|
طاعون هايي خاص خودمان
|
محمد ايوبی
|
![]() |
حيرتا كه چاپ و نشر كتاب هاي داستاني و شعر، دارد به بن بستي مي انجامد كه ما ـ همه
ـ با كوته نظري و تنبلي هاي روحي رواني، باعث آن شده ايم. هرچند حكايت ما، حكايت آن
يک نفر شتر!! است كه چون پرسيدند: چرا خلاف ديگر موجودات، پيشابت از پس است؟» به
سبک و سياق هايدگر و ميشل فوكو و سرانجام گونترآيش و سارتر خدابيامرز، غرق در
فلسفيدن و نگرش عاقل اندر سفيه جواب داد: «عزيز من! چه چيز اين حقير مثل كس است كه
اين يكي ام باشد؟»
ما اسيران ادبيات داستاني و شعر، همه چيزمان به هم مانند است. دوست نداريم؟ قلم
كنيم اين قلم دردسر آفرين را. دريغ كه گرفتار سلاتون و طاعون، ناگزير است از مردن.
شده ايم زنداني خواهش دل و جان كه لابد روشنايي بخشيدن است به مغاک ها و بيغوله هاي
تاريک. اصلاً شده ايم همسر كتک خور آن مرد رند كه به زن خرج و مخارج نمي داد، لباس
برايش نمي خريد، نفقه نمي داد و روزي سه بار جاي ناشتايي و ظهرانه و شام، كتكش هم
مي زد. زن به جان آمد شكايت برد به حاكم شرع كه آقا نفقه نمي دهد، لخت و ليش نگرم
داشته، به درک، چرا ديگر كتک مي زند و دشنام مي دهد؟» حاكم شرع با تأسف به مرد رو
كرد كه «مرد مؤمن خورد و خوراک نمي دهي، لباس و خرج و مخارج نمي دهي ديگر چرا كتک و
فحش؟» پاسخ شنيد ـ «من كه خرجي نمي دهم، خرج لباس و چه و چه نمي دهم، اگر زنم را
كتک نزنم، از كجا معلوم مي شود و ديگران مي فهمند كه اين مخدره زن بنده است؟» حالا
اگر همه ي رنج ها نصيب ما نباشد از كجا معلوم مي شود كه داستان مي نويسيم و درايران
زندگي مي كنيم؟ ناشر كه هرچه بلاست بر سر ما مي باراند، مسأله ي مجوز كه هست، تشويش
اذهان عمومي هم كه با چشمک كوري موجب مي شود و هر جمله ي بيرون زده از دهن لال هاي
مادرزاد، اكاذيب نشر مي يابند و گريز قطاع الطريقي بي پا عليه نظم و نظام موجود
تبليغي پر از مبالغه مي شود و... و چه؟ مي خواهم، فقط كمي تا قسمتي از رنج نوشتن
داستان و شعر، بعد از چاپ حرف بزنم، لطفاً دستمال تميز آماده كنيد تا اشكتان را
بگيريد.
گمان مي كنيد چند مجموعه داستان خوب، چند رمان درجه يک، درسال 82 به چاپ دوم رسيده؟
مي گويم مجموعه داستان و رمان و داستان بلند خوب. يعني از نويسندگاني كه خط و راه
هدايت و علوي و بهرام صادقي را مثلاً دنبال كرده اند؟ و نيز يادمان نرود سال 1382
شمسي، نفس هاي آخرش را مي كشد. تا جايي كه من مي دانم چهار يا پنج مجموعه داستان و
دو رمان به چاپ دوم رسيده اند. درصورتي كه «دالان بهشت» همين يكي دو، سه ساله
چهارده بار چاپ شده (خوشا به حال صبوران، مرحبا تاب و طاقت غمگينان غمگسار) و اين
دالان بهشت چه شاهكاري است؟ تخم چند زرده اي كه همين جوري موجوديت يافته است؟ همان
تيري كه سعدي فرموده: «گاه باشد كه كودكي نادان / به غلط بر هدف زند تيري؟» خير
عزيزان! نه سروران محترم مذكر و مؤنث. اين رمان عشقي، ادامه ي كارهاي جناب پرويز
قاضي سعيد و ر ـ اعتمادي گذشته و ادامه ي طولاني همان پاورقي هاي هزار صفحه يک غاز
پيش از انقلاب است و شايد با نثري ناسالم تر و صرف و نحوي آشفته و قصه هايي تكراري
و آسان خوان و آسان خواه. اما چرا اين كتاب و كتاب هايي از اين دست به چاپ بيستم و
سي ام مي رسند؟ ــ حال دو كلمه هم از پدر عروس، به نقل از مادر عروس هميشگي اين ملک
ــ:
عرض شود، هنوز كه هنوز است ما مردمان آزاده ي اين خطه و خاک، شب با آب و تاب مطلبي
مي گوييم، صبح كاملاً مطلب را از ياد برده ايم و اين همان حافظه ي تاريخي است كه آن
بزرگمرد شاعر و نويسنده و مترجم و محقق فرهنگ عامه ي ما گفت و گروهي از
منورالفكران، اخ و تف كردند و گفتند آنچه لايق خودشان بود و به پاي بزرگمرد نوشتند
چيزهايي را كه خودشان در همان ها شهره ي عالم شده بودند. بله، ما هنوز گرفتار
نداشتن حافظه ي تاريخي هستيم و بر خلاف اعراب كه مي گويند از يک سوراخ بيشتر از
يكبار گزيده نمي شوند، بارها گزيده شده و مي شويم. قضيه ي خانواده هايي كه چند بچه
ي ريز و درشت تحويل جامعه ي فراموشكارمان داده اند، از همين مقوله ي فراموشي رخ
داده و مي دهد. شب مرد خانه، طرحي از مدينه ي فاضله را در ذهن زن خانه رسم مي
فرمايد. مدينه ي فاضله اي كه همه چيز در آن فت و فراوان است. روي زمينش پول ريخته و
از چشمه هاي نداشته اش ارزاق عمومي مي زند بيرون همين جور بي درنگ و كند شدن، خب
اين همه نعمت، حيف نيست؟ دو بچه چرا؟ چرا اخلافي صف كشيده نسازيم تا سود ببرند از
اين همه پول و خوشي و تفريح؟ دقيقاً مرد خانه مي شود همان بنده ي خدايي كه كوزه عسل
را آورده بود شهر تا بفروشد! كه نشست با خود محاسبه ها كرد: كوزه رامي فروشم، با
پولش دو گوسفند، دو گوسفند سالي دوبار بار مي گذارند زمين و دو سال نشده، گله ها و
حشم و زن و كنيز و فرزندها. آن يكي از بچه ها فضولي مي كند؟ آي بچه الان با اين چوب
دستي مي كوبم توي سرت.... و مي كوبد. لكن بر كوزه، سري نيست كه؟ و شكستن كوزه مساوي
مي شود با شكست تمام آمال و بهتر بگويم زندگي آينده، و جالب در فرداي ديگر به خاطر
كمبود حافظه زن و مرد فراموش كرده اند چرا سه دختر و دو پسر و يكي هم در راه؟ حالا
هم فراموش كرده اند رمان خوان هاي عامه پسند كه اي بابا اين ها را بارها خوانده
اند كه؟ و مطلب ديگر: ما آدميان اين سرزمين، داناي عصر مي شويم لكن اهل كتابت نمي
شويم، شده ايم مردماني شفاهي، پس به شايعه بها مي دهيم، به حقيقت تلخ؟ خير، معمولاً
خانم ها پياز داغ مي كنند، ماست و خيار درست مي كنند و دالان بهشت هم مي خوانند، به
اين هم بسنده نمي كنند، پياز داغ را هم مي زنند تا ته نگيرد و تلفن را مي آورند توي
آشپزخانه و به مهين و شهين و عذرا و صنوبر و سارا زنگ مي زنند كه: چه نشسته اي برو
اين كتاب را بگير و بخوان وگرنه عمرت بر فناست (مثل همان كشتي بان مولانا؟)
اما آن چند كتاب داستاني خوب چرا به چاپ دوم رسيده اند؟ (اين مطلب اصلي من بود، كه
انگار مي ماند براي آينده، فعلاً فهرست وار (ببخشيد: نمايه وار) به اش اشاره كنم.)
درد اصلي و تير كشنده از ناشران به جان نويسنده مي رسد. اما ناشران اين چند كار خوب
كه تجديد چاپ شده اند از ناشران آگاه و كاري هستند. تكنيک اين هنر را مي دانند و
خوب هم مي دانند (گفتم تكنيک تا به هنرمندي اين انگشت شمار ناشر خوب پي ببريد) مي
دانند كتاب را چگونه تميز و چشم نواز در بياورند، نوع چاپ و كاغذ و صحافي را خورند
كتاب در مي آورند، در دايره ي بسته و ورود ممنوع پخش ــ كه مهمترين مسأله چاپ است
ــ توانسته اند وارد بشوند و هر جور بوده، جايي براي خود در اين مونوپل دست و پا
كرده اند و ازهمه مهمتر مي دانند چگونه براي كتابشان تبليغ كنند. (اينجا غرض از
تبليغ، مسلماً آگهي دادن به اين مجله و آن نشريه نيست. بل ياد گرفته اند كتاب را
براي كدام نشريه و كدام مسؤول سرويس ادبي و فرهنگي، بفرستند تا چنانكه حق كتاب است
در معرفي آن، كار كنند و احياناً مطلب بنويسند و مصاحبه راه بيندازند و... پس
دستشان درد نكند لااقل كاري مي كنند كه در برابر دالان هاي بهشت اين نويسندگان اصيل
هم، خيلي احساس غبن نكنند. اما مطلب مهمي كه به آن كاردارم مي ماند براي شماره بعدي
و مطلب مهم اين است:
ناشر داريم تا نا... شر، گروه دوم عين شر هستند (لطفاً شر را با شين مفتوح
بخوانيد).
۵ بهمن ۱۳۸۲
||
( مقالستان
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه








نظر خوانندگان: