جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

در چنين آتشی

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


اين گونه است که سر می‌خورم درون خاطرات کودکی، از آن روز چه مانده است در ذهنم؟ قضيه، ماجرای آقای سعيدی است يا قورباغه يا شايد هم رضا، دوست نزديک دوران دبستان، بغل دستی توی کلاس و توی حياط و راه خانه تا مدرسه، و حتا توی اتوبوس! فکر کنم خوب يادت باشد که اتوبوس ايستاد، پياده شديم و دستم گرفت به مقوايی که گذاشته بودند پشت شيشه‌ی جلوی اتوبوس.
هميشه همين طور بود، کارها را من خراب می‌کردم و تو با دست دور از چشم او سقلمه می‌زدی و من سرم را پايين می‌انداختم تا نکند نگاه آقای سعيدی پشت گوش‌هايم را داغ کند، مگر يادت نيست سر کلاس؟ روی کاغذی خط می‌کشيدم، خط‌ها به هم برمی‌آمدند و زبانه می‌کشيدند، آدم‌ها آن ميان می‌سوختند و من دندان‌هايم را فشار می‌دادم روی لب، آنقدر محکم تا مزه‌ی خون می‌ريخت روی زبانم، انگار که نمک درون دهانم خالی کرده باشند. من و تو، تويی که رضا بودی و هم‌بازی کودکی‌ام، آنقدر گناه کرده بوديم که سزاوار آتشی باشيم که آقای سعيدی می‌گفت، آتشی که خدا برای گناه‌کاران فراهم ديده بود. فکر می‌کردم، به آتش و به خشم خدا، می‌ترسيدم و لرز بود که بر اندامم می‌افتاد، فکر می‌کردم و گرمم می‌شد و می‌سوختم از شعله‌هايی که در برم می‌گرفت.

روی مقوا چيزی نبود، تنها از نام دبستان می‌گفت و از اردوی مشهد. مقوا که چرخ‌زنان پايين افتاد، فشار انگشت تو را حس کردم، و تعجب نکردم که چرا بايد برای افتادن يک تکه کاغذ مستحق نگاه تند آقای سعيدی شوم. اين نگاه حتا در خواب‌هايم، همراهم بود. نشانه‌ای شده بود از نگاه خدا و آتشی که درون چشم‌هايش زبانه می‌کشيد! به آن خو گرفته بودم، آنقدر که گويی بدون آتش نمی‌توانستم زندگی کنم، آتش مطهر بود، با آن غسل می‌کردم، درون شعله‌هايم می‌چرخيدم و خاکستر را به باد می‌دادم. شعله‌هايی که به پاهايم می‌پيچيد، رقص کنان بالا می‌آمد و هاله‌ای می‌شد گرد تن گناه‌کار من.
برای همين بود، که من و تو دور شديم از جمع، يعنی آن‌ها دور شدند در جنگل و ما کنار اتوبوس مانديم و بساط آتش کوچکمان را راه انداختيم. تو ترسيدی و گفتی: «اگه آقای سعيدی بفهمه؟» آقای سعيدی؟ «کاری نکرديم که، يه آتيش روشن کرديم.»
چوب‌های کوچک درون آتش خم می‌شدند و شعله‌ای کوچک می‌شدند و می‌پيوستند به آتش بزرگ، آن‌قدر ادامه می‌يافت که مرزشان گم می‌شد، همه يکپارچه می‌شدند و ديگر نشانی از کوچک و بزرگ نبود.
خيره بوديم به آتش و آتش درون چشم‌هامان بود. تو، که رضا بودی و هم‌بازی و هم‌صحبت کودکی‌ام، صورتت سرخ بود از حرارت آتش که به من نگاه کردی، سرم نزديک بود و بوی آن درون شامه‌ام، بوی سوختن و تطهير شدن. پرسيدی: «آدما هم همين طوری...؟» و من جواب ندادم و به چوب کوچکی خيره شدم که کمرش شکست، چون آدم‌های کوچک.

بچه‌ها با آقای سعيدی رفته بودند، دير کرده بودند؟ غروب که می‌شود، جنگل هراسناک می‌شود، مقدمه‌ای است بر شب و هراس ديرين نياکان ما. آن روزها نمی‌دانستم که اين ترس عميق از کجا ريشه در جانم دوانده، از سايه‌هايی بود که دم غروب کش آمده بودند يا از شعله‌هايی که گويی بلندتر شده. دورمان پر بود از درخت، بلند و استوار که شاخه خم کرده بودند به سويمان، پر بود از سرخی آتش و حرارت شعله‌ها که قورباغه‌ی سبز کوچکی از زير اتوبوس با جهش‌های کوتاه به سويمان آمد.
گفتی: «اين قورباغه جنگلی‌ها رو ديدی؟ خيلی کوچيکن، سبز لجنی!»
ــ «آب که نيست اين طرفا.»
و با دست نشانش دادی و قورباغه را ديدم. چه شده بود که مدهوش از هاله‌ی افسون‌گر آتش، خيره به آن پيش می‌آمد؟ بوی آتش بود يا نور آن که او را به خود می‌خواند؟
گفتی: «يعنی هيچ‌وقت ياد نگرفته که به آدما نزديک نشه؟» گفتم: «يا به آتيش؟» ياد گرفته بود يا نه؟ چه اهميتی داشت، او در آستانه‌ی گناه بود، جذبه‌ی آتش را نتوانست ناديده بگيرد. اين روزها گاه به خود می‌گويم که شايد ميوه‌ی ممنوع او همان آتش بود، همان انسان‌ها، که او هيچ‌وقت نتوانست بر کنجکاوی يا شايد هوس خود پيروز شود.

می‌ترسيديم به قورباغه دست بزنيم، از ترس زگيل‌هايی که روی پوستمان سبز می‌شد. با دو چوب از دو سو گرفتيمش، قورباغه دست و پا زد، آن‌قدر که محکم‌تر فشارش داديم و ساکت شد، ديگر تکان نخورد و ميان دو چوب تنها غبغبش بالا و پايين می‌رفت و آرام خيره بود به آتشی که به آن نزديک می‌شد، به سرنوشت محتومش تن داده بود.
پوستش سياه شد، اول تاول زد، از آن تاول‌های پر چرکی که روی دست می‌زند، کافی است دستت را به آتش نزديک کنی، تاول‌ها ترکيد و پوستش سياه شد. آن وسط حتا تکان نخورد، ناله‌ای هم نکرد، تنها سياه شد و مچاله شد و ما خيره بوديم به آتشی که بوی کباب از آن بلند شده بود. نه رضا می‌توانست حرف بزند، نه من. می‌لرزيدم و چشم از آتش برنمی‌گرفتم. فشار انگشت‌های رضا بود که سرم را بلند کردم. سايه‌ی آقای سعيدی از دور نزديک می‌شد.

اين گونه است که می‌سرم درون خاطرات کودکی. از اين کتاب شعر است و از اين صفحه‌ای که روبه‌رويم باز است. در آن تنها سه خط نوشته:
«بچه‌ها شوخی شوخی به قورباغه‌ها سنگ می‌زنند
و قورباغه‌ها،
جدی جدی می‌ميرند.»


اسفند 1382

نسخه‌ی قابل چاپ   6 فروردین 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب