جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

خنده‌ای بلند و کشدار

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


خيلی خوب شد. حالا همه‌جا تاريک شده است و ديگر چشمش نمی‌افتد به چشم چندتا آدمی که آن پايين ايستاده‌اند و به دماغ پخ و بزرگش زل زده‌اند. حتا اگر به دماغ هم خيره نشده باشند، آن‌قدر اندامش متناسب هست که آن را فراموش کنند. هيکل زوار در رفته‌اش را از بيماری غده‌ی تيروئيد به ارث دارد. پدر و مادرش آن‌قدر نمی‌دانستند که وقتی دخترشان آن‌جوری پوست ترکاند و هر روز به وزنش اضافه گشت، قربان‌صدقه‌ی تپلی لپ‌ها و بازوهاش نروند، بلکه به اولين دکتر غدد مراجعه کنند، شايد جلوی بيماری را به موقع بگيرند و حالا به اين روز نيافتد.
چشمانش را می‌بندد. تاريکی نه بيشتر می‌شود و نه کم‌تر. فايده‌اش اين است که از زحمت ديدن اين کيسه‌ی روی سرش خلاص می‌شود. حتما حالا درست مثل خواب اختيار گوش‌هايش را هم آرام آرام از دست خواهد داد. تک‌صدای بيرون به زمزمه‌ای بدل خواهد شد و بعد به همان آرامی محو. انتظار زياد طول نمی‌کشد. شايد اصلاً خوابش ببرد و مادر که آن‌گوشه به ديوار تکيه داده، بيايد و دست روی بازويش بگذارد و تکانش دهد. بعد با زحمت چشمانش را باز کند و مادر شروع کند به غر زدن هميشگی که چقدر می‌خوابی؟

سرم را تکان دادم و زير لب غرولندی کردم و باز چرخيدم به آن پهلو تا خوابم ببرد. مادر باز دست گذاشت روی بازوی زمختم. گير که می‌داد، ول‌کن نبود. همين هميشه لجم را درمی‌آورد. هم لج و هم ترحم را. به هر حال مادر بود ديگر، دوست داشت دخترش را در لباس عروسی ببيند. هربار که مهمانی بود، مخصوصاً اگر پسر جوانی هم حضور داشت، می‌افتاد به جان سر و وضعم. نجابت و عزت نفس و طاقچه بالا گذاشتن... کار از اين حرف‌ها گذشته بود! برای همين چون عروسک درستم می‌کرد و به نمايش می‌گذاشت، شايد از بين پسرهای فاميل و آشنا کسی مرا بپسندد. مژه‌های مصنوعی می‌گذاشت و سايه‌ی کم‌رنگی زير ابروها و پلک می‌کشيد، شايد که کوتاهی مسخره‌شان به چشم نيايد. ماسک می‌گذاشت و پودر می‌زد، صورت ناهموار را صاف می‌کرد و يک ساعتی روی موها کار می‌کرد. اما هيچ‌طوره نمی‌توانست از شر آن دهان کج خلاص شود. انتهای لب‌ها چنان رو به بالا کج شده بود، انگار پوزخندی ابدی به تمام تلاش‌های مادر باشد.
هميشه تعجب می‌کردم چرا مادر از رو نمی‌رود و با تلاشی آيينی و تکليف‌وار به من می‌رسد. شايد خودش را مقصر می‌دانست. شايد که نه، حتماً! چندبار پنهان از چشم مادر به ناله و دعايش گوش داده بودم: «خدايا چه گناهی کرديم اين‌جوری شد؟»
مادر گناهی نکرده بود، پدر هم همين‌طور. مطمئن بودم خواست خدا اين است. از چهارسالگی مطمئن بودم. همان‌روزی که زن‌عمو آمد و دويدم طرفش. نشست روی زمين و بغلم کرد. روی گونه‌ام را بوسيد و بعد عقبم کشيد، دست‌هايم را گرفت و زل زد توی چشمانم. رو به مادر صدايش را بلند کرد: «همينو کم داشتيم. اين زخم رو پيشونی‌اش ديگه چيه؟»
ـ «از پله‌ها افتاده پايين.»
زن‌عمو دست کشيد رو موهام. مهربان نگاهم کرد و خنده بر لب گفت: «چقدر زشتی بچه! خدا عجب کاری کرده باهات، بيچاره شوهرت!»

در چهارسالگی هر روز انبوه واژه است که بر مجهولاتت اضافه می‌شود و زن‌عمو با حرفش دوتای جديد را بر قبلی‌ها افزود، «زشت» و «خدا»! اولی زود معنا شد، بچه‌ها از سنی به بعد نمی‌توانستند جلوی زبانشان را بگيرند و عيناً حرف‌های بزرگ‌ترها را تحويلم می‌دادند. کم‌کم می‌فهميدم که آدم‌ها از چه خوششان می‌آيد و از چه نمی‌آيد.
اما واژه‌ی دوم خيلی طول کشيد تا برايش تصوری ايجاد کنم. همه می‌گفتند نه جا دارد و نه شکل، و من بی‌توجه به حرف همه‌ی آدم‌ها به خدا فکر می‌کردم که مثل اکبر آقای محل بود که با آن قامت استوار، سر به پايين از توی کوچه می‌گذشت و همه‌ی بچه‌ها مثل سگ ازش حساب می‌بردند.
هيچ وقت يادم نمی‌رود آن روزی را که عقب‌عقب می‌رفتم و همه‌ی بچه‌ها با ترس زل زده بودند به من که نيشم باز بود و تعجب کرده بودم چرا يک‌دفعه همه ساکت شده‌اند. ناگاه به چيزی خوردم و برگشتم و پاهای ستبر اکبر آقا را ديدم. نگاه عجيب و پرنفوذش خشکم کرد. چند لحظه‌ای انگار دنيا ايستاد، همه ساکت شدند و حتا صدای باد هم ديگر نيامد. اکبر آقا صاف نگاه کرد توی چشمانم. دستش را آورد پايين و کشيد روی صورت و مويم. بعد راهش را کشيد و بی هيچ حرفی رفت و من همان‌طور وسط کوچه بی‌حرکت مانده بودم.

از همان‌روز بود که خدا شد دو چشم، که انگار عصبانی و پر خشم از زير آن ابروهای پرپشت مرا می‌کاويد. اما نمی‌ترسيدم. چراکه می‌دانستم در عمق اين چشم‌ها غمی بود که فقط و فقط من کشفش کرده بودم. خدا مسئول زشتی‌ام بود، اما خودش می‌ديد که دست می‌کشيد روی برآمدگی و پستی‌های بی‌قاعده‌ی صورت و تن، و خود شرمگين بود از آن‌چه با من کرده. خدا حتا از اين هم مهربان‌تر بود، وقتی که با مادر تکيه رفته بودم و سخنران از زنان مؤمنه می‌گفت.
زنان مؤمنه که با اعمالشان، با حجابشان، با عفتشان و با... تعريف می‌شدند. سخنران از بهشت رويايی می‌گفت و من در صورت مادر و ديگر بزرگ‌ترها دقيق شده بودم که چگونه با اشتياق رويای بهشت را می‌ديدند. بهشت برايم باغی بزرگ بود که در نهرهايش شير و عسل روان بود و ميوه‌هايش آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد ساعت‌ها پايش بنشينی و تمام نشود...
حرف سخنران مرا از چرت درآورد: «خواهرم، خداوند در بهشت به زنان مؤمنه زيبايی ملکوتی اعطا می‌کند. آن‌قدر که ملائک به حال آن‌ها غبطه می‌خورند. بعضی‌ها به اين دو روزه‌ی دنيا دل خوش کرده‌اند. نمی‌بينيد چه تبليغات مسمومی می‌کنند. حجاب را مانع زيبايی زن می‌دانند. خبر ندارند که زيبايی واقعی چيست...»
آن‌شب وقت خواب بود که چشمان اکبر آقا باز به سراغم آمد. دست بر موهايم کشيد و گفت: «تو اون دنيا همه بهت حسودی می‌کنن. می‌بينی، خوشگل‌ترين زن بهشت می‌شی...»

محال بود باور کنم، اگر آن‌قدر واقعی نبود، اگر آن حجم پر گوشت و خون روبه‌رويم نبود. انگار خود اکبر آقا بود، با همان استواری، با همان عضلات محکم و ابروهای پرپشت و به‌هم پيوسته. بعد اين همه سال هيچ تغييری نکرده بود، حتا جوان‌تر شده بود. خود خدا بود که حالا مقابلم نشسته بود و آب‌ليمو می‌نوشيد! نگو تمام آن تلفن‌های دوماهه دلجويی خدا از بنده‌اش بود که چند وقتی می‌شد با او قهر کرده بود. آخر پرهيزکاری هم حدی داشت! ديگر رو نداشتم که پيش دوست و آشنا سر بلند کنم. می‌چپيدم توی اتاق و دعا می‌خواندم و فکر می‌کردم به بهشت موعود و يکی‌يکی تمام دخترهای فاميل و آشنا را می‌ديدم که يک زمانی هم‌سنم بودند و حالا انگار که سال‌ها پيرتر شده بودم، آن‌قدر پير که تک‌تک آن‌ها را با نگاه پنهانی تا خانه‌ی بخت بدرقه کردم و خود نشستم و تسبيح انداختم و استغفار کردم. شب‌ها به جای خواب بهشت، خواب دست‌های زبر و بزرگ مردانه‌ای را می‌ديدم که رو موهام دست می‌کشيد، خواب سينه‌ای که سرم را گذاشته بودم روی آن و کنار گوش‌هام صدای گرمی نجوا می‌کرد. آشفته از خواب می‌پريدم و استغفار می‌کردم.
ديگر مادر از شوهر دادنم قطع اميد کرده بود. تمام تلاشش منحصر شده بود به نگاه‌های حسرت‌بار گاه و بيگاه. گيج بودم و آشفته، معلق بين خواهش‌های جسمانی و روحانی. همين شد که با خدا قهر کردم. خدای بدقول! رهايم کرده بود. مگر خودش نگفته بود يک گام به‌سوی من بياييد و من ده گام به سوی شما برمی‌دارم؟

حالا خدا دو ماه بود خودش يا پيکش را (چه فرقی می‌کرد؟)، می‌فرستاد پشت يک خط تلفن که بعدظهرها سر ساعت پنج زنگ بزند و با صدايش دختری تنها را آرام کند! باهاش شوخی کند، او را بخنداند و هزار حرف ديگر. اوايل سريع قطع می‌کردم، اما آن صدای مردانه آن‌قدر سماجت کرد که روزی جوابش را دادم و همان شد که جواب‌های کوتاه روز اول به صحبت‌های يک‌ساعته‌ی دوماه بعد کشيد. از آن هم گذشت، طوری‌که حالا روبه‌رويم نشسته بود و آب‌ليمو می‌نوشيد. قبلش دودل بودم که بيايم يا نه. می‌ترسيدم از ديدنم جا بخورد و ديگر حتا از آن تلفن‌ها هم محروم شوم. اما کوچک‌ترين اثری از تعجب در چهره‌اش ظاهر نشد و حتا من بيشتر جا خوردم از ديدن او. يک‌لحظه فکر کردم نکند آن‌قدرها هم که خود تصور می‌کنم زشت نيستم، ولی بی‌درنگ فهميدم چرا مرد تعجب نکرده. مأمور خدا بود ديگر، با همان مهربانی او و همان نگاه به بندگان که زشت و زيبا برايش فرق ندارد. نشست و حرف زد و حرف زد و من تنها سرم پايين بود. دورمان پر از زوج‌های جوان بود و بيشتر به‌خاطر او خجالت می‌کشيدم که چنين مصاحبی پيدا کرده. بعد نيم ساعت حرف، بعد آن‌که مطمئن شدم تمام اين‌ها برنامه‌ی خدا بوده، آرام سرم را بلند کردم و با غرور به اطراف نگاه کردم. هيچ‌کدام از آن دخترها، با آن صورت‌های ظريف و زيبا به خوشبختی من نبودند. نگاه کردم به چشمان عميق او که خيره بود به من و ديگر صدايش را نشنيدم.

خيره بود به من و من به زمين نگاه می‌کردم. روسری‌ام روی مبل بود. دستش را بلند کرد و کشيد روی موهام. لرزيدم، ولی حرفی نزدم. می‌ترسيدم کوچک‌ترين حرفی بغض گرفته‌ام را بترکاند. دو ماه کافی بود تا از اولین کافی‌شاپمان بگذرد و بفهمم که هيچ‌کدام از حرف‌هام را درک نمی‌کند. با آن نگاه عجيب سراپايم را ورانداز می‌کرد و می‌گفت: «خب رک و راست بگو دوستم نداری. الکی خدا و اينا رو بهونه نکن.»
می‌لرزيدم و نگاهم را از نگاهش می‌دزديدم. وقت تاخت زدن بود، خوشبختی اين دنيا يا آن دنيا؟ کرمی توی دلم خانه کرده بود که هربار با اظهار عشق او آرام به تک و تا می‌افتاد و می‌آمد بالا و می‌رفت توی مغز که «مگه خل شدی؟ توی زشت کجا و عشق کجا؟» ولی انگار دم کرم از توی چشمانم پيدا بود و او می‌ديدش. برمی‌گشت و می‌گفت: «هنوز به من اعتماد نداری؟»
ته دلم می‌لرزيد و کلی فشار می‌دادم تا باز کرم را مدفون کنم و خودم را بسپارم به جريان حرف‌های پر مهر او. اما مگر می‌شد؟ فرشته‌ای که روی شانه‌ی راستم نشسته بود، سرش را می‌آورد دم گوشم و می‌گفت: «اون دنيا رو مگه يادت رفته؟ خراب نکنی‌ها! اين همه سال نماز و دعا...» ولی زود عقب می‌نشست و يکی ديگر از پايين می‌آمد بالا و زمزمه می‌کرد: «خدا خودش فرستاده اونو. يادت رفته اون‌همه دختر هم‌سن و سالت رو؟»
سرم را می‌گرفتم و لعنت می‌فرستادم به همه‌شان. صدای آرامش را می‌شنيدم: «چرا خودتو عذاب می‌دی؟» و بعد انگار آب سرد ريخته باشند روم، آرام می‌شدم و تکيه می‌دادم. چندتا گناه در عوض اين‌همه سال پرهيزکاری چيز زيادی نبود. اين‌که سربرهنه روبه‌رويش باشم، بگذارم نوازشم کند. غرق لذت می‌شدم و به وقتی فکر می‌کردم که ازدواج می‌کنيم و او را هم با خدا آشنا می‌کنم. او که خود نشانی از خدا داشت. شايد اين هم به نوعی وظيفه‌ام بود، اين‌که او را به راه راست بکشانم.
دستش را که کشيد رو موهام، لرزيدم، ولی حرفی نزدم. چشم‌هام را بستم و مثل هميشه به نوازش‌هايش تن دادم. غرق رويا بودم. پرسيدم: «کی ميای خواستگاريم؟» خنديد و مانوتيم را کامل باز کرد. چشمانم را باز کردم، نفهميده بودم کی دکمه‌هايش را باز کرده بود. با ترس به او خيره شدم. خنديد و صورتش را جلو آورد...

در پناه خانه‌ای ايستاده بودم و خانه‌اش را می‌پاييدم. در که زدم کسی خانه نبود. آن‌قدر هم جرأت نداشتم از کسی بپرسم اتفاقی براش افتاده يا نه. يک هفته‌ای می‌شد که زنگ نزده بود. جواب تلفن‌هايم را هم کسی نمی‌داد. سه ماه مانند زن و شوهرها سر کرده بوديم و حالا يک هفته می‌شد خبری ازش نداشتم و درست مثل زن و شوهرها حسابی به دلواپسی افتاده بودم.
ماشينی از دور نزديک می‌شد. شناختمش. ماشين دوستش بود که همين نزديکی زندگی می‌کرد. تنها کسی بود که از رابطه‌ی ما خبر داشت. حتما می‌دانست کجاست. نزديک شد و جلوی خانه‌اش ايستاد. در عقب باز شد و پياده شد. خودش بود. از خوشحالی می‌خواستم بال دربياورم. آمدم بدوم طرفش که سر ديگری از در باز خارج شد. ايستادم. دختره موهاش را های‌لايت کرده بود و رژ لب قرمز کم‌رنگی روی لبانش بود. کامل که از ماشين پياده شد قدش را ديدم. بلند بود، تقريبا اندازه‌ی خود او. برگشت و رو به او خنديد و در خانه را باز کرد. در را که می‌بستند، صدای خنده‌اش را شنيدم. صدای خنده بلند شد، آن‌قدر بلند که در گوشم پيچيد و پيچيد. کش آمد و تمام فضا، تمام سوراخ‌ها و منافذ و همه ی ذرات هوا را پر کرد. سرم را گرفتم و نشستم روی سکوی جلوی خانه. تمام کوچه ناظر من بود و می‌خنديد. تک‌تک آجرها، درخت‌ها و تيرهای چراغ برق. ابر روی خورشيد کنار رفت و نور آفتاب پاشيد روی کوچه. خدا هم داشت می‌خنديد.

هربار به اين‌جا که می‌رسد فراموش می‌کند. هربار در عرض اين يک سال که بارها و بارها زندگی خود را مرور کرده. اهل محل می‌گويند او را ديده‌اند که تلوتلو خوران رفته سمت خانه‌ی پسر. دست گذاشته روی زنگ و برنداشته. اهل محل پسر را ديده‌اند که در را باز کرده و دختر را که افتاده توی حياط. پسر او را برده تو. ديگر کسی چيزی نديده. تنها صدای جيغ را شنيده‌اند.
اما او چيزی را به ياد نمی‌آورد. حتا الان که ايستاده به ياد نمی‌آورد. آخر چطور؟ چطور می‌توانسته او باشد؟ آخر...
چشمانش را که باز می‌کند هنوز کيسه روی صورتش است. صدايی می‌آيد. گويا جرثقيل را راه انداخته‌اند. فرياد مادرش را می‌شنود و ناگهان کشيده می‌شود بالا.


مرداد 1383

نسخه‌ی قابل چاپ   3 دی 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب