جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

دم «معنوی» رقص آفرينش
دگرآفرينی از فيلم «باراکا» (برکت)

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


«باراکا» به معنی «برکت»، نوعی جهان‌شناسی و معناشناسی در هستی است. برخی از اهالی هندوستان در جهان‌بينی دينی و هستی‌شناسی خود، به چيزی که «برکت» می‌نامند، اعتقاد دارند. در ملانزی به آن «مانا» می‌گويند. سرخ‌پوستان ايروکوا و هم‌چنين ساکنان شمالی قاره‌ی آمريکا، آن را تحت عنوان «اورندا» می‌شناسند. هورون‌ها، «اکی» و پيگمه‌ها، «مگبه» می‌نامند. استراليايی‌ها، آن را «آرونگ ـ کيل‌تا»، الگون کوئين‌ها، «مانيتو» و سيوها، آن را «واکاندا» خطاب می‌کنند و دراويش با لفظ «هو» و عرفا آن را به معنای «او» می‌شناسند. برکت، مانا، واکاندا، او و... به جوهری در هستی اشاره دارد که در همه‌جاست و هيچ چيز و هيچ کجا خالی از آن نيست. تنها در پاره‌ای از موجودات، بيش از بقيه وجود دارد. برکت همان اقيانوسی از انرژی نهفته در هستی است که به آن روح می‌بخشد. آن هستی ابتدايی که همه‌چيز از او پديد آمده و از او نشأت می‌گيرد و به پاره‌ای ماده، حيات می‌بخشد، برکت است. وجه روحانی و معنوی هستی که در کالبد ماده طنين‌انداز است. باراکا، جستجويی است برای رجعت به آن هستی ابتدايی و اصالت بخشيدن به آن خود گمشده درون هر انسان. آن که در هر دينی و آئينی با نمودی و صورتی خود را می‌نماياند، اما از ذاتی مشترک برخوردار است. باراکا سرود آفرينش را زمزمه می‌کند و داستان پيدايش را معنا می‌بخشد.

پوستر فيلم برکت

نخستين ادراک از زمين، آسمان و دنيای پيرامون، از جهانی حکايت دارد که نگاه ناظر بر آن، همه‌جا را يخ‌زده می‌يابد! نگاه يکی از اجداد بشر به زمين و آسمان، نياز به يافتن معنايی در هستی را متجلی می‌سازد. انگار بر ماده‌ی هستی، روحی حاکم است!؟ معنايی که در جای‌جای هستی هست، ولی از ديدگان ما به دور مانده است، به مانند همان خورشيدی که در کسوف از ديدگان پنهان می‌ماند، اما بارقه‌های آن را از پشت کسوف می‌توان به تماشا نشست!؟ اين نخستين تصاويری در «باراکا»ست که جلوه‌افشانی می‌کند.

پس جستجوی انسان به ديانت می‌نشيند و کوشش انسان در يافتن مأمنی که چنان آشکار پنهانی را به خود بدمد، به پيدايش معابدی منجر می‌شود که برای نزديکی استعاری انسان به مکان‌هايی شکل می‌گيرد که چنان جستجويی را به وصال برسانند. در باراکا نگاهی را می‌بينيم که بر ديواره‌های معبدی نقش بسته است، تا کنايه‌ای بر آن جستجو در عبادت‌گاه‌ها باشد. معابد، مرجع و نقطه‌ی پايان آن وصال نيستند (برخلاف پندار بسياری از ايمان آورندگان)، بلکه تنها بهانه‌ای برای آغاز آن راه‌اند!؟ آنگاه آنچه در همه‌جا ديدگان در جستجويش بود، وجود انسان درصدد حسش برمی‌آيد، همان‌گونه که عابدی، اشياء مقدس را لمس می‌کند.

گام بعدی برای آن وصال، شکستن سکوت و به معنا کشيدن آن چيزی است که احساس بدان نزديک می‌شود، ولی قادر به بيانش نيست! پس کتب مقدس پديد می‌آيند تا چنان «تماس در سکوتی» را به «تماس با معنا» تبديل کنند!؟ آنگاه باراکا خوانده می‌شود و تکرارش به «ذکر» بدل می‌گردد. کوششی که هر رهرويی آغاز می‌کند، ولی کيست که به پايان برد؟! اما هنوز آنچه گفته می‌شود، تنها به زبان کشيده شده است و با درون عجين نگرديده است. پس انسان بايد آتشی بيافروزد که از درون برخيزد، همچون آتشی که در باراکا افروخته می‌گردد و از شمع وجود انسان زبانه کشد تا او را فراگيرد. اما بارقه‌های آن آتش خواهد سوزاند، پس آب حياتی ضروری است، تا آن سوختن را به نيستی نکشد، بل حيات بخشد. آنگاه نيروهای متضادند که زندگی را می‌آفرينند، همچون همان نماهای دوگانه‌ی آب و آتش در باراکا.
آنگاه موج زندگی، انسان را فرامی‌گيرد، به مانند مناسک مواجی که با نمايش و اذکار ريتميک در باراکا شکل می‌گيرد، که در هر مرحله، نيمی خاموش و نيمی ديگر بيدار می‌شود! تا به آتشفشانی در درون انسان بدل می‌گردد و از آن‌جا نگاه معطوف به آسمان می‌شود، و آنگاه تأملی در ابرها، ستارگان، گياهان، جانوران، شب و روز و تمامی پديده‌های هستی و وجد و تغييری مداوم که حياتشان را معنا می‌بخشد. حياتی به مانند همان روزنه‌ی صخره‌ای که امواج را به بيرون می‌دمد و استعاره‌ای از تنفس و حيات جهان را به تصوير می‌کشد. پس نواميس طبيعت اولين نيروهايی هستند که آن دم و بازدم را منعکس می‌سازند و نگاه معطوف به آن‌ها، اديان نخستين را پديد می‌آورد. اما آن تنها جلوه‌ای از رقص آفرينش برکت است!؟ او هم‌چون آن الوان نهفته در رنگين‌کمان باراکا، هزاران راز نهفته در خود را آبستن است. نگاه انسان با عطف به هرسو می‌بيند زندگی در همه‌جا جوانه زده و به بار می‌نشيند، اما آن تنها يک سوی پديدارهاست. مرگ و نابودی چهره ديگری است که انسان می‌تواند با دستان خويش، خالق فرو ريختن نهال زندگی دنيای خود گردد.

نگاه نگران انسان را نمی‌توان به فراموشی سپرد! زندگی هرچه بيشتر مدرن می‌شود. اولين نشانه‌های خطر از آن به گوش می‌رسد؛ همانند زنگی که زاهدی در باراکا به صدا در می‌آورد. باراکا نشان می‌دهد انسان با شهری شدن، رفته رفته تنهاتر می‌شود. به تنهايی همان اتاق‌های کپسولی در باراکا. انسان‌ها در خيابان‌ها، کارخانه‌ها، معابر و گذرگاه‌ها و هرسو درهم می‌پيچند، ولی به يکديگر نمی‌رسند، از هم می‌گذرند و يکديگر را قطع می‌کنند، اما به هم نمی‌پيوندند!! پيشرفت تاوان خويش را همچون هديه‌اش به انسان تقديم کرده است و زندگی مدرن، انسان را در بسياری از موارد ناگزير به اطاعت از خويش ساخته است، و انسانی ماشينی را پديد آورده که هم‌چون ساعتی، برای کاری مشخص و تکراری کوک شده باشد. همان‌گونه که در سيمای ماشين‌ها و کارخانه‌ها در باراکا می‌توان يافت و حتا تولد، زندگی و مرگ انسان نيز مانند همان جوجه‌های ماشينی بی هويت شده است! ولی اين جنون سريع بی هويت، به مرحله‌ی تهوع می‌رسد و سرسام آن در انسان به فرياد منتهی می‌شود. به نظر می‌رسد هم‌چون همان الاغی که در باراکا به زور بار سنگين خويش را می‌کشد، انسان نيز توان ادامه‌ی کشش زندگی ماشينی خود را از کف داده است. فقر، کارهای سياه، زاغه‌نشينی، فحشا و بی‌خانمانی، چهره‌ی ديگر اين زندگی مدرن است که با جنگ و آلوده ساختن محيط زيست عجين شده است. اما کوره‌ی زندگی مدرن هم‌چنان روشن نگاه داشته می‌شود. آتش‌دانی که به نظر می‌رسد هيزم آن، قربانی‌ای به جز انسان ندارد! در ازای هر گلوله، جمجمه و استخوانی فرو می‌ريزد. زندگی‌ای که با جنگ و خون‌ريزی خود را روشن نگاه می‌دارد! تمدن‌های بسياری می‌آيند و می‌روند و در فيلم باراکا تنها خاطره‌ی مسخ‌شده‌ی آن‌ها در تاريخ به جای می‌ماند، که حاکی از تکرار متناوب فرجام انقراضی است که پيش روی انسان امروز می‌نهد!؟ اما مگر باراکا به روح هستی‌بخش و معنوی همه چيز در جهان و زندگی نظر ندارد و هيچ چيز را خالی از آن نمی‌بيند؟ پس به چه سبب دنيای مدرن و توسعه‌يافته را از اين قاعده مستثنا می‌سازد!؟ با تأويلی که او از باراکا در هستی دارد، مگر هرگز هستی می‌تواند از وجودش تهی شده و هيچ موجود يا پديده‌ای در آن هرگز می‌تواند از خواست «او» تخطی کند!؟ حتا در هستی و تجلی دنيای مدرن با تمامی کاستی‌هايش!؟ پس باراکا در هستی پيدا شده بود، اما هنوز نسبت به آنچه کشف شده بود، «خودآگاهی» پديد نيامده بود!؟

نمايی از فيلم برکت

فيلم باراکا چون بسياری از آثار نسبت به هر آنچه که مدعی آن است، خودآگاهی ندارد. اما مخاطبانش بايد مراقب باشند که تحجر، سکون يا بازگشت را با گزينش روحانی هستی اشتباه نگيرند و گزينش، تأويل و آفرينش باراکای امروز و فردا را قربانی آفرينش، تأويل و تجلی باراکای ديروز نسازند! پس انسان و گزينش‌های او در هستی و زندگی است که ديگر تجلی آن دم معنويت است. چرا که آن سوی خودآگاهی فيلم باراکا، تجارب و تلاش‌هايی در باراکای هستی قرار دارند که بقای انسان را مقدور ساخته و بسياری از کاستی‌هايش را نسبت به گذشته مرتفع می‌سازند. فقر، بی‌خانمانی، جنگ، فحشا و کشت و کشتار، پيش و بيش از دنيای مدرن به زندگی انسان تجويز می‌شد و اتفاقاً دنيای مدرن با عقلانيت از خشونت و کميت همه‌ی آن‌ها کاسته است!؟ همان‌گونه که با تفکر از جبرهای بيرونی و تسخيرکننده‌ی انسان کاسته است، و انسان هيچ‌گاه آزادتر از زمانی نيست که عقلايی برمی‌گزيند!؟ پس در ابتدا انسان برای اين که در آن منجلاب رکود باراکا مسخ نگردد، بايد از کودکی تا کهنسالی دست به هر کوششی زند تا زنده بماند. انسان‌ها هم‌چون همان آلونک‌ها و کارگاه‌های تودرتو در باراکا، درهم می‌لولند تا زندگی به سوگ ننشيند. دنيای ساخته‌ی بشر از هر سو اوج می‌گيرد، زندگی رو به پيشرفت می‌گذارد و آنگاه اندک فرصتی را به انديشه ارزانی می‌دارد تا بسياری از کاستی‌های گذشته را جبران کند.

پس در تأويل فيلم باراکا، هنگامه‌ی بازگشت به گذشته فرا رسيده است. گذشته‌ای که می‌بايست همه‌ی زوائد و آلودگی‌های زندگی مدرن را در آن بشوئيم. به مانند همان شستشويی در باراکا که کنار رودخانه به خود و تمامی چيزهای زندگی خويش می‌دهيم و سوزاندن تمامی چيزهايی که دوری از جوهر معنوی «او» می‌دانيم. اما با تأويل فيلم باراکا، بدون چنان جوهری، چگونه آفرينشی مقدور خواهد بود!؟
پس با تأويلی از باراکا در هستی، زمان رجعت انسان، نه به گذشته، بلکه به خودآگاهی جديدی از آفريده‌های خود فرا رسيده است؛ بازگشت به معنويتی که چون جويباری در درون جاری است، همچون جويبار تأويلی که خود و نگاه کهنه‌ی خويش را در باراکا شستشو می‌دهيم، تا شايد معنايی جديد را بيابيم که در آن به خودآگاهی نرسيده‌ايم و از اين روی مرتب قربانی‌اش می‌سازيم!؟ نه تنها زوائد و آلودگی را بايد از زندگی زدود، بلکه می‌بايست «خود»، «نگاه» و «انديشه» را نيز در آن غوطه‌ور ساخت، که آن نيز آفرينشی ديگر با دو بازوی «عقل» و «احساس» در باراکا خواهد بود. تنها آن هنگام است که با باراکا در هستی همراه خواهيم شد و آن موقع است که خورشيد معنويت از پشت ماه زندگی‌مان طلوع خواهد نمود تا شايد به رقص بنشيند (رقصی که عارفان در باراکا به نمايش می‌گذارند) در وجودمان، به سکوت يا نيايش‌مان دل بندد (به مانند همان عابدی که در معبدی آرام نشسته است و عابدی ديگر به نيايش مشغول است) و در جوشش‌مان موج زند (موازی با مراسم حج و حرکات مواج زائران) و «تمامی هستی را معنايی دگر بخشد»!؟!

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1383    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


شادمهر  [ www|@] :   (چهارشنبه، 27 خرداد 1388، ساعت 22:00)

درود





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب