جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

رد خون روی ديوار

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


درد، باز درد، مرد در خود می‌پيچد. چمباتمه می‌زند کنار آتش، سر را بين دست‌ها می‌گيرد و فشار می‌دهد. کج می‌شود روی زمين، تنش مماس خاک می‌شود و غلت می‌زند از اين سو به آن سو. درد در جانش پيچيده، از آتش بلند شده، صاف رفته توی چشمان مرد، درست مانند تيری که چند روز پيش زد توی چشمان آن آهو، دو تا شاخه خون سياه از دو طرف چشم‌ها جاری بود و زبان از دهانش زده بود بيرون.
درد پخش شده در سر و صورت، انگار از پشت چشمانش را فشار می‌دهد تا درسته بيفتند بيرون، هيچ را نمی‌بيند آن‌وقت، کورمال کورمال راه می‌افتد و يک‌دفعه صدای له شدن کره‌ی نمناکی می‌آيد که وسطش مردمکی گشاد خيره شده به آتش.
آتش را نگاه می‌کند که موج برداشته در هوا، روی سقف غار سايه‌هايی انداخته اين‌جا و آن‌جا، می‌آيند و می‌روند و گاه دهان باز می‌کنند و صدای سوختن آميخته می‌شود با صدای گرگی که دورها زوزه می‌کشد. مرد از درد می‌چرخد دور خود، ناگاه خيز برمی‌دارد سوی تکه سنگ گوشه‌ی غار، داد می‌کشد و سنگ را با شدت می‌کوبد روی ديوار. خرده‌های سنگ پخش می‌شوند روی زمين.

دو روز بود که دنبال سنگ می‌گشت. هر سنگی را که می‌زد به ديوار خرد می‌شد و درد بازمی‌گشت و آرام نمی‌گرفت. سر بالا کرد و عقاب را ديد که بالای کوه روی هوا دايره می‌زد. دستان مرد به لرزش افتاد، زانوهايش سست شد و نشست روی زمين. عقاب جيغ کشيد. مرد تاب‌خوران بلند شد، رفت طرف آبشار، دستش را گرفت به علف‌های کنار آب و خودش را بالا کشيد. سنگی دستش را خراشيد. سرش را گرداند و با خشم نگاه کرد به زخم روی دست. توی آب رد سرخ خون پايين می‌رفت. دستش را گرفت به درختچه‌ای که انگار عمودی درآمده بود. درختچه تکانی خورد، مرد چنگ انداخت به علف‌های بالای درختچه. دير شده بود، ريشه‌های درختچه از خاک درآمد و مرد فريادی کشيد و از هوش رفت.
به هوش که آمد، پس سرش درد می‌کرد. گردن را چرخاند و به امتداد علف‌های کنار آبشار نگاه کرد. جلوتر رديفی بود از سنگ‌های نوک‌تيز و هم‌اندازه.

سنگ را به عقب می‌کشد، سنگی که کوبانده به ديوار، سرش پريده. عقب می‌رود و خيره می‌شود به نقش روی ديوار. نقش يک عقاب است، منقار کج و بال‌های نيمه‌باز. کنارش کودکی است. کودک يک سر گرد است که روی دو خط استوار شده. مرد عقب عقب می‌رود و پايش می‌گيرد به تکه‌چوب کنار آتش. يک چوب بيضی شکل تخت، تخت نبود و نازک نبود پيش از آنکه به جانش بيفتد. پيش از آنکه مثل حالا بنشيند روی زمين و چوب را تکيه دهد به سنگی و بعد سنگ نوک‌تيز ديگر را فشار دهد روی پوست چوب.
چوب ناله‌ای می‌کند و رگه‌ای از پوست آن جدا می‌شود. رگه را می‌اندازد توی آتش، صدای خفه‌ای می‌دهد و دود می‌کند. دود بالا می‌رود و پخش می‌شود روی سقف، کنار سايه‌ها. عصبی، تند و تند با سنگ روی چوب می‌کشد و رگه‌ها را می‌اندازد توی آتش. خم می‌شوند، صدا می‌دهند و دانه‌های درشت عرق بيشتر می‌نشيند روی پوست مرد. دست می‌کشد ناگاه و فرياد می‌کشد. درد دوباره بازگشته. شعله‌های آتش وسط غار می‌رقصد و سايه‌ها روی ديوار می‌چرخند...

سايه‌ها روی ديوار می‌چرخيدند. جمع بودند دور آتش. می‌چرخيدند. سينه و سر را جلو و عقب می‌بردند. مرد خسته و کلافه می‌چرخيد با ديگران. انگار جايش در آن جمع نبود. مردان قبيله می‌رقصيدند و چشم‌های درشت زنان قبيله گرد آن‌ها آرام و قرار نداشت. می‌چرخيد روی عضلات ستبر آنان و مردها را بيش از پيش به چرخ وامی‌داشت.
مرد سرش به دوران افتاده بود. چيزی آن تو آزارش می‌داد. انگار می‌خواست سرش را بشکافد و بيرون بزند. دست برادر روی شانه‌اش بود و فشار می‌داد. کتفش درد گرفت. برادر دهانش را باز کرد. خنديد. رديف دندان‌های سفيد کجش نمايان شد. مرد رويش را برگرداند. عمو با دستان نيرومندش هل داد. تلوتلو خورد. عمو سر تکان داد و دست برد پشت سر مرد و تکانش داد. انگار به کمک آن موجود پنهان توی سر آمده بود.
اين آداب و رسوم را به خوبی می‌شناخت. هربار می‌رقصيدند، هربار که کسی می‌مرد. آنقدر که مرده را فراموش کنند. ولی او دلداری آن‌ها را نمی‌خواست. دلداری صورت‌هايی که همه سرخ بودند زير نور آتش، صورت‌هايی که نمی‌دانست امشب چرا از آن‌ها می‌ترسيد.
می‌چرخيدند و شعله‌ها تن‌های برهنه را روشن کرده بود. شعله‌ها به سمت مرد می‌آمد. نگاه کرد به چشمان پدر، رئيس قبيله، چشم‌ها سرخ سرخ بود. تند و وحشی رويش را برگرداند. سايه‌ها افتاده بود روی ديواره‌ی کوه، ديواره‌ی سرخ کوه. کوهی که بالا و پايين می‌رفت. سر را گرفت بين دست‌ها و فشار داد. سايه‌ها را يکی يکی گذراند و به سايه‌ی خود رسيد. خشکش زد، سايه‌ی خودش بود، ولی سر نداشت، سری نبود، نه، سر بود، ولی سر او نبود، سر، سر عقاب بود.

از کف غار بلند می‌شود و چوب تخت بی‌شکل را برمی‌دارد. چوب آن‌قدر هم بی‌شکل نيست، سه سوراخ روی آن شکل نقابی ناتمام را ساخته‌اند. با سنگ کنار دو سوراخ بالايی را صاف می‌کند. نقاب را برمی‌دارد و نزديک چشم‌ها می‌کند. خيره می‌شود به دو سوراخ بالا که نور آتش از پس‌شان زده بيرون. ترس اين‌بار جای درد می‌آيد. نقاب را رها می‌کند و می‌چپد گوشه‌ی غار. نگاهش قرار ندارد، مدام جهت عوض می‌کند. ديوار سرخ، سقف سرخ، از آنجا به کف دست سرخ و سرانجام نقش سرخ. نقش عقاب و کودک، و هردو بی‌چشم!...

هرکار کرد نتوانست چشم‌ها را نقش کند. هربار ترس می‌آمد و دست می‌لرزيد. رعشه می‌افتاد در تن که نکند نقش‌ها بينا شوند. آن‌وقت چگونه تاب می‌آورد حضور دو چشم پاينده را؟ سنگ را که کوباند روی ديوار، خط چشم افتاد و سنگ نصف شد و او عقب جست. خط بالای چشم هشدار بود، مگر می‌شد کاملش کند؟
مرد از چشم‌ها فرار کرده بود، به او بود می‌زد تمام آن کره‌های لرزان بی‌قرار مراقب را کور می‌کرد. چشم افراد قبيله، چشم خانواده، چشم هر همنوعی. هربار درد می‌آمد. هربار از هراس چشم‌ها پناه می‌برد به گوشه‌ای، آشفته و لرزان، و می‌کوبيد روی ديوار. رد سنگ، می‌شد نقشی روی ديوار و مرد عقب می‌نشست و هراسان فرار می‌کرد از نقش. می‌دانست که اين نقش‌های گاه و بيگاه جز يک معنا برای قبيله ندارد، شيطان...
فرار کرد، همه را رها کرد و خزيد اين گوشه، کنج غار و ناخن کشيد روی سنگ‌های ديوار. ديگر نمی‌توانست پيش آن‌ها برگردد. شيطان درونش درد را می‌آورد و نقش را.

مرد خيره است به نقش سرخ. زير نور شعله‌ها، نقش جان می گيرد و عقاب بال می‌زند. به هوا بلند می‌شود، می‌چرخد و با سرعت تمام فرود می‌آيد. مرد فرياد می‌کشد. کودکش را صدا می‌زند. کودک نصفه نيمه از جا برمی‌خيزد. مرد می‌خواهد بدود سمت کودک. پاها ياری نمی‌کند. عقاب به کودک نزديک می‌شود. کودک سر می‌گرداند و می‌خندد به پدر. درد می‌ريزد توی تن مرد. کشان‌کشان می‌رود سمت کودک. دست می‌برد و پای کودک را می‌گيرد. عقاب پنجه‌ها را باز می‌کند و فرو می‌کند در گوشت تن کودک. کودک جيغ می‌کشد. مرد غلت می‌زند کف غار و فرياد می‌کشد. ناگهان احساس راحتی می‌کند. انگار باری از دوشش برداشته‌اند، پای کودک را رها می‌کند و عقاب کودک را بلند می‌کند. لبخندی کم‌رنگ روی لبانش نقش می‌بندد. خون از تن کودک می‌ريزد روی ديوار غار و جاری می‌شود. خون جمع می‌شود پای ديوار غار. دست برادر روی شانه‌اش دلداری می‌دهدش. دست می‌کند توی خون و می‌کشد روی نقاب چوبی...

********

سپيده‌دم است. چشمانش را که باز می‌کند، نقاب کنار سرش است. تکه چوب مثلثی را می‌گذارد روی سوراخ پايينی و با گل محکم می‌کند. منقار نقاب آماده شده. نقاب را نزديک صورت می‌کند، لرزشی سراپايش را می‌گيرد. نقاب را دور می‌کند و خيره می‌شود به آن. سرخ است و کنار آتش سرخی‌اش کم و زياد می‌شود.
درد می‌آيد و سرش را فشار می‌دهد. نيم‌خيز می‌شود و کف دست‌ها را می‌گذارد روی زمين. درد امان نمی‌دهد. نقاب را برمی‌دارد و می‌چسباند به صورت. خنک می‌شود، درد آرام می‌نشيند. بلند می‌شود، می‌چرخد دور آتش، بارها و بارها، فرياد می‌کشد و می‌چرخد. نقش عقاب روی ديوار سر را می‌گرداند و به او نگاه می‌کند. جای چشم‌هايش خالی خالی است!
مرد می‌دود سمت دهانه‌ی غار، فرياد می‌زند، می‌خواهد پرواز کند، از دهانه می پرد بيرون. بالای جنگل سبز پايين. بال می‌زند و بالا می‌رود. همه چيز دور می‌شود، کوچک و کوچک‌تر. دهانه‌ی غار آنقدر کوچک می‌شود، انگار يک نقطه. غاری که آتش توی آن رو به خاموشی می‌رود...


شهريور 1383

نسخه‌ی قابل چاپ   18 مهر 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب