جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

تجزيه‌ و تحليلي‌ از كتاب‌ «منم‌ ايوب»
(مزامير ايوب‌)

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


مزامير ايوب‌

«او در تک‌ تک‌ ما آرام‌ گرفته‌ است‌، مي‌بايد كه‌ بيدارش‌ كنيم‌.»


«منم‌ ايوب» (مزامير ايوب‌)
نويسنده‌: كاوه‌ احمدي‌ علي‌آبادي‌
ويراستار: رضا رحيمي‌
انتشارات‌ جنگل‌
چاپ 1383

چگونه‌ سر برآوردي‌، با چشماني‌ باز يا بسته‌؟ اين‌ همان‌ پرسشي‌ است‌ كه‌ منتهي‌ به‌ آفرينش‌ كتاب‌ «منم ‌ايوب‌» شده‌ است‌. تشكيكي‌ كه‌ منتهي‌ به‌ ديدن‌ و تأويل‌ آن‌ بخشي‌ از هستي‌ مي‌شود كه‌ خوشايندمان‌ نيست‌. بخشي‌ كه‌ عمدتا انسان‌ مستأصل‌ است‌ كه‌ قادر به‌ دركش‌ خواهد بود. ايوب‌ نماد آن‌ استيصال‌ است‌. آن‌ هنگام‌ است‌ كه‌ مزامير ايوب‌ معنا مي‌شود. پس‌ ايوب‌ سر برآورد و چيستي‌ خود را نفرين‌ كرد: «روزي‌ كه‌ در آن‌ متولد شدم،‌ نابود شود و شبي‌ كه‌ گفتند انساني‌ در رحمي‌ قرار گرفت‌. شبي‌ كه‌ لبخندي‌، نگاهي‌ را فريفت‌ و روزي‌ كه ‌ديدگاني‌ بر پژواک‌ گريه‌ نورسيده‌اي‌ لبخند زد، كابوس‌ گردد، كابوس‌. چرا در رحم‌ مادرم‌ جان‌ ندادم‌ و چرا پستان‌ها مرا پذيرفتند و بر من‌ حرام‌ نگشتند، و چرا هلهله‌‌ي شادي‌ در قار قار كلاغان‌ به‌ شيون‌ ننشست‌؟ نفرين‌ به‌ دردي‌ كه‌ مرا گهواره‌ يافت‌ و چرا خاک آغوش‌ نشد به‌ ويراني‌ام‌ و به‌ گورستانم‌ وانگذارد تا بيش‌ از اين‌ بر سوگ‌ زندگي‌ام‌ ننشينم‌.»

منم‌ ايوب‌، نداي‌ مشروعيت‌ شكوه‌هاي‌ انسان‌ است‌ از خداوند هستي‌. مشروعيتي‌ كه‌ از طرف‌ خداوند پذيرفته‌ مي‌شود، حتي‌ اگر بندگان‌ بر آن‌ برچسب‌ كفر زنند. چرا كه‌ آن‌ برخاسته‌ از همان‌ دادخواهي‌ است‌ كه ‌خداوند هستي‌ را براي‌ نجات‌ انسان‌ تهييج‌ مي‌كند. شأن‌ نزول‌ آن‌ را در برخي‌ از آيات‌ عهد عتيق‌ مي‌توان‌ يافت‌. هنگامي‌ كه‌ موسي‌ از خداوند مي‌پرسد كه‌ كيستي‌؟ به‌ او پاسخ‌ مي‌دهد كه‌: «من‌ هستم‌، خداي‌ پدرت‌، خداي‌ ابراهيم‌... و هر آينه‌ مصيبت‌ قوم‌ خود را كه‌ در مصرند ديدم‌ و استغاثه‌ ايشان‌ را از دست‌ سركاران‌ ايشان‌ شنيدم‌، زيرا غم‌هاي‌ ايشان‌ را مي‌دانم‌ و نزول‌ كردم‌ تا ايشان‌ را از دست‌ مصريان‌ خلاصي دهم...»[1] و «منم ايوب» بازآفريني‌ چنان‌ ندايي‌ است‌ كه‌ از خداوند وجود انسان‌ براي‌ دادخواهي‌ برمي‌خيزد، و در جايي‌ ديگر كه‌ موسي‌ به‌ خداوند مي‌گويد به‌ آن‌ها بگويم‌ از طرف‌ چه‌ كسي‌ فرستاده‌ شدم‌، خداوند به‌ او مي‌گويد: «هستم‌ آنكه‌ هستم‌...» [2]، و در حقيقت‌ مشروعيت‌ شكوه‌هاي‌ خود را به‌ سبب ‌همين‌ ظهور آن‌ اعلام‌ مي‌كند و «منم‌ ايوب» نداي‌ مشروعيت‌ انسان‌ در مقابل‌ خداوند و اين بار دگرآفريني‌ آيه‌ فوق‌ (هستم‌ آنكه‌ هستم‌) است‌. چرا كه‌ اين بار انسان‌ است‌ كه‌ پديدار شدن‌ استيصال‌ خود را دليل‌ مشروعيتش‌ در مقابل‌ عدالت‌ خداوندي‌ مي‌سازد.

در «منم‌ ايوب»، خداوند، كساني‌ را كه‌ از او در مقابل‌ ايوب‌ دفاع‌ مي‌كنند، گناهكار معرفي‌ مي‌كند، نه‌ ايوب‌ را، همچنان‌ كه‌ در عهد عتيق‌ چنين‌ مي‌كند و خطاب‌ به‌ طرفداران‌ و مدح‌ گويانش‌ مي‌گويد كه‌ نزد ايوب‌ توبه‌ كنند و تنها اگر ايوب‌ ببخشايد، خداوند آنان‌ را مي‌بخشد. خداوند اذعان‌ مي‌دارد كه‌ بدنبال‌ چاپلوساني‌ نيست‌ تا شكوه‌ و جلال‌ وي‌ را به‌ رخ‌ كشند، بلكه‌ دقيقا در جستجوي‌ فريادها و شكوه‌هاي‌ انسان‌هايي‌ چون‌ ايوب‌ است‌كه‌ به‌ دادخواهي‌ انسان‌ برخيزند، حتي‌ اگر در چنين‌ برخاستني‌ خداوند را بازخواست‌ كنند؟ اينجاست‌ كه‌ اوج‌ خدامحوري‌ در غايت‌ انسان‌گرايي‌ تحقق‌ مي‌يابد.
اما محتواي‌ اين‌ بازخواست‌ چيست‌؟ آن‌ مي‌تواند هر پرسشي‌ را در برگيرد، هر پرسشي‌ كه‌ از انديشه‌ انسان ‌برخيزد. ولي‌ در منم‌ ايوب‌، فريادها و شكوه‌هاي‌ ايوب‌ از بي‌عدالتي‌ها در هستي‌ مخلوق‌ خداوند است‌. از رنج‌ها، غم‌ها و مشيتي‌ كه‌ انسان‌ خالق‌ آن‌ها نيست‌، ولي‌ سامان‌ زندگي‌ او را بر هم‌ مي‌زنند. اينكه‌ در بسياري‌ موارد، نيک‌ سيرتان‌، گرفتار بلايا و رنج‌ها مي‌شوند و تيره‌بختان‌ سيه‌روزتر مي‌گردند، ولي‌ ستمكاران‌ كامياب ‌مي‌گردند و جزاي‌ اعمال‌ خود را دريافت‌ نمي‌كنند. خداوند به‌ اين‌ پرسش‌ چنين‌ پاسخ‌ مي‌گويد: «اگر تو رامستثنا مي‌ساختم‌، آيا برتريت‌ بر سايرين‌ حقيقي‌ بود و آيا آنگاه‌ نيكي‌ها، چيزي‌ به‌ جز معامله‌ بودند؟» اين‌ پاسخ‌ خداوند مي‌تواند توضيح‌ دهنده‌ دايره‌ زماني‌ يک‌ آزمون‌ باشد و بيش‌ از آن‌ بردي‌ ندارد، از اين‌ روي‌ در مقابل‌ ساير پرسش‌هاي‌ ايوب‌، خداوند ديگر بدين‌ پاسخ‌ متوسل‌ نمي‌شود.
پرسش‌ بعدي‌ ريشه‌اي‌تر است‌ و به‌ بنياد تولد آن‌ وجهي‌ از هستي‌ نظر دارد كه‌ شر پنداشته‌ مي‌شود. آن‌ بخشي‌ كه‌ معمولا باورمندان‌ از چرايي‌ آفرينش‌ آن‌ توسط خداوند طفره‌ مي‌روند. از اين‌ روي‌ ايوب‌ مي‌گويد: هنگامي‌ كه‌ قانوني‌ براي‌ فرود باران‌ قرار داد و راهي‌ براي‌ غرش‌ رعد، آن‌ها را هم‌ ديد و هم‌ دريافت‌ و تفتيش‌شان‌ نموده‌ و مهياشان‌ ساخت‌. يكي‌ را نعمت‌ ساخت‌ و ديگري‌ را نغمت‌ و پس‌ از آن‌ به‌ انسان‌ گفت ‌تا يكي‌ را برگزيند و از ديگري‌ اجتناب‌ كند و اگر خود، آن‌ها را نمي‌آفريد، انسان‌ نيز نمي‌توانست‌ ستمي ‌كرده‌ يا لغزشي‌ نمايد. مباحث‌ بين‌ خداوند و ايوب‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ قصد خداوند از چنين‌ آفرينشي‌ به‌ پاسخي‌ صرف‌ محدود نمي‌شود و به‌ نظر مي‌رسد كه‌ آن‌ مسئله‌اي‌ است‌ كه‌ خداوند نيز در هستي‌ با آن‌ دست‌ به گريبان‌ است‌: «آيا عشق‌ را مي‌توان‌ با بازي‌ يكسان‌ شمرد و سوز و گداز آن‌ را تنها به‌ ملعبه‌اي‌ براي‌ لذت‌ بردن‌ تقليل‌ داد، همان‌ طور كه‌ تو در سوز فريادت‌ و باران‌ سخنانت‌، آن‌ را عيان‌ و متجلي‌ ساختي‌؟» اما پاسخ‌ آن‌، نه‌ به‌صراحت‌، بلكه‌ از ميان‌ عميق‌ترين‌ تأويل‌هاي‌ بين‌ ديالوگ‌ها استخراج‌ مي‌شود، جايي‌ كه‌ خداوند خود هم‌ فاعل‌ شناسنده‌ و پديد آوردنده‌ پليدي‌ است‌ و هم‌ خود سوژه‌ قرباني‌ شونده‌ و آزمون‌ دهنده‌ به‌ وسيله‌ آن‌ است‌ كه‌ از آن‌ طريق‌ عشقش‌ به‌ انسان‌ و مخلوقات‌ را براي‌ خود به‌ ثبوت‌ مي‌رساند. او از آفرينش‌ تا غسل‌ تعميد را بدين ‌سبب‌ تحقق‌ بخشيده‌ است‌ (نويسنده‌ كتابي‌ به‌ همين‌ نام‌ نيز تأليف‌ كرده‌ است‌).

در «منم‌ ايوب»‌، اشخاصي‌ كه‌ به‌ ظاهر دوستان‌ ايوب‌اند و با او گفتگو و بحث‌ مي‌كنند، هر يک نوعي‌ مثالي‌ از يک‌ شخصيت‌اند. شخص‌ اول‌ نماينده‌ شخصيتي‌ سنتي‌ و عاقل‌نماست‌ كه‌ عمدتا عرف‌ و سنن‌ را با لباس‌ عقل‌ و مصلحت‌ به‌ ديگران‌ تجويز مي‌كند. شخص‌ دوم‌، معرف‌ شخصيتي‌ زيردست‌ و فرمانبردارست‌ كه‌ با وجود صداقت‌ نيت‌ از جهلي‌ مشهود رنج‌ مي‌برد. شخص‌ سوم‌، نماد سرزنش‌ و بهتان‌ است‌ كه‌ عمدتا سوي‌ قهر شخصيت‌ را بروز مي‌دهد. اما شخص‌ چهارم‌، شخصيتي‌ همدل‌ و صادق‌ است‌ كه‌ تجارب‌ خود را نه‌ به‌ عنوان‌ پتكي‌ براي‌ كوفتن‌ بر سر ديگران‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ آن‌ چه‌ خود دريافته‌ كه‌ ممكن‌ است‌ بتواند به‌ ديگران ‌نيز كمک‌ كند، در اختيار ديگران‌ و ايوب‌ قرار مي‌دهد. هويت‌ زن‌ نيز با شخصيت‌هاي‌ مختلفي‌ در منم‌ ايوب‌ متجلي‌ است‌. نخست‌ شخصيت‌ مادر معرفي‌ مي‌شود كه‌ بدون‌ فرزندان‌، زندگي‌ برايش‌ جهنم‌ است ‌و دليلي‌ براي‌ ادامه‌ آن‌ نمي‌بيند. شخصيت‌ دوم‌، همسر ايوب‌ است‌ كه‌ زني‌ زميني‌ است‌ و با استيصال ‌شوهرش‌ صحنه‌ را ترک‌ مي‌كند تا شايد زندگي‌ را در تجربه‌ ديگري‌ بيابد. اما فقدان‌ حضور زن‌ زميني‌ را در «منم‌ ايوب»، زن‌ اثيري‌ پر مي‌كند. فرشته‌اي‌ كه‌ در بيشتر صحنه‌هاي‌ کتاب با ايوب‌ گفتگو مي‌كند و حضورش ‌نوعي‌ صداقت‌ و پاكي‌ را در ناخودآگاه‌ اين‌ هماني‌ مي‌نمايد.

ايوب‌ در ميان‌ مباحثي‌ كه‌ با دوستانش‌ به‌ راه‌ مي‌اندازد، برايشان‌ استدلال‌ مي‌كند كه‌ بسياري‌ از معيارهايي‌ را كه‌ آنان‌ حكمت‌ و مصلحت‌ مي‌دانند، از يک‌ طرف‌ ناشي‌ از جهلشان‌ است‌ و آنان‌ به‌ رياي خويش‌ و فريب‌ ديگران‌ متوسل‌ مي‌شوند و از طرفي‌ ديگر آنان‌ از ترس‌ اين‌ كه‌ مبادا تعريف‌ حقيري‌ كه‌ از خداوند خود در ذهنشان‌ ساخته‌اند، سقوط كند، چشمان‌ خويش‌ را بر روي‌ بسياري‌ از حقايقي‌ مي‌بندند كه‌ اگر نيک‌ بيانديشند در خواهند يافت‌ كه‌ آن‌ را حكمتي‌ است‌، همان‌ گونه‌ كه‌ حقايق‌ متناقض‌ در هستي‌ خداوند را حكمتي‌ است‌. چنين‌ است‌ پرسش‌هاي ‌ايوب‌: «آيا به‌ دروغ‌ از خداوند حرف‌ بزنم‌، حكمت‌ است‌؟ آيا به‌ چيزي‌ كه‌ خود عقيده‌ ندارم‌، ديگران‌ را امر كرده‌ و به‌ آنچه‌ كه‌ از خداوند بر من‌ به‌ ثبوت‌ نرسيده‌ است‌، جوانان‌ را هدايت‌ كنم‌، حكمت‌ خداوندي‌ست‌ يا جهل‌ خودم‌، كه‌ آن‌ را به‌ خداوند نسبت‌ مي‌دهم‌؟ آنچه‌ كه‌ مرا قانع‌ نساخته‌ است‌، چگونه‌ به‌ ديگري‌ وعده ‌دهم‌ و اگر راهي‌ را كه‌ خود در آن‌ سردرگمم‌ و از آن‌ اطمينان‌ ندارم‌، به‌ ديگران‌ توصيه‌ كنم‌، هدايت‌ و مصلحت‌ است‌ يا گمراهيشان‌؟ آيا نبايد احتمال‌ دهم‌، آنچه‌ را كه‌ تاكنون‌ به‌ خداوند نسبت‌ مي‌دادم‌، چون ‌كفايت‌ نمي‌كند و قانع‌ام‌ نمي‌سازد، پس‌ ممكن‌ است‌ به‌ خطا رفته‌ و نادانسته‌ به‌ ظن‌ خود به‌ او افترا بسته‌ باشم‌، و چون‌ دريافتم‌ كه‌ به‌ خطا بودم‌، اگر باز چون‌ گذشته‌، ديگران‌ را به‌ آن‌ توصيه‌ كنم‌، آنگاه‌ دانسته‌ و به ‌عمد بدو بهتان‌ نبسته‌ام‌؟ و اندرز ديگران‌ بدانچه‌ اعتقادي‌ ندارم‌، دورويي‌ با خلق‌ خدا نيست‌؟ و چيزي‌ را به‌ زبان‌ راندن‌ و بر باوري‌ دگر بودن‌، نفاق‌ با خداوند به‌ شمار نمي‌رود؟ اگر بخاطر اين‌ كه‌ فرمانبرداران‌ چون ‌گذشته‌ اطاعت‌ كنند، از هر ملعبه‌اي‌ كه‌ بدان‌ اعتقاد ندارم‌، استفاده‌ كنم‌، ظلم‌ نيست‌ و اگر از خداوند و اعتقاد به‌ او، به‌ عنوان‌ بازيچه‌اي‌ بهره‌ گيرم‌، كفر نيست‌؟ و نيرنگي‌ كثيف‌تر از آن‌ مي‌شناسيد كه‌ نام‌ حكمت‌ و مصلحت‌ بر آن‌ها مي‌نهيد؟ آيا آبستني‌ از دروغ‌، فرزندي‌ به‌ جز نيرنگ‌ به دنيا خواهد آورد و در آغوش‌كشيدن‌ نيرنگ‌، ثمره‌اي‌ جز غرق‌ شدن‌ در ژرفاي‌ سينه‌ پليدي‌؟ نه‌ نه‌، كار شما نيست.»

ايوب‌ با نقب‌ حقيقت‌جويي‌ و با درک‌ تناقض‌ در هستي‌ است‌ كه‌ به‌ معرفت‌ دست‌ مي‌يابد. چنين‌ تأويلي ‌مشخصا از آياتي‌ از قرآن‌ كريم‌ كه‌ در خصوص‌ ايوب‌ نازل‌ شده‌، آمده‌ است‌: «...و ايوب‌ هنگامي‌ كه‌ خواند پروردگارش‌ را كه‌ مرا رسيد رنج‌ و تويي‌ مهربان‌ترين‌ مهربانان‌». [3] در اين‌ آيه‌ چنان‌ كه‌ عمدتا مي‌پندارند، تنها بخش‌ «مهربان‌ترين‌ مهربانان» را درک كرده‌ (يعني‌ تنها نيمي‌ از ماهيت‌ خداوند را كه‌ پذيرشش‌ راحت‌تر است‌، در حالي‌ چنان‌ كه‌ آيه‌ نشان‌ مي‌دهد، درک‌ همزمان‌ نيمه‌ ديگر، همان‌ قدر مهم‌ است‌) و آن‌ را به‌ نيمه ‌ديگر كه‌ مي‌گويد «مرا رسيد رنج» تعميم‌ مي‌دهند. در حالي‌ كه‌ اگر چنين‌ بود، ايوب‌ بايد مي‌گفت‌: «مرا نرسيد رنج‌، چون‌ تويي‌ مهربان‌ترين‌ مهربانان»! ولي‌ چون‌ ايوب‌ هر دو موضوع‌ متناقض‌ «رنج‌ رسيدن‌ به‌ او» با «مهربان‌ترين‌ مهربانان» را با هم‌ به‌ كار مي‌برد، نيمه‌ ديگر آيه‌ را نيز بايد در نظر گرفت‌ و مهمتر از آن‌، تناقض‌ آن‌دو قسمت‌ را و همان‌ است‌ كه‌ موجب‌ مي‌شود تا ايوب‌ به‌ «معرفت» دست‌ يافته‌ و دريابد كه‌ خداوند دو سوي ‌هر چيز متناقض‌ را با هم‌ دارد و به‌ همين‌ سبب‌ است‌ كه‌ در ادامه‌ همان‌ آيه‌ از قرآن‌ مي‌فرمايد: «پس‌ پذيرفتيم‌ از او و بگشوديم‌ آنچه‌ بدو بود از رنج‌...»[4]. از اين‌ روي‌ كه‌ ايوب‌ روي‌ رنج‌ و ضرر را مي‌بيند و چون‌ آن ‌تناقض‌ را درمي‌يابد، خداوند از او مي‌پذيرد و ايوب‌ پس‌ از آن‌ به‌ معرفت‌ دست‌ مي‌يابد. چنان‌ كه‌ جمله «بگشوديم‌ آنچه‌ بدو بود از رنج»، دقيقا تأكيدي‌ بر نيمه‌ ديگري‌ از معرفت‌ به‌ خداوند دارد كه‌ مشخصا از رنج‌ وضرر (نه‌ از بخش‌ مهربان‌ترين‌ مهربانان‌) حاصل‌ مي‌شود.

كتب‌ زيادي‌ در گستره‌هاي‌ مختلف‌ ادبيات‌، اديان‌، روانكاوي‌ و روان‌شناسي‌ و حتي‌ فلسفه‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل ‌مباحث‌ فوق‌ پرداخته‌اند. در اين‌ ميان‌ بايد از كتاب‌هاي‌ معروف‌ «پاسخ‌ به‌ ايوب» از كارل‌ گوستاو يونگ‌ و «رنج‌ايوب» از ژان‌ استينمن‌ نام‌ برد كه‌ در كتاب‌ منم‌ ايوب‌ به‌ آن‌ها اشاره‌ شده‌ است‌. يونگ‌ ايمان‌ مسيحي‌ را در ناخودآگاه‌، نوعي‌ پاسخ‌ براي‌ رنج‌ها و گلايه‌هاي‌ ايوب‌ ذكر مي‌كند. اما استينمن‌ تجزيه‌ و تحليلي‌ دقيق‌تر و عميق‌تر ارايه‌ مي‌دهد. در عهد عتيق‌ و كتاب‌ ايوب‌ در بخشي‌ از مباحثه‌، جايي‌ كه‌ اشخاص‌ به‌ شكوه‌هاي ‌ايوب‌ پاسخ‌ مي‌دهند، از لوياتان‌ (نهنگ‌) و بهيموت‌ (اسب‌ آبي‌) سخن‌ مي‌برند تا عظمت‌ آنان‌ را در آفريده‌هاي‌ خداوند به‌ رخ‌ ايوب‌ بكشند. استينمن‌ با استدلالي‌ عميق‌ و بي‌نظير بيان‌ مي‌كند كه‌ شاهكار خلقت‌، لوياتان‌ (نهنگ‌) و بهيموت‌ (اسب‌ آبي‌) نيستند، بلكه‌ انسان‌ است‌. زيرا انسان‌ با وجود تمامي‌ زبوني‌اش‌ جرأت‌ آن‌ را داشته‌ تا قادر متعال‌ و عادل‌ كيهان‌ را به‌ خود بخواند [5].
اما «منم‌ ايوب» تأويلي‌ ديگر دارد. پاسخي‌ كه‌ اگر بخواهيم‌ از تأويل‌ استينمن‌ گامي‌ پيشتر رويم‌، به‌ انديشه‌اي‌ عميق‌تر شده‌ و با تأويلي‌، كمتر ناديده‌ گيريم‌، مي‌بايست‌ پس‌ از غوطه‌ور شدن‌ در وادي‌ شک‌، به‌ آنچه‌ به‌دست‌ مي‌رسد، اتكا كنيم‌ كه‌ مي‌گويد: انسان‌ براي‌ اين‌ كه‌ همچون‌ خداوند، فاعل‌ شناسايي‌ و فاعل‌ درد خويش‌ است‌، به‌ مانند او، مفعول‌ و موضوع‌ شناسايي‌ و مفعول‌ و موضوع‌ درد خويش‌ نيز هست‌ و نه‌ از آن‌روي‌ كه‌ در عين‌ عجز و ناتواني‌، خالق‌ هستي‌ را محكوم‌ مي‌كند، بلكه‌ بدين‌ سبب‌ كه‌ در قهقراي‌ درد و استيصال‌ (ايوب‌ نماد استيصال‌ است‌)، خود را داوري‌ كرده‌، اعتراف‌ نموده‌ و محكوم‌ مي‌كند، شاهكار هستي‌ است‌ و معناي‌ خداوند جهانيان‌ در چهره‌ انساني‌ وجودش‌ متجلي‌ مي‌شود؟ از همين‌ روي‌ است‌ كه‌ در «منم‌ ايوب»، خداوند با ايوب‌ سخن‌ نمي‌گويد، مگر وقتي‌ كه‌ ايوب‌ اعتراف‌ كرده‌ و خود را محكوم‌ مي‌كند. به‌ بيان‌ديگر، خداوند وجود ايوب‌ ظاهر نمي‌شود تا آن‌ كه‌ او، خود را داوري‌ كند! با وجود تمامي‌ تلاشي‌ كه‌ باورهاي‌ ديني‌ و حتي‌ گزاره‌هاي‌ فلاسفي‌ و آثار يونگ‌ و استينمن‌ و حتي‌ عهد عتيق‌ صورت‌ مي‌دهند، اين‌ پرسش‌ بنيادي‌ را كه‌ از پارادوكسي‌ ناشي‌ مي‌شود، بي‌پاسخ‌ مي‌گذارند كه‌ چرا در هستي‌ تجربه‌ رنج‌ هست‌، درعين‌ حالي‌ كه‌ خداوند خالق‌ آن‌ را عادل‌ مي‌پنداريم‌؟ اما «منم‌ ايوب» مدعي‌ است‌، آن‌ كس‌ كه‌ در وجود انسان ‌رنج‌ مي‌كشد، خداوند وجود انسان‌ است‌ و او در وجود انسان‌ است‌ كه‌ خود را آزموده‌ و داوري‌ و حتي‌ محاكمه‌ مي‌كند. جايي‌ كه‌ خداوند خطاب‌ به‌ ايوب‌ مي‌گويد: «آيا چنان‌ كه‌ خود گفتي‌، من‌ در گوشت‌ و پوستت‌ ندميدم‌ و آن‌ كه‌ از درونت‌ فرياد برآورد، كسي‌ جز من‌ بود؟ در گريه‌ات‌ نگريستم‌ و با بي‌تابيت‌، پريشان‌ نگشتم‌ و پاره‌ پاره‌هايم‌ در وجود بندگان‌، پاره‌ پاره‌ نگشتند و بي‌ من‌ هيچ‌ گوشت‌ و استخواني‌ را ياراي‌ چنان‌ مويه‌ و فغاني‌ بود؟» به‌ بيان‌ ديگر، خداوند در وجود انسان‌ است‌ كه‌ به‌ والاترين‌ مقامي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ دست‌ مي‌يابد: اينكه‌ در قهقراي‌ رنج‌ و استيصال‌، اعتراف‌ مي‌كند. آن‌ پاسخي‌ براي‌ چرايي‌ خلقت‌ انسان‌ است‌ كه ‌فرشتگان‌ از خداوند سؤال‌ مي‌كنند و او مي‌گويد كه‌ من‌ چيزي‌ مي‌دانم‌ كه‌ شما نمي‌دانيد و شأن‌ نزولي‌ براي‌ ماهيت‌ خليفه‌ اللهي‌ انسان‌ در هستي‌. در هستي‌، آن‌ بخش‌ از خداوند كه‌ در وجود انسان‌ است‌، در رنج‌ها و غم‌هاي‌ انسان‌ شريک‌ مي‌شود و از آن‌ بخش‌ از وجود خداوند كه‌ در خارج‌ از وجود انسان‌ است‌، شكوه‌ و دادخواهي‌ مي‌كند. از اين‌ روي‌ است‌ كه‌ گلايه‌هاي‌ ايوب‌ در عهد عتيق‌ و منم‌ ايوب‌ پذيرفته‌ مي‌شود، چرا كه ‌خداوند فاعل‌ و مفعول‌ آن‌ درد و محاكمه‌ كننده‌ و محاكمه‌ شده‌ به‌ سبب‌ آن‌ است‌. اما آن‌ محاكمه‌ تنها در وجود انسان‌ تحقق‌ مي‌يابد و زماني‌ صورت‌ يک‌ تراژدي‌ تمام‌ عيار به‌ خود مي‌گيرد كه‌ در غايت‌ استيصال‌ به‌وجود مي‌آيد. چنان‌ كه‌ خداوند در منم‌ ايوب‌ خطاب‌ به‌ ايوب‌ مي‌گويد: «آيا آنچه‌ در هستي‌ در جستجويش‌ بودي‌، من‌ آن‌ را در تو نيافريدم‌ و اكنون‌ كه‌ خود مختار، نيكي‌ را با وجود تمامي‌ تاوان‌هايش‌ آفريده‌ و بر آن ‌استوار مانده‌ و صبر ورزيدي‌، آيا خود مبدل‌ به‌ همان‌ قانون‌ و عدالت‌ خداوندي‌ نشدي‌ كه‌ در هستي‌ به دنبالش‌ بودي‌ و ندايي‌ از اين‌ نزديک‌تر مي‌تواني‌ شنيد؟ دعايت‌ مستجاب‌ شد، ولي‌ همان‌ گونه‌ كه‌ خود مستجاب‌ ساختي‌، و سخنانت‌، نه‌ با سرب‌ و آهن‌ بر صخره‌، بلكه‌ با فرياد و شكوه‌ در درون‌ انسان‌ حک‌ گرديد و ولي‌ تو «او»ست‌ كه‌ از درونت‌ در مقابل‌ «من» به‌ دادخواهي‌ برمي‌خيزد.»

خداوند در وجود انسان‌ است‌ كه‌ از ذهن‌ محض‌ به‌ عين‌ محض‌ بدل‌ مي‌شود و از پس‌ آزمون‌هايي‌ كه‌ خود در وجود انسان‌ براي‌ خود آفريده‌، برمي‌آيد. جايي‌ كه‌ ايوب‌ از خداوند در مورد علت‌ تأكيد وي‌ بر آزمودن‌ و تجربه‌ رنج‌ در هستي‌ پرسش‌ مي‌كند، خداوند پاسخ‌ مي‌دهد كه‌: «آيا خميره‌ را نشايد كه‌ پس‌ از سرشتن‌، تراشيد تا اگر نقصي‌ بر آن‌ است‌، برطرف‌ گردد و اگر نيكوست‌، باز كامل‌تر گردد؟ و آيا تو خود، اراده‌ همان ‌دستاني‌ نگشتي‌ كه‌ خميره‌ خود را با فريادت‌ سرشتي‌ و با معرفتت‌ تراشيدي‌؟ و آيا تجسم‌ يافته‌ مرا تجسد نبخشيدي‌؟»

در پايان‌ ديالوگ‌ ايوب‌ و خداوند در «منم‌ ايوب» به‌ نظر مي‌رسد كه‌ آن‌ همچون‌ بسياري‌ از روايت‌هايي‌ از اين ‌دست‌، قضيه‌ را با عقب‌نشيني‌ انسان‌ در مقابل‌ خداوند به‌ پايان‌ مي‌رساند. به‌ خصوص‌ كه‌ ايوب‌ نيز در ديالوگي‌ به‌ خداوند مي‌گويد: «استدلال‌ و منطقت‌، فكرم‌ را متقاعد ساخت‌، ولي‌ احساس‌ مرا هرگز، و من ‌نسبت‌ به‌ تمامي‌شان‌ شكايت‌ دارم‌ و تا هنگامي‌ كه‌ دنيا دنياست‌، آن‌ را از حنجره‌ انسان‌هاي‌ ديگر فرياد خواهم‌ كرد تا شايد اجابت‌ شوم.» اما پاسخ‌ خداوند بسيار شنيدني‌ است‌ و او اثبات‌ مي‌كند كه‌ اگر انسان‌ نيز در اين‌ مورد كوتاه‌ بيايد، آن‌ تنها خواست‌ انسان‌ است‌ و خواست‌ خداوند نيست‌ و او خواهان‌ ادامه‌ اين‌ ديالوگ‌ و بازخواست‌ است‌. از اين‌ روي‌ خطاب‌ به‌ ايوب‌ پاسخ‌ مي‌دهد: «و منطقت‌ را نيز نبايد و نشايد متقاعد سازد. چرا كه‌ اگر مي‌توانستي‌ از ديدگان‌ من‌ بنگري‌ و در ذهن‌ من‌ بيانديشي‌، هرگز تمايزي‌ بين‌ من‌ و تو بود تا از من‌ شكوه‌ كني‌؟ و اين‌ تمايزي‌ بين‌ «من» و «تو»ست‌ كه‌ تا وقتي‌ موجود است‌، تناقض‌ بين‌ «حكمت‌ من» و «انديشه‌ تو» آفريده‌ خواهند شد، كه‌ آن‌ را نيز خود حكمتي‌ست.»

در «منم‌ ايوب»‌ شيطان‌ در قالب‌ شخصيتي‌ مستقل‌، همچون‌ ساير شخصيت‌هاي‌ روايت‌، موجود نيست‌، بلكه‌ در درون‌ گزينش‌ها مستتر است‌. چرا كه‌ کتاب‌ درصدد است‌ تا برساند كه‌ شيطان‌ چيزي‌ نيست‌، مگرخودخواهي‌ هر شخص‌ كه‌ تنها در روح‌ تصميماتمان‌ متجلي‌ مي‌شود. همان‌ گونه‌ كه‌ فرشته‌ خطاب‌ به ‌شخصيت‌هاي‌ ديگر مي‌گويد: «شيطاني‌ حلول‌ نكرد، مگر در آنچه‌ شما گفتيد و كرديد و به‌ تحقيق‌ تا هنگامي ‌كه‌ ديگران‌ را ناديده‌ گرفته‌، تكذيب‌ كرده‌ و قرباني‌ مي‌كنيد، او در گفتار و رفتارتان‌ حلول‌ كرده‌ است.»

اما کتاب‌ نيز خود داراي‌ نواقصي‌ است‌ كه‌ بدان‌ معترف‌ است‌ و از اين‌ روي‌ به‌ روايت‌ ايوب‌ فردا مي‌گويد كه‌ تأويل‌ او ضرورتا ابعادي‌ را شناخته‌ و حتي‌ مي‌آفريند كه‌ در منم‌ ايوب‌ نيست‌ و در تناقض‌ با بسياري‌ از تأويل‌هاي‌ کتاب‌ خواهد بود. در مزامير ايوب‌، چنين‌ اعترافي‌ يک‌ تعارف‌ نيست‌، بلكه‌ محدوديتي‌ است‌ كه‌ از معاني‌ در هم‌ بافته‌ شده‌ کتاب استخراج‌ مي‌شود. آن‌ خداوندي‌ كه‌ در منم‌ ايوب‌ معرفي‌ مي‌شود، بي‌نهايتي‌ است‌ كه‌ هرگز چون‌ گذشته‌ نيست‌ و اين‌ خود، معرفت‌ نسبت‌ به‌ او را بي‌نهايت‌ مي‌سازد. بنابراين ‌براي‌ آفرينش‌ روايت‌ ايوب‌ فردا، دگرآفريني‌ امروز‌ اجتناب‌ناپذير خواهد بود.

نقش‌هاي‌ دوگانه‌ فاعل‌ و مفعول‌ شناسايي‌ در کتاب بازآفريني‌ شده‌ است‌ و علاوه‌ بر آفرينش‌هاي‌ چندگانه‌ و متناقض‌ در هر بخش‌ از روايات‌ و گفتگوهاي‌ ايوب‌ با خود و ساير شخصيت‌هاي‌ آن‌، در بخش‌ داستان‌ نيز به‌ نوعي‌، ماهيت‌ آن‌ را مي‌شناساند و مي‌آفريند و در بخش‌ پانوشت‌ها، همان‌موضوع‌ شناسايي‌ قرار گرفته‌ و خود را تحليل‌ مي‌كند. همين‌ طور آن‌ در رابطه‌ بين‌ نويسنده‌ و تحليلگر بازآفريني‌ مي‌گردد و جايي‌ كه‌ نويسنده‌، پديد آورنده‌ اثر منم‌ ايوب‌ است‌، در جايي‌ ديگر خود تحليلگر آن‌ نيز هست‌. در مباحثي‌ از گستره‌ ادبيات‌ كه‌ در خصوص‌ آغاز مدرنيته‌ سخن‌ مي‌رود، عقيده‌اي‌ بر آن‌ است‌ كه ‌مدرنيته‌ با اين‌ جمله‌ نيچه‌ آغاز مي‌شود: «خداوند مرده‌ است». اما منم‌ ايوب‌ در ميان‌ مباحث‌ متن‌، چنين‌ استنتاج‌ مي‌كند كه‌ در پرديسه‌ ادبيات‌، پست‌ مدرن‌ با اين‌ جمله‌ آغاز مي‌شود: «او در تک‌ تک‌ ما آرام‌ گرفته ‌است‌، مي‌بايد كه‌ بيدارش‌ كنيم».


پانوشت‌ها:
[1]: عهد عتيق (كتاب‌ مقدس)، سفر خروج‌، باب‌ سوم‌. بخشي‌ از آيات‌ 6 ـ 8.
[2]: عهد عتيق‌. سفر خروج‌، باب‌ سوم‌. بخشي‌ از آيه‌ 14.
[3]: قرآن‌، سوره‌ انبياء، آيه‌ 83.
[4]: قرآن‌، سوره‌ انبياء، بخشي‌ از آيه‌ 84.
[5]: استينمن‌، ژان‌. رنج‌ ايوب‌، ترجمه‌ خسرو رضايي‌، انتشارات‌ فكر روز، تهران‌: 1373، ص‌ 187.

نسخه‌ی قابل چاپ   27 تیر 1383    ||    ( معرفی و نقد کتاب )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب