جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

مه

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


عصر جمعه شايد بدترين اتفاق، گير کردن در ترافيک جاده ي چالوس باشد. نه راه پيش داري و نه راه پس، محکومي و گويي هيچ گاه راه خروج از بن بستت را نخواهي يافت.
نگاه مي کنم به کنار جاده، آنجا ايستاده اند. حلقه ي دست مرد، زن را در بر گرفته است. هوا سرد است و انبوه مهي که از کوه پايين آمده، نمي گذارد چشم، چشم را ببيند.نمي دانم با اين هوا، چه جاي حرف هاي عاشقانه است، آن هم کنار جاده و اينقدر نزديک!

سرم را برمي گردانم تا صورت خندان و آرزومندش را ببينم، و نگاهش را که بر زوج کنار جاده، بي حرکت است. دستم را روي دستش مي گذارم. برمي گردد، نگاهش پايين است و چقدر دوست دارم اين حجب پايان ناپذيرش را. دوست دارم زمزمه کنم «الهام» و او همچنان پايين را بنگرد و رد حرکت انگشتانم را روي پوست دستش دنبال کند.
گفت: «همين الان؟» پرده ها را کشيدم. در خاموشي چراغ، دستم کشفش کرد. چشمانش بسته بود.
در سکوت، دستم در برش گرفته بود. دراز کشيده بوديم و سيگار را به آرامي و يکنواخت بالا مي آوردم. گفت: «پنجره رو باز کن، دودش بره بيرون.» گفتم: «سرده بيرون.»
سرد است. از شکاف بالاي پنجره مه به درون مي خزد، گويي مه هم انتظار گشودن پنجره را مي کشد.
پنجره را باز کرده بودم و سيگار مي کشيدم. گفتم: «خاله چطوره؟» الهام گفت: «سلام رسوند مامان. گفت با شما بيام.» گفتم: «تهران مياي چي کار؟ اين آب و هوا حيفه به خدا.» گفت: «جالبه که سيگار به دست از آب و هوا تعريف مي کنيد.» سيگارم تمام شده بود، خنديدم و دورش انداختم. پيچيديم و دره اي که ته سيگار را فرو برده بود، دور شد. باد موهايم را پريشان مي کرد.

مي گويد: «شيشه رو نمي کشي بالا، سردمه.» نگاهش مي کنم. پوستش سفيد است و مه در بالاي سرش مي چرخد. مي گويد: «سردت شده هيچ وقت؟» سرم را روي فرمان مي گذارم. مي لرزم.
«تو چرا وقتي سردمه، بهم اهميت نمي دي؟» شيشه را بالا مي کشم. دستي محکم به شيشه مي خورد. برمي گردم و ترس با نگاه در تيره ي پشتم مي خزد و بالا مي آيد. سرش پايين است و اورکتش سياه. موهاي سپيد از دو سو روي صورتش ريخته است، اما نتوانسته زبانه ي چشمان درشت وحشي اش را مخفي کند. چند لحظه اي مي گذرد تا سرش را بلند کند. نگاه خيره اش با آن چشمان درشت درست جايي در وجودم را نشانه مي رود. مي لرزم و بي اختيار، يا شايد تحت انقياد ناگفته ي نگاهش، شيشه را پايين مي کشم. از من رو مي گرداند و خيره مي شود به الهام. الهام مي گويد: «سردتونه؟»
پژواک صدايش در گوشم مي پيچد، بم است و پر طنين، درست به آن مي ماند که همان جايي را نشانه رفته که پيش از اين نگاهش تسخير کرده بود: «هميشه سردمه، خانم!»
الهام مي گويد: «بياين تو.» نه، جرأت اعتراض ندارم. در عقب را باز مي کند و روي صندلي مي نشيند. مه که به سراپايش چسبيده است، پخش مي شود روي صندلي عقب. دستش را روي شانه ام مي گذارد، از سرمايش مورمور مي شوم. مي گويد: «آقا از غريبه هايي که با خانم صحبت مي کنند، خوششان نمي آيد، نه خانم؟» الهام دستم را گرفته است و نوازش مي کند. مي گويد: «نه اين طور نيست.» سرش را جلو مي آورد و لب هايش گونه هايم را داغ مي کند. دست سرد پيرمرد هنوز روي شانه هايم است. مي گويم: «لب هات سرد نيست!» به پيرمرد نگاه مي کنم. مي گويم: «بريد بيرون، لطفاً.» و در هم مي غلتيم.

سرم را که بالا مي آورم، پيرمرد را مي بينم که خاموش ما را نگاه مي کند. مي گويم: اين پيريه يه ذره حيا نداره!» مي خواهم دعوا کنم، نه نايش را دارم و نه جرأتش. چيزي به در مي خورد. پسري دور مي شود، مي لنگد و دور مي شود. يک لحظه صورتش را برمي گرداند، سفيد است، آن قدر سفيد که در شيري مه توي چشم بزند.
برمي گردم و به الهام نگاه مي کنم. نيما سينه اش را به دهان گرفته است. مي گويد: «مي بيني چقدر خوب مي خوره؟»
ــ «ديدي پسره رو؟ چقدر گيج بود!»
ــ «بيچاره مادرش، تو اين مه گم کردتش.»
ــ «کي به دنيا اومد؟»
نيما، کاش جاي تو بودم. چه لذتي مي بري از اين آغوش مادرانه، در چهره ات خوشي موج مي زند. مي گويد: «يادت نيست، يه سالشه.»
نفسي پشت گردنم را سرد مي کند، برمي گردم و صورتم مماس صورت پيرمرد مي شود. حريصانه به نيما خيره است. مي گويد: «تا به حال، آرام کننده تر از آغوش مادر ديديد، آقا؟»
الهام برمي گردد و مي خندد. پاک عصباني شده ام. داد مي زنم: «کجاش خنده داره؟» الهام جا مي خورد و اخم مي کند. رويم را آن طرف مي کنم. صداي گريه ي نيما مي آيد، من هم گريه مي کنم، الهام هم. صداي پيرمرد مي آيد: «بياييد برويم بيرون، حالتان بهتر مي شود خانم.» داد مي زنم: «يعني من مهم نيستم؟» الهام بي هيچ واکنشي با نيما بيرون مي رود. پيرمرد اما لحظه اي سرش را برمي گرداند. فرو مي ريزم.

مه بيرون کمتر شده، اما بن بستمان همچنان بسته است.
پنجره را پايين مي کشم، نسيم ملايمي کاغذ روي صندلي را تکان مي دهد. نگاه مي کنم و سرم را به پشتي صندلي تکيه مي دهم. خيره ام به کاغذ:
«هو الباقي.
يک سال گذشت...»


مرداد 1381
بازنويسي: آذر 1382

نسخه‌ی قابل چاپ   5 دی 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب