جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

خاک ايستاده

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


می‌آيند تو، در را که باز می‌کنند نور از بالای در می‌پاشد توی تاريکی اتاق، آرام و يکنواخت تا سطح صورتم پايين می‌آيد. جلو می‌آيند، بالای سرم، نور از پشت سرشان تاريکی اطراف را می‌شکافد. اما صورت‌هايشان پيدا نيست، پيدا نيست که ببينم ته‌مايه‌ی مستی از آن پريده است يا نه! پيدا نيست که ببينم مبهوت به من خيره شده‌اند يا نه. به من، به تن برهنه‌ام، به بازوانم که بی کوچک‌ترين حرکتی آغوشم را باز کرده‌اند برای هر بيگانه‌ای، به نگاه سرگردانم که نه ته‌مايه‌ی مستی دارد و نه شرم‌زده است، به نگاهم که از آن‌ها رو برمی‌گرداند و در طرح گچ‌بری سقف می‌گردد و می‌چرخد...

ساکت‌اند، خاموش، انگار می‌ترسند سکوت را بشکنند، بالاخره حرکت می‌کنند، کنار تخت می‌آيند، دوتايشان زير بازوهايم را می‌گيرند و تن خسته‌ام را بلند می‌کنند. آن يکی لباس‌هايم را جمع می‌کند و می‌گويد: «احمق...» بغض فروخورده‌اش مجال نمی‌دهد برای آنکه دنباله‌ی حرفش را بگيرد. می‌داند که جوابی ندارم، می‌داند که مدتی است جوابی ندارم. می‌دانستند، همه‌چيز را می‌دانستند، حتا امروز، وقتی‌که خواستند بيايم. گفتند برايت خوب است، گفتند: «می‌رقصيم، شلوغ می‌کنيم، بهتر می‌شوی...»
نگاهشان کردم، دوستان دانشجويم، دوستان مهربانم! به اجبار حاضر شدم، خودم را رها کردم، سپردم دستشان، گذاشتم تا مرا با خود بياورند. همراهشان به اين مهمانی، به اين ضيافت، به اين خوان گسترده آمدم تا برقصم، تا بنوشم، تا داد بزنم، تا شاد شوم.

پابه‌پايشان آرام گام برمی‌دارم، تکيه‌داده به آن‌ها. از در اتاق می‌گذريم، عجيب است، ديگر صدای نوار نمی‌آيد. کی مهمانی تمام شده است؟ همه ساکت‌اند، و در دو طرف ما ايستاده‌اند. دود هال بزرگ را پر کرده، تکيه داده‌ام به شانه‌شان، و نگاه سرگردانم روی صورت‌های ايستادگان می‌چرخد. روی صورت‌هايشان که چون رديف مجسمه‌های معبدی کهن، خاموش و دور و هراسناک ايستاده‌اند. روی نگاه‌هايی که ديگر مست نيستند، روی نگاه‌هايی که نمی‌دانم چندتايشان تن برهنه‌ام را کاويده‌اند.

جلو آمد و به رقص دعوتم کرد. نگاهش کردم. گيلاسی را پر و تعارف کرد. نگاه کردم. گيلاس نزديک دستم مانده بود، آن‌قدر که عرق دستش را ببينم، آن‌قدر که گرمايش را حس کنم. آن‌قدر که بخندم به او که از بين اين همه دختر جمع مرا انتخاب کرده بود. نگاهش کردم که لبه‌ی خيس گيلاس را روی پوستم کشيد. خيره شدم به رد خيس آن که او دستم را کشيد و بلندم کرد. برد وسط جمع.

حتم دارم که حالا نگاهش آن پشت باقی مانده، در رديف مجسمه‌های ايستاده، ريشخند کننده و حريص. سرم را برنمی‌گردانم، رهايم در آغوش اين دوستان. رهايم تا نگاه‌ها را پشت سرم باقی گذارند. تاريکی بيرون پخش می‌شود روی پوستمان، روی صورت‌هايمان. تاريکی می‌آيد تا حايلی باشد بين ما و تمام آن نگاه‌ها، تمام آن زمزمه‌ها.
اما شما دوستان عزيز، شما هيچ‌وقت از چنين حايلی خوشتان نيامده. شما که مرا بلند کرده بوديد. يادتان هست؟ يک ماه پيش بود، يا يک سال پيش؟ که نگذاشته بوديد پوست زبر فرش را روی گونه‌هايم بکشم، نگذاشته بوديد که آن صدای بلند لحظه‌ی برخورد، در سرم بپيچد، نگذاشته بوديد که گل‌های روی فرش بچرخند و بچرخند و...

گفت: «چرا نمی‌رقصی؟» نگاهش کردم. همه می‌رقصيدند، چهره‌های رنگ‌به‌رنگ، چهره‌های گاه‌به‌گاه. هوايش برايم سنگين بود. همه در هم می‌لوليدند، و او دور و نزديک می‌شد. دستم را گرفته بود و می‌چرخيد. گفت: «برقص ديگر!» نگاهش کردم، دستش را نگاه کردم که آرام روی پوستم کشيده می‌شد. نگاهش را می‌ديدم که عجيب بود، که نزديک بود، و صدايش را می‌شنيدم که کنار گوشم نجوا می‌کرد، از تفريحی کوچک می‌گفت. نگاهش کردم که مرا کشيد دنبال خودش. همه در هم می‌لوليدند، دوستانم هم شايد. از راهرو گذشتيم و در اتاق بود که نزديک می‌شد.

ناراحت نشويد دوستان من، مرا به دنبال خود نکشيد، حتا نمی‌خواهم که از اينجا برويم، تنها در همين تاريکی باشيم خوب است. سکندری می‌رويم، رهايم می‌کنند، زمين به صورتم نزديک می‌شود، دوستم دستش را روی زمين می‌گذارد، اما من با صورت به زمين می‌خورم.

با صورت به زمين خوردم. صدای برخوردش در سرم پيچيد. صدای بچه‌ها دور بود و محو. صدايی آرام و بريده آمد: «بلند... يالا...» زبری فرش اتاق پوستم را خراش می‌داد. احساس خوبی بود. انگار همه‌چيز تار می‌شد و دور می‌شد و بعد احساس می‌کردی که راحت شده‌ای از تمام دغدغه‌های هر روزه! ديگر مهم نبود که جواب داشته باشی يا نه؟ ديگر...
بلندم که کردند، خنديدم. شرط را برده بودم. ايستاده بودم و مانند يک مجسمه سقوط کرده بودم، بی هيچ تکانی، صاف، و محکم سرم خورده بود به زمين. بچه‌ها هيچ‌کدام باور نمی‌کردند، همه‌شان پيش از اين در آزمايش شکست خورده بودند.

درد در سرم می‌پيچد و مزه‌ی خون در دهانم است، شور شور. از گوشه‌ی چشم به دوستانم نگاه می‌کنم. تصوير محوشان با خون در آميخته. درد در تمام تنم پخش می‌شود.

من تنها نگاه می‌کردم، در طرح گچ‌بری سقف، درون تاريکی، می‌گرديدم و می‌چرخيدم. نگاه کردم، حتا وقتی درد آمد. نگاه کردم، درست مانند پيش از آن که لبانش را به پوست صورتم کشيد. نگاه کردم که آرام دکمه‌های لباسم را باز کرد، نگاه کردم که آرام روی تخت مرا خواباند. نگاه می‌کردم که رعشه‌های تنم با درد آمد. نگاه می‌کردم که بلند شد، لباسش را پوشيد و رفت. دراز کشيده بودم، بازوانم از دو طرف باز بود، آغوشم را گشوده بودم. به گچ‌بری سقف نگاه می‌کردم که دوباره در باز شد و دوباره درد آمد. می‌آمدند و می‌رفتند و من در طرح گچ‌بری می‌چرخيدم...

مزه‌ی خون زير زبانم است. می‌خواهند بلندم کنند. دوست دارم فرياد بزنم که رهايم کنند. اما نمی‌توانم. صدايم در نمی‌آيد. توان ندارم که اين يک‌بار در زندگی نگاه نکنم، که اين‌بار را اعتراض کنم. کاش رهايم بکنند، کاش بگذارند که آن‌قدر روی زمين بمانم تا تنم متلاشی شود، تا بخشی از زمين شوم. زمين هميشه نگاه کرده است، هميشه خاموش بوده است. زمين هيچ‌وقت برايش مهم نبوده است، هيچ‌چيز. زمين...
حس می‌کنم که مرا بلند می‌کنند، اما ديگر جز سياهی خون چيزی نمی‌بينم.


مرداد 1382

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


مرتضي رجبي  [ www|@ ] :   (دوشنبه، 3 مرداد 1384، ساعت 14:44)

بیش از سه بار این داستان رو خوندم ولی هر بار هم برام تازست! منتظر کارای بعدی هم هستم! موفق باشی!


ن  [www|@] :   (سه شنبه، 12 اردیبهشت 1385، ساعت 11:24)

خيلي مسخره بود، اگه يه كم عقل داشتي، فكرت رو براي نوشتن يه داستان بهتر به كار مي انداختي...





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب