جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

راز «کيمياگری» يک ذهن «آفريننده»
دگرآفرينی فيلم «يک ذهن زيبا»

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


نمايی از فيلم يک ذهن زيبا

عنوان فيلم: يک ذهن زيبا
(A beautiful Mind)
کارگردان: ران هوارد
بازيگران: راسل کرو، جنيفر کانلی، اد هريس...
محصول 2001، آمريکا


برداشت نخست:

«جان نش» رياضی‌دانی است که در هر چيز روابط رياضی را جستجو می‌کند، از بازتابش نور در يک کراوات گرفته تا سطرها و تيترهای گوناگون عناوين و مقالات روزنامه‌ها. در فيلم «يک ذهن زيبا»، او بيشتر در خود فرو رفته است و با اشخاص ذهنی و درونی خويش معاشرت دارد تا مردم دور و برش.

تأکيد او بر چنين تجاربی، علاوه بر آن که موجب موفقيت‌هايی در زمينه‌ی رياضی و تدريس در دانشگاه برايش می‌شود، از طرف ديگر سبب می‌شود تا او و حرکات و گفتارش هر چه بيشتر از دنيای واقعی که زندگی اجتماعی بخشی از آن است، فاصله بگيرد. جايی که نش برای برقراری ارتباط و دوستی با شخصی ديگر نمی داند که سر صحبت را چگونه باز کند، طرف مقابل درصدد برمی آيد تا به او کمک کند و می‌گويد: «فکر می‌کنم که شما می‌خواستيد برای من يک نوشيدنی سفارش دهيد»، نش به جای اين که خود را با قواعد بازی در آن دنيا همراه سازد، با رد پيشنهاد طرف مقابل، آنقدر بی‌پرده سخن می‌گويد و راست و صريح، سر هدف می‌رود، که با برخورد تند طرف مقابلش مواجه می‌شود که نتيجه‌اش از عدم موفقيت مجدد وی در دنيای اجتماعی و قواعد تلويحی و غيرصريحش حکايت دارد. او حتا با همسرش نيز چنين رويه‌ای را در پيش می‌گيرد، چه هنگامی که هنوز با وی ازدواج نکرده و او از دانشجويان کلاسش است و چه زمانی که درصدد برقراری رابطه‌ای صميمانه‌تر با اوست. او در بيان مقاصد و نيات خود صراحت و قطعيتی را اعمال می‌کند که تنها در دنيای انتزاعی و به‌خصوص گستره‌های رياضی و فلسفه ديده می‌شود و در روابط اجتماعی مشروعيتی ندارد.
نش به هيچ‌وجه نابغه نيست، بلکه به نابغه‌ای بدل می‌شود. او يک بيمار اسکيزوفرن است که توهمات و ايده‌های خود را جدی می‌گيرد. ما برای آن که به شخصی معمولی بفهمانيم، دنيای تصورات و ايده‌ها و دنيای رياضی واقعی نبوده و از اين روی اصيل و تأثيرگذار نيست، با مشکلی جدی مواجه نيستيم، ولی برای يک رياضی‌دان، فيلسوف و هر شخصی که کشفياتی در دنيای انتزاعی صورت داده که گستره‌ی رياضی تنها بخشی کوچک از آن است، آن کودکانه‌ترين و ناآگاهانه‌ترين تأويلی است که ممکن است شنيده باشد؟! دنيای انتزاعی به عنوان واقعيتی با ادراکی که معرف موضوعی خاص باشد وجود ندارد، ولی به عنوان نسبتی از روابط بين موضوع‌های خاص که نه تنها در دنيای خارج وجود دارد، بلکه تمامی پديدارها و تحولات دنيای بيرون را تنها از طريق آن می‌توانيم تبيين کنيم، اصيل‌ترين و تأثيرگذارترين گستره‌ای است که اذهان بشری بدان دست يافته است. و اگر غير از اين بود، اصلا علم رياضی و فيزيک شکل نمی‌گرفت. به بيان ديگر، علوم رياضی و فيزيک بدين سبب پديد آمده و اکنون به عنوان علمی تبيين‌کننده‌ی جهان عينی و مادی به کار می‌روند که پذيرفته شده است آن‌ها مفاهيم انتزاعی کشف کرده و آفريده خود را که عينی نيستند، برای توصيف و تشريح جهان عينی به کار می‌برند و دقيقاً به همين سبب که واقعی نيستند اصيل‌تر از واقعيتند، چرا که واقعيت را تبيين می‌کنند. نش به سبب دوری گزيدن از تعاملات اجتماعی، نه تنها دنيای انتزاعی خود را به اصلی‌ترين مشغله‌ی فکری خويش بدل ساخته است، بلکه آفرينش‌هايی را نيز در آن زمينه صورت داده است. شخصيت «چارلز» در ذهن او همان بخشی از شخصيت اوست که نش را نابغه دانسته و نش با ايمان آوردن به اندرزها و تأويل‌های او در اين زمينه، اين توهم خود را با دريافت جايزه‌ی نوبل به واقعيت بدل کرده است. حال ديگران به او بگويند که آن شخصيت واقعی نيست؟! جهلی مرکب‌تر از آن و گزاره‌ای بی‌معناتر از آن برای نش سراغ داريد!؟ درست مانند آن است که اکنون نظريه‌پردازان علم روان‌شناسی برای ما تشريح می‌کنند که هر انسانی کودکی را در درون خود دارد. اين سخنان برای يک انسان عادی بی‌معنی است. ولی روان‌شناسان می‌گويند دقيقاً چون واقعيت عينی ندارند و ذهنی بوده و موجوديت روانی و درونی دارند، اصيل‌تر از واقعيت و تشريح‌کننده‌ی بسياری از باورها و رفتارهای واقعی زندگی ما هستند. جان نش بدين سبب به دنيای رياضی روی آورده و توانسته به چنان دانشی از آن دست يابد، که دنيای انتزاعی و غيرواقعی آن را اصيل‌تر از دنيای واقعی می‌انگارد. به همين سبب سخنرانی خود را برای دريافت جايزه‌ی اسکار با اين جمله آغاز می‌کند: «من هميشه به اعداد ايمان داشته‌ام، معادله و منطقی که به استدلال‌هايی منتهی می‌شود». نش تنها با پيگيری شخصيت چارلز و ايمان داشتن به تأويل‌های اوست، که می‌تواند به کشفياتی در علم رياضی دست يافته و به نابغه‌ای بدل شود و باز حتا پس از پذيرش بيماری اسکيزوفرنی و غيرواقعی بودن شخصيت‌های دنيای درون، با گوش فرادادن به شخصيت چارلز و همراه شدن با اوست که می‌تواند به دريافت جايزه‌ی نوبل نائل شده و آن توهم را به واقعيتی از ديدگاه ديگران (زيرا با تحقق کشفياتی در رياضی قبلا آن را به واقعيتی در زندگی خود تبديل کرده است) بدل سازد.

نش با اشخاصی ذهنی که در حقيقت هر يک شخصيت‌های کم و بيش مستقل و متفاوت درون او هستند، مواجه است. دختر بچه‌ای که دور و بر نش پرسه می‌زند همان بخش کودک شخصيت و وجود اوست که هر انسان سالم و متعارفی آن را درون خود دارد. پس از گذشت دوران کودکی، انسان‌هايی که وارد عرصه‌های اجتماعی شده و غرق در آن می‌گردند، کمتر با بخش کودک شخصيت خويش روبه‌رو می‌شوند، اما هرگز کاملاً بی‌نياز از آن نيستند، بلکه در بسياری از اميال ناخودآگاه و ابعاد روانی و صميمی زندگی خود ناگزير به تجلی آنند. و نه تنها در نظر گرفتن کودک درون مضر نيست، بلکه در بسياری از معالجات روانکاوی از آن برای تخليه‌ی روحی و آرامش درونی استفاده شده و به افراد برای ارضاء تمايلاتشان، مواجهه با آن و گردن نهادن به تمايلات و فرامينش توصيه می‌شود. نش به اين بخش از شخصيت خود کمتر اجازه بروز داده، چرا که دوران کودکی را کمتر با بازی‌ها و سرگرمی‌های کودکانه گذرانده است.
پارچر، شخصی که در ذهن نش مأمور سيا و پل ارتباطی او با پنتاگون تصور می‌شود، همان بخش مرموز شخصيت هر انسان است که وقتی در گفتگوها و تفکرات درونی خود تصميم به انتخاب يا رفتاری می‌گيريم، برحسب شرايط تخمين زده شده از رفتار مخالفان و دشمنانمان اتخاذ می‌شود، و بدون اين که او را به عنوان واقعيتی عينی ببينيم، آن را حقيقی می‌پنداريم و نمود و اصالت او را در بسياری از عرصه‌های فردی و اجتماعی می‌توانيم بيابيم. همان بخش مرموز و تا حدی واکنشی در مقابل آن چيزی است که شر می‌پنداريم، به طوری که او مشروعيت تصميمات و اعمالش را از طريق منفور بودن نيرويی که با آن در مبارزه است می‌گيرد (که در وجود جان نش، جاسوسان و مأموران شوروی هستند) و عمدتاً چون با ما نيست و مخالف ماست، شر تأويل و پنداشته می‌شود.

چارلز، شخص سوم که پس از آن که فرمولی توسط نش کشف می‌شود و با تأييد استادش مواجه می‌شود، در حالی که نش خاموش به نظر می‌رسد، او در درون نش از شدت شوق سر از پا نمی‌شناسد، شخصيتی است که نش را به نابغه بودنش تهييج کرده و توانايی‌ها و استعدادهايش را برای نش به ثبوت می‌رساند. انگيزه‌های غير واقعی، ذهنی و حتی توهم‌گونه‌ی اوست که باعث می‌شود نش به نابغه‌ای بدل شود، وگرنه واقعيت موجود (نه واقعيتی که نش بعداً می‌آفريند) آن است که او يک بيمار روانی با خصايص شديد اسکيزوفرنی است!! اما چرا در بخش‌های بعدی فيلم، نش بيماری اسکيزوفرن خود را پذيرفته و ديگر به توهماتش بی‌توجه می‌شود و با خداحافظی از اين شخصيت‌های درونش به زندگی در دنيای واقعی ادامه داده و به موفقيت‌هايی دست می‌يابد؟! به اين پرسش از دو نقطه‌نظر و تأويل می‌توان پاسخ گفت. يکی با استناد به فيلم ذهن زيبا به عنوان مرجع قضاوت ما و ديگری با پذيرش «متنی» که نه از بيرون، بلکه از درون، نحوه‌ی نگرش بيماران و جهان‌بينی و موفقيت‌ها و ناکامی‌هايشان را در زندگی توصيف کند که چه بسا کارگردان فيلم يا حتی فيلم بدان تأويل دست نيافته است. از ديدگاه اول نش نابغه و انديشمندی در علم رياضی است، نه نظريه‌پردازی در علم روان‌شناسی و روانکاوی. انقلابی که در بينش رياضی‌اش روی داده است، تحولاتی را در جهان‌بينی روانی وی به وجود آورده که او همان قدر در گستره‌ی روان‌شناسی و روانکاوی مبتدی است که ممکن است يک روانکاو در علم رياضی باشد. از نگاه و تأويل دوم بايد گفت که نش پس از پذيرش بيماری اسکيزوفرنی، نه تنها شخصيت‌های ذهنی خود و به خصوص شخصيت نابغه‌ی خويش (چارلز) را فراموش نمی‌کند، بلکه با پيگيری آن است که به نوبل دست می‌يابد. او تنها پس از پذيرش بيماری اسکيزوفرنی، ياد می‌گيرد که چگونه با آن‌ها کنار بيايد. نابغه شدن او چيزی نبود که از ابتدا محرز باشد، بلکه آن توهمی بود که نش با جدی گرفتنش، آن را محقق ساخته و به واقعيتی بدل می‌سازد. نش همچون بسياری در جهانی که آن‌ها خود پديد نياورده‌اند، اسکيزوفرن آفريده شده است. او می‌توانست مثل بسياری تنها يک بيمار اسکيزوفرنی باقی بماند. اما با جدی گرفتن توهماتش در اسکيزوفرنی است که به نابغه‌ای بدل شده و آن‌گاه به افتخاراتی در عرصه‌ی علم دست می‌يابد. نش پس از اين که به موفقيت‌هايی در رياضی دست يافت و در دانشگاه به عنوان استاد به تدريس پرداخت، با واقعيت بيماری اسکيزوفرن خود مواجه شد و فهميد که دنيای درونی‌اش تا چه حد می‌تواند مهم و تأثيرگذار باشد. و اگر پيش از موفقيت‌هايش به بيماری خود، آگاهی می‌يافت، شايد مثل بسياری از بيماران اسکيزوفرنی هرگز اعتماد به نفس لازم را برای پيشرفت در کارهايی که بدان‌ها علاقه داشت، نمی‌يافت!؟ به عبارتی، «آگاهی» (نسبت به اين قضيه که او بيمار روانی است) که همواره مفيد تأويل می‌شود، در بسياری از موارد می‌تواند موجب عدم موفقيت شود، و نحوه‌ی تأويل و مواجهه‌ی انسان با آن‌هاست که تعيين‌کننده‌ی نهايی است. به بيان ديگر، زندگی نش «مانيفستی» است برای تمامی بيماران روانی!!

نمايی از فيلم يک ذهن زيبا

نش پس از پی‌بردن به بيماريش، هنوز به تأويل‌ها و نجواهای شخصيت چارلز گوش می‌دهد، ولی ديگر نيازی برای اثبات آن در نزد خود يا ديگران ندارد. نه بدان شکل که در فيلم نشان داده می‌شود، آنطور که نش پس از قبول بيماريش با شخصيت‌های درونی‌اش خداحافظی کرده و تنها با نگاه کردن به آنان از کنارشان می‌گذرد. بلکه اصالت و اهميت آن دنيا را تأويل نموده و می‌آفريند. به همين سبب است که وقتی قرص‌هايش را کنار می‌گذارد، يک از دلايل آن را اين نکته ذکر می‌کند که به خوبی نمی‌توانست کارهايش را انجام دهد. هم‌چنان که به يکی از دوستان خانوادگی‌شان می‌گويد که نمی‌تواند مثل گذشته محاسبات رياضی را استنتاج کند. به بيان ديگر توهمات نش، دستاوردهايی داشتند که کشفيات علم رياضی از جمله‌ی آن‌ها بود و از تاوان‌های اجتناب‌ناپذيری برخوردار بودند که سردرگمی‌ها و کم‌اهميتی نسبت به دنيای واقعی درزمره‌ی آن‌ها بود. آن‌ها دو روی متناقض يک سکه بودند، دو بخش از حقيقتی که در نظر نگرفتن هريک، به معنی کشف‌نکردن کليت آن خواهد بود.


برداشت دوم:

اما نش برای موفقيت در زندگی هنوز می‌بايست درسی ديگر بياموزد. او پس از آن که همسرش دستان خود را به روی سر نش می‌کشد و استعاره‌ای از نوازش و محبت همسر نش را در زندگی‌اش به تصوير می‌کشد، درمی‌يابد که هر يک از دو دنيای متفاوت ذهنی و عينی را بايد از هم تفکيک کند، بدون آن که نياز باشد هيچ‌کدام را به ديگری تعميم دهد و با تدريس در دانشگاه و گفتگو با دانشجويان بر سر يک ميز، آن را تکميل‌تر می‌کند. او تا پيش از آن خود بر دنيای انتزاعی و درونی‌اش آنقدر اصرار دارد که به جای اين که خويشتن را با واقعيات و قواعد دنيای اجتماعی مردم همراه کند، درصدد است تا دنيای خشک رياضی را به زندگی اجتماعی تعميم دهد، و اطرافيان و مردم نيز مشروعيتش رابپذيرند. آنوقت درمی‌يابد که خود نيز همان اشتباهی را انجام داده است، که ديگران در مورد او مرتکب شده بودند: هر يک درصدد بودند تا دنيای خود را به دنيای ديگری تعميم داده و بخشی از دنيای ديگری را قربانی سازند. از اين روی مشروعيت دو دنيای متفاوت پيش روی خود را می‌پذيرد.
او اولين بار پيش از اين که به بيماری خود پی ببرد، به آن تأويل دست پيدا می‌کند. جايی که سر ميز با دوستان خود نشسته و در مورد آشنايی با دختران مورد علاقه‌شان صحبت می‌کنند، او اين انديشه در ذهنش جرقه می‌زند که در گروه همواره بهترين نتايج موقعی حاصل نمی‌شود که هر يک به تنهايی به دنبال بهترين گزينش فردی مورد علاقه‌شان بروند، بلکه زمانی پديد می‌آيد که افراد بهترين انتخاب خود را با توجه به «خود» و «گروه» تعقيب کنند، چرا که اگر تنها برای بهترين گزينش خود اقدام کنند، راه يکديگر را سد می‌کنند!؟ اما درنظرگرفتن ديگران و گزينش‌ها و دنيای آنان تنها در قالب ايده‌ای در ذهنش کشف می‌گردد و هنوز آن را به تجربه‌ای زيسته در دنيای خويش بدل نساخته است. چرا که تأويل برخلاف تصوری که يک آغازگر در دنيای تأويل دارد، به معنای تخيل صرف يک چيز در حافظه و آگاهی نيست، بلکه حوزه‌ی وسيعی را در برمی‌گيرد که شامل تجارب، تعاملات، تفکرات، احساسات و حتی تعديلات و تجديد نظراتی است که در ناخودآگاهی تثبيت شده و آنگاه در خودآگاهی ظاهر می‌گردد. نش پس از آن که قرص‌های خود را کنار می‌گذارد تا بتواند به وظايفی که نسبت به خود و همسرش دارد، عمل کند مشروعيت دنيای واقعی و دنيای ديگران را می‌پذيرد و اثبات می‌کند که بهترين دنيای او با در نظر گرفتن دنيای مطلوب يا واقعی ديگران محقق می‌شود. هنگامی که در مراسم دريافت جايزه‌ی نوبل درست پس از پرداختن به دنيای رياضی از عشقی سخن می‌گويد که همسرش در زندگی به او ارزانی داشته است، مشروعيت تأويل و حقيقت دنيای واقعی و زندگی اجتماعی را توصيف می‌کند که بدان پی برده است، و مهم‌تر از آن علت آغازين و غايی دنيای فيزيکی و متافيزيکی را عشقی تأويل می‌کند که فراتر از رياضی بوده و خالق آن است و برخلاف معادلات رياضی هم‌چنان کشف‌نشدنی باقی می‌ماند و با مرتبط ساختن آن به عشق ميان او و همسرش، برشی از تجربه‌ی آن را در زندگی خويش بيان می‌کند.

اما نش پيش از آن که مشروعيت دنيای واقعی را بپذيرد به مشروعيت دنيای درونی و ذهنی خويش پی می‌برد. چرا که درمی‌يابد که برای تحقق مانيفست زندگی خود نياز نيست تا همواره آن را فرياد کند، مهم اين است که خود، آن‌گونه جديش بگيرد که با آن زندگی کند، بدون اين که نياز باشد تا با تعميم تأويل يکی به تأويل ديگری، مشروعيت ديگری را ناديده گرفته يا آن را برای ساير اذهان اثبات کند!؟ نکته‌ای که نه تنها از نظر اطرافيان نش، بلکه حتی فيلم ذهن زيبا دور مانده است. چرا که اگر به اصالت دنيای ذهنی نش پی برده بود، پس از پذيرش بيماری نش توسط او، شخصيت چارلز را تنها نظاره‌گری در سکوت به نمايش نمی‌گذاشت که نش با او خداحافظی کند! «يک ذهن زيبا» با چنين گزينشی نشان می‌دهد که او نيز چون سايرين هنوز از بيرون به تماشای نش نشسته و آن را به شکل واقعيتی ملموس و زيسته از درون درک و تأويل نمی‌کند و اگر نش به جايزه‌ی نوبل دست نمی‌يافت او را اسکيزوفرنی می‌ديد که از ذهنی زيبا ديگر خبری نبود و جملات نش در ستايش عشق هرگز شنيده نمی‌شد، چه برسد به آن که مشروعيت يابد؟! رازی که با حضور در حافظه يا خواندن در کتابی يا ديدن فيلمی درک و تأويل نمی‌شود، بل در شناخت و تجربه‌ی زيستن اين نکته تأويل می‌گردد که حتی نقاط ضعف انسان می‌تواند به پيشرفت و موفقيت و حتا چيزی فراتر از آن به «آفرينشی» در زندگی و هستی بدل شود!؟! از اين روی دريافت مدال يا برچسب موفقيت از مراکزی که مشروعيت تلاش‌های فردی را تأييد کند، ملاک درستی برای آفرينندگی نيست و کسی که چنان ملاک‌هايی را برای راه خود برگزيده هنوز در ميانه‌ی راه است. نش نيز زمانی به جايزه‌ی نوبل دست می‌يابد که دنيای رياضی برايش بخشی اجتناب‌ناپذير از زندگی‌اش شده بود و او ديگر آن ولع ابتدايی برای دريافت جايزه نوبل را در خود حس نمی‌کرد، اگرچه برايش بی‌ارزش نيز نشده بود.
تاريخ عرصه‌ی علم و به خصوص هنر پر است از بيمارانی که ذهنيات، تصورات و توهمات خود را جدی گرفتند و آن‌ها را از سطح ايده گرفته تا واقعيتی عينی آفريدند. اما در مقابل شايد اين پاسخ در ذهن ايجاد شود که آنچه آنان بدان دست يافتند، تخيل، ذهنيت يا توهم نبود و تنها آن‌هايی که واقعيت داشتند توانستند موجب موفقيت شده و همان‌ها ماندگار به جای ماندند. برای کسی که بيش از مزمزه کردن با تاريخ علم و هنر و نحوه‌ی تحقق و تطور نظريات و مکاتب مختلف آن، نه آشنايی، بلکه نسبت به آن آگاهی داشته باشد، به خوبی روشن است که برخلاف باور عموم، دنيای دانش و علم با ابطال و رد نظريات و آراء پيشينيان به پيش رفته است، نه افزايش کمی مطالب آن و هيچ نظريه و فرمولی نيست که ضرورتاً اثبات شده و برای هميشه پذيرفته شده باشد. در تاريخ علم هيچ علمی به قطعيت رياضی و فيزيک و هيچ نظريه‌ای را در گستره‌ی فيزيک به اندازه‌ی نظريات نيوتنی نداشته‌ايم که قطعی و اثبات‌شده بپندارند. به طوری که مدت‌ها آن را ديگر از صورت نظريه خارج کرده و به شکل قانون اثبات شده پذيرفته بودند. با آن تمامی دنيای مکانيکی ساخته‌ی دست بشر را ساخته و بسياری از حرکات و پديده‌های نجومی را تبيين و حتا پيش‌بينی کردند. ولی با تجلی نسبيت عام، که نظريات نيوتنی را ابطال می‌کرد، نه تنها نشان داده شد که نيوتن اشتباه می‌کرده است، بلکه انقلابی روش‌شناسی و معرفت‌شناسی در عرصه‌ی علم روی داد که مدعی بود، اثبات هيچ نظريه‌ای بر انسان محرز نمی‌شود و انسان تنها می‌تواند با بازبينی در نظريات، ابطال و امکان ابطال آن‌ها را دريابد و اگر چيزی تاکنون ابطال نشده هرگز به معنی اثبات آن نيست! حال نيوتن را که به داشتن تخيلات معروف بود و از کلاس درس فراری، بايد نابغه بپنداريم يا ناهنجار تأويل کنيم؟! همان‌گونه که همسر نش که تصور می‌کرد با نابغه‌ای علمی ازدواج کرده است، پس از صحبت با روانشناس نش، او را يک بيمار اسکيزوفرن با توهماتی می‌يابد که نش را در خودغرق کرده است و اين برای او بسيار سخت است. همان‌طور که بسياری از بيماران اسکيزوفرن با درک آن، خود را ناقص و بيمار پنداشته و در انديشه و احساس، خود را شکست‌خورده‌ای فرض کرده که ناگزير به پذيرش عيب و تقدير خويش هستند.

نمايی از فيلم يک ذهن زيبا

ولی عرصه‌ی علم و هنر با اشتباهات بزرگ رقم خورده است و انديشمندان و هنرمندانی بزرگترند که آنقدر ايده‌ها، تخيلات و توهماتشان را جدی گرفته‌اند که به اشتباهاتی کوچک‌تر دست يافته‌اند. از نظر آن‌ها نيوتن يک نابغه نبود، بلکه يک نابغه شده است؛ و با افزودن معنی «شدن» به نابغه آيا معنی آن کاملاً متفاوت با گذشته نشده است؟! پيشداوری‌ها و تأويل‌هايی که ملاک موفقيت و آفرينندگی را در استعدادها و توانايی‌های ذاتی افراد جستجو می‌کنند، ديگر رنگ خواهند باخت!! ولی آفرينندگی آن نيز به معنای خوش‌بينی‌های رمانتيک و ساده‌انگارانه نخواهد بود و تازه پس از تلاش و جديت با تاوان‌های اجتناب‌ناپذيرش مواجه هستيم که ارزش و بهای دستاوردهای آن را معنا خواهد بخشيد. تاوان‌هايی که بسياری از اوقات تلخ‌تر و دشوارتر از تجربه‌ی نش و همسرش خواهد بود! تاوان‌هايی که برخلاف تصور بسياری، بخشی اجتناب‌ناپذير از تأويل‌هاست و با گزينش هر يک، ناگزير خواهيم بود تا بهای تاوان تأويلش را نيز بپردازيم. تاوان‌هايی که تنها به بهای عشق قابل پرداخت است و چنان که نش توصيف می‌کند، آن پرسش نهايی است که تمامی پرسش‌های ديگر بدان ختم می‌شود و آن به بزرگ‌ترين کشف دوران حرفه‌ای و زندگی‌اش می‌انجامد. تأويلی که مدعی است همه چيز «کشف‌شدنی» است، مگر «عشق» و آن تنها مسئله‌ای است که، رازوارگی خود را برای هميشه حفظ خواهد کرد؟! چرا که «اوست که تنها دليل بودن ماست»!؟!

نسخه‌ی قابل چاپ   18 مهر 1383    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 3 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


فردين  [www|@ ] :   (سه شنبه، 3 مرداد 1385، ساعت 12:12)

مطالب بسیار گند


سونیا  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 28 شهریور 1387، ساعت 17:21)

از وبلاگتون خیلی خوشم اومد منم لیسانس ریاضی هستم گاهی شعرم میگم به وبلاگم سربزنید


مرتضی  [www|@ ] :   (یکشنبه، 30 فروردین 1388، ساعت 09:20)

تا فیلم را با تمام وجود حس نکنی مفهوم ان رادرک نمکنی





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب