جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌کنيد؟
(بازآفرينی از فيلم «پرسونا» اثر «اينگمار برگمان»)

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


« بی پرده اول »

شخص اول: من بايد از عهده‌ی نقش‌هايی که از من انتظار دارند بر آيم. هنگامی که شوهرم از من آرامش می‌خواهد به او ارزانی کنم.
شخص اول: نقش اول ـ عزيزم، بيا چايی‌تو بخور تا سرد نشده.
فرزندانم نقش‌های مادرانه از من می‌خواهند.
بچه‌ها: مامان، مامان يه قصه واسه‌ی ما تعريف کن.
شخص اول: نقش دوم ـ باشه فقط بايد قول بدين وقتی قصه تموم شد، برين بخوابين، باشه؟
در برخورد با مادرم می‌بايست بچه شوم:
مادر: عزيزم چه خبر؟ حالت چطوره؟
شخص اول: نقش سوم ـ مامان، تموم دستم ريش‌ريش شده از بس ظرف شستم.
مادر: واسه چی دستکش دست نمی‌کنی، عزيزم؟ تو از کوچيکی بچه‌ی حساسی بودی!
و در مواجهه با دوستانم هم نقشی مناسب را:
دوست: ببين من نمی‌دونم تو اين موقعيت بايد چيکار کنم؟
شخص اول: نگران نباش، می‌دونم از عهده‌ش خوب برميای، مثل موارد قبل.
شخص اول پس از ايفای مطلوب نقش‌ها، احساس رضايت می‌کند و اگر موفق نبود، آنقدر امتحان می‌کند تا بازی‌ها در خور ارزيابی شوند. شخص اول با وجود احساس رضايت از بابت اينکه خودش نبوده است، احساس بيگانگی با خود می‌کند. اما اگر در جايی از نقش‌ها پشيمان شد به شخص دوم بدل می‌شود.

شخص دوم: من می‌خوام خودم باشم، حالا ديگران هر انتظاری ازم داشته باشن، من حق دارم انتخاب و نقش خودمو تو زندگی بازی کنم.
بچه‌ها: مامان ما رو ببر سينما.
شخص دوم: نقش اول ـ هيس ساکت، دارم فيلم نگاه می‌کنم.
بچه‌ها: مامان ببين مشقامو درست نوشتم.
شخص دوم: نقش اول ـ اين دفترو ببر اون‌ور، هر وقت بابات اومد، به اون نشون بده. من حوصله ندارم.
مادر: دختر گلم، به شوهرت بگو تو رو ببره دکتر.
شخص دوم: نقش اول ـ مامان من که بچه نيستم، اگه نياز باشه خودم ميرم.
شوهر: عزيزم اون کراوات آبی‌مو کجا گذاشتی؟
شخص دوم: نقش اول ـ کراوات‌تو مگه به من دادی که ازم می‌خوای! ياد بگير که کاراتو خودت انجام بدی.
دوست: تو اگه جای من بودی چيکار می‌کردی؟
شخص دوم: خوب من هرگز تو نيستم، می‌دونی، تو بی‌خيالی، چيزی که درکش برام مشکله!
شخص دوم در درون از اينکه خودش بوده احساس غرور و اتکای به خود می‌کند، ولی از اينکه انتظارات را نتوانسته يا نخواسته بجا آورد، احساس رضايت نمی‌کند، حتا اگر احساس لذت نمايد. اگر آنها را نپسندد به شخص سوم بدل می‌شود.

شخص سوم با نگاه به اين نقش‌ها هيچکدام را نپسنديد و به آرامی از کنار همه‌شان گذشت. او سکوت را برگزيد، ولی نه آنگونه که اينگمار برگمان در پرسونا از شخصيت اليزابت معرفی می‌کند. اليزابت در پرسونا، با دهان و زبان سخن نمی‌گويد، ولی با حالات فيزيکی و نحوه‌ی رفتار، گويا گفتگو می‌کند؛ لبخند می‌زند، حالت پرخاشگرايانه به خود می‌گيرد، خنده‌ی انفجارآميز سر می‌دهد، نگاه آشتی‌جويانه می‌اندازد، نگاه مسحورکننده می‌کند، سر تکان می‌دهد، شرم‌زده می‌شود، با سر پاسخ مثبت می‌دهد و خواهر آلما تمامی احساسات و نقطه نظرات او را از حرکات صورت و رفتارش می‌تواند بخواند. در حالی که اين‌ها همگی به مفهوم استفاده از زبان‌اند، با کلام يا بدون آن. از اين روی شخص سوم در «شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌کنيد؟» ساکت است با گفتار، رفتار، احساسات و گزينش‌هايش.

نمايی از فيلم پرسونا

« بی پرده دوم »

شخصيت اول: مايل است ببيند، بپسندد، درگير شود، به هيجان آيد، باور کند، انجام دهد، حتا چيزهای متضاد و ناهمخوان را تجربه کرده و غرق زندگی شود، تا خويشتن خود را بيش از اين نبيند.

شخصيت دوم: ناگزير است بسنجد، شک کند، قضاوت نمايد، يکی را برگزيند، بقيه را واگذارد تا خود همواره از بيرون، نيم‌نگاهی به آنچه از اوست داشته باشد.

شخصيت سوم: ترجيح می‌دهد استهزا کند، ابلهانه بپندارد، حماقت ارزيابی کند، ملول شود، سبک ببيند، تاريک بپندارد، خفه احساس کند، مزخرف سازد تا خود را به اندازه‌ی ديگران جلوه ندهد.
افراد معمولاً نمی‌پسندند که با شخصيت يا شخصيت‌های خود مواجه شوند. همان طور که در پرسونا، شخصيت آلما وقتی به وسيله شخصيت اليزابت شناخته می‌شود، عصبی شده و به او احساس حماقت دست می‌دهد. از اين روی به بازی‌ای تن می‌دهد تا واقعيات پنهان ضمير خود را همچنان مستتر نگه دارد.


« بی پرده سوم »

از نگاه پرسونا: همه ما داريم به نوعی نقش بازی می‌کنيم. حتی هنگامی که تصور می‌کنيم خودمان هستيم و حتی وقتی که سکوت اختيار می‌کنيم. از منظر او «هر لغزش صدا دروغی و خيانتی است. هر هيبتی اشتباهی و هر لبخندی شکلکی است. نقش همسر، نقش دوست، نقش‌های مادر و معشوقه، کدام‌يک بدتر است؟ کدام‌يک بيشتر ما را شکنجه داده؟» هنگامی که يک نقش تمام می‌شود و ديگر چيزی نداشتی که پشت سرت پنهان کنی يا چيزی که ما را همچنان دنبال خود بکشاند، ديگر بهانه‌ای باقی نمانده و ما می‌مانيم و حال دل به هم خوردگی و احساس خودکشی!؟
سکوت نيز نقشی است که در ابتدا به نظر می‌رسد برای آن است که از ساختن شکلک‌های دروغين جديد و چهره‌پردازی‌های آن اجتناب کنيم، تا دست‌کم ديگر دروغ نگوييم. تصميمی است تا فقدان اراده را در وجود خود نظام بخشيم. اما گذشت زمان نشان می‌دهد که حقيقت به ما نيرنگ می‌زند. سکوت نيز نقشی مثل نقش‌های ديگر بود، بايد آنقدر بازی در اين نقش را ادامه بدهی تا علاقه‌مان نسبت به آن از دست برود، وقتی اين نقش را تا به آخر بازی کرديم، آن را هم مثل نقش‌های ديگر رها کنيم.
اما چرا همه ناگزير از اين بازی يا شکنجه‌ايم؟ پرسونا می‌گويد: «چون نکته‌ی اساسی در اين است که بتوان عصب مربوط به درد را با دقت لمس کرد. بايد لمسش کنيم وگرنه فقط (وضع) بدتر می‌شود.»

از نگاه اينگمار برگمان: «ما همگی نقش بازی می‌کنيم، حتا هنگامی که فيلم می‌بينيم، حتا وقتی که فيلم می‌سازيم.» اما برای اجتناب از آن راهی هست؟ اينگمار توصيه می‌کند: «فيلم را وارونه يا سر و ته در پروژکتور بگذاريد»، ولی خود اذعان می‌کند، نتيجه چندان مهم نيست. اما اضافه می‌کند تنها يک راه‌حل اساسی هست: «دستگاه راخاموش کنيد، آرک پروژکتور را که صدای «هيس» می‌دهد، خاموش کنيد، فيلم را سر و ته کنيد، آن را در جعبه بگذاريد و فراموشش کنيد.» اما آن خود پرسش ديگری را مطرح می‌سازد، آيا آن اجتناب از مشاهده‌ی فيلم، خود يک بازی نيست؟ اما مهم‌تر از آن، باز پرسش هميشگی مطرح است: ريشه‌ی اين درد کجاست؟ «ما يک رويای نااميدانه هستيم. هر لحظه آگاه و هوشيار و در عين حال، آن برهوتی که ميان تصوری که خودمان از خويشتن داريم با تصوری که ديگران از ما دارند.» «تمامی اين بار اضطرابی که بر دوش می‌کشيم، اين روياهای سرشار از نااميدی، اين بی‌رحمی وصف‌ناپذير، وحشت ما از فکر مردن، بصيرت دردناک ما نسبت به شرايط زندگی روی زمين، رفته رفته اميد نسبت به رستگاری ملکوتی را در ما متبلور کرده است. فرياد بلند ايمان ما و شک به تاريکی و سکوت، هشداردهنده‌ترين نشانه‌ی يأس و تک‌افتادگی ماست يا نشانه‌ی دانسته‌های ترس خورده‌ی بيان نشده‌مان.» پس آيا «در اين هنگام پروژکتور بايد از کار بايستد؟» يا خوشبختانه فيلم پاره خواهد شد يا کسی به اشتباه پرده را پايين خواهد آورد يا شايد برقی اتصالی کرده و تمام چراغ‌های سالن سينما خاموش شده‌اند. اما اين‌طور نيست. او فکر می‌کند که «حتا اگر يک وقفه‌ی خشنودکننده به ناراحتی ما موقتاً خاتمه بدهد، سايه‌ها بايد همچنان به بازی خود ادامه دهند. شايد آن‌ها ديگر به کمک پروژکتور، فيلم يا صدا نيازی ندارند. آن‌ها به احساسات ما، عمق شبکيه‌ی چشم‌هايمان و يا به ظريف‌ترين پرده‌های گوش‌هايمان چنگ می‌اندازند. آيا همين‌طور است؟ يا من فقط تصور می‌کنم که اين سايه‌ها قدرتی دارند که خشمشان حتا بدون کمک قاب تصوير، اين رژه‌ی تهوع‌آورانه‌ی دقيق بيست و چهار کادر در ثانيه و بيست و هفت متر در دقيقه همچنان پا برجا می‌ماند»!؟

از نگاه من (منظور آن شخصی است که از بيرون به پس تمامی شخصيت‌ها، نقش‌ها و گفتارهای فوق می‌نگرد): ما می‌توانيم نقش بازی کنيم، می‌توانيم نکنيم. اگر بخواهيم همه‌ی گفتارها و رفتارها را بازی تأويل کنيم، آنگاه آن را از معنا تهی ساخته‌ايم، زيرا بازی با فرض تعريف مقابلش که کار يا عمل جدی است، معنادار خواهد بود. به بيان ديگر، وقتی هر چيز را آنقدر تعميم می‌دهيم که شامل تعريف متضادش نيز گردد، آنگاه ديگر آن مفهوم گذشته خود را از دست می‌دهد و اين شامل مفهوم بازی نيز می‌شود. اما برهانی با استناد به باورهای خود اينگمار نيز می‌توان برای صحت گفتارها و اعمال به دور از بازی داشت: همان بصيرت دردناک اينگمار نسبت به نقش و بازی و فرياد بلند ايمانش نسبت به آن و شک وی به عمل جدی و تجربه‌ای فارغ از نقش و بازی، روشن‌ترين گواه واقعی بودن تجاربی است که جدی و به دور از بازی‌هاست.
همان‌طور که اعمال و گفتار می‌توانند به بازی تبديل شوند، بازی‌ها نيز گاه آنقدر جدی می‌شوند که به گفتار و رفتاری واقعی بدل شوند. آيا مولير، اسطوره عالم نمايش و بازيگری، نمونه بارز چنين شخصيتی نبود؟ آيا او در نمايش‌هايش بازی را علاوه بر اين که به نمونه‌ای عالی از يک نقش بدل ساخت، آن را به واقعيتی در نمايش‌هايش ارتقا نبخشيد؟ مولير در صحنه آخر زندگی خود نقش يک بيمار مبتلا به سل را به گونه‌ای بازی کرد که در سر صحنه خون بالا آورد و واقعاً مرد!؟
اگر اينگمار يا هر شخص ديگری هنوز بر اين باورست که هر نوع زندگی، گونه‌ای بازی است يا مدعی است که تجربه‌ای نداشته تا دريابد که به غير از بازی می‌توان طور ديگری نيز زيست، بدان‌ها خواهم گفت، پس فيلم «زمانی برای مستی اسب‌ها» را نديده‌ايد و اگر با وجود ديدن آن هنوز می‌گويند که ديدگاهشان تغيير نکرده است، به آن‌ها خواهم گفت، پس «شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌کنيد؟» را نخوانده‌ايد و اگر با خواندنش باز مدعی‌اند که ايده‌شان تغييری نيافته است، به آنان به عنوان آخرين توصيه گوشزد خواهم کرد، پس «از پيدايش تا تأويل» را نفهميده‌ايد!؟

نسخه‌ی قابل چاپ   5 آذر 1383    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب