ و کوتاه را
بیسقف و صندلی و جارو
از اقیانوسی آهنین تراشیده است
تا بر لبهی آن یکباره با نیمرخهای نابهجا
به روزی تاریک و بیسروته در پشت سر بنگرد
به آنچه رود گاهی با خود میآوَرَد: شاعر، کفبین، پرندهباز، نسناس.