آنجا
پشت عقربهی بزرگ ساعت
زمان
در ولنگاری کسالتآور عصر
طناب پوسیدهییست
که با نفسهای بریدهی زنی بدنام
به شماره میافتد،
اشکها که لغزیدند
لبخندها
پروانهیی میشوند زخمی
تا ارتفاع آسمان
گره بزند
حوصلهی پرنده را
به وحشت ناگزیر پرواز
*
طناب پوسیده و
اجاق کور و
خانهی تاریک،
آه! از این دلواپسی
که ضجه میزند
به یاد خاطرهیی دور
مرد بندباز
در کوچه پسکوچههای شهریور
*
اینجا
زمان
بیتاب لحظههای آشفتگیست
لرزش ناگهانی چشمها و دستها
قطرههای سرد عرق
و چای نیمخوردهیی کنار راحتی
که سالهاست
از یاد رفته است...