جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

«زندگی الهی»؛ تراژدی، درام و کمدی
بازآفرينی و دگرآفرينی از «کانال» تا «کمدی الهی»

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


آنچه می‌خوانيد، اثر در اثر و متن در متنی است که به بازآفرينی و دگرآفرينی متونی می‌پردازد که زمينه ارجاع آثاری همچون، کمدی الهی دانته، فاوست گوته، فيلم کانال آندره وايدا و... است. آفرينشی که از فيلم شروع شده، با غوطه در کتبی ادامه يافته و با نقد و ديالوگی که به معراج رفتگان را فرا می‌خواند، به عنوان اثری با نام «زندگی الهی» برگزيده شده است. آثاری که مستقيماً در شکل‌گيری اين اثر دخيل بوده‌اند، به قرار ذيل‌اند: فيلم کانال از آندره وايدا، کمدی الهی (دوزخ، برزخ و بهشت) از دانته، ارداويراف نامه از ارداويراف، سير العابد الی المعاد از سنايی غزنوی، فاوست از گوته و صحرای محشر از جمالزاده از جمله مهم‌ترين آن‌ها هستند.
برای آن که به دوربينی نزديک و تجهيز شويد که در اين اثر مدنظر است، به يکی از آثار موردنظر نگاهی تحليلی می‌اندازيم، و آن کمدی الهی است. کمدی الهی اثری است که زمينه عطفی که منتهی به آفرينش آن شده است، يک متن نيست، بل که متون متکثری است. اما همان متون متعدد نيز به شکلی در آن اثر در هم تنيده شده‌اند که کاملاً متمايز از هم نيستند، از اين روی ما در کمدی الهی با متن در متنی مواجه‌ايم که ما را از جهانی به جهانی ديگر پاس می‌دهد. متن مرجع نخست در کمدی الهی،يک معراج نامه است که ما را در دوزخ غوطه می‌دهد، به برزخ بيرون می‌ کشد و تا فراسوی بهشت عروج می‌دهد. متن مرجع دوم، يک کتاب مقدس است. کتاب مقدسی که زبان معنويت آن، نه به عهد عتيق يا عهد جديد، بل که به عهد ميانه تعلق دارد. چرا که آن استعاراتی از کتب مقدس است که روح آن‌ها را در فرم‌هايی جديد متجلی می‌سازد. متن مرجع سوم به پرديسه ادبيات تعلق دارد و ما مشخصاً با اثری مواجه هستيم که هويت خويش را در دنيای شعر و ادبش کل می‌بخشد. از کيفيات کمدی الهی و ساير آثار مذکور، بيش‌تر سخن خواهد رفت. جايی که در ديالوگ‌های بينامتنی، آن‌ها را نازل شده خواهيم يافت.
اثر زندگی الهی که اکنون در اختيار شماست نيز تقليدی از آثاری ديگر نيست، بلکه با بازآفرينی آنچه در آثاری همچون کمدی الهی، کانال، فاوست و... خلق شده است، به دگرآفرينی آن‌ها نيز می‌پردازد. چرا که زندگی الهی، از يک طرف دارای روح آن‌هاست که تعمداً در فرم‌های جديد آفريده می‌شود تا معانی آنها را مجدداً بازآفرينی کرده باشد و از ديگر سوی از آن‌ها فراتر می‌رود و معانی ديروز را با آفرينش معانی متفاوت امروز امتزاج داده و تکميل می‌کند. به طوری که، مرزهای آفرينش‌های معانی امروز را با ابطال برخی از معانی با شأن نزول ديروز تعيين کرده و دگرآفرينی می‌‌کند. معراج نامه‌ای که پيام وحی هستی را انعکاس می‌دهد، و از ديگر سوی به گستره ادبيات و هنر تعلق دارد، علاوه بر اين که با درنظر گرفتن آثار مشابه پيش می‌رود، ابعاد بازآفرينی زندگی الهی را شکل می‌بخشد. در حالی که عروج آن، نه در اين جهان و نه در آن جهان، بلکه در جهان بينامتنی تحقق می‌يابد، فرم آن دوگانه يا سه‌گانه نيست، بلکه يگانه است، محتوای آن در بسياری موارد متفاوت و حتا متناقض با بسياری از باورهايی است که در معراج نامه ها آمده يا نزد عامه متداول است و نه فيلم است و نه شعر، بل که نقد و تحليل است، و اين همه تنها بخشی از دگرآفرينی آن را تحقق می‌بخشد.

رگبار گلوله‌ای مرا به خود می‌آورد! تيتراژ فيلمی است به نام کانال از آندره وايدا. پس با او همراه می‌شوم. تصاويری از شهری جنگ‌زده است که آوارها و آدم‌ها بر روی هم می‌غلتند. اشخاصی که اسلحه به دست گرفته‌اند، مبارزانی به نظر می‌رسند که در حال دفاع هستند، ولی اوضاع جنگ مدام برايشان وخيم‌تر می‌شود.
از وايدا پرسيدم آن‌ها کيستند؟
او به معرفی‌شان پرداخت: شخص نخست سرهنگ زاگر، فرمانده مبارزان است. شخص دوم سرگرد ياييچ که مبارزی است فاقد باورهای دينی و علايق هنری. شخص سوم خانم هانين کا، افسر ارتباطات و چهارمين نفر، سرگروهبان کولا هستند و آخرين نفری که به مبارزان پيوسته، موسيقيدان و آهنگ‌سازی با ذوق هنری است، به نام ميکائيل. آن‌ها مجموعاً دو افسر وظيفه، دو افسر عادی و بيست داوطلب برای جنگيدن‌اند.
جلوی ديدگان دوربين، ويرانه‌ها فرو می‌ريزند و آتش می‌گيرند، مردم سراسيمه‌اند و هر کسی به سويی می‌دود و برخی از ديگران کمک می‌خواهند و بعضی به سايرين ياری می‌رسانند.
از وايدا می‌پرسم، چه خبر است، رستاخيز است!؟
او با فيلم اشاره می‌ کند که نه ميدان جنگ است!!
اما ندايی از پشت سر ما، نجوا می‌ کند که دوزخ است.
هر دو پرسيديم: کيستی؟
پاسخ می‌دهد، ارداويراف هستم، مراقب باشيد.
با يکديگر و با فيلم، در فيلم همراه می‌شويم.
مادری سراغ دخترش را می‌گيرد، او مضطربانه مشخصات دخترش را برای سايرين بازگو می‌‌کند. رفتار و گفتارش حکايت از آن دارد که او می‌خواهد بر ترس از دست دادن دخترش فائق آيد و بيش از آن که دل به کمک ديگران بسته باشد، نااميدانه می‌خواهد با تکرار گفتارش بر عدم باور نسبت به فاجعه‌ای که بر وی عارض شده است، تأکيد ورزيده و از آن طريق خود را تسکين دهد.
مبارزانی که ايمانی راسخ دارند، به درون فاضلاب‌ها فرار کرده يا پناه می‌برند. با ورود به فاضلاب‌ها، بوی تعفن همه‌جا به مشام می‌رسد و با خيسی حاصل از تماس بدنمان با پساب‌های آن، حالم آنقدر خراب می‌شود که نزديک است بالا بياورم.
ولی وايدا به من می‌گويد که نگران نباش، چون فيلم است و تو در آن سوی دوربين، آسيبی نمی‌بينی.
اندکی به خودم می‌آيم و پس از کمی تأمل می‌توانم با آن‌ها بقيه راه را طی کنم.
کسانی که برای دستگير کردن يا تسليم ساختن مبارزان تلاش می‌‌کنند، به درون فاضلاب‌ها گاز می‌بندند. سراسيمگی مبارزان افزون‌تر می‌گردد. هرکسی به سوی راه فرار يا سوراخی می‌گردد تا بتواند از طريق آن نفس بکشد. آن فضا آنقدر دلگير است که ما چندبار احساس کرديم، همين حالاست که نفسمان بند آمده و خفه شويم.
يکی از مبارزان با اضطراب به اين سو آن سو می‌دود و سوراخی که يکی از خروجی‌های فاضلاب است، يافته و به محض اين که بيرون می‌رود، با رگبار گلوله کشته می‌شود. رعب به گونه‌ای مستولی است که وايدا نيز با تجديد خاطرات گذشته‌اش، نوعی دلمردگی در چهره‌اش هويدا می‌شود، ولی صدايی در آن نزديکی می‌گويد که راهی هست و تنها بايد با رفتار منطقی و معقول به دنبال راه چاره گشت.
من، وايدا و ارداويراف به سوی صدا برمی‌گرديم و چهره‌ای را می‌بينيم که بسيار صبور به ما می‌نگرد. شخصی است که دانته در دوزخ، او را ويرژيل ناميده است. اما من هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم که چطور شاعری چون ويرژيل را نماد عقل تأويل کنم. برای من عمده فلاسفه، به خصوص فلاسفه يونان باستان به عنوان نماد عقلانيت تأويل می‌شوند. کمی که بيش‌تر دقت می‌‌کنم، لحن سقراط برايم نزديک‌تر است.
پس با هم به دنبال خروجی مناسب و مطمئنی می‌گرديم. سرهنگ و ميکائيل جلو می‌روند. مدتی توقف می‌‌کنيم تا کمی از خستگی راه کاسته باشيم.
در ذهن هر کسی چيزی می‌گذرد و آنقدر افکار مشوش و لجام گسيخته است که پنداری در درون هر يک از ما نيز جنگی در جريان است. با خود می‌انديشم، هنگامی که در شرايطی ناگوار به سر می‌بريم، آن را دوزخ تصور می‌کنيم. اما وقتی با شرايطی به مراتب بدتر روبرو می‌شويم، تازه می‌فهميم همان اوضاع که آن را تنها ناخوشايند تصور می‌‌کرديم، از چه ميزان شرايط خوشايند و مطلوب برخوردار بود که آن را ناديده گرفته بوديم. در کانال هنگامی که مبارزان با جنگ دست و پنجه نرم می‌کردند، اوضاع کنونی‌شان را دوزخ ديده و شرايط گذشته را زندگی‌ای مطلوب و چيزی شبيه برزخ ارزيابی می‌کردند. اما وقتی که به فاضلاب‌ها پناه می‌برند، در می‌يابند که اکنون دوزخ واقعی اين‌جاست و نبردهای شهری را بايد برزخ تأويل کرد، ولی وای، آن‌ها در دوران صلح، در چه بهشتی زندگی می‌‌کردند و خود از آن بی‌خبر بودند و آن را زندگی‌ای کسالت‌آور و تکراری می‌پنداشتند!!
شخصی می‌گويد که اگر تا کنون به مقصد نرسيده‌ايد، به خاطر آن است که بر عقل تکيه کرده‌ايد، نه ايمان. نگاه‌ها به سوی او برمی‌گردد، ايمان است که به ما لبخند می‌زند. دانته او را بئاتريس ناميده است، اما من هيچ نکته برجسته‌ای در او نمی‌بينم تا وی را نماد ايمان تعريف کنم، اگرچه برای علاقه دانته نسبت به بئاتريس احترام قائلم. او از منظر من بسيار به ابراهيم نزديک می‌نمايد، ولی ترجيح می‌دهم او را مورفيوس بشمارم. همان شخصيتی که من در «از آفرينش تا غسل تعميد» او را سمبل ايمان تأويل کردم.
سقراط با لحنی تأمل‌برانگيز به مورفيوس می‌گويد که، اگر از درايت خالق هر دو آن‌ها آگاه بودی، درمی‌يافتی که چرا تنها يکی از آن دو را نيافريد.
چهره مطمئن مورفيوس برمی‌گردد.
من پادرميانی می‌کنم و می‌گويم که هر يک قابليت‌های خود را داريد، چه در دوزخ، چه در برزخ و چه در بهشت و در هيچ يک از آن‌ها به روی شما بسته نخواهد بود، که ناگهان متوجه می‌شوم سقراط دهان می‌گزد و به سويی اشاره می‌کند. اسپينوزا بود که با تأمل به من می‌نگريست و اين استدلالم برايش آنقدر اثبات شده بود که هيچ تغيير حالتی را در او برنمی‌انگيخت و کاملاً عادی در ميان ما ايستاده بود تا اگر خطايی گفتيم، تصحيحش کند، اما چيزی نگفت و تنها سکوت کرد.
همگی تصميم می‌گيريم به جستجوی خويش ادامه دهيم. اکنون تا کمر در گنداب فرو رفته‌ايم. هنوز مسافت زيادی طی نکرده‌ايم که ناگهان گه و کثافت از درون يکی از سوراخ‌ها با فشار زياد به گونه‌ای به روی سر و صورتمان می‌ريزد که بخشی از آن وارد دهان و بينی‌مان شده و باقيمانده‌اش روی صورتمان می‌ماسد. همگی بيزار و کلافه به نظر می‌رسند. همه به غير از وايدا عصبانی می‌شوند. او از آنچه که آنقدر طبيعی آفريده، راضی به نظر می‌رسد. من در دلم، وايدا را تحسين می‌کنم. چقدر طبيعی با زبان سينما، دوزخ را در اين جهان ترسيم کرده و برايمان محسوس ساخته است. اما به بقيه چيزی نمی‌گويم، چون آن‌ها از سينما چيزی نمی‌دانند، چه رسد به ميزانسن، طراحی صحنه، فيلم‌برداری، فرم، نقد و...
در همين هنگام يکی از ما سرودی می‌خواند: وحشت دوزخ در چهره ماست، وحشت از مرگ، وحشت از دوزخ، در حالی که برای خارج شدن از آن يکديگر...
ابتدا به نظر می‌رسد که اين ميکائيل است که متأثر شده و آواز می‌خواند، ولی وقتی بيش‌تر دقت می‌‌کنيم، می‌بينيم که او دانته است که می‌خواند و ميکائيل تنها با او هم‌آوايی می‌کند.
ميکائيل می‌گويد، صدای باران است، می‌شنويد؟ همه چيز در اطراف ما آواز می‌خواند، می‌شنويد؟ صدای موسيقی است.
سرگرد که اصلاً ذوق هنری ندارد، صدای او را قطع می‌‌کند و با سرزنش می‌گويد، چه می‌گويی؟ صدای غرش آب است. آنقدر به گفته‌های خود اطمينان دارد که به چهره هيچ يک از ما نگاه نمی‌کند تا تأويلی ديگر نيز در ذهنش سايه روشن شود.
ميکائيل که مسحور آن صداها شده، می‌گويد: «می‌شنوم چه زيباست، بالاخره شنيدم»، و در حالی که مات‌زده شده، سرگرد چند سيلی محکم به او می‌زند تا به خود آيد، ولی فايده‌ای ندارد. ميکائيل ادامه می‌دهد: «همه ما اينجا زنده به گور شده‌ايم، راهی برای نجات نيست.»، و سپس شروع به دميدن سازی می‌کند.
مورفيوس می‌گويد، اين صور اسرافيل است، از اين پس ما مردگان ديروز و زندگان امروز خواهيم بود. اما ميکائيل به گونه‌ای غريب به دنبال صداها می‌رود تا زندگی در دوزخ را برای خود تحمل‌پذير سازد.
هومر که تا آن لحظه متوجه حضور او نشده بوديم، آهی می‌‌کشد. با وجود غمی که از حالات ميکائيل و اوضاع موجود بر او نشسته است، رو به دانته کرده و می‌گويد، از اين که اشعارش توانسته لااقل هنرمندان را تسکين دهد، بايد خرسند باشد. ولی دانته پاسخ می‌دهد، هدف اصلی او تسکين نبوده، بل که می‌خواسته راه را به ديگران نشان دهد، اگر چه تسکين دردها و غم‌ها نيز بهتر از تحمل زجرآور آن‌هاست.
سنائی غزنوی می‌گويد، درست است و اشعاری را در تأييد آن می‌خواند:
«روز آخر به راه باريکی
ديدم اندر ميان تاريکی
پيرمردی لطيف و نورانی
همچو در کافری مسلمانی
شرم‌روی و لطيف و آهسته
چست و نغز و شگرف بايسته
گفتم ‌ای شمع اين چنين شب‌ها
وی مسيحای اين چنين بت‌ها»

درحالی که سنائی اشعارش را می‌خواند، لبخندی بر لبان دانته نشست، اما هنوز اشعارش تمام نشده بود که پژواک مبهم و ترسناکی به گوش می‌رسد. همگی متوجه صدا شده و به سوی آن کشيده می‌شويم. زوزه‌های وحشتناکی است که غايت ترس را مستولی می‌سازند.
دانته می‌گويد، صدای عفريت‌ها و ديوهای انتهای دوزخ است و ارداويراف گفته‌های او را تصديق می‌‌کند.
ارسطو می‌گويد بايد نزديک‌تر برويم تا متوجه شويم. جملگی به جستجوی خود ادامه می‌دهيم. آن‌طرف‌تر انسانی را می‌يابيم که ناله می‌کند.
ارسطو می‌گويد، ديديد تنها صدای ناله‌ای بود که با انعکاس چنان به نظر می‌رسيد. اما مورفيوس می‌گويد، توجه نداری که همين فرياد درون او، چند برابر پژواکی که به گوشمان رسيد، طنين داشت و دوزخ واقعی در درون انسان‌هاست، نه بيرون.
ارسطو که به نظر می‌رسيد تا کنون به اين نکته توجه‌ای نکرده بود، کمی جا می‌خورد.
وايدا می‌گويد، به نظر می‌رسد که ما جملگی برای همين به اينجا آمده‌ايم و تنها از طرق مختلف به آن می‌رسيم.

سرهنگ از گروهبان می‌خواهد تا به مردم بگويد که راه می‌افتيم و به دنبالمان بيايند. گروهبان از مردم می‌خواهد تا حرکت کنند، ولی آن‌ها می‌گويند که خسته‌اند و فعلاً نای راه رفتن ندارند. اما گروهبان حقيقت را به سرهنگ مطرح نمی‌‌کند و می‌گويد که آنان به دنبالمان می‌آيند.
از آن سوی، تعدادی از مبارزان به خروجی می‌رسند که مسدود شده است. سرگرد نيز از خروجی‌ای بيرون می‌آيد که نيروهای دشمن منتظر اويند. عده‌ای ديگر از مردم نيز از فاضلاب بيرون آمده و اسير شده‌اند. جنازه برخی نيز گوشه ديوار افتاده و به نظر می‌رسد که تيرباران شده باشند. سرگرد را خلع سلاح می‌‌کنند و او گريه می‌کند و سوی جوخه‌ای می‌ايستد تا تيربارانش کنند.
دانته می‌گويد به خاطر ضعف ايمانشان است و مورفيوس تأييد می‌کند. ولی من می‌گويم که دشمنان مبارزان نيز ايمان دارند و آن هرگز برای حقانيت کافی نيست. دانته نگاه چپ‌چپی به من می‌کند و انگار می‌گويد که به توی تازه از راه رسيده چه، که بخواهی آراء مرا محک زده يا تصحيح کنی!! اما همان موقع ويرژيل نگاه پرمعنايی به دانته می‌‌کند و به او می‌فهماند که او خود نيز هنگامی که شاعری نورسيده بوده با ويرژيل در کمدی الهی چنين کرده است. آنگاه نگاه‌های همگی حضار به گونه‌ای در هم می‌آميزد که انگار تصحيح و تکميل کارهای گذشته را وظيفه مشروع خود ديده و تأکيد می‌‌کنند.
مانی که به نظر می‌رسد، کمی صبر کرده بود تا پاسخ مرا در فرصتی مناسب بدهد با طمأنينه به من می‌گويد که ايمان مبارزان راه تاريکی به دوزخ منتهی می‌شود، ولی ايمان مبارزان نور به بهشت. ارداويراف با همان زبان عهد عتيق خود می‌افزايد: «بدکيشان گونه گونه روانشان پادافره برد.»
اما من می‌گويم که تاريخ گذشته ما پر است از جناياتی که مبارزان نور با ايمانی کور و فاقد انديشه مرتکب شدند و ايمان به تنهايی گاه می‌تواند انسان را تا ژرفای دوزخ به زنجير کشد.
سقراط و ارسطو لبخند رضايتی می‌زنند.
پولس رسول با تأييد گفته‌هايم، می‌افزايد: مسيح در عروج خود به آسمان بسياری از متدينان بنی اسرائيل را در اعماق دوزخ يافته بود.
به محض اين که سخنان پولس بدينجا رسيد، يک دسته شاعر پارسی با معراج‌نامه‌هايشان بر سرمان نازل شدند.

وحشی بافقی:
«محمد بشرو اسرا بعبده
زمان را نظم عقد روز و شب ده»

خاقانی شروانی:
«بر قمه قبه فلک رفت
تا قله قبله ملک رفت»

جامی:
«عشق رگ جانش کشيدن گرفت
دل پی جانانش تپيدن گرفت»

سلمان ساوجی:
«خيال فکر و عقل و روح را ماند
به صحرای فلک تنها برون راند»

امير خسرو دهلوی:
«ديد آنچه عبارتش نسنجد
در حوصله‌ی خرد نگنجد
ديدار خدای ديد بی‌غيب
گفتار ز حق شنيد بی‌ريب»

نظامی گنجوی:
«ديده پيمبر، نه به چشمی دگر
بلکه بدين چشم سر، اين چشم سر
ديدن آن پرده مکانی نبود
رفتن آن را زمانی نبود»

شهريار:
«کتاب آفرينش پيش پای او ورق می‌‌خورد
مباحث در مباحث در شکفتن‌ها حکايت بود
نمايش‌نامه‌ها از سرنوشت نوری و ناری
که از سجين به عليين سماواتش سرايت بود»

ابوالعلاء المعری می‌گويد، نيازی نيست تا برای ديدن دوزخ به آسمان‌ها رفت، می‌توان آن را در دنيای خودمان نيز تجربه کنيم، همان‌گونه که من با چشمان خود به روی زمين، شکنجه بسياری از نيکوکاران و حتا باايمانان را به دستان متدينان و باايمانانی ديگر ديدم، چراکه متهم به کفر و زندقه شده بودند.
جمالزاده افزود، همان گونه که من در اين جهان، اهل دوزخ و بهشت را مشاهده کردم و آفتابه‌دزدی را که به خاطر روزی خانواده‌اش دزدی می‌‌کرد، بهشتی و بازاری‌ای که می‌خواست با هوچی‌گری و شارلاتان‌بازی، سر خدا را هم کلاه بگذارد، دوزخی يافتم و فاحشه‌ی بی‌پناهی را که ناچار به خودفروشی شده بود و کسانی را که چنان قباحتی را در حق‌اش مرتکب شده و او را بی‌آبرو نيز ساختند، بخشيده بود، شأن نزول «هله‌لويا» (کلمه‌ای که در عهد عتيق برای توصيف عظمت و کبريايی خداوند گفته می‌شود) و درود بانگ حق تأويل کرده و حاجی‌ای را که همان زن معصوم را فاحشه و بدنام ساخته و جانماز نيز آب می‌‌کشيد، در دوزخ رهسپار ديدم.

وايدا وسط حرف می‌پرد و می‌گويد، چنين چيزهايی در فيلم نيست و ما بايد موضوع‌های موجود در فيلم را دنبال کنيم.
اما من می‌گويم چنان ضرورتی وجود ندارد، به خصوص اين که حيطه‌ای که از آن سخن می‌گوييم، آنقدر وسيع است که در دايره فيلم کانال يا هر اثر واحد ديگری نمی‌گنجد و می‌توان با همين مباحثمان، اثر ديگری خلق کرد که هم گستره‌ی مطالب مطرح شده در آثار گذشته را که پيرامون دوزخ، برزخ و بهشت است، شامل شده و هم مسائل جديدی را طرح کرده و در صورت ممکن برخی را پاسخ گويد. همان‌طور که هر يک از شما با آثار پيش از خود کرديد.
پس از کمی مکث، من می‌افزايم: اصلاً چرا راه دور برويم، مگر خودت در کانال چنين نکردی و بسياری از چيزهايی را که دانته، «الهی» آفريده بود، تو در کانال «انسانی» تغيير داده و تأويل کردی. دوزخ او را به فاضلاب، شاعر و راهنمای وی را فرمانده و رهروان را به مبارزان بدل ساختی.
گوته می‌گويد: دقيقاً موافقم و اين همان کاری است که من مشابه‌اش را در فاوست کردم. سه‌گانه کمدی الهی را به دوگانه در فاوست بدل ساختم. راهنمای دانته را که در دوزخ و برزخ، عقل بود، به شيطان بدل ساختم تا نشان دهم که اين وسوسه‌های انسانی است که در بسياری از موارد راهنمای اوست. ويرژيل، دانته را به دنياهای دگر در دوزخ و برزخ می‌برد، ولی من فاوست را با راهنمايی شيطان، به درون جامعه انسانی و معناهای آفريده شده در غم‌ها و شادی‌ها و مهم‌تر از همه، تأويل‌های برخاسته از گزينش‌ها و تصميمات انسان‌ها هدايت می‌‌کنم. در فاوست، شيطان با فاوست پيمانی می‌بندد مبنی بر اين که او راه بهره‌مندی از لذات زمينی را به فاوست بياموزد و فاوست دانشش را در خدمت شيطان قرار دهد، در ازای آن، هنگامی که فاوست به دنيای ديگر رفت، روح او از آن شيطان خواهد بود. اما هنگامی که فاوست می‌ميرد، شيطان نمی‌تواند روحش را تسخير کند، چرا که علم فاوست موجب نجات انسان‌ها شده است، نه گمراهی‌شان. گوته به من رو می‌کند و می‌گويد چرا حرف در دهنم می‌گذاری؟ من می‌گويم خوب تو هر چی دلت می‌خواد بگو. گوته می‌گويد، آها، داشتم می‌گفتم که شيطان با فاوست پيمانی می‌بندد که به او بياموزد از لذات زمينی بهره ببرد و در ازای آن فاوست مردم را گمراه سازد. فاوست در ابتدا چنين می‌کند، ولی در انتها فاوست از فرامين شيطان سر باز می‌زند، از اين روی وقتی می‌ميرد، فرشتگان روحش را به آسمان‌ها می‌برند.
در همين هنگام ميلتون خطاب به گوته می‌گويد، چيزی را از قلم نيانداخته‌ای؟
گوته متوجه منظورش می‌شود و می‌افزايد: البته در بهره‌گيری از شيطان در اثرم تحت تأثير بهشت گمشده ميلتون نيز بوده‌ام و به خصوص در فضای سرشار از استعارات فاوست، به نوعی به بازآفرينی بهشت گمشده متوسل شدم، اگر چه محتواهای بسيار متفاوتی با استنتاج‌های بهشت گمشده داشتم و از اين نقطه نظر به دگرآفرينی روی آوردم.
ميلتون می‌گويد و مهم‌تر از همه، دانته در کمدی الهی جهان را برحسب عدالت پاداش و جزا می‌دهد، ولی من با کمک گرفتن از انديشه‌ی «آگوستينوس»، در بهشت گمشده مجسم می‌‌کنم که اگر ملاک تنها عدالت باشد، همگی موجودات به ورطه‌ی هلاک خواهند غلتيد، و تنها به سبب بخشش خالق هستی است که مخلوقات به وادی نجات گام خواهند گذاشت.

مورفيوس که از حضور گوته ناراحت به نظر می‌رسد، از جمع می‌پرسد که، چه کسی او را دعوت کرده است؟
من می‌گويم نيازی به دعوت ديگری نبوده و هرکس که در اين عرصه حرفی برای گفتن دارد می‌تواند در ميان ما حاضر شود، همان طور که خودتان، يک به يک به جمع‌مان ملحق شديد.
«سن برنارد» وسط حرف می‌پرد و می‌گويد، هرکسی نمی‌تواند در اين پرديسه قدم گذارد و بايد عاشق باشد.
من می‌گويم تا عشق را چه تأويل کنی. اگر منظورت صرفاً تأييد و تمجيد مکرر قديسان است، چنان که تو کردی، من آن را عشق نمی‌دانم و بر اين باورم که با آن تا به درگاه کمال دوستی نخواهی رسيد، چه برسد به عرش اعلاء و وصال معشوق. گذشت در تمام زندگی به گونه‌ای که چيز پربهايی را نه برای خود و حتا پاداش خداوندی و بهشت، بلکه برای ديگری فدا کنی، عشق است و تو و هر شخص ديگری به هرمقدار که آن را در زندگی ديگران خلق کرديد، محق خواهيد بود.
موقعی که سر خود را بالا گرفتم، سن برنارد نبود، تنها چهره‌ی مادرم را ديدم که با مهر به من می‌نگريست و من از بيان آنچه که او در زندگی‌اش آفريده بود، و من تنها حرفش را می‌زدم، شرمنده شدم و سر خود را به زير افکندم. فکر می‌کنم که اگر هريک از شما خوانندگان به جای من بوديد، چهره مادر خود را در آن جايگاه اعلا می‌ديديد.

سرهنگ، گروهبان و يکی از مبارزان به يکی از خروجی‌ها می‌رسند. هيجان‌زده می‌شوند. گروهبان باز به دروغ می‌گويد که بقيه به دنبالمان می‌آيند. اما دشمنان، خروجی را بسته‌اند و سيم خاردار و نارنجک‌هايی که تعبيه شده‌اند، مانع از خروج مبارزان‌اند. مبارزی که با آن‌هاست، سعی می‌‌کند نارنجک‌ها را يک به يک خنثی کند. اما وقتی می‌خواهد آخرين نارنجک را خنثی سازد، پايش می‌لغزد و نارنجک منفجر می‌شود. سرهنگ و گروهبان متأثر می‌شوند، ولی می‌بينند که بر اثر انفجار، سيم‌های خاردار و موانع از بين رفته‌اند و راه نجات باز شده است. هنگام عبور از خروجی با جنازه مبارزی که جانش را فدای آزادی‌شان کرده است، مواجه می‌شوند تا يادآوری‌ای باشد که بدانند چه کسانی با نثار خون خود موجب نجات آنان از دوزخ شده‌اند. جنازه او همچون پرچمی بر فراز آن راه نجات برافراشته می‌ماند.
سرهنگ و گروهبان از خروجی بيرون می‌آيند، ولی از مردم خبری نمی‌شود. گروهبان به سرهنگ می‌گويد که به دروغ به وی گفته است مردم به دنبال آن‌ها می‌آيند. سرهنگ عصبانی شده و با شليک گلوله‌ای، گروهبان را می‌کشد!؟ به نظر می‌رسد که وايدا با چنين روايتی درصدد است، اين همانی‌ای را با شخصيت يهودا و جايگاهش در دوزخ دانته ايجاد کند.
من می‌گويم اين شخصيت بسيار نامأنوس است. اما دانته می‌گويد، نه اشتباه می‌کنی، او همچون شخصيت يهودای خائن در انتهای کمدی الهی، درخور است که اين‌بار به جای خيانت به خداوند، به انسان‌ها خيانت کرده است.
من پاسخ می‌دهم، برايم قابل درک نيست که چگونه شخصی که خائن است و از رياکاران نيز پست‌تر است، به سادگی به خيانت خود لب به سخن می‌گشايد!؟ مگر اين که نقش خائنانه تنها لعابی باشد برای رازی که در پشت آن مستتر است. از اين روی وايدا در تجلی اين کاراکترش به هيچ وجه موفق نيست، اگر چه تو هم جايگاه خائنين را کم و بيش مناسب درک کردی، ولی مصاديق آن را به درستی نمی‌شناختی. هرکسی که بر او مهر خيانت چسبيده است، خائن به شمار نمی‌رود و جايی در غايت عشق ناگزير خواهی بود که حتی بدنام شوی و يوغ آن را بر دوش کشی و چنان جايگاهی اگر در جهان پست‌ترين ارزيابی شود، در عالم معنويت، والاترين جايگاهی است که يک انسان می‌تواند بدان دست يابد.
اسپينوزا اشک در چشمانش حلقه می‌زند، و آنگاه زندگی و لعنت‌نامه‌ی او برای‌مان تداعی می‌شود و همگی ديدگان به زير می‌افکنيم.

سرهنگ به اطراف نگاه می‌کند، تشخيص می‌دهد که راه نجات است و از کمين و دشمن خبری نيست. اما مردم راه را نمی‌شناسند و بايد کسی رفته و آن‌ها را راهنمايی کرده و از دوزخ نجات دهد. سرهنگ لحظه‌ای مردد است، با نگاهی که مطمئن نيست آيا دوباره سالم برگردد يا نه، تصميم می‌گيرد پايين رود. تا نيمه به درون فاضلاب فرو رفته و مکثی می‌کند تا يک‌بار ديگر و اين‌بار شايد برای آخرين بار، آزادی را تجربه کرده باشد.
اين صحنه بی‌نظير است و مو به تنمان راست می‌شود. اما همگی ما با وجود تحسين وايدا در خلق چنين سکانسی، نگاهی معنادار به او می‌‌کنيم تا متذکر شده باشيم که برای چنان نقشی، سرهنگ شخصيت مناسبی نيست و حتا يک رهبر نيز کفايت نمی‌‌کند و آن کار پيامبران و منجيان است.
نگاه‌های ما به هم گره می‌خورد و آنگاه اتفاق عجيبی می‌افتد. تقريباً همگی به من زل می‌زنند. نگاه‌های سنگين آنان را روی خود احساس می‌‌کنم.
متوجه منظورشان می‌شوم، فرياد می‌زنم: به اراده‌ام سوگند، يک قدم به سوی دوزخ برنخواهم داشت، آن کار من نيست، من تنها می‌توانم در همين برزخ بمانم و داستان «زندگی الهی» را برای شما و مردم روايت کنم.
اما آنان هم‌چنان به من نگاه می‌‌کردند...

نسخه‌ی قابل چاپ   4 فروردین 1384    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


م-ا  [www|@ ] :   (یکشنبه، 18 آذر 1386، ساعت 11:03)

عالي بود





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب