جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

ميراث مرگ

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچ‌گاه او را نديده، حتی پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را می‌کند. بدن خود اوست با آن صورت کشيده و اندام لاغر و انگشت‌های بلندی که دور دسته‌ی بيل حلقه شده‌اند.
غروب است انگار، باغچه‌ای است، باغچه‌ی خانه‌ای خالی که چراغ‌هايش خاموشند و آنجا کنار تک درخت توت وسط باغچه ايستاده است و زمين را می‌کند. دوستش هم کمی آن طرف‌تر ايستاده، بالای جسد بچه که شکمش پاره شده و همين‌طور او را خوابانده‌اند به روی صورت تا از ديدنش معاف باشند. نمی‌بيند، اما می‌داند اين تنی که چون اوست جز پدر پدربزرگ نيست که اکنون زمين را می‌کند و می‌داند که شکم جسد بچه جر خورده، هر چند از صورت رو به زمين باشد.
سايه‌ی پدر پدربزرگ کش آمده است تا ديوار روبه‌رويی و دستش مرتب بالا و پايين می‌رود، دوستش ايستاده است و سيگار روشن را بی کلامی بالا و پايين می‌برد. پدر پدربزرگ می‌ايستد، بيل را می‌اندازد و کمر صاف می‌کند. می‌رود پيش دوستش و با هم جسد بچه را برمی‌دارند. می‌برندش بالای گودال. می‌خواهد رهايش کند، نگاهی می‌اندازد به دوستش که بی‌حرکت ايستاده و پاهای بچه را ول نمی‌کند. سر را تکان می‌دهد، اما همان‌طور ايستاده. جسد را ول می‌کند و می‌رود سمت او که جسد تاب می‌خورد و می‌چرخد سوی آن‌ها. شکمش از بالا تا پايين جر خورده و تويش خالی خالی است...

پدر پدربزرگ... خوابی که از جوانی رهايش نمی‌کند و هربار که به آن جسد پاره‌ی توخالی می‌رسد، تمام می شود. از بيست سالگی، که پدر مرد و او بالای سرش آنقدر هنگام مراسم خاک‌سپاری باقی ماند که روی خاک نرم روی گور پدر خوابش برد و اين خواب به سراغش آمد. بيست سال است، برای او که به چهل سالگی نزديک می‌شود، سنی که می‌گويند ميانه‌ی زندگی است و چنان تغيير می‌کنی که خود حس می‌کنی، بيست سال است که اين خواب، گاه و بيگاه، شايد زمان‌هايی با غيبتی کوتاه، به سراغش می‌آيد و هربار او که تنها وارث پدر است، در اين اتاق خانه‌ای که به ارث رسيده از پدر و به او هم از پدربزرگ و به او هم از پدر پدربزرگ، در اين اتاق نيمه تاريک که نور چراغ روشن توی کوچه لکه‌ی سفيدی انداخته روی ديوار، درست نزديک قاب عکس پدر، در اين اتاق از خواب می‌پرد و ديگر تمام شب به بی‌خوابی می‌گذرد. شايد برود برای خود چايی درست کند و بنشيند روی تخت تک‌نفره که پدر از زمان مرگ مادر خريدش و او هنوز عوضش نکرده، بنشيند روی تخت تک‌نفره و همان‌طور که آرام چای داغ را سر می‌کشد و تا ته گلويش را می‌سوزاند، به پدر فکر کند که در پنجاه سالگی مرد. توی حمام از هوش رفته بود و افتاده بود روی چاهک و آب داغ همان‌طور جمع شده بود کف حمام. وقتی داشتند درش می‌آوردند، جابه‌جای پوستش سوخته بود و اگر دست می‌کشيد روی آن، قشنگ ور می‌آمد، درست مثل مرغ آب‌پز!
بعد فکر کند به پدربزرگ که در پنجاه سالگی مرد، وقتی که پدر بيست سال داشت و هيچ‌وقت نتوانست از زير زبانش بيرون بکشد چه شد که مرد. هميشه پدر به نقطه‌ی نامعلومی خيره می‌شد و زير لب می‌گفت: «مرد ديگر.»
و پدر پدربزرگ را که ديگر حتی پدر هم نمی‌دانست، حتی اگر می‌خواست بگويد.
حالا او به چهل رسيده است، و حس می‌کند که ده سالی می‌شود که زيادی عمر کرده. اگر پسری داشت، خوب معلوم است که پسر می‌شد!، الان ده سالش بود و او می‌توانست شب کنارش بخوابد، حتما آن‌وقت مجبور بود اين تخت تک‌نفره را عوض کند و درست کردن چند جور غذای ديگر را ياد بگيرد. شايد هم مجبور می‌شد تلويزيونی تهيه کند، مگر بچه‌های امروز می‌توانند بدون تلويزيون سر کنند؟ شايد...
کدام پسر؟ بايد سی سالگی کاری می‌کرد، سی سالگی تا وقتی خود به پنجاه سالگی رسيد و مرد، پسر بيست سال داشته باشد و بتواند به آينده و گذشته‌ی اين خاندان فکر کند.
پسر که پيشکش، کودکی خود را کجا مدفون کرده؟ در کدام خاطره‌ای که در تمام اين سال‌ها، در انتظار مرگ، آگاهانه به ناخودآگاه سپرده. نگاه می‌اندازد به لکه‌ی روشن روی ديوار نزديک قاب عکس پدر، تنها قاب عکس خانه!
پدر عجيب شبيه خودش است و روی ديوار جای گرفته و به نقطه‌ی نامعلومی خيره شده. حتما دارد به پدربزرگ فکر می‌کند، يا پدر پدربزرگ، يا به پوست ورآمده‌ی خود بعد از آن حمام کذايی. پدر هم از کابوس‌ها جداشدنی نيست.

بلند می‌شود، نصفه شب است و از دور صدای آژير کشيده‌ی آمبولانسی يا شايد پليسی می‌آيد. جايی کسی دارد می‌ميرد، شايد هم تا به حال مرده. به آمار فکر می‌کند، به تعداد مرده‌های آدم‌های دنيا در يک شب، شب زلزله بود که اين آمار را خوانده بود و بعد فکر کرده بود پس با اين حال زلزله اتفاق مهيبی نيست. آن همه آدمی که هر شب در گوشه و کنار دنيا می‌ميرند، يک‌دفعه با هم خلاص می‌شوند و تمام. مهيب زندگی او بود که هر لحظه‌اش می‌مرد و زنده می‌شد. کاش آنجا توی خانه‌ای بود، با ديوارهای زوار دررفته، که با اولين تکان سقفش پايين می‌آمد و مجبور نبود ده سال ديگر را صبر کند تا به پنجاه سالگی برسد.
به آشپزخانه می‌رود و کتری را پر آب می‌کند و می‌گذارد روی اجاق و زيرش را روشن می‌کند. دستی به صورت اصلاح نشده‌اش می‌کشد و می‌نشيند روی صندلی و زل می‌زند به يخچال و شيشه‌ی قرص خواب روی آن. فقط کمی از سرش برداشته و مابقی را دست نخورده باقی گذاشته. تجويز دکتر بود، برای بی‌خوابی‌های شبانه‌اش و او که در همان چند بار فهميد فايده‌ای ندارد. نه که سودی نداشته باشد، نمی‌گذاشت بيدار بشود و بعد تمام شب به او می‌گذاشت، به چهره‌ی در هم ريخته‌ی جسد پسر، شکم جرخورده‌ی خالی، جلويش بزرگ می‌شد، آنقدر بزرگ می‌شد که سرخ و سياهش تمام ديد را می‌گرفت، همه چيز کم‌رنگ می‌شد، جز يک حفره‌ی بزرگ توخالی که او را به خود می‌خواند.
صدای آب جوش درون کتری بلند می‌شود، يک ليوان برای خودش می‌ريزد و يکی از چای‌های کيسه‌ای را می‌اندازد توی ليوان و آرام بالا و پايين می‌برد. نگاهی می‌اندازد به ظرف‌شويی که ظرف غذای ديشب، يک کنسرو بدمزه‌ی قورمه‌سبزي!، همان‌طور نشسته رها شده.
می‌رود کنار پنجره، نگاه می‌اندازد به کوچه‌ی خالی که جابه‌جا چراغ‌ها روشنش کرده‌اند. از چند قدم آن‌طرف‌تر حجم سياهی نزديک می‌شود. سرخی پخش شده است درون آب ليوان. سياهی پيش می‌آيد، لباس پيرمرد پاره است، ريش نامرتب و انبوهش را حتی در اين تاريکی به خوبی می‌توان ديد. از دور دوباره صدای آژير بلند می‌شود. پيرمرد سر بلند می‌کند، صاف زل می‌زند توی چشمان او. دستش می‌لرزد، پنجره را می‌بندد و تکيه می‌دهد به آن. عرق سردی روی چانه‌اش نشسته. صدای آژير، آمبولانس يا پليس، چه بداند؟، نزديک و دور می‌شود. آنقدر همان‌جا می‌ماند تا محو شود. می‌رود سمت يخچال، شيشه‌ی قرص خواب را برمی‌دارد و ليوان چای در دست به سمت اتاق خواب می‌رود.

می‌نشيند روی تخت، يک قرص برمی‌دارد و می‌گذارد گوشه‌ی دهان. لعنت به اين زندگی، پنجاه سال فقط وقت بدهند، بيست سالش هم برای بزرگ کردن يک پسر ديگر! به ريششان خنديده، پسری بزرگ نکرده که هيچ، ده سالی هم اضافه عمر کرده. خود را رها می‌کند روی تخت، به ريششان خنديده؟ يا دارند به ريشش می‌خندند؟ خوب می‌دانند که سايه‌ی مرگ يعنی چه، حتی اگر ده سال دور باشد. چطور سراغش خواهد آمد؟
ده سال ديگر وقت دارد، ده سال تا مثل پدر و شايد پدربزرگ و شايد پدر پدربزرگ آنگونه بميرد که ديگران حتی نخواهند مرگش را تعريف کنند. همانطور که پدر سر تکان می‌داد و همانطور که او سر تکان داده است و گفته‌اند: «مرد ديگر!» هميشه همين‌طور بوده، حتی با آن معدود آدم‌هايی که نزديک شده بودند به او، بشمارد آن‌ها را؟ چهار نفر؟ يا پنج نفر؟ هميشه به جايی می‌رسند که از پدر بپرسند و او سر تکان بدهد و روز بعد انگار که اصلا همديگر را هيچ‌وقت نمی‌شناخته‌اند.
حالا مدتی است به اين فکر می‌کند چرا بايد ده سال ديگر را صبر کند که يک صبحی يا شبی جنازه‌ی او را از توی حمام، يا کنار خيابان، يا توی دست‌شويی، يا چه می‌داند هر جای مزخرف ديگری که بتواند بوی گند يک جنازه را تا يک روز مخفی کند، پيدا کنند و سر تکان دهند: «مرد ديگر!» شيشه‌ی قرص خواب را برمی‌گرداند و تمام قرص‌هايش را خالی می‌کند کف دست...

دوستش به او می‌گويد عقب بنشيند، کنار بچه. پشت وانت‌بار را برزنتی کشيده‌اند که به يک اتاقک شبيه شده، پدر پدربزرگ می‌رود بالا. بچه آنجاست، زير لحاف. راه می‌افتند. عطسه‌اش می‌گيرد، جابه‌جا خاک است آخر. خاک و شيون است که در هم آميخته. هر کسی يک گوشه‌ای به جان خاک‌ها افتاده، ويرانه‌هايی که تا ديروز خانه نام داشته و اکنون تلی از خاک است و ساکنانی که آن زير تا توی رختخواب چشم باز کرده‌اند، مرگ را ديده‌اند که پايين می‌آيد. پدر پدربزرگ کز می‌کند گوشه‌ی تاريکی زير برزنت و از دهانه‌ی باز اتاقک خودساخته نگاه می‌اندازد به شهر که دور می‌شود، اگر بتوان ديگر شهر ناميدش.
پدر پدربزرگ است، درست مثل هميشه و درست مانند هربار بدن، بدن اوست که پدر پدربزرگ در آن فرو رفته و کلاه را پايين کشيده روی صورت تا نزديک چشمان و کم‌کم با حرکت‌های يکنواخت وانت روی خاک و سنگ، چشمانش سنگين می شود. سر را خم می‌کند و با تکان‌های ماشين بالا و پايين می‌رود، سرانجام گويی که تن تاب سنگينی سر را نداشته باشد، سرش آنقدر خم می‌شود که می‌افتد روی لحاف که زيرش بچه است و سر بچه بيرون لحاف، چشمانش را بسته‌اند. می‌داند اين کودک خوابيده زير لحاف کودک که نه، جسدی بيش نيست، می‌خواهد به زور سرش را از روی جسد بردارد که نمی‌تواند و همان جا آرام می‌خوابد تا کنار پليس راه متوقف شوند. شوک ايستادن ناگهانی است که از خواب می‌پراندش.
افسر جوان سرش را می‌آورد داخل اتاقک، نگاهی می‌اندازد به چهره‌ی محزون او و به پسر مرده‌ی زير لحاف. «می‌بخشيد، آخه اين دو روز کلی از اموال مردمو بردن. وظيفه‌مون بود.»
سرش را عقب می‌کشد و به آن‌ها اجازه‌ی رفتن می‌دهد.

حالا ايستاده‌اند در حياط خانه و پدر پدربزرگ چاقو را آورده است و نشسته کنار جسد بچه. دوستش سيگار را روشن کرده، نگاه می‌کند. چاقو را بلند می‌کند و می‌اندازد روی شکم جسد و با حرکتی سريع شکم را از پايين به بالا می‌شکافد. چاقو در امتداد جای پارگی قبلی که ناشيانه دوخته شده، سر می‌خورد و شکم را جر می‌دهد. دست می‌برد و دو لبه‌ی آن را از هم باز می‌کند و بعد شمرده و آرام کيسه‌های پر از پودر سفيد مواد را يکی يکی از شکم بچه خارج می‌کند...
پيش از غروب است و او ديگر نمی‌تواند از خواب بيدار شود.


تير 1383

نسخه‌ی قابل چاپ   7 شهریور 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب