|
يادداشتهايي براي فيلم مثلاً چهرهاي به نام «دزفول»
|
مهدی اخوان ثالث
|
![]() |
اين نوشتهاي است چاپ نشده از شاعر بزرگ معاصر مهدي اخوان ثالث. نوشته،
يادداشتهايي است كه م. اميد براي فيلمي مستند نوشته است. به دليل طولاني بودن
يادداشت آنها را در سه شمارهي پياپي ميآوريم. مرحوم اخون ثالث (م. اميد) در
شروع يادداشتها آورده است: يادداشتهايي براي فيلم مثلاً چهرهاي به نام «دزفول».
(بخش اول، بخش دوم، بخش سوم)
«خزه»
---------------------------------------------
يادداشت ديگر: با اين همه تعبيهها و تمهيدات، باز هم هوای دزفول در تابستانها
به راستی گرم است و برای مردم نازکنارنجی و نازنينان و نازداران شايد طاقتفرساست
و درين خصوص يکی از صاحبذوقان محلی که با نازنينی از نازکان سر و کار داشته
قطعهای سروده است به فارسی در مقايسهی هوای نواحی بندری جنوب و هوای دزفول که در
آن قطعه به دو بيت از گلستان سعدی نظر داشته است آنجا که فرموده:
«ای سير ترا نان جوين خوش نمايد
معشوق منست آنکه به نزديک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخيان پرس که اعراف بهشت است»
آن صاحبذوق ناشناختهی دزفولی که معلوم نيست در چه زمانی از روزگاران گذشته زندگی
میکرده است گويا با زيبارويی از بندريان وصلت کرده بوده است و عروس را به خانهی
خود در دزفول آورده (در بندر هم ـ کدام بندر معلوم نيست ـ شغلی داشته، در دزفول
مزرعه و خانهای داشته او) اما عروس به ناز و غمزه با عاشق خود از هوای بد و گرم
دزفول مدام شکوه میکرده است و دل عاشق را خون میداشته، اکنون او درين قطعه درد دل
میکند و از ماجرای خود با معشوقه سخن میگويد.
معشوقهای که او را «صنم» میخواند و حور و پری را در قياس با او زشت میبيند، مصرع
آخر اين قطعه که يادآور سخن سعدی است در کتاب امام شوشتری به مثابهی کلمهای
مثلگونه نقل شده است و البته در آن به جای دزفول اهواز آمده است بدين گونه «از
بندريان پرس که اهواز بهشت است» ولی با اين مقدمه که گذشت بعيد نيست که قصهی راوی
دزفولی تمامتر و کاملتر مینمايد چون مقدماتش کاملتر است، و باری اين است آن
قطعه:
صاحبذوق دزفولی، حاکی از ماجرايی که اختصاراً نقلش گذشت (اين قطعه را اگر بشود
بايد بدهيم يک دزفولی ـ مثلاً شاهی ـ بخواند با نقل ماجرا):
«بردم سوی دزفول ز بندر صنمی را
کاندر بر او حور و پری زائد و زشت است
از گرمی دزفول کند شکوه هميشه
گويد چو تموزان به سيهچال کنشت است
من گاه به بندر روم و خانه به دزفول
هم خرج زيادست و هم آفات به کشت است
ای حور شکايت مکن از گرمی دزفول
از بندريان پرس که دزفول بهشت است.»
يادداشت ديگر: امام شوشتری در وجه تسميه «لر» پس از نقل چند وجه (که در کتاب او در
صفحه 79 نقل شده) عقيدهی خود را چنين بيان کرد که:
«محتمل است که کلمه «لر» مخفف لور باشد، و آن شهری بوده است در شمال دزفول و به
مناسبت مرکزيت نسبت به آن نواحی نام شهر به طوايف اطراف سرايت نموده (البته يعنی
اطلاق شده است) و کمکم از باب توسعه در استعمال بر تمام کوهنشينان اين حدود گفته
شده و اين سرايت نام در تاريخ عشايری مشرق امثلهی بسيار دارد....»
(ص 79)
يادداشت ديگر: از معقول امام شوشتری چنين برمیآيد که در کتب فتوحات اسلامی اسم
دزفول نيامده است، پس معلوم میشود که در آن زمانها، يعنی در قرن اول و دوم هجری
دزفول هنوز شهر نبوده، يا آبادی قابل ذکری نبود که فتح آن به وسيلهی مهاجمان
اسلامی از افتخارات قابل ذکر در کتب فتوحات باشد، جغرافینويسان قرن سوم و چهارم
هجری دزفول را شهرکی از محال و توابع جندیشاپور ذکر کردهاند. پس کمکم آبادی
دزفول رو به توسعه گذاشته و درخور عنوان شهرک شده، اما در قرون بعد که شوش و
جندیشاپور رو به ويرانی گذاشت بقايای مردم اين شهرها کمکم به دزفول کوچيدند و
دزفول بدينگونه آهسته آهسته شهری آباد و بالنسبه بزرگ شد چنانکه نويسندگان قرن
هشتم و نهم از دزفول به عنوان شهری معتبر و آباد ياد میکنند.
پس با اين مقدمات بايد گفت که دزفول جانشين دو شهر بزرگ باستان يعنی شوش و
جندیشاپور شده است. عظمت شوش که مشهور عالم است و درخصوص جندیشاپور هم کافی است
که تنها از دانشگاه عظيم و جهانی آن در اواخر عهد ساسانی و در قرن اول اسلامی ياد
کنيم. دزفول با ويرانی آن دو شهر کهنسال رو به آبادی گذاشت و بقايای مردم آن دو
شهر که از هجوم مصائب و تاخت عشاير عاصی و طاغی به جان آمده بودند در پناه
استحکامات و وضع طبيعی دزفول اين مأمن جديد خود را که استعداد آبادی بسيار داشت
توسعه بخشيدند و طی ساليان دراز، نسلها و نسلها يک قلعهی نظامی، يک دز و يک پل
را ـ البته به برکت رود کريم و بزرگش و خاک و طبيعت بخشنده و حاصلخيزش، تبديل به
شهری کردند که امروز میبينيم، و اما در خاتمه، اين يادکرد به خاطر خطور میکند که
آيا روزی خواهد رسيد که دزفول هم در حد و سطح آن دو شهر عظيم جهانی که وارث و
جانشينشان شده شهری شود همتای آنها با نامی بلند و بزرگ. البته جواب به اين پرسش
را آينده خواهد داد. امکانات آينده و کوشائی پيگير و بيداری و پشتکار مردم شهر،
زيرا به قول مثال هرچه بکاری همان میدرود، اما تاريخ گواه است و به کرات و مرات
ثابت کرده است و اين نکته شايد از بديهیات باشد که مردی مردستان میشود که کاری
کارستان کند، حالا تو يک مرد را معيار و مثل يک شهر بشناس، و ما میتوانيم برای
دزفول و مردم دزفول آرزوی توفيق و پيروزمندی بيش از پيش کنيم، مردمی که دزی و پلی
را ـ البته در جوار آب بزرگش و خاک خوبش ـ کردند شهری اين چنين که در رديف شهرهای
درجه و صف دوم يک ولايت و استان نشسته است با کارهای کارستان از مردان مردستان خود
و زاد و بوم خويش را شهری شهرستان کنند، آب و خاک بخيل نيست و مردم کوشا و
زحمتکشاند و پس اينچنين باد، اينچنينتر باد. ببينيم آن روز را و بياييم و تعريف
کنيم با بينند آيندگان، نسلهای پس از ما و بگويند و بنويسند در کتابها و تاريخ
باز نادرهای ديگر در عالم کار آدمی و کرخ خاک و آب را در اوراق خود ثبت کند. اين
چنين باد.
يادداشت ديگر: از ابنيه و عمارات و چند و چون قديمی شهر که در کتابها آمده امروز
چيزی باقی نيست. مثلاً دولالی که حمداله مستوفی مورخ جغرافینويس اوايل قرن هشتم از
آن ياد کرده که از پنجاه زرع عمق آب را بالا میآورده و گذران شهر از آن آب بوده
است، گرچه امام شوشتری میگويد مبالغه است گودی رود هيچ به پنجاه زرع نمیرسد. اما
از بقايای آثار دژ قديم دزفول هنوز خندقی را نشان میدهد و دری را از دروازهای در
جانب شرقی دز قديم، که چون نام مذهبی بر خود داشته، يعنی آن را به نام «قاپی مرتضی
علی» میخواندهاند، تا امروز باقی مانده. چشم دوربين فيلم بر اين خندق و در بايستی
نگاهی بگذراند تا ديگران هم ببينند و در فيلم چهرهی شهر يا در آرشيو يادگار ثبت
شود.
يادداشت ديگر: درباره جمعيت شهر، تعداد خانهها، مزارع ديم فارياب آبادیها،
آسياها، تأسيسات دولتی و ملی، مدارس، دکانها، مساجد، تعداد محلات، نام محلات، طول
و عرض و غير و غير ارقامی ازين قبيل بايد آخرين آمار را به دست آورد، فیالمثل در
مقايسه با ارقام و آماری که امام شوشتری در بيست سال پيش نوشته، احياناً ميزان رشد
و نمودار زندگی و حرکت شهر را به سوی وسعت و کمال و ترقی به دست آورد و البته در
فيلم ازين خصوص بسيار بسيار به اختصار بايد سخن گفت که خستهکننده و کمفايده است.
در بيست سال پيش قوس شهر دزفول را به کمانی تشبيه کردهاند که رودخانه زه آن کمان
است و آسيابها و پل، تير اين کمان، اگر بشود از جای بلندی دورنمای شهر را تصوير
کرد، تا ببينيم پس از بيست سال باز هم اين تشبيه صادق است و رود و پل و شهر چنين
تصويری به تماشاگر دوربين میدهد، يا نه؟ و نيز ببينيم اگر امروز دزفول و زاد و
رودش به کمان و تير مانند نيست، پس به چه ماننده است و...
يادداشت ديگر: در ذکر محلات شهر و عبور از کوچه و خيابانها، بد نيست از کوچههای
تنگ، از دالانها، از در و ديوارهای قديمی و نقش نگارهای کهن نيز سلسله تصويرهايی
در فيلم بيايد، مخصوصاً از حواشی رود که طبقه به طبقه در آن خانه ساختهاند و قبلاً
نگاهی در شب به آن انداختهايم، اينک در روز نيز ببينيم طبقات خانهها را، خانههای
يک اشکوبه يا دوسه اشکوبه، شهر ردا، با ديوارها و ايوانهای سرپوشيده و بالکنهای
سايهگسترش چه و چها، ازين قبيل درين زمينه وقتی نگاه دوربين عبور میکند، يا به
اصطلاح فيلمبرداران، «پان» میکند و میگذارد، بد نيست از يادگار و نقش و نگارهای
کهن مختصراً با چند کلمهای ـ چند مصرعی موزون، همراه موسيقی شايد ـ ياد شود. مثلاً
اينگونه که بعداً بايد درست شود:
کوچههای تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايی پرنگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گلميخها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرنها تاريخ
و رديف تيغهها، آرايش درها
در کنار گنبد گلميخها، گويی
در حصار و برجها و باروهای آن ديرين دز دزفول
پاسدارانند با سرنيزههاشان در پس سنگر
کنگرهی ديوارها و طاقها و شانهی رفها
و هزاره و هرههايی بندباز گرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره... الخ (که بعداً بايد تمام شود)
از گردشگاههای مردم دزفول، اگر عبوراً فيلم نتوان گرفت لااقل نامی بايد برد، مثلاً
از قريه جبير که باغی از عهد تيمور دارد يا از نرگسزار شنگر در بلوک فرحآباد که
نوشتهاند نيم فرسنگ در نيم فرسنگ نرگس میرويد که البته در فصلش تماشايی است و نيز
از درختان آن حدود که زرين درخت خوانده شده و گويند شکوفهی زرين دارد و البته اين
را امام شوشتری نوشته است و مخفی نماند از چند دزفولی در مشاغل مختلف و سنين مختلف
پرسيديم و اظهار بیاطلاعی میکردند! (گرچه حالا فصل شکوفه و نرگس نيست) و از قريه
کلبائيه يا کلتانيه که گويند شمر ذی الجوشن قاتل امام حسين (ع) در آنجا کشته شده
است و از قرقوب و از طيب که گويند انبوهی از صابيان در آنجا بودهاند و نيز
گفتهاند که طيب (بر وزن تيپ که امام گويد شايد اصلا ً معرب همين تيپ هم باشد) شهرک
نظرکرده و طلسمشدهای است و از طلسمان آن اينکه زنبور و مار و کژدم در آن نتواند
داخل شود و اگر داخل شود میميرد و حتا لکلک و کلاغ پيسه نيز، اگرچه ما در اطراف
دزفول مکرر در مکرر اين حاج لکلک محترم و موقر لاغر را ديديم، حالا گزنده و حشره
باری حرفی، ولی ندانستيم ديگر اين پرندهی بیآزار پيرنمای باوقار را چرا اجازهی
ورود به شهر ندادهاند و باری سخن از دزفول را با ذکر چند تن از بزرگان و مأموران
دزفولی و ذکر بعضی از شعرای آنجا تمام کرده و مخصوصاً شعرای متأخر دزفولی، اعم
ازينکه به فارسی ادبی، يا فارسی به لهجهی محلی دزفولی شعر گفتهاند، مثلاً با
يادکرد از «ناهيدی»، که بين اهل ذوق شعرش مشهورست و با خواندن چند شعر او سخن را
نقطهی ختام گذارد.
ان شاء الله.
۱۸ مهر ۱۳۸۳
||
( مقالستان
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان: