جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

بازی پايان

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


کافی است کمی سر خم کنم تا عقربه های ساعت روی ميز را ببينم، 12 نيمه شب را نشان می دهد. رضا اسلحه ای را روی شقيقه ام گذاشته است، ماشه اش را فشار می دهد تا کاغذ مقابلم پر شود از ذرات مغزم که گاه خاکستری اند، گاه سفيد و بيشتر سرخ. کشوی کنار ميزم را بيرون می کشد، يک دسته کاغذ سفيد خارج می کند، روبه رويم می گذارد و می گويد: «بنويس حالا!» خنده ای عصبی سر می دهد، يک صندلی ديگر جلو می کشد و می نشيند. «چرا معطلی؟ کجاست آن قدرت نويسندگی ات؟ می خواهی خودم شروع کنم؟» خودکار را از بين انگشتان بی حرکتم بيرون می کشد و می نويسد: «بازی پايان...»

مست نبوديم، مطمئنم (مطمئنم؟). چه شد که آن شرط را بستيم؟ شرط را من پيشنهاد کردم يا رضا؟ او که قهوه اش را هورت بالا کشيد و رو به من گفت: «اما من مطمئنم. می دانم که هرکدام از ما به راحتی می توانيم کس ديگری را بکشيم. می دانی واقعيتی است که مدت هاست به آن رسيده ام، هر کسی می تواند يک شبه جلادی شود، هر چند که هنوز زمينه ی اجرايش فراهم نشده باشد.»
نگاه رضا هميشه غمگين است، با اين حال هيچ گاه هم صحبتی بهتر از او نيافته ام. گاهی زياد حرف می زند، به ويژه وقتی که بخواهد غمی درونی را به گونه ای بيرون بريزد. واکنش من هم اغلب گوش دادن است، شوخی کردن است و مخالفت! يادم می آيد که نيمی از مکالمات ما به گفتن نظرات او و مخالفت من گذشته است.
گفتم: «به هر که اين حرف ها بيايد، به ما نمی آيد. آخر هيچ فکر کرده ای به خودت؟ ناسلامتی ما در عالم فرهنگ و ادبيم. قرار است پاسدار حرمت انسان باشيم، اما به راحتی همه را قاتل می خوانی؟»
رضا پوزخندی زد و گفت: «عجيب است که هيچ وقت آدم ها را نشناخته ای. هنوز که هنوز است مرا هم نمی شناسی. هنوز تفاوت واقعيت و داستان هايت را نفهميده ای؟»
گفتم: «شايد تفاوت داشته باشند. اما من که نمی خواهم عين واقعيت را بنويسم. من تصويرگر زيبايی هايم، قرار نيست که زشتی را دوباره بازآفرينم. هرکه را هم نشناسم، تو را خوب می شناسم.»
رضا گفت: «حرفم را ثابت خواهم کرد. من حتی تو را هم به راحتی می توانم بکشم!»

چهار ساعت زمان زيادی بود، تا به اتاق کارم بروم، پشت آن ميز چوبی و يک دسته کاغذ سفيد رويش بنشينم، خودکار را بردارم و بنويسم: «بازی پايان...» چهار ساعت زمان زيادی بود برای نوشتن آخرين داستان. آخرين داستان کوتاه است، به کوتاهی مرگ که ناگهان تو را می ربايد. چهار ساعت زمان زيادی بود برای به انتظار نشستن، که ساعت 12 شود . رضا بفهمد که قتل کاری ساده نيست. ساعت 12 پايان بازی نخواهد بود، چرا که واپسين داستان با مرگ می آيد و مطمئنم (مطمئنم؟) که مرگ و رضا با هم شرط را خواهند باخت.

مست نبودم، مطمئنم (مطمئنم؟)، ولی حاضر بودم سوگند ياد کنم که آن سايه روی ديوار مقابل، سايه ی رضا بود. درست 5 مانده بود که سايه با صدای ناله ی لولاهای کهنه ی در، بزرگ و بزرگ تر شد. دست سايه بالا آمد، تا شقيقه ام با سردی فلزی دنيای بيرون آشنا شود. گفتم: «رضا جدی که نيست؟ نه؟» سايه بی حرکت بود. «اما من خالقت بودم، يادت نيست؟» فشار لوله ی اسلحه نمی گذاشت که سر برگردانم.
رضا گفت (چرا صدايش گرفته بود؟): «بارها خواستم حالی ات کنم. نفهميدی، نخواستی بفهمی. می خواستی در خيالات خود غرق باشی. هيچ وقت نخواستی باور کنی که از اين دنيای زيبای احمقانه ات، از اين خوش باوری ساده لوحانه ات، خسته ام.»
ــ «اما آخرين داستانم؟ هنوز در آن هستی. همان رضای هميشگی!»
رضا هيچ نگفت، حتی نگفت که می خواهد خود آخرين داستان را تمام کند. آخرين صدا، صدای چکاندن ماشه بود.

مست نيستم، مطمئنم (مطمئنم؟)، پس چرا خيره ام به ذرات مغزی که روی کاغذها پاشيده شده؟ چرا رضا خودکار را با خشونت روی کاغذ می کشد؟ و چرا لحظه ای بعد بغض کنان، آن گوشه در خود جمع می شود؟ مست نيستم، پس چرا مذبوحانه تلاش می کنم که مرا کشته باشد؟ بلند می شوم، کاغذهای آغشته به ذرات پراکنده را پاره می کنم و به چهره ی مبهوت رضا می نگرم که اشک درون چشمانش حلقه زده است. نمی دانم شرط را برده ام يا باخته ام، يا حتی تقلب کرده ام (کرده ام؟). هرچه هست چه اهميتی دارد؟ مهم آن است که رضا حتی يک بار آن قدر اختيار نداشت که کسی را به قتل برساند، حتی يک بار، حتی در بازی پايان!


شهريور 1381
بازنويسی: مهر 1382

نسخه‌ی قابل چاپ   5 آبان 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب