جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

لبيک و خاموشی

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


مرا روي دست مي‌برند و «لا اله الا الله» مي‌گويند. دو حوله‌ي يک دست سپيد تنم کرده‌اند و ديگر هيچ. حجم تاريکي را نور چراغ‌ها مي‌شکافد، يکنواخت از بالاي سرم مي‌گذرد و به لکه‌اي سفيد مي‌مانم در آن سياهي، زير نور گويي فرو رفته‌ام در غباري کم‌رنگ.
«لا اله الا الله...»
تکان خوردنم فايده‌اي ندارد، دستانشان دو طرف حوله‌ها را محکم‌تر مي‌گيرد. پايم به خارش افتاده، حوله کنار رفته و امتداد پايم تا شکم پيداست. زخم شده، از زخم خون مي‌ريزد و مارمولکي روي آن سر بلند کرده و خيره است به من. سرش بزرگ است و نزديک، آنقدر نزديک که صورتم به تمامي درون چشمانش است، دو چشم سفيدي که در تاريکي مي‌درخشد.
«لا اله الا الله...»
صداي ناله‌ام در بانگ يکنواخت آن‌ها گم مي‌شود، کسي گوش نمي‌کند، حتا کسي نيست که حوله‌ی روي پايم را صاف کند. مردان يک‌سر سياهپوشند، چنان سياه که گويي جزئي از تاريکي اطرافند. يکي برمي‌گردد و نگاهم مي‌کند، مي‌خندد و رديف کج و معوج دندان‌هاي نيمه سياهش را به رخ مي‌کشد.
«لا اله الا الله...»
مي‌ايستند. ناگهان مي‌ايستند و خاموش مي‌شوند. سرم را مي‌گردانم و از بالاي شانه‌هاي جمع ديوارهاي سياه خانه‌ي چهارگوش کعبه را مي‌بينم، فرو رفته است در غباري روشن و کم‌رنگ.
چهار نفر زير تنم را مي‌گيرند و مي‌گذارند در خاک، در گودالي پاي کعبه. دست و پا مي‌زنم، مارمولک خيره است به من و با حرکاتم بالا و پايين مي‌رود. تيغه‌ي بيل بالاي سرم مي‌آيد. نمي‌توانم، صدايم در نمی‌آيد...
خاک از بالا مي‌پاشد روي صورتم، روي دهانم، دست‌ها، حوله‌ها، حوله‌هاي سفيدي که رنگ خاک مي‌گيرند. سوسوي چراغ‌هاست که از پس خاک آرام رنگ مي‌بازد. تمام مي‌شود! آخرين روزنه هم بسته شد.
از قدم‌هاي مارمولک روي پوستم مورمور مي شوم. زل مي‌زند توي چشمانم، رطوبت بزاق دهانش آرام سمت چشمم پايين مي‌آيد. خدايا...
نور مي پاشد توي تاريکي، از خلال خاک و پلک. دستي آرام خاک را کنار مي‌زند و زير سرم را مي‌گيرد و بلند مي‌کند. «فيض الله» است. مي‌خندد و فرياد مي‌زند: «لبيک، اللهم لبيک، شريک لبيک...»

سرم را برمي گردانم و فيض الله را نگاه مي‌کنم که کنارم نشسته، لبيک مي‌گويد. لبخندي مي‌زند: «بالاخره بيدار شدي آقا مهندس؟»
چهره اش محو است، چند بار چشم‌هايم را باز و بسته مي‌کنم تا از گيجي در بيايم. به پشتي صندلي اتوبوس تکيه مي‌دهم و نفس عميقي مي‌کشم.
ـ «ديگه ياد گرفتم، نه؟»
لبخندي مي‌زنم و مي‌گويم: «بابا چند بار بگم، لا شريک لک لبيک درسته!»
«لا شريک لک» يا «شريک» براي او چه فرقي مي‌کند؟ اگر به وسواس خودش نبود، هر بار اشتباهش را تصحيح نمي‌کردم. وسواسش هم عجيب است، اينکه بعد اين همه سال ناگهان به صرافت اين بيفتي که کلمه‌اي را اشتباه نگويي. خصلت بيشتر پيرمردها و پيرزن‌ها است، اما او...

ـ «مي‌دوني آقا مهندس، حالا که اينجام مي‌خوام کارم رو تمام و کمال انجام بدم. ما که تموم عمرمون اين همه کار کرديم، بذار اين يه بارو يه جور ديگه باشيم.»
همين بود که خنده‌کنان از دستشويي بيرون آمد و آب از روي نقش خالکوبي ساعدش قطره قطره پايين مي‌ريخت.
ـ «چي خنده‌دار نيست آقا مهندس؟ خيلي وقته که نماز نخوندم، بچه که بوديم به زور آقامون خدا بيامرز مي‌خونديم، اما بعدش... الان داشتم وضو مي‌گرفتم، يادم نبود اول بايد دست چپ رو مي‌شستم يا راست رو، خنده‌ام گرفت... راستي آقا مهندس، اين نماز خوندن ما رو نگاه مي‌کني؟ ببين اشکالي نداشته باشه، گفتم که خيلي وقته...»
با شوق کودکانه‌اي ايستاد به نماز. به مهر نگاه نمي‌کرد، خيره بود به امتداد فضاي خالي روبه‌رو، درست مثل بچه‌هايي که تمرين نماز مي‌کنند، مثل قديم. حتما کنار پدرش مي‌ايستاد و با او دولا و راست مي شد، شايد پشت پدر مي‌نشست و دور از چشم او براي برادر شکلک درمي‌آورد و خنده‌اي نخودي سر مي‌داد. شايد هم سکوت مي‌کرد، احساس گم شدن مي‌کرد، در اين دنياي کلمات عجيبي که از آن‌ها سر در نمي‌آورد، نه از کلمات که از رفتار پدر، پدري که در مقابل فضاي خالي خم مي‌شد و سر بر تکه‌اي خاک مي‌گذاشت، خاکي که نمي‌دانست چه رازي در آن است که هميشه بايد درون پارچه‌ي سبزي محافظت شود.
و شايد هم چون من نه کودک، که نوجوان بود و غرق اشتياق! وقتي که غلتيدن قطره‌هاي آب را روي پوست دست مي‌ديدم. تا مدتي بعد خيره مي‌ماندم به آينه و دست مي کشيدم به ابروهاي خيس و پوست خيس و سر موهاي خيس. گويي ذره ذره‌ي گناهانم را مي‌گرفتم و با آب مي‌شستم و دور مي‌ريختم. اما هميشه به نماز که مي‌رسيد، دوباره احساس گناه باز مي‌گشت. نه آنکه درست نماز نخوانم، مي‌خواندم، و هميشه شروع خوب بود، انگار سبک شده باشي، فرو رفته در خوشي و شور، واژه‌ها زير زبانم مي‌رقصيدند و خود مزه‌شان مي‌کردم. اما وسط‌ها بود که کار خراب مي‌شد، شايد دعواي ظهر بود، شايد مشق آن شب، شايد امتحان فردا، شايد... هميشه چيزي بود که مرا از عرش به فرش بکوبد، آنقدر که در پايان فکر تمام آن‌ها، واژه را به لق‌لقه‌ي ناچيز زبان بدل کرده بود.

واژه!... لبيک هم از سنخ واژه است، پاسخ دعوت، دعوت؟!...
به اطراف نگاه مي‌کنم و چهره‌هاي خندان ديگر بچه‌هاي کاروان را مي‌بينم. فيض الله آنقدر بلند گفته است که تمام اتوبوس صدايش را شنيده‌اند، بيشتر مانند من خواب بوده‌اند. مي‌گويم: «آخه الان وقت لبيک گفتنه؟»
ـ «نمي‌دونم، يه دفعه هوس کردم. آخه فکر کنم ديگه داريم مي‌رسيم، بايد آماده بشم!»
تابلويي مي‌گذرد: «مکه، ۲۰ کيلومتر»
از جلوي ماشين مداحمان شروع مي کند، ديگران نيز آرام آرام به او مي‌پيوندند و نواي لبيک در اتوبوس مي پيچد. زير چشمي به فيض الله نگاه مي‌کنم. او هم پاسخ دعوت مي‌دهد.

دعوت... کتاب مقابلم باز بود. زير لب زمزمه کردم، خودکار را برداشتم و در دفتر نوشتم: «حج نه قصد است و نه قسمت، دعوت است، دعوتي از سر رحمت.»
کتاب را بارها خوانده بودم، سير نمي‌شدم. «حج، نوشته‌ي دکتر علي شريعتي» سطر سطر کتاب مرا به اشتياقي مي‌برد که گمش کرده بودم، ديگر نوجوان نبودم، حتا ريزش قطرات آب ديگر نمادي نبود بر ريزش گناهان. شب بود و خزيده بودم زير لحاف. چند لحظه‌اي قبل نمايشي بازي کرده بودم تا گير ندهند که چرا نمازت را نخواندی! پدر، مادر، ما متهميم! از نمايش بيزار بودم، ولي چه چاره که قدرت شورش را هم نداشتم. همان شب‌ها بود که خوابيده زير لحاف، زير نور تنها چراغ مطالعه‌ي بالاي تخت، کشفش کردم. کتاب‌هايش را يکي يکي مي‌خواندم، مرا مي‌بردند به وادي عشق، وادي عصيان، وادي شک و وادي ايمان.

لبيکي مي‌گويم و خيره مي‌شوم به چراغ‌هاي پر نور آزادراه که به سرعت از کنارمان مي‌گذرد. هرچند لحظه يک بار پاره‌اي از ظلمت بيرون شکافته مي‌شود. از مسجد «شجره» (۱) که درآمديم، هوا تاريک بود، يک ساعتي گذشته از اذان مغرب. احرام کرده در اتوبوس‌ها نشستيم و به سوي مکه راه افتاديم. در تمام طول راه دنبالمان کرده‌اند اين نورهاي گاه و بيگاه!
چشمانم را مي‌بندم. تا کمتر از نيم ساعت ديگر به مکه مي‌رسيم، به کعبه و هنوز نمي‌دانم چه مي‌خواهم. چه انتظاري دارم؟ نکند انتظار معجزه‌اي را مي‌کشم؟ دعوت است، من هم دعوت شده‌ام؟ چقدر حسرت مي‌خورم به فيض الله و اين لبيک با حرارت‌اش. او هم حج را دعوت مي‌داند؟ حتما تا به حال به گوشش هم نخورده، خودت که گوشت پر است از اين حرف‌ها چه مي‌گويي؟ شايد براي اين دعوت شده‌اي که هم‌سفر پيرمردي باشي که شب اول در هتل مدينه آمد، هم اتاقت شد و بلافاصله مخت را به کار گرفت!

ـ «پس مهندسي آقا! خوش به حالت جوون، من هم پسرم همسن توئه، اما عاطل و باطل، فقط کارش ولگرديه.»
لبخندي زدم و با وسايل درون ساک ور رفتم. خدا خدا مي‌کردم که پيرمرد اهل وراجي نباشد، حوصله نداشتم اينجا هم سرم را ببرند، محتاج خلوت بودم، خاموشي.
جلوتر آمد و گفت: «پسرم، نمي‌دونم چي تو قيافته که مي‌گه مي‌تونم بهت اعتماد کنم. ازت کمک مي‌خوام!»
تازه به مدينه رسيده بوديم. همين را کم داشتم. به جاي استراحت، بايد مي‌نشستم پاي درد و دل يک پيرمرد. نيم‌خيز شدم و گفتم: «خواهش مي‌کنم.»
ـ «مي‌دوني پسرم داستانش مفصله. از کجا برات بگم؟ بذار از قديما شروع کنم...»
بعد نشستم پاي صحبت پيرمردي که روزگاري، در جواني، با برادرش کاباره‌اي داشتند. نه از آن کاباره‌هاي کوچک و گمنام، از آن‌هايي که هر شب سر و کله‌ي چند تا از آن مشهورهايش پيدا می‌شده، تا او برود کنارشان و بگويد و بخندند و چندتايي شوخي با شکم پيش آمده‌ي آن خواننده‌ي زن مشهور و مدل موي جديد آن هنرپيشه‌ي مرد بت جوان‌هاي آن روز بکنند. شب‌هايي هم که بيشتر مي‌ماندند، مي‌نشست پشت ميز محبوبش، بساط ورق و عرق را راه مي‌انداخت و گاهي شبي هم اگر مي‌افتاد، محبوبه‌اي يک شبه را تا صبح نگاه مي‌داشت.
خدايا شکرت! چه مي‌خواستم و چه شد! محتاج خلوت بودم، محتاج نشانه‌اي و آن هم چه نشانه‌اي!

روي صندلي جابه‌جا مي‌شوم و خيره به حوله‌هاي سفيد احرام. راست مي‌گفت که نمادي‌اند براي کفن، نبايد هيچ تن‌پوش ديگري داشته باشي، هيچ زيوري، هيچ متعلقي جز دو حوله‌ي سفيد. برهنه‌اي، به برهنگي مرگ.
يادم رفته بود، در اين چند سال چقدر فرق کرده‌ام! سطر سطر حج را مي‌بلعيدم و اکنون؟ بايد فيض الله يادت بياورد که زماني چه خوانده‌اي!
ـ «آقا مهندس، مي‌دوني وقتي حوله‌ها رو تنم کردم ياد چي افتادم، ياد کفن...»
دوستم مي‌گفت: «حوصله داري ها! که چي؟ خودت مي‌گي اعتقاد نداري، بعد الکي پول مي‌دي. مي‌ري دو هفته علاف مي‌شي تو اون گرما.»
نمي‌فهميد. نمي‌فهميد که هنوز اندکي ته نشين باقي بود، اندکي از آن تفکري که در «عرفات»، شناخت، در «مشعر»، شعور و در «منا»، عشق را مي‌جست. نمي‌فهميد که اين دو هفته را براي اتمام حجت با خدا مي‌خواهم. براي خداي خاموشي که هيچ‌گاه پاسخم را نداد. براي خدايي که تمام نوجواني و نوجواني‌ام را در جستجويش بودم و درست وقتي که بريدم، دعوتش آمد. اگر دعوتي باشد، اين شانس درآمدن نوبت حج دانشجويي!

فيض الله لقمه‌اي در دهان گذاشت و گفت: «مي‌دوني آقا مهندس، اومدن ما هم براي خودش حکايتيه!»
بارها مي‌خواستم بپرسم که چه شد آمده است، تا کنار من بيفتد و براي اعمالش محتاج کسي باشد که خود نيازمند نشانه‌اي بود و سردرگم.
ـ «والله... آقا مهندس، ما رو چه به اين حرفا؟ من هنوزم خوب نمي‌دونم اين‌جا کجاست و واقعاً چي شد اومدم. همه چي يه دفعه شد...»
پول را برداشته بود که به يکي قرض بدهد، به دلش برات شد، چه شد خودش نمي‌داند، به دلش برات شد که قرار را به هم بزند و بي اطلاع در خيابان‌ها پرسه بزند، تا مقابل دفتر آژانس برسد، بي اختيار داخل شود و ثبت نام کند.
ـ «انگار فقط مي‌خواستم دور بشم. مي‌دوني آقا مهندس، خيلي خسته بودم، ديگه از دور و ورم، از آدما خسته شده بودم، حتا از زن و بچه‌ام. اولين جاي خالي رو گرفتم. گفتن حج عمره است، فقط پونزده روز طول مي‌کشه. پول رو دادم بهشون و عجيب بعد دو روز همه کارم رديف شد.»
ـ «خانواده‌تون؟»
ـ «هيچ کس نمي‌دونه آقا مهندس! به هيچ کدومشون نگفتم. همين طور بي خبر راه افتادم و اومدم. مي دوني از خدا خواستم که تو همين سفر جونم رو بگيره. ديگه نمي‌خوام برگردم پيش اونا.»

شب‌هاي عربستان!... کوير است ديگر، با آن ستاره‌هاي کويري، با آن آسمان خاموش و نظاره‌گر و نزديک، آنقدر نزديک که گاهي دوست داري خاموش نباشد، دست بلند کني و لمسش کني و او آرام در گوشت زمزمه کند...
چراغ‌هاي مکه از دور معلومند. هنوز همه لبيک مي‌گويند، به صورت‌ها دقيق مي‌شوم، به اشک‌ها، به اشتياق‌ها. خدايا، هنوز خاموشي؟
فيض الله با همان شادي کودکانه مي‌گويد: «نگاه کن آقا مهندس، رسيديم...»

مسجد «شجره»، مرا گوشه‌اي کشيد و گفت: «آقا مهندس، مي‌بخشي، مي‌شه غسل کردن رو ياد ما بدي؟»
نگاه کردم به جاي زخم روي ساق پايش. پرسيدم: «همان زخم است؟»

سراسيمه وارد اتاق شده بود و به سرعت قدم مي‌زد. از صدايش بيدار شده بودم.
ـ «چي شده؟»
ـ «چيزي نيست آقا مهندس، شما بخوابين.»
ـ «اما رنگت پريده که، بگو ديگه.»
پس از مدتي آرامش کردم، مي‌لرزيد. آنقدر دستش را فشار دادم که راضي به حرف زدن شد. رفته بود مسجد پيامبر. نشسته بود به تماشاي نماز خواندن مردم که خوابش برده بود.
ـ «يه دفعه حس کردم يه چيزي پامو قلقلک مي‌ده. چشمم رو باز کردم، واي خدا سرتون نياره آقا مهندس، يه مارمولک، نه مارمولک نبود، اژدها بود از بس گنده بود، اومده بود رو پام. صاف زل زده بود تو چشمام.»
دستش مي‌لرزيد. محکم‌تر آن را گرفتم. به زور روي صندلي نشاندمش. فکر نمي‌کردم که از يک مارمولک آنقدر بترسد.
ـ «رو ساق پام يه زخم بزرگه از دوران جووني. البته الان خوب شده و فقط جاش باقيه. ولي يه دفعه ديدم لباسم کنار رفته و زخمه دوباره باز شده و همين طور ازش خون مياد. مارمولکه هم رو زخم بود. جرأت نداشتم تکون بخورم، نفسم بند اومده بود. همه‌اش ياد دعاي خودم مي‌افتادم، هموني رو مي‌گم که مرگمو خواسته بودم. آخه يکي نبود بگه احمق اين چه دعايي بود. مارمولکه هم همين طور زل زده بود به من.»
چنان صداقتي در آهنگ کلامش بود که راه خنده را در گلويم بست.
ـ «به سرنوشتم راضي شده بودم. بهش گفتم بيا از زخمه شروع کن. من منتظر مرگم، تو هم که مأمور خدايي. منتظرم شروع کني. آقا مهندس نمي‌دوني زخمه چند برابر شده بود. کل ساق پام رو گرفته بود. ازش خون مي‌اومد و مارمولکه هم روش نشسته بود. چشمام رو بستم و منتظر مرگ شدم.»
چشمانش را بسته بود و نفهميده بود که چگونه دوباره خوابش برده بود. بيدار که شده بود، نه از مارمولک نشاني بود، نه از زخم باز شده. تنها جايش باقي بود، درست مانند گذشته!


ارديبهشت ۱۳۸۳

--------------------------
پي‌نوشت:
(۱)- مسجد شجره: مسجدي در بيرون مدينه که زائران مکه ابتدا قبل از اذان مغرب در آن غسل کرده و احرام مي‌کنند. بعد از اذان به سوي مکه راهي مي‌شوند و در طول راه لبيک مي‌گويند.

نسخه‌ی قابل چاپ   6 خرداد 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


علی قانعی  [www|@] :   (سه شنبه، 15 مرداد 1387، ساعت 17:41)

خیلی عالی بود





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب