پايگاه ادبی، هنری خزه، نسخه‌ی قابل چاپ
www.khazzeh.com
----------------------------------------------


دو شعر از کاوه سلطانی

كاوه سلطانی
soltany_k@yahoo.com
http://sometimes.blogfa.com


« باریکه‌نور »

موسا و پیروانش می‌گذرند
از باریکه نوری که بر سقف است
پس من به فرعون می‌مانم
که قرن‌هاست در تاریکی‌اش غرق شده
همراه با ارتشی
از واژه‌هایی کودن و گستاخ و شکست‌خورده




« وقتی که شعری می‌سرایم »

این شعرها
یتیم‌اند و بی‌ سرپناه
هنوز هم نفهمیده‌ام
پدرشان که بوده است
مادرشان؟             من حتا مادرشان هم نیستم

چون تولد عیسا        شک‌برانگیزند
چون موسا             بی‌پناهی و تیماری
                                     به آب سپرده‌ شده بودند
به گراکوس شکارچی می‌مانند
که میان دو دنیا
میان هستی و نیستی            معلق بود
مثل جمله‌ای رازگونه           در شیشه‌ای سبز
که موج‌ها واژه‌هایش را در هم می‌ریزند

من آن ماهیگیر تنهایم
که عصرهنگام         زیر بیدمجنون کنار دریاچه‌ای
سیگاری دود می‌کند
و مروارید
یا چکمه
و گاه جنازه‌ای صید می‌کند

به شکل آن پسربچه‌ی داستان‌های آمریکای شمالی در‌می‌آیم
که با قزل‌آلایی بی‌همتا در آغوشش
با پاچه‌هایی خیس آب
دوان دوان به خانه برمی‌گردد
وقتی که شعری می‌سرایم.