جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

نازنين

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند.
نه، همين طور است؟ صداي حرکت سنگين اين عقربه ها را نمي شنوي؟ ردشان جاي جاي اعصابم باقي مانده، آنقدر که هر لحظه به سرم مي زند که بلند شوم و ساعت را پرت کنم بيرون، نه، حق اعتراض نداري! اين روزها با تمام آن سال ها فرق مي کند، يادم هست خوب، که چقدر دوست داشتم اين حرکت يکنواخت را، صداي تيک تاک کش مي آمد در ذهنم، تو اينجا کنارم بودي و من دست مي کشيدم روي پوست زبر دستت و حرکت کند عقربه ها نشاني بود برايم، که ثانيه ثانيه ي آن خوشبختي مي توانست به درازاي يک عمر باشد و امروز؟ هر ضربه اش دلم را خالي مي کند که تو اينجا نيستي، که اين اتاق بزرگ براي تنهايي من است و تاريکي و يک آلبوم که ورق مي خورد.
همه اش تقصير خودم بود، بايد امروز را مي ديدم، از همان روزي که ديگر نازنين نبودم و شدم نازي تو، نازي مگر چند حرف از نازنين کم داشت؟

نگاه کن، چقدر طول کشيد لباست را مرتب کنم، سردوش هايش را ببين که چه خوب برق انداخته ام. دستت را دور کمرم حلقه کرده اي، به ايستادن شق و رقت نمي آيد، نه به ايستادنت نه به نگاهت، انگار عکاس را تنبيه مي کني!
خنديدم و برگشتم و هلت دادم: «بس کن ديگه، همچين وايستادي انگار از سربازات سان مي بيني... بيخود اخم نکن، سربازت که نيستم! واي، تو رو خدا اخم نکن، ترسيدم... واي...»
ريسه مي روم، مي دوم و دنبالم مي آيي به حياط، نگاه کن، پر است از گل هاي شمعداني و رز، ايستاده ام کنار درخت و بچه توي بغلم، دستش را دراز کرده براي خرمالو. بگو ديگر، داد بزن از کنار دوربين: «نازي بپا بچه دست نزنه به خرمالوها، هنوز گسه.»
نازي، نازي، مگر نازنين چه عيبي داشت؟ درخت خرمالو را هيچ ديده اي؟ ديروز نوه ات جلوي چشمت، خرمالوي گس را نشسته چيد و گاز زد. چه گفتي؟ کجايي حالا؟ خوابي؟ چند وقت؟
نشسته بوديم توي هال. همه بودند، پسرها، دخترمان و نوه ها. من عزيز همه بودم و آن ها عزيز من. باز صد رحمت به عزيز، عزيز که صدايت کنند، نازنين يکجا فراموش مي شود. گويي تازه متولد مي شوي، اما نازي؟ هميشه ناتمامي ات را فرياد مي زند. چهل سال مي گذرد، چهل سال است که ناتمامم. امروز سالروزش بود، نه؟

نگاه کن، چه غافلگيرت کردم در ساعت تنهايي عصر. حيف که اين راه وسط باغچه پر شده است از علف هاي هرز. از کوچک ترين شکاف سنگفرش هاي راه، قد کشيده اند و به روشني بر ما مي خندند. بگذار راه پر شود، وقتي که ديگر عصرها، خاموش و فرورفته در خود در آن قدم نزني، وقتي گوشه گوشه ي باغچه ي بزرگ خانه را نگاه نکني، تمام اين ها چه فايده دارد؟ ديگر حتي غافلگير هم نمي شوي، تا برگردي و با لبخند نگاهم کني.
نگاه کن، دستم را مي کشي و مي رويم گوشه ي باغچه زير درخت توت. چه نجوا مي کني در گوشم؟ خنديدم و به سوي خانه دويدم. بقيه اش را حفظي؟ چه مي گويم؟ کسي بهتر از من براي دستياري ات نبود، خوب مي دانستي که تنها من از اخمت نمي ترسيدم! چه حافظه اي داشتي، چندبار مچ بچه ها را گرفتي؟ يادت هست که چه خوب جاي کوچکترين سنگ باغچه را هم مي دانستي؟
بلند شو ديگر، حرف بزن، نگاه کن، پسرک مومجعدمان را همراه خود آورده ام. جرأت ندارد سر بلند کند. پنهاني مي خندم و چشمک مي زنم، چهره ات را تغيير نمي دهي و همين طور زل زده اي به او.

چقدر اين اتاق خالي است. از تو تنها حجمي بيجان مانده که صداي خروپفش بلند است و از من...؟
دلم را به چه خوش کنم؟ به اينکه زود بيدار خواهي شد؟ ممکن است؟ امروز عصر سالگردمان بود، يادت هست؟ همه جمع بودند، تو آقاجان بودي و من عزيز و بچه ها که هرکدام عمري خاطره. بعد چهل سال از تو، از آن نگاه نافذ و دقيق، از آن وسواس و نظم، پيري سپدموي مانده و شکسته، و از من، از آن نازنين شاداب و زيبا، ديگر حتي نازي هم نمانده. نوه ها که از سر و کولم بالا رفتند، عزيز شدم.
ديگر خسته شده ام، آخر حتي سالگرد ازدواجمان؟ گاهي فکر مي کنم که همه اش بازي است! آخر چطور باور کنم؟ نشسته ايم با بچه ها و تو ناگهان، در خانه ي خودت، بلند مي شوي و مي گويي: «خوب ديگه، وقت مرخص شدنه!» باور کنم که تو ناگاه ما را، بچه ها را، خانه را و نازي را فراموش مي کني؟ هربار همين طور است، بايد آنقدر منتظر بنشينم که بچه ها ببرند و در چندتا خيابان تو را بگردانند، بعد برگرديد و بگويند: «خوب آقاجان رسيديم.» و تو دست بکني در جيبت، پول بدهي به پسرت و بگويي: «ممنون قربان!»

بخواب، ببخشيد، نمي خواستم بيدارت کنم. چه مي فهمي که اين اشک ها براي چيست؟ من که گريه ام را خفه کردم، چرا بيدار شدي؟
نه، باور نمي کنم، اين دست توست؟ عجيب است؟ حق بده که باور نکنم! نه، يعني...؟ فراموش کرده ام، مي داني چند وقت است که دست نکشيده اي به موهايم؟ چه شده امشب، يعني همه چيز پايان يافته؟ دوباره نازي ات شده ام؟
نترس، به اين لرزش نگاه نکن، حق دارم، حتي اگر شبيه به دختر آفتاب مهتاب نديده اي شوم که نخستين بار دست بيگانه اي لمسش مي کند، خدايا ممکن است؟ دست بکش، موهايم را لمس کن، صورتم را، لب هايم را، بيا سرت را جلو بياور، صورتم را ببوس و در گوشم زمزمه کن: «نازي خيلي خاطرتو مي خوام ها!»
به اين چشم هاي سرخ نگاه نکن، اشک شوق است، تو بگذار به حساب سرخي گونه ها که تا چشم امتداد يافته، بگذار به حساب شرم همان دختر نوعروس. دوباره دستت را روي صورتم مي کشي، دوباره سرت را جلو مي آوري و مي گويي: «خانم، شما که فکر نمي کنيد نازي اين طرفا باشه؟»


بهمن 1382

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


محسن اميربيگي  [www|@] :   (جمعه، 29 مهر 1384، ساعت 23:43)

از زحمات شما دوست عزيز خيلي سپاس گذارم.
داستان خيلي خيلي ... زيباو تاثير گزاري است.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب