جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

آگزينيون

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


در معبد باز می‌شود، پلکان مارپيچ، يک، دو،...
بالای معبدم. آخرين پله، در اتاق را باز می‌کنم. اتاق تاريک است و تختی وسط آن. روی تخت کسی خوابيده. ليلی... ليلی تو اينجا چه کار می‌کنی؟ تخت نزديک می‌شود. پشت سرم را فشار می‌دهند تا روی ليلی خم شوم. فرياد می‌کشم، قهقهه‌ای پشتم را پر می‌کند. فرياد، قهقهه، دو حفره‌ی خالی... ليلی چشمانت کجاست؟ قهقهه... پنجره نزديک می‌شود. تاب برداشته، کج و مواج! قهقهه کش می‌آيد. اتاق تلو تلو می‌خورد. لبه‌ی پنجره‌ام. برف پايين، ليلی و تاريکی، همه تلو تلو می‌خورند. فرياد می‌کشم. معلقم. باد از کنار گوش‌هايم می‌گذرد و زمين نزديک می‌شود. سفيدی است که نزديک‌تر می‌شود...

صد، صد و يک، صد و دو،...
مرا بسته‌اند روی تخت. دالان پرپله‌ی معبد تاريک است. لکه‌های نور روی ديوار، دريچه‌های تنگ دالان، ار کنارم می‌گذرد. سياهپوشند همه. نفس‌هايشان کوتاه است و بريده. تکان می‌خورم. جای تسمه‌های بسته درد می‌گيرد. سايه‌ی نيش عقرب غول‌پيکر روی ديوار معبد افتاده، انگار با ما بالا می‌آيد. سايه آجری رنگ است.

دويست، دويست و يک، دويست و دو...
اتاق تاريک است و پر از صدای نوار. صداها روی تن برهنه‌ی ليلی، روی تخت، روی من، می‌شکند. تخت می‌لرزد. سرم را از روی صورت منقبض از درد و لذت ليلی برمی‌دارم. بالای تخت دور می‌شود و باز نزديک. به بالا نگاه می‌کنم. دانه‌ی عرق روی چشمم سر می‌خورد. پنجره‌ی کوچک بالای تخت موج برمی‌دارد. از لای پنجره نور می‌آيد و می‌رود.

سيصد، سيصد و يک، سيصد و دو...
در که باز می‌شود، نور از بالا پهن می‌شود توی تاريکی بيرون. لاغر است و مردنی، انگار چوب خشک. زير چشمانش گود رفته و استخوان‌های گونه‌اش بيرون زده. مادرت هست؟ زنی از داخل داد می‌زند: کيه؟ پسر سراپايم را ورانداز می‌کند. در را نيمه‌باز می‌گذارد و بی‌هيچ حرفی تو می‌رود. سايه‌ی زن به آستانه‌ی در نزديک می‌شود.

چهارصد، چهارصد و يک، چهارصد و دو...
ليلی به خاطر دو کودکت اينجايی يا من؟ ليلی هنوز برهنه است روی تخت. نوار فرياد می‌کشد. از تو آينه وراندازش می‌کنم. لعنتی! گريه نکن. روی تخت غلت می‌زند و پشت به من و آينه می‌کند. ليلی چقدر می‌خواهی؟ اسکناس‌های سبز روی صورتش پخش می‌شود. محکم، سه بار، اسکناس‌ها را پرت می‌کنم روی صورتش. تکان نمی‌خورد و باز صدای هق‌هق‌اش می‌آيد. بازويش را می‌گيرم و تن برهنه‌اش را نگاه می‌کنم. گردن کشيده‌اش مرا می‌طلبد. جای دندان‌هايم روی تنش باقی مانده.

پانصد، پانصد و يک، پانصد و دو...
ليلی، بلند شو، لعنتی! بايد فرار کنيم. سايه‌ی نيش عقرب به شيشه‌ی بالای تخت نزديک می‌شود. ليلی جيغ می‌کشد. بجنب ليلی. در را محکم باز می‌کنم و می‌روم بيرون. از تو صدای جيغ ليلی می‌آيد. در راهرو می‌دوم. اتاق‌ها کنارم کش می‌آيند، به سرعت می‌گريزند و نگاهم طول آن‌ها را کش می‌دهد. لکه‌های نورانی روی سقف تارند و دور، به تناوب از بالای سرم می‌گذرند. نفس نفس می‌زنم. سرم را برمی‌گردانم. سايه‌ی عقرب روی ديوار است. ليلی کجايی؟ صدای جيغ محوش در نفس‌های کوتاه و بريده‌ام گم می‌شود. به انتهای راهرو می‌رسم. به لبه‌ی راهرو. روبه‌رو باز است. همه چيز محو شده، گويی آسمان تلاشت را به ريشخند گرفته. انگار دنيا دو قسمت شده، در پس‌ات راهرويی تاريک و نصفه، و در روبه‌رو آسمان و دريايی بی‌انتها، تو هم در مرز پاره‌ی آن دو. صدای زوزه‌ی عقرب می‌آيد. خود را پرت می‌کنم توی آب.

ششصد، ششصد و يک، ششصد و دو...
سايه‌ی ليلی به آستانه‌ی در رسيده، روی ديوار. سرش را از لای در آورده بيرون و آرام آرام تمام‌قد مقابلم می‌ايستد. اسم شما، اسم شما را از نزديک‌ترين باجه‌ی تلفن عمومی يافتم! حقيقتش آدرستان را از مشتری ديروز پرسيدم، آنقدر شهوتناک پشت تلفن می‌گفت ليلی... حرفی نمی‌زند. زل زده است به من. فقط کمی وضعش از بچه‌ی چوب خشک بهتر است. راستی پسرتان بود؟ چه لاغر است! از بالای سرش به تو نگاهی می‌اندازم. آن گوشه زل‌زده به ما نشسته‌اند، هر کدام لاغرتر از ديگری. ليلی نيز لاغر است و موهايش سياه و صاف، آنقدر بلند که به کمر می‌رسد. بی‌حرفی تو می‌رود و در را نيمه‌باز می‌گذارد. زير نگاه بچه‌ها معذب شده‌ام. از لای در نيمه‌باز به من خيره شده‌اند و حتا پلک نمی‌زنند. ناگهان انگار حس می‌کنم نگاهشان بی‌تفاوت است، خاموش. راحت می‌شوم. هيچ‌چيزی در آن نگاه‌های سرد معلوم نيست.
ليلی بيرون می‌آيد و در را روی نگاه‌های زل‌زده می‌بندد. می‌پرسد: «کجا برويم؟»

هفتصد، هفتصد و يک، هفتصد و دو...
ريه‌هايم پر از آب است، بالا محو، پر از اشعه‌های شکسته‌ی آفتاب و سايه‌های موج برداشته. پايين می‌روم و چشمانم به تيرگی می‌رود. عقرب حتما لب دريا مانده. دست‌هايم از دو طرف باز است، به صليب آب کشيده شده‌ام. پای صليب فرو می‌رود در خاک. چشمانم را باز می‌کنم. پايم روی خاک است و دستانم از دو سو باز. سرم را بلند می‌کنم. دورها پر از درخت است، سبز سبز. عقرب... عقرب کجاست؟ چشمانم بسته می‌شود. می‌افتم روی خاک نرم، فرو می‌روم.
نور از لای پلک‌هايم تو می‌زند. چشمانم را که باز می‌کنم، هنوز دنيا کدر و چرک است. ليلی به لکه‌ای مانند شده که روبه‌روی آينه موهايش را خشک می‌کند. چه‌وقت بيدار شدی؟ می‌خندد. بيرون که نرفته‌ای، نه؟ برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. نه، نرفته‌ام. يادم هست، کسی نبايد مرا ببيند! رو برمی‌گرداند. می‌دانم هنوز از توی آينه زيرچشمی نگاهم می‌کند. بلند می‌شوم و طرفش می‌روم. مگر چندبار نگفته‌ام؟ هميشه آشغال‌هايی هستند که فکر سر در آوردن از کارهای توی اين اتاق باشند. که بخواهند ما را قضاوت کنند. نگفته‌ام؟ چرا گفته‌ای. می‌گويد و گوشه‌ی لب‌هايش را با دندان فشار می‌دهد. اهميتی نمی‌دهم، هر چندکه معنای حرکتش را خوب می‌دانم. پاکت پول را روبه‌رويش می‌گذارم و می‌گويم: دفعه‌ی بعد کی دنبالت بيايم؟

هشتصد، هشتصد و يک، هشتصد و دو...
احساس بدويت دارم. علف‌ها و شاخه شکسته‌های کف جنگل پايم را می‌خراشد. با سرعت می‌دوم. لعنتی، از کجا پيدايش شد؟ سايه‌ی عقرب نزديک می‌شود. از دور صدای طبل می‌آيد. صدای شکستن شاخه‌ای دهانم را پر از مزه‌ی خاک می‌کند. افتاده‌ام توی تله. دست‌هايم به کناره‌ی گودال می‌گيرد، خونشان می‌پاشد روی صورتم. سايه‌ی عقرب روی خاک‌های ديوار کناره‌ی گودال افتاده. کز می‌کنم گوشه‌ی گودال، جمع می‌شوم. صدای طبل نزديک می‌شود. صدای طبل و زوزه‌ی عقرب قاطی می‌شود. سايه‌ی عقرب با صدای طبل روی ديوار می‌رقصد. جيغ می‌کشم و چشم‌هايم را می‌بندم...
همه‌جا ساکت شده. چشمانم را باز می‌کنم. پارچه‌ی سفيدی توی گودال افتاده. رويش دست می‌کشم، به صورتم می‌مالم. نرم است، صورتم را نوازش می‌کند. عطرش بينی‌ام را پر کرده. دلم می‌خواهد تا ابد روی صورتم باشد. می‌رود ناگهان. می‌رود و سپيدی چشمم را می‌زند.

نهصد، نهصد و يک، نهصد و دو...
ليلی لباس سفيد چقدر اندازه‌ات است. حتا خواستنی‌تر شده‌ای! می‌خندد و می‌چرخد و صدای نوار روی موج‌های سفيد دامنش می‌شکند. روی لباسش دست می‌کشم. صورتم را نزديک می‌کنم و مماس امتداد چين‌های لباس می‌کنم. لباس چون قطعه حريری از روی صورتم می‌سرد و پايين می‌افتد، روی دستم، به سان نعش عزيزی روی دستم، نعش رهايی از دو سو...
دستانم وسط هوا بی‌حرکت مانده، فضای تهی روی آن‌ها سنگينی می‌کند. رها می‌کنم. زير پايم سپيدی برف فرو رفته. بالای تپه عمارتی است، تنها بنای انبوه برف اطراف. دست‌هايم را به هم می‌مالم. بالا می‌آورم و لای دست‌های نيم‌بسته ها می‌کنم. راه می‌افتم.
عمارت غريب است، انگار يک استوانه‌ی بلند که بالا عرضش کم شده. با سوراخ‌های کوچکی در سرتاسر آن، مثل لانه‌ی زنبور. اينجا اتاقی هم يافت می‌شود؟ سری لحظه‌ای از پنجره‌ای بيرون می‌آيد و سريع تو می‌رود. نگاه می‌کنم. بالای عمارت روی تابلويی زرد نوشته‌اند: «آگزينيون، معبد هزار پله»
در معبد بزرگ است و کلون‌دار. چند بار محکم می‌کوبم، صدايی نمی‌آيد. برمی‌گردم. سايه‌ای از دور نزديک می‌شود. سايه... سايه... سايه‌ی زرد عقرب است. عقب عقب می‌روم و می‌خورم به در. لولاهای کهنه‌ی در صدا می‌کند و دالانی تنگ و مارپيچ با پله‌هايی بلند، از توی تاريکی آشکار می‌شود.

هزار...
هزار...
به آگزينيون خوش آمديد. مرا نبريد، خواهش می‌کنم. چهره‌های سياهپوش حتا نگاهم نمی‌کنند. محکم بسته شده‌ام روی تخت. نه، باز هم اين اتاق!.. رسيده‌ايم به اتاق بالای معبد. تخت را وسط اتاق می‌برند و روی زمين می‌گذارند. تاريکی اطراف فريادهايم را خفه کرده است. سياهپوش با ميله‌ای سرخ در دستش جلو می‌آيد. نه، رهايم کنيد!.. تن ليلی آن گوشه آويزان است. سرم را با شدت به اين سو و آن سو تکان می‌دهم. دستی سرم را محکم می‌گيرد. فرياد می‌کشم و ميله روی چشمانم پايين می‌آيد و...
به آگزينيون خوش آمديد!


بازنويسی: شهريور 1383

نسخه‌ی قابل چاپ   1 آذر 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب