جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

«لحظاتي» غرق در داستان تا واقعيت
بازآفريني تحليلي از فيلم «ساعت‌ها» (لحظات)

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


در لحظاتي سنگين، زني خود را به سوي رودخانه‌اي مي‌كشد تا شايد، با پايان بخشيدن به زندگي خويش، زجري كه‌ هر لحظه او را له‌ مي‌كند، مدفون‌ كرده و غرق سازد!؟ او از كسي دلخور نيست‌ و حتي از زندگي زناشويي خود نيز شكوه‌اي ندارد. چنان‌ كه‌ خود براي همسرش‌ مي‌نويسد: «تو شادترين بخش زندگي من‌ بودي». اما چگونه‌ مي‌تواند احساسي را كه‌ هر لحظه دچارش است، براي‌ ديگران توصيف كند؟ او هر لحظه در حال مدفون شدن‌ از درون است و ديگران آن‌ بيرون اصلا چيزي نمي‌بينند تا دليلي بر پريشاني و خودكشي‌اش بيابند!؟ از تصاوير غرق شدن او، به تصاوير ماشيني از سال 1951 در لوس آنجلس مي‌رويم. مردي با دسته گلي به‌ منزل مي‌آيد. ناگهان با مردي ديگر به ريچموند انگلستان در سال 1923 همراه‌ مي‌شويم‌. زني‌ كه‌ خودكشي كرده بود در منزلي به‌ روي بستري آرام گرفته است‌! هرگز؛ فرو رفته است! او چشمانش‌ را مي‌بندد و همراه با آن به مكان و زماني ديگر پرتاب مي‌شويم. سال ‌2001 در نيويورک،‌ زني‌ وارد منزل‌ مي‌شود و به‌ آرامي روي تختي دراز مي‌كشد. صداي ساعت‌ها هر سه نفر را بيدار مي‌كند و آن‌ها را به‌ هم‌ پيوند مي‌زند. آن‌ها ما را نيز بيدار مي‌كنند، اگر چه‌ پيش از آن‌ لحظات مرگبار تصاوير و موسيقي، ما را نگران كرده‌اند. زني در نيويورک‌ با سنجاق‌ زدن به موهاي خود به دنياي زني در انگلستان سنجاق مي‌شود! تصاوير چندين بار بين آن دو زمان و مكان اين دست و آن دست مي‌شوند. تصاويري از زني كه‌ در نيويورک زندگي مي‌كرد، به‌ مكان و زماني در لوس‌آنجلس برش داده مي‌شود و به‌ سرعت‌ از آنجا چندباره به‌ دنياي زني كه در انگلستان‌ زندگي مي‌كرد. برش‌ها و پرش‌هاي‌ مداوم‌ از جايي‌ به‌ جايي‌، از زماني به‌ زماني، از شخصي به شخصي ديگر، از داستاني به داستاني و از دنيايي به دنياي ديگر، مي‌خواهند به‌ ما چه‌ بگويند!؟

ويرجينيا، زني‌ كه‌ در انگلستان به سر مي‌برد، نويسنده‌اي است‌ كه با نگارش داستان زندگي‌اش، داستان مرگ خود را نيز مي‌آفريند!؟ نوشتن او نيز برايش يک لذت‌ نيست‌، بلكه‌ ناله‌ي انساني ناتوان از دفع‌ درد خود است‌. زني ديگر به نام‌ لورا در جايي‌ ديگر از اين دنياي مخوف، در گورستاني ديگر، تنها، در راه شمارش معكوس رنج خود است. شمارشي كه‌ با پايان‌ هر تجربه‌اي خاتمه نمي‌يابد و شمارشي ديگر براي زيستن در مرگي‌ ديگر، به‌ سوي‌ او دهان باز مي‌كند!! احساس‌ تنهايي، بي‌پناهي، كلافگي، بي‌انگيزگي، تشويش‌ مداوم‌ از او شبحي‌ سرگردان ساخته است‌، كه‌ نه‌ يكبار، بلكه هر لحظه هزاران‌ بار، آرزوي مرگ براي وجود خود مي‌كند.
اي كاش‌ غم‌ من‌ به نارضايتي از زندگي محدود مي‌شد! آنگاه فرصت آن‌ را مي‌يافتم تا راه‌ حلي به‌ جز مرگ بيابم‌.

نمايی از فيلم ساعت ها

او روح جنازه‌اي را با خود مي‌كشد، به سنگيني لحظه‌اي تا لحظه‌اي ديگر!! آن‌ هنگام است كه‌ جاودانگي بزرگترين شكنجه‌ي هستي خواهد بود. ريچارد انسان‌ ديگري است كه در انزوا به‌ سر مي‌برد و با همان دردهاي ديگران دست‌ و پنجه نرم مي‌كند. ويرجينيا كه‌ خودكشي‌ كرده‌ و مرده است، تولد ديگري از ليزا، زن مسني‌ است كه در نيويورک زندگي مي‌كند و ريچارد را مي‌شناسد و زماني‌ با او رابطه‌اي عاشقانه داشته است‌. ريچارد همان پسري است كه وقتي مادرش، لورا در حال تركش به قصد خودكشي‌ بود، گريه‌ و التماس مي‌كرد! و كتابي‌ كه ليزا نوشته، داستان زندگي لورا و ريچارد است‌. اما آن‌ تنها تأويلي از روايت خطي‌ «لحظات‌» است. تأويل‌هاي ديگري نيز قابل آفريدن خواهد بود.

آيا هر يک از آن‌ها واقعي است و داستاني از زندگي بقيه را مي‌نويسد يا مي‌آفريند؟ يا هر يک دنيايي واقعي است که‌ به داستاني براي ديگري بدل مي‌شود يا با نگارش داستان توسط يكي، بقيه آفريده مي‌شوند؟! يا كسي‌ كه واقعاً آن‌ اتفاقات را زندگي مي‌كند، داستاني براي نويسنده‌ها مي‌آفريند؟! آيا يكي كتابي‌ مي‌نويسد، يكي‌ آن‌ را مي‌خواند، ديگري‌ به‌ آن‌ مي‌انديشد و يكي‌ ديگر آن‌ها را زندگي‌ مي‌كند؟! تخيلات‌، داستان‌ها و واقعيات‌ تا چه‌ حد بر خود تأثير مي‌گذارند و تا چه‌ ميزان‌ (با كدام‌ ميزان‌؟!) از يكديگر متأثرند؟! اگر شخصيت‌هاي‌ موجود در دنياي ‌واقعي‌ و دنياي‌ داستاني‌ فيلم‌ را دنبال‌ كنيم‌، در خواهيم‌ يافت‌ كه‌ اسامي‌ شباهت‌هايي‌ با يكديگر دارند، ولي‌ عيناً مانند هم‌ نيستند! زني‌ كه‌ در كتاب‌ ليزا زندگي‌ مي‌كند، در دنياي‌ واقعي‌ نويسنده‌اي‌ به‌ نام‌ ليزا است‌؛ زن‌ گلفروش‌ نيز به‌ همان‌ شباهت‌ آنان‌ اشاره‌ مي‌كند و ليزا تأييدش‌ مي‌نمايد. ريچارد كه‌ در مخروبه‌اي‌ زندگي‌ مي‌كند، نام ‌كوچكش‌ در كتاب‌ همان‌ است‌، ولي‌ فاميلي‌اش‌ در كتاب‌، اسنوبل‌ است‌، ولي‌ و مادرش‌ لورا با توصيف‌ آرد كيک‌ به‌ اسنو، چنان‌ استعاره‌اي‌ را از نام‌ اسنوبل‌ تداعي‌ مي‌كند. چنان‌ تشابهات‌ و تمايزاتي‌ در لحظه‌ها به‌ دقت‌ تعبيه‌ شده ‌است‌. شباهت‌ نام‌هاي‌ اشخاص‌ با نام‌ شخصيت‌هاي‌ داستان‌ كتاب‌ها، ما را به‌ تأويل‌هايي‌ مي‌كشد كه‌ بر تبديل‌ زندگي‌ واقعي‌ شخصيت‌ها به‌ داستان‌ و يا واقعيت‌ يافتن‌ شخصيت‌هايي‌ كه‌ در داستان‌ آفريده‌ شده‌اند، صحه‌ مي‌گذارد. درحالي‌ كه‌ تمايزات‌ بين‌ نام‌هاي‌ اشخاص‌ واقعي‌ و داستاني‌ بر تأويلي‌ سوق‌ مي‌يابند كه‌ بر هويت‌ مستقل‌ آن‌ها(شخصيت‌هاي‌ داستاني‌ و واقعي‌) از يكديگر مي‌پردازد. آن‌ها با آن‌ كه‌ شخصيت‌هاي‌ دنياهاي‌ مستقل‌ خود را دارند، از تخيل‌ و آفرينش‌ در دنياهاي‌ يكديگر نيز تأثير پذيرفته‌ و بر يكديگر تأثير مي‌گذارند؟! تعويض‌ نام‌ها در كتاب ‌كه‌ لوئيس‌ به‌ آن‌ اشاره‌ مي‌كند، علاوه‌ بر اين‌ كه‌ مابه‌ازاهايي‌ را براي‌ شخصيت‌ها در دنياي‌ واقعي‌ منظور مي‌دارد، بدان‌ معني‌ نيز تأويل‌ مي‌شود كه‌ شخصيت‌هاي‌ داستان‌، معرف‌ نوع‌ مثالي‌ خود هستند و چندين‌ شخصيت‌ واقعي‌ با اسامي‌ متفاوت‌ مي‌توانند، نمونه‌هايي‌ از آن‌ شخصيت‌هاي‌ داستان‌ باشند. به‌ همين‌ سبب‌ است‌ كه‌ وقتي‌ زن‌ گلفروش‌ از ليزا مي‌پرسد كه‌ آيا آن‌ شخصيت‌ موجود در يكي‌ از كتاب‌هايش‌ خود اوست‌، ليزا مي‌گويد، تا حدي! چرا كه‌ آن‌ اشخاصي‌ خاص‌ را معرفي‌ نمي‌كند، بلكه‌ شخصيتي‌ عام‌ را متجلي‌ مي‌سازد كه‌ ليزا تنها مي‌تواند يكي‌ از آن‌ها باشد. هر يک از تأويل‌ها كه‌ با يكديگر در تناقض‌اند، به‌ تنهايي‌ در دنياي‌ خود درستند و علاوه‌ بر آن ‌تأويل‌هايي‌ كه‌ هم‌ تشابهات‌ و تمايزات‌ آن‌ها را با هم‌ مدنظر قرار مي‌دهند، درستند! به‌ بيان‌ ديگر، اگر لحظات‌ تنها بر يک‌ روي‌ سكه‌، يعني‌ تنها تشابهات‌ يا صرفاً تمايزات‌ تكيه‌ مي‌نمود، مي‌توانستيم‌ بپذيريم‌ كه‌ تأويل‌هاي‌ متناقض‌ از آن‌ها، از نظر فيلم‌ صحيح‌ نيست‌، اگر چه‌ ما قادر بوديم‌ با دگرآفريني‌ آن‌ها، تأويلي‌ ابطال‌ شده‌ توسط فيلم‌ را شكل‌ بخشيم‌. ولي‌ چون‌ فيلم‌ بر هر دو وجه تشابهات‌ و تمايزات‌ تكيه‌ مي‌كند، مي‌توانيم‌ بپذيريم‌ كه‌ جملگي‌ آن‌ها تأويل‌هاي‌ فيلم‌ هستند كه‌ ما تنها آن‌ها را بازآفريني‌ مي‌كنيم‌. بنابراين‌، در لحظات‌، تمامي‌ تأويل‌هاي‌ متناقضي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ از آن‌ها استنتاج‌ شوند، درستند و تناقضات‌ و تطابقات‌ ميان‌ آن‌ تأويل‌ها نيز درستند!!

ويرجينيا جايي‌ كه‌ نگارش‌اش‌ با تصاويري‌ از دنياي‌ شخصيت‌ها در ديگر مكان‌ها، تدوين‌ مي‌شود، داستان‌ آن‌ها را مي‌آفريند و با خواندن‌ كتاب‌ها توسط ساير شخصيت‌ها، داستان‌ او به‌ تصور و ايده‌اي‌ براي‌ آنان‌ بدل‌ مي‌شود و هنگامي‌ كه‌ در قضاوت‌ها و رفتار خويش‌ از داستان‌هاي‌ او بهره‌ مي‌برند، آن‌ها برايشان‌ واقعيت‌ مي‌يابند. ويرجينيا داستان‌ زندگي‌ و مرگ‌ انسان‌هايي‌ را در نيويورک‌ و كاليفرنيا مي‌آفريند كه‌ در آينده‌ تحقق‌ مي‌يابد! و چنان‌ كه‌ دوستش‌ مي‌گويد او در دو دنيا زندگي‌ مي‌كند. از طرفي‌ ويرجينيا نيز در شخصيت‌ها و اتفاقات‌ داستانش‌ غرق‌ است‌ .وقتي زني‌ در داستان‌ او تصميم‌ به‌ خودكشي‌ مي‌گيرد، موازي‌ با آن‌ خودش‌ تصميم‌ به‌ مردن‌ مي‌گيرد! به‌ بيان‌ ديگر، او كه‌ قبلا داستان‌هايش‌ را مي‌آفريد، اكنون‌ توسط آن‌ها آفريده‌ مي‌شود و شخصي‌ متأثر و آفريده‌ شده‌ در داستان‌هاي‌ خويش‌ مي‌گردد. او در بخشي‌ از داستانش‌ تصميم‌ مي‌گيرد، زني‌ را بكشد و موازي‌ با آن‌ لورا را مي‌بينيم‌ كه‌ بر روي‌ تختي‌ در حال‌ غرق‌ شدن‌ است‌. در نهايت‌ ويرجينيا از كشتن‌ زني‌ در داستانش‌ منصرف ‌مي‌شود و به‌ دنبال‌ آن‌ لورا نيز پشيمان‌ شده‌ و خودكشي‌ نمي‌كند. ويرجينيا مي‌گويد كه‌ بايد كسي‌ ديگر را به‌ جايش ‌بكشد. در انتهاي‌ داستان‌ (زندگي‌ يا كتاب!؟) او خود را مي‌كشد! چنين‌ نماهايي‌ بر تأويل‌هايي‌ استناد مي‌كند كه‌ آفرينش‌ در دنياي‌ خيالي‌ يكي‌، دنياي‌ واقعي‌ ديگري‌ را رقم‌ مي‌زند و برعكس‌.

ليزا كه‌ در سال‌ 2001 مي‌نويسد، داستان‌ زندگي‌ ديروز دنيايي‌ را مي‌آفريند كه‌ قربانيانش‌ هنوز در هروله‌ي مرگ‌ و زندگي‌ به سر مي‌برند. لورا و ريچارد با زندگي‌ واقعي‌ خود، كتاب‌ داستان‌ ليزا را مي‌آفرينند يا ليزا با نوشتن‌ داستان‌ آن‌ها، زندگي‌شان‌ را شكل‌ مي‌بخشد!؟ آيا نويسنده‌اي‌ (شخصي‌ همچون‌ ليزا) كه‌ در سال‌ 2001 زندگي‌ مي‌كند، داستان‌ زني‌ را كه‌ در انگلستان‌ خودكشي‌ كرده‌ مي‌نويسد، يا زني‌ انگليسي‌ (شخصي‌ مانند ولف‌) با نگارش‌ داستاني‌، نويسنده‌اي‌ نيويوركي‌ را آفريده‌ و به‌ واقعيت‌ بدل‌ مي‌سازد!؟ زني‌ كه‌ در انگلستان‌ مي‌نويسد، آيا داستان‌زني‌ نيويوركي‌ را مي‌نويسد كه‌ آن‌ خود دنيايي‌ است‌ كه‌ داستان‌ دنياي‌ مادر و پسري‌ را مي‌آفريند يا مي‌نويسد!؟ يا زني‌ كه‌ در لوس‌ آنجلس‌ داستاني‌ را مي‌خواند، كه‌ زني‌ انگليسي‌ در كتابي‌ آفريده‌ است‌ و در آينده‌ به‌ واقعيتي‌ در قالب‌ نويسنده‌اي‌ نيويوركي‌ بدل‌ مي‌شود، سپس‌ همان‌ زن‌، داستان‌ واقعي‌ زندگي‌ لورا و ريچارد را مي‌نويسد كه‌ با تأثير از داستان‌ نويسنده‌اي‌ انگليسي‌ پديد آمده‌ است‌؟! زني‌ كه‌ در لوس‌ آنجلس‌ داستاني‌ را مي‌خواند آيا با تأثيرپذيري‌ از رفتارهاي‌ پريشان‌ يک‌ داستان‌، خود را به‌ سوي‌ جشن‌ و خودكشي‌ هدايت‌ مي‌كند، يا مادر و پسري ‌كه‌ واقعاً زندگي‌ مي‌كنند، داستاني‌ براي‌ دو نويسنده‌ تو در تو از واقعيت‌، ايده‌ يا خيال،‌ خواهند بود؟! ويرجينيا، زني‌ كه‌ خودكشي‌ كرده‌ با تولدي‌ دوباره‌ در نيويورک‌ به‌ زني‌ به‌ نام‌ ليزا بدل‌ مي‌شود؟ يا ليزا را مي‌توان‌ زني‌ امروزي‌ دانست‌ و با تفاوت‌هايي‌ با زنان‌ ديروزي‌، كه‌ به‌ جاي‌ موضوع‌ تولد دوباره‌، معناي‌ تولد دوباره‌ را متجلي‌ مي‌سازد؟ سرگرداني‌، به‌ شخصيت‌هاي‌ فيلم‌ لحظات‌ محدود نمي‌شود، بلكه‌ دوربين‌ نيز چون‌ آنان‌ سرگردان‌ است‌؛ از شخصي‌ به‌ شخصي‌ ديگر، از جايي‌ به‌ جايي‌ ديگر، از زندگي‌اي‌ به‌ زندگي‌اي‌ ديگر و از دنيايي‌ به‌ دنياي‌ ديگر. ازاين‌ نقطه‌ نظر لحظات‌ در اوج‌ موفقيت‌ است‌!

لورا با خود مي‌انديشد كه‌ چرا مي‌بايست‌ چنين‌ باشد. او صليب‌ كدام‌ راه‌ برنگزيده‌ را بر دوش‌ مي‌كشد؟
شكنجه‌گري‌ كه‌ كاملا صبور و بي‌تفاوت‌ هر لحظه‌ مرا در زجري‌ تلخ‌ فرو مي‌كوبد، حتي‌ گناه‌ خود در حق‌ مرا كتمان‌ مي‌كند و كمتر اثري‌ از شكنجه‌ بر وجودم‌ به‌ جاي‌ مي‌گذارد.
آخر اگر هزاران‌ بار زير شكنجه‌اش‌ طاقت‌ مي‌آورد، يكبار كافي‌ بود تا با پناه‌ بردن‌ به‌ مرگ‌، به‌ آن‌ شكنجه‌ پايان ‌بخشد. اما او مادر فرزندش‌ بود، و پسرش‌ و همسرش‌ به‌ غير از او كسي‌ را نداشتند! ولي‌ علاوه‌ بر آن‌ تأويل‌ها، هرگاه‌ او مدام‌ خود را محكوم‌ ببيند و با هر بار به‌ بن‌بست‌ رسيدن‌ راه‌ها، خود عقب‌نشيني‌ كند، تأويلي‌ ديگر سر برمي‌آورد:
اين‌، ديگر شكنجه‌ي آن‌ شكنجه‌گر است‌. او هر بار به‌ جاي‌ كاستن‌ از زجرش‌، باز با مسئول‌ و مقصر معرفي‌ كردن‌ من‌، زندگيم‌ را دوباره‌ به‌ بن‌بست‌ مي‌كشاند.
او حتي‌ مختار گزينش‌ مرگ‌ خود نبود، ولي‌ مي‌بايست‌ به‌ همه‌ كس‌ و همه‌ چيز پاسخ‌ گويد! اما او كه‌ براي‌ رهايي‌از خلاء تاريک دروني‌ به‌ خودكشي‌ پناه‌ برده‌ بود، منصرف‌ مي‌شود و باز مي‌گردد! آيا او به‌ خاطر پسر وشوهرش‌ برگشته‌ است‌ يا به‌ خاطر خود، چون‌ از مرگ‌ مي‌ترسد؟ زيرا او در نهايت‌ با رفتن‌ به‌ كانادا، همسر و فرزندانش‌ را ترک‌ مي‌كند؟ اگر هزاران‌ بار برخاست‌ و ادامه‌ زندگي‌ به‌ خاطر عزيزانش‌ را برگزيد، حداقل‌ روزي ‌بود كه‌ به‌ خاطر خود ترک آنان‌ را در پيش‌ گرفت‌ و روزهايي‌ ديگر كه‌ بر آن‌ جدايي‌ استمرار بخشيد. در همان ‌لحظه‌، كه‌ لورا از كشتن‌ خويش‌ منصرف‌ مي‌شود، ويرجينيا كه‌ به‌ چيزي‌ مي‌انديشد مي‌گويد: «من‌ نزديک بود كسي‌ را بكشم»! آيا چنين‌ ديالوگي‌ به‌ تأويلي‌ نظر ندارد كه‌ مادر و پسر (اشخاصي‌ مثل‌ لورا و ريچارد) را داستاني‌ از انديشه‌ي زني‌ انگليسي‌ بپنداريم‌ كه‌ در آينده‌ به‌ واقعيت‌ مي‌پيوندد!؟

همسر ويرجينيا تا جايي‌ كه‌ در توان‌ دارد با او مدارا مي‌كند، ولي‌ مرگ‌ و زندگي‌ چيزي‌ نيستند كه‌ بتوان‌ با آن‌ها به ‌راحتي‌ با احساسات‌ كسي‌ بازي‌ كرد. او نيز از كوره‌ در مي‌رود. مگر من‌ چه‌ گناهي‌ كرده‌ام‌ كه‌ چنين‌ بدبختي‌هايي‌ مرتب‌ گريبان‌ زندگي‌ من‌ و همسرم‌ را مي‌گيرد. او از ويرجينيا مي‌پرسد: «چرا بعضي‌ها بايد بميرند»؟
پاسخ ويرجينيا هرگز جوابي‌ براي‌ همسرش‌ نيست‌، آن‌ تنها پاسخي‌ است‌ كه‌ بي‌هيچ‌ پرسشي‌ ازدرون‌ ويرجينيا برمي‌خيزد: «بعضي‌ها آنقدر لحظات‌ را دشوار سپري‌ مي‌كنند كه‌ مرگ‌ برايشان‌ راه‌ نجاتي‌ تأويل ‌مي‌شود!!»
در هر سه‌ دنياي‌ فيلم‌، قرار است‌ ميهماني‌ و جشني‌ برگزار شود، چيزي که با روح‌ حاكم‌ بر احساسات‌ انسان‌هايي‌ كه ‌در حال‌ غرق‌ شدن‌ هستند، سازگاري‌ ندارد. چنين‌ تناقضي‌ به‌ دقت‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ در لحظات‌ فرو ريختن ‌اشخاص‌، ريزش‌ از اتفاقاتي‌ دروني‌ است‌، نه‌ وقايع‌ بيروني‌!
ريچارد آرزوي‌ آن‌ را دارد تا مثل‌ ليزا داستان‌ زندگي‌ اشخاص‌ را بنويسد. اما او خود نمي‌داند، كتابي‌ را كه‌ ليزا در قالب‌ ايده‌اي‌ نوشته‌ است‌، او با زندگي‌اش‌ خلق‌ كرده‌ است‌؟! با همان‌ تاوان‌هايي‌ كه‌ خود مي‌گفت‌!

نمايی از فيلم ساعت ها

احساسات‌ شرم‌آور و گنگي‌ را كه‌ از درون‌ شخصيت‌هاي‌ زنان‌ فيلم‌ برمي‌خاست‌، چگونه‌ بايد تأويل‌ كرد؟ احساسات‌ زني‌ نسبت‌ به‌ زني‌، چگونه‌ براي‌ يک‌ مرد قابل‌ درک‌ خواهد بود!؟ پس‌ من‌ سكوت‌ كردم‌ و به‌ تماشا نشستم‌. نگاه‌شان‌ كردم‌، ديدم‌، اما چيزي‌ حس‌ نكردم‌! همان‌ قدر سرد و عاري‌ از احساس‌ كه‌ آن‌ها در بقيه‌ي قسمت‌هاي‌ فيلم‌ لحظات‌ بودند. مگر مي‌بايست‌ هر چيزي‌ را «هر كسي» درک‌ كند؟ آيا بايد همه‌ چيز را همه‌ كس‌ در همه‌ شرايط بفهمند؟! آن‌ تأويلي‌ است‌ كه‌ خود به‌ نارسي‌ تأويل‌ شهادت‌ مي‌دهد!

ريچارد خودكشي‌ مي‌كند و با پرتاپ‌ خويش‌ از بالاي‌ ساختمان‌ خود را رها مي‌سازد! او هر لحظه‌ زندگي‌ خويش‌ را با ترس‌ هولناک‌ از دست‌ دادن‌ آنچه‌ را كه‌ دوست‌ مي‌داشت‌، سپري‌ كرده‌ بود؛ مادرش‌، ليزا و...؛ يكبار از چيزي‌ كه‌ هميشه‌ مي‌ترسيد بر سرش‌ آمد. مادرش‌ عاقبت‌ روزي‌ بي‌خبر رفت‌ و ديگر برنگشت! و حالا لحظه‌ شماري ‌براي‌ رفتن‌ ليزا؟ پس‌ او ناگزير به‌ از دست‌ دادن‌ زندگي‌ خودش‌ مي‌شود تا بيم‌ مداوم‌ از دست‌ دادن‌ را از دست‌ دهد!!!
ويرجينيا نيز در پايان‌ فيلم‌، خودكشي‌ مي‌كند، ولي‌ آن‌ همان‌ صحنه‌هاي‌ خودكشي‌ زني‌ در ابتداي‌ فيلم‌ لحظات‌است!! صحنه‌هاي‌ بعدي‌ زندگي‌ او تنها داستان‌ پيش‌ از مرگش‌ را متجلي‌ مي‌ساخت‌ و ما در حقيقت‌ از مرگ‌ او برخاسته‌ و نظاره‌گر زندگي‌ گذشته‌ وي‌ و حال‌ و آينده‌ زندگي‌ و مرگ‌ ديگران‌ مي‌شويم!!! و تا پايان‌ لحظات‌، ما زندگي‌ يا مرگ‌ را تجربه‌ مي‌كنيم‌ و آن‌ ديگري‌ بعد از ما، زندگي‌ دوباره‌ مي‌يابد يا نمي‌يابد! و آيا ما كه‌ اكنون‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌شان‌ مي‌پردازيم‌، آن‌ها را به‌ ايده‌اي‌ بدل‌ ساخته‌ و در آن‌ دنيا مي‌آفرينيم‌، يا آن‌ها با روايات‌ خود ما را متأثر ساخته‌ و تحليل‌ ما و زندگي‌ پس‌ از اين‌ لحظات‌ ما را خلق‌ مي‌كنند!؟!
وقتي‌ كسي‌ نمي‌تواند از زندگي‌ لذت‌ ببرد و تنها مي‌بايست‌ منتظر خبرها و اتفاقات‌ ناگواري‌ بنشيند تا زندگي‌ سرد او را تاريک‌تر نيز سازد، چرا بايد زندگي‌ كند؟ به‌ خاطر ديگران‌؛ آن‌ تنها تأويلي‌ است‌ كه‌ مي‌تواند زنده‌ ماندن‌ چنين‌ اشخاصي‌ را توضيح‌ دهد. اما همه‌ نمي‌توانند قهرماني‌ در سكوت‌ براي‌ ديگران‌ باشند.

لورا، مادري‌ كه‌ عزادار زندگي‌ خود بود، سوگ‌ پسر را نيز بر آن‌ افزوده‌ يافت‌. اما او پيش‌ از اين‌ ريچارد و خانواده‌اش‌ را رها ساخته‌ بود و فرزندان‌ و همسرش‌ نيز با مرگي‌ ناخواسته‌ او را ترک‌ كرده بودند! او مي‌گويد كه «مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ پشيمانم‌، اما آن‌ چه‌ معني‌ مي‌دهد، وقتي‌ كه‌ انتخابي‌ نداري؟» ولي‌ اگر انتخابي‌ در كار نيست‌، پس‌ چگونه‌ اشخاصي‌ همچون‌ ريچارد و ويرجينيا، رفتن‌ را برگزيدند و كساني‌ مثل‌ لورا و ويرجينيا، ماندن‌ را؟
ليزا به‌ دخترش‌ اذعان‌ مي‌دارد، خوشي‌ او لحظه‌اي‌ در زندگي‌ بود كه‌ سعي‌ وي‌ بر تكرارش‌ بي‌حاصل‌ است؛ لبخند تلخ‌ پاياني‌اش‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ تأويل‌ كرد، مگر تأثر و تأسفي‌ باز زاييده‌ در زندگي‌ لبه‌ي مرگ‌! همان‌ گونه ‌كه‌ لحظات‌ مي‌گويد: چرا همه‌ چيز اشتباه‌ست!؟ يا چنان‌ كه‌ لحظات‌ نشان‌ مي‌دهد: به‌ چه‌ دليل‌ هر چيز حتي ‌وقتي‌ سرجايش‌ است‌، اشتباه است‌؟! يا همان‌ طور كه‌ لحظات‌ مي‌فهماند: «چرا حتي‌ هنگامي‌ كه‌ هر چيز منطقي‌ به‌ نظر مي‌رسد، باز احساس‌ نازل‌ شده‌ از آن‌ اشتباه است‌؟!»...

نسخه‌ی قابل چاپ   17 خرداد 1383    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب