|
نقاش خيابان سراب |
محمد ايوبی
|
![]() |
برای «عليرضا ظريف»، به خاطر طرح نوزاد، پيش از تولدش که در «خوشه»ی شاملو چاپ
شد.
حالا، باران، ريز است و مداوم، درست همان که دوست داری:
ـ «مثل انگشتانی بلند و هوشيار، بله درست شنيدی، انگشتهايی بلند و هوشيار، تعجب
دارد؟ خير تعجب نکن! چيزهای عجيب و غريب بسياری در جان من جا کرده، اصلاً اعتقاد
دارم، اين چوب پردهی کهنه که منوچ، پسربچهی چشمآبی دخترخالهام آتوسا گرفته لای
پاهای کوتاه و ظريفش ـ خيال میکند اسب است لابد ـ و با مشت تپل چپش آن را گرفته و
میدود و چوب را هم میدواند، اين کمربند قهوهای کوتاه، که پسرک با دست راستش آن
را گرفته و میچرخاند و میکوبدش به چوب، تا تندتر بداوند چوب را، اين خاک باغچه،
که ورمیآيد با پاهای پسر وقت دويدن، همهشان جان دارند! چه بگويم من؟ تو هم مثل
بقيه حرف زدنشان را نمیشنوی. من اما میشنوم، خوب هم میشنوم، چون اعتقاد دارم!»
لحظهای درنگ میکنی، تا صدای باران برسد به آپارتمان تو و ظرافت صدا، توی آپارتمان
کوچک اما مرتبت بپيچد، بارانی که میريزد بر حلبی کولر توی پشتبام و با کانالها
بيايد تا تو، توی آپارتمان کمنور...
ـ «نه، صدا، صدای تلنگر همان انگشتهای هوشيار و بلند است، ضرب گرفته بر کولر، قطره
قطره، کوبش تلنگر باران هوشيار، ناسلامتی نقاشی تو، چطور تحرک و سخن گفتن اشيا
را...»
حالا که نيستی میتوانم حرفت را ببرم، تو بارها حرفم را چنان قيچی کردهای، که گيج
و گول، نفهميدهام چه میگفتهام؟ بعد هم هرچه فکر کردهام باز نفهميدهام.
ـ «حالا هرچه، لطفاً دوباره نرو منبر و يکريز حرف نزن! میدانی وقتی يکمرتبه، بدون
هيچ پيش درآمدی میپری روی منبر، میشوی وروره جادويی که هم میترسم از او، هم بدم
میآيد؟ فقط زمانی که تبديل میشوی به وروره جادو و هی حرف میزنی، گيج میکنی مرا،
حرف میزنی، میرمانی مرا، حرف میزنی، پس میرانی مرا، بدم میآيد از تو، تا حد
خود مرگ. حالا بگذار حرفم را بزنم، فکر کن آخرين فرصت است. فکر نمیکنی نکن، اما
آخرين فرصت است، بگذار حرفی فوت نشود.»
تا نشستهای بر صندلی مخصوص خودت و جلو میروی و عقب میروی و تاب میخوری بیصدا،
گوش سپردهای به صدای خوش باران، که نعرهی حلبی را در میآورد. باشد، تلنگر باران،
جوش نياور، هنوز زود است که جوش بياوری! هوس میکنی سايهی غروب را، با نگاهت به
خيابان ببری میدانم. بلندای صنوبری را، بلند میکنی و قامت صنوبر را از خم نشستگی
بر صندلی میرهانی. يعنی اول، پاهای کشيدهات را میرسانی به زمين تا صندلی بماند
از جلو رفتن و پس آمدن بر چوبهای منحنی چسبيده بر پايهها و برمیخيزی. میروی به
طرف پنجرهی بسته که توی خيابان باز میشود. حالا صندلیات چه میگويد؟ نمیدانم،
تويی که اعتقاد داری صدای اشياء را میشنوی نه من! چه شد سحر؟ حالا نه، لحظهای پيش
را میگويم، بلند شدی، با آن همه غرور و عجب که در تو هست، هميشه بوده، دستی کشيدی
بر بلوز قرمز داغت، صافش کردی، اول دست کشيدی به شلوارک سياه چسبان، صاف بود، فکر
کردی: لابد بلوز از نشستنم چروک برداشته، همين چروک ناچيز به چشم نيامدنی، چرا
باشد؟ دست میکشی به بلوز داغ، که گرگر میکند در تاری دم غروب تو که اعتقاد داری
همه چيز زنده است، من که ندارم هم گرگر شعلههای بلوز را میشنوم. دست میکشی و سخت
خوشت میآيد از پستی و بلندیهايی که زير کف دستت، ليز میخورند و میگريزند گاه،
همان وقت فکر میکنی: «نقاش، نه، نقاشک عوضی بد نگفت، بلندای صنوبری است اين قامت،
سحر!» اما، اين را ديگر خود تو اضافه میکنی، نه من نقاش، که آنجا نيستم حالا،
بودهام، اما تا دو سه ساعت پيش.
مغرورتر، به شوق آمدهتر، میگويی ـ «اما کاج و صنوبر و سرو را که ميوه نباشد؟ لکن،
اين ترنجها، اين دستنبوهای لغزنده؟ ميوهاند، نبودند که به ياد دستنبو و ترنج و
انار نمیافتادم؟ بله انار که دورانش را، دکمهی کوچک پر از دندانهای به سر
نداشت؟» از زيبايی خود، داغ میشوی، داغتر از رنگ بلوز نرم و لغزندهات، زوزه
میکشی، نرم اما، انگار ظريف چينی کوچکی بيفتد و بشکند، شوق میکنی ـ «تا چشم نقاشک
دربيايد، بله، چرا زودتر به ذهنم نرسيد: ميوه نه، دو کبوتر، دو قمری طلايی، نه، به
رنگ مس، که نک زدهاند به بلوز و بوی عطر و اسپری، خوابشان کرده و ماندهاند
بیحرکت همچنان نک رسانده به لطافت و نرمای بلوز، ماندهاند و...»
میبخشی اما، پرسيدم، بلند که شدی چه شد زن؟ چشمهای درشت خوابزده را به سايهها
خيره کن، من نيستم که تاب آتش نياورم مثل هميشه. نمیگويی، من میگويم: دست رساندی
به ستون سبز وسط هال آپارتمان کوچک و جمع و جورت تا نيفتی! البته نترسيدهای هنوز،
سرگيجهی مختصر، ترس ندارد که؟ اما، مواظب تکراش باش! بزودی فاصلههاشان کم میشود،
سم دارد خزنده عمل میکند. نترس، هنوز فرصت هست، میدانم تا تمام حرفهام را نزنم،
پيش نمیآيد. خيلی عجله داری؟ از اشيای دور و برت چرا نمیپرسی؟
میروی کنار پنجره، چراغ را روشن میکنی، عادت کردهای در قاب تميز پنجره، رخسارهی
پریوارت را محو بشوی. شيشهها، آنقدر تميزند که چين موج رفته تا زير سينههات را،
تاريک و روشن میبينی، مثل يک نقاشی، نقاشی نقاشی خبره که هنرمندانه سايه، کار کرده
باشد، نه نقاشکی که چندان خوش ندارد سايه بزند. چون به قول تو جهان را زمخت
میبيند.
بگذار خيالت را راحت کنم، تا به تمام حرفهای من گوش بدهی! چيزی به مردنت نمانده،
نه، جيغ نکش، هنوز مانده است، بايد تا نيمهشب بکشد، اما تو آدمی نيستی که باور
کنی، شايد حالا خودت را برسانی به درمانگاهی، بيمارستانی، مفيد باشد، معدهشويی
میکنند و پادزهر تمام سموم کشنده را معمولاً دارند، بعد میفهمند البته که پادزهر
اين يکی را ندارند، چون ناشناخته است، گمان نکنم آقايان پزشک، مخصوصاً اينهايی که
کشيکهای شبانه را برعهده میگيرند آنقدرها خبره باشند که بايد. ببخش! خانمهای
پزشک! خبره هم باشند، کشيک نمیمانند، مخصوصاً شبها، يادت رفته کجا زندگی میکنيم؟
خودت تعريف میکردی «مردکهی کلهپز، دوسير سواد نداره و سه شاهی نمیارزه تموم سر
و وضع و زندگیاش، اون وخ دادش رسيده به آسمون که نمیخوام خانم دکتر معاينهم کنه،
خانمها از موش میترسن اون وخ...»
راستش، دو سالی از سه سال آشنايی، فکر کردم، دو سال، گويا هزار و هفتصد و بيست و
هشت ساعت میشود، کم نيست، دقيقاً فکر کردم و ديدم، راهی برای برونرفت اين نقاشک،
از نکبت و عشق نگذاشتهای. شايد امروز ظهر، اگر والس خداحافظی را ـ آن هم هزار بار
ـ نگذاشته بودی، شايد جرأت نمیکردم، اما...
میايستی پشت پنجره. موهای بلندت را، اول میآوری سمت راست، سر کج میکنی. میبينی
ميان دو سياههی موهات پشت پنجره و سياهی خزيده بر آسفالت توی خيابان، آن سوی
پنجره، نوعی اندوه است انگار، سعی میکنی در سياهی بلند موها و جسد تيرهی دراز
شدهی آسفالت توی خيابان، منشأ اين اندوه را پيدا کنی، نمیتوانی، غافلی از مرگ که
لحظه به لحظه نزديکتر میشود به تو، پس نمیدانی اين اندوه، نشانهی رسيدن آن
محتوم است. نشنيدهای وقت مرگ، خيلی چيزها، خبرش را میدهند به آدم، پيش از رسيدنش،
لکن چون آدمی، به همهچيز فکر میکند، جز به مرگ که دارد میآيد، نمیتواند
نشانهها را بگيرد.
نگاه میکنی به سياهی خيابان، ناگهان يک پژو، درست زير پنجرهات، انگار، میپيچد و
درق، میکوبد به کيوسک خالی تلفن عمومی پيادهروی مقابلت. اين يک نشانهی مهم و
غيرقابل انکار. تو اما، میپری از جا، ترسيده، چراغ ديگر اتاق را روشن میکنی.
انگار اتاقی که پشت پنجرهاش ايستاده بودهای، تاريک بوده، يا خواستهای با روشن
کردن چراغ تازه، تاريکی را از خيابان جمع کنی، که نه شدنی بوده، نه اصلا لازم!
هنوز رعشه بر صنوبر قامت را مهار نکردهای که زنگ آپارتمانت صدا میکند. هوهوی جغد
است صدای زنگ، هميشه لذت بردهای از اين صدا، ولی تا صدا میآيد، چهرهی صاف و
درخشانت، پر از چروک اخم میشود، سر رفته، مشت میکوبی توی کف دست ديگرت. اين مشت
کوبيدن، اوج خشم ساکت است در تو. اين نشانهی دوم.
در پايين نيست، هوهوی جغد مال زنگ در آپارتمان خود تو است، که مثل سه آپارتمان ديگر
همآپارتمانیهات، در آپارتمان همهتان توی پاگرد باز میشود. هيچکدام از
همطبقهایهای تو هم، زنگشان صدای جغد نمیدهد، خرافاتی هستند به قول تو و جغد را
شوم میدانند. تويی که سرتقی و وانمود میکنی:
ـ «بیچاره جغد بیزبان کجاش شومه؟ ما مردميم که شوميم اما خودمان حالیمان نيست!»
اين را به من گفتی، همان روزهای اول که پر از شور و شوق گفتم ـ «اگر اجازه بدهی،
زنگ را عوض میکنم برای شما!» هنوز جرأت نداشتم بگويم «تو!» زدی توی ذوقم، چقدر
حرف، چقدر طعنه و کنايه که بارم نکردی:
ـ «معمولاً هنرمندها، از زندگی چيزی نمیدانند، هنر زندگی کردن، بالاتر از همهی
هنرهاست، اصلاً هنرها، مخصوصاً نقاشی، باسمهای و تقلبی است! از رکگويیام که
ناراحت نمیشويد؟ کاش آتوسا، دخترخالهام را میديديد، او از تمام خلقياتم آگاه
است! اگر يکیمان مرد بوديم، بدون درنگ با هم ازدواج میکرديم و يک زندگی نمونه،
تک، عالی میساختيم که هرکس، يعنی هر زن و شوهری میديد، حسرتش را میخورد.»
آتوسا، لبخند میزند. خطر کرده است، لطف فرموده است که آمده با من توی اين کافه،
شوهرش اهل منطق و اين چيزها نيست، فقط حسود است. عاشق واقعی هم حسود میشود و نبايد
بهاش ايراد گرفت.
میخندد ـ «کافیشاپ! ديگه نمیگن کافه، امّلا شايد بگن، اما اينجا کافیشاپ است!»
ـ «هرچه هست که خيلی تاريکه! من خودم هم سيگاری هستم، اما اين فسقل جا، تاب اين همه
دود را ندارد!»
پس مه جاده چالوس انگار، تپههايی کوچک و مختصر میبينم بیوزن، رها در فضای کور و
گم، يا بادبادکهايی در شب و تکانههايی کند و بطئی. فکر که میکنم، میبينم اينها
بايد سر آدم باشند که لابد توی گوش همديگر چيزی میگويند.
«يک تکه ماه! خدای من! عاشقشم! مرد بود بدون حرف زنش میشدم.»
به تو هم گفتهام، نه؟ برای نقاشی، اين مدت، رسيدهام به نشانههايی که از ته کلمات
و اصطلاحات، بيرونشان کشيدهام. غرور برای من شده پيرزنی سوار بر جاروی پرنده، با
دماغی بزرگ و کوفتهای که بر آن قورباغهای عجيب، دهن باز کرده و آمادهی پريدن
است، توی دهن حيوان هم قورباغهای ديگر، باز دهن گشوده. ريا، خرچنگ عجيب و غريبی
است که جای سر، چشم دارد، چند چشم، همه هم چپ و کژ و کوژ.
لبخندی میزند آتوسا خانم، دخترخالهی سحر، بعد میگويد: «از ترس رنگش پريده!» وای
اگر شوهرش، بابا جون منوچ، بفهمد با يک مرد غريبه آمده است کافیشاپ چه؟ برای اين
کار «مطمئن باش دارم میزند!» و از کافه آمدنش با يک غريبه بدتر، تنها گذاشتن منوچ
است خانهی خواهر شوهرش، تازه شوهر، خواهر خودش را خيلی هم قبول دارد. اعتقاد دارد
باباجان منوچ که اگر يک زن توی اين مملکت خرابشدهی آشغال که همهچيزش بوی گند
میدهد، وجود داشته باشد که بداند با بچه ها از نظر روانشناسی صحيح، چگونه بايد
رفتار کند و در تعامل باشد، همين خواهر اوست.
ـ «با اين وجود بفهمه منوچ را گذاشتهام تنها و اومدم بيرون، حتا واس خريد چيزهای
لازم، تکهتکهام میکند! میبينين رنگم چه قدر پريده؟»
در تاريکی چيزی را نمیبينم، اما اگر هم میديدم نشانهای از پريدگی رنگ در صورتش
نمیديدم. بيرون میگويم ـ «سه سال کم نيست خانم، سه سال هی همين ماه کرده، ماه
ديگه کرده، حالا هم که میگه ما به درد هم نمیخوريم! باشد، قبول، شما کاری کنيد که
برای بار آخر، توی آپارتمان نقلیاش با هم قهوهای بخوريم و دوستانه از هم خداحافظی
کنيم! ما آدميم خانم! چرا با کينه و دشمنی جدا بشويم؟ اين کار را میکنيد به خاطر
دخترخالهی خودتان که عاشقش هم هستيد!»
میگويد ـ «خب نه، چرا به خاطر شما نکنم؟ جای دوری نمیرود، به قول باباجون منوچ،
نبايد چشم بر همبستگیهای انسانی، ببنديم! چشم به خاطر همين همبستگیها چشم، وای
اگر بابای منوچ بفهمد! قشنگ است نه؟ ترس و لرزش را میگويم، انگار يه فيلم جنايی
ببيند آدم. حتا اگرحدس هم زده باشد قاتل کيست، کيف دارد، نه؟»
حالا چه سحر؟ دهنت به خشکی میزند، نه؟ میخواهی بلند شوی و از يخچال بطری آب را
دربياوری و همانجا ايستاده برابر يخچال، در پناه نور زرد لزج يخچال، که انگار تنت
را نوچ میکند، سر بکشی بطری آب را، اما کرخت شدهای، حتا به خودت وعده میدهی، به
جای آب يک قوتی کولا برداری و اول آن را بچسبانی به صورتت که داغ داغ شده حالا ـ
فکر نمیکنی اين داغی چهره، در اين غروب خنک بارانی، طبيعی نيست؟ ـ سعی میکنی طعم
خوش گاز کولای خارجی را، زنده کنی تا شايد پاها تو را تا دم يخچال بکشانند، اما
نمیتوانی، زهر دارد اثر میکند ديگر، دارد خواب آلود و بیحالت میکند. اين است که
همانجا، برابر پنجره، مینشينی بر چهارپايهی بلندی که هميشه همانجاست، گذاشتهای
تا برآن بنشينی و از پنجره بيرون را نگاه کنی. شک نمیکنی اين خستگی، اين کرختی از
کار نيست؟ کاری نکردهای امروز، که اينقدر خستهات کرده باشد. مینشينی و بيرون را
نگاه میکنی. و من مینشينم و فکر میکنم به لحظههای شعله کشيدن خشمت وقتی فنجان
خالی قهوهات را برگرداندم وسط زيرفنجانی تميز، جايی که زنی قاجار، کش و قوس داد به
بدنش و جرق جرق خستگی گرفت و ماند بیحرکت، درحالی که با يک دست زير سرش را از پشت
گرفته بود.
وقتی گفتم ـ «ببين جانم! لطفاً با انصافت گوش کن! من از کجا بايد میفهميدم دوست
داری جای سحر، صدات بزنم «پاندورا» وقتی دخترخالهات گفت، قبول کن برزخ شدم! آنچه
مسلم است، پاندورا را خيلی بيشتر از سحر، دوست دارم. سحر، خب نام بدی نيست البته،
اما قبول کن خالی است، مثل جعبهی مخملی جای جواهرآلات، اما خالی. پاندورا پر و
پيمان است، مثل، مثل، بگير مثل توفانی از برگ يا باران! اما من از کجا بايد
میدانستم؟»
اول صدای دندانقروچهات آمد، بعد صدای مواجت که دم به دم زمختتر و خشدار میشد:
«همين! عاشق واقعی میداند، تو کجا، عاشق واقعی کجا؟ تو همين حالا، چشم میدوزی توی
چشمهای من و میگويی، پاندورا، مثل توفان برگ است. پررو پررو و میگويی توفان برگ،
حتا يادت نمیآيد که مال مارکز است، که خود تو آن را هديه دادهای به من، يعنی چه؟
يعنی حاضر نبودهای کمی به ذهن هنرمندت فشار بياوری و يک چيز دلپذير بسازی جای
توفان برگ، با اينکه پاندورای غمخورک، هزار اصطلاح بینظير به ياد آدم میآورد! تو
کجا عشق کجا؟ تو حتا اوايل خنديدی وقتی گفتم توی مکتبخانه، چوب میزدند کف دست
ليلی، کف دست مجنون کبود و ناسور میشد، کتک را ليلی میخورد، دردش را مجنون! يادت
نيست خنديدی و گفتی: ای بابا، اينها افسانه است نازنين من! من همان وقت چه گفتم به
تو؟ گفتم: عشق هم افسانه است و هرچه هم عجيبتر باشد، واقعیتر است!»
دلم نيامد، آمد تا نک زبانم که بگويم ـ «اتفاقاً همان وقتها بايد میگفتم که توی
سر قشنگ تو، با آن موهای بلند و منظم، حتم دارم مغزی گنجشکی داری، نه حتا کبوتری،
ممکن است مغز سهرهای باشد و من ارفاق میکنم میگويم گنجشکی، متوجهی پاندورا
خانم؟» اما نگفتم، به خودم نهيب زدم ـ «کسی را که میخواهی به قتل برسانی، حق نداری
تحقير کنی!» چون همانوقت، قهوهی قجری را خورده بودی، من برای گريز از نگاهت،
اصلاً فنجانت را برگردانده بودم وسط زيرفنجانی، درست روی سينهی زن قجری. پشيمان؟
نه، گير بيفتم هم، گمان نکن برای نجاتم به دروغ نخواهم گفت از کردهام پشيمانم.
تار میبينی حالا؟ میدانم هنوز کاملاً تار نمیبينی. میدانم چه به خوردت دادهام،
تا چند ساعت ديگر، کاملاً اثر نخواهد کرد، اثرش بطئی است، آرام آرام، به قول دوست
عربی که داشتم: شوی شوی، يعنی آرام آرام. همانطور که خودت آرام آرام مرا پاشاندی،
انگار گوشت تنم را ذره ذره کنده باشی و به خورد خودم داده باشی.
وقتی گفتم، از کجا بايد میفهميدم که پاندورا صدات میزدم؟ صدات را بالا بردی ـ
«آتوسای احمق! قسمش داده بودم اينها را نگويد به تو!» عصبیتر شدی وقتی گفتم ـ
«شما خانمها برای قسمتان ارزشی قائل نيستيد که!» داد کشيدی سرم:
ـ «تا با دستهای خودم خفهات نکردهام خفه شو!»
گفتم ـ «باشد، من اينجا هستم که در کمال صميميت و مدارا، جدا بشويم.» توی دلم گفتم
ـ «به همين خيال باش میدانستم به ياد سوگندهای خودت افتادهای، که همهشان را زير
پا گذاشتهای.»
حالا هم من، ايستادهام پشت پنجرهی اتاقم که برخلاف پنجرهی تميز و نورگيرت، توی
حياط باز میشود. ياد پيرمرد افتاده ام که کارهات را انجام میداد، همهجا را برق
میانداخت، مخصوصاً جام بزرگ و روشن اين پنجره را، چنان تميز میکرد که من، خودم،
چندبار به اين خيال که پنجره شيشه ندارد، دستم را تند بردم جلو، نزديک بود جام
بشکند، خنديدی بلند، نگاهت کردم به ياد عشقه افتادم همان لحظه و گل بادام ـ که
نمیدانم کجا و کی ديده بودم، اما انگار همين يک لحظهی پيش ديدهام. وقتی به
چشمهات نگاه میکردم که از خنده برق میزدند و خيسی آرامشدهندهای داشتند، به فکر
عشقه افتادم و گل بادام، انگار توی سرم، لابهلای مغزم به گل نشسته بودند که همهی
فضا را باغ میديدم. گفتی ـ «پيرمرد، از جان و دل کار میکند. واس پول نيس که خوب
کار میکند. علاقه دارد.» از چشمهای آبچکان پيرمرد خوانده بودم اما وقتی همانی را
به زبان آوردم که گفته بودی، براق شدی.
ـ «قباد دوستت داره، از تو کم نمیشه اگه جای فوش و فضيحت، باهاش درست حرف بزنی،
کمی مهربان! پيرمرد، شيفتته!»
اخم کردی، مشت کوبيدی به بالش و پرتابش کردی يک گوشه ـ «غلط کرده! ميمون نسناس!»
گفتم ـ «مگه میخوای باهاش عروسی کنی زن؟ جای فوش و سرکوفت و هی: تو هيچی حالیت
نيس و برو بمير و واقعاً انگار کوری بدبخت، خب يه خورده...»
جيغ کشيدی ـ «خفه شو! شما مردا همهتون سر تا پا يه کرباسين! میخوای بدونی؟
همهتان واس لای جرز خوبين و بس.»
بعد تيزی را برگرداندی به طرف من، به سينهام، جايی که درست عضو گلابیوار
زندگیبخش بود ـ «حيف من که به توی انتر دل خوش کردم.» آنوقت بايد میگفتم ـ «نکن
خانم جان! نکن!» اما نتوانستم، دوستت داشتم!
آدم کمی هم نبودم. نقاشیهام خريدار داشت. همينکه مرا میشناختند، احترام
میگذاشتند، غوغاها بود در سرم...
تو غير از زيبايی و لوندی چه داشتی که سوار احساس و هنرم شده بودی؟ به واقع بعد از
ماجرا، ذرهای فکر کردی؟ آن همه بهانه آن وقت تو بعد از سه سال به چه بهانهای آن
همه عشق و زيبايی و عاطفه را خراب کردی؟ فکر کردهای به آن؟
ـ «ببين، میدانم اين سه سال اذيت شدی، تمام اين سه سال را سعی میکردم خودم را
راضی کنم، حتا توانستم خودم را راضی کنم به اين چيز مسخره که تو مشتی رنگ و بوم و
قلممو را، تابلوهات را، بيشتر از من دوست داشته باشی، به خودم گفتم همهی هنرمندان
به نوعی جنون مبتلا هستند، اگرجنون نباشد هنر هم نيست. اما فکرش را که میکنم
نمیتوانم، فردا ازدواج که بکنيم يا مجبورم با تو پا ازخانه بيرون نگذارم، يا طعنه
و ليچار مردم را تحمل کنم. با اين قد کوتاهی که داری، نمیتوانم کنار بيايم. مسخره
میشود قد بلند و خدنگ من، کنار قد کوتاه و مسخرهی تو، هيچ میدانی از دور، با اين
قد و قواره مثل قوزیها به نظر میآيی؟ چه میگويند اطرافيان: با آن همه دقت، اين
نه، آن يکی هم نه، چه میگويند پشت سرم؟ رفته با آن همه ادعاش اميرارسلان را انتخاب
کرده سحر خانم! از اين کژ و کوژها که توی تيمارستانها و غارها تا بخواهی ريخته...»
حالا ديگر بايد سرت حسابی گيج برود و تار ببينی. من هم از شوق انتقام سرم گيج
میرود. حالا زهر دويده توی تمام رگهات، سرت که گيج رفته به خودت گفتهای: يعنی
چه؟ لابد از بس نشستم پشت پنجره و خيره شدم به خط خيس و براق آسفالت که انگار تمساح
بزرگی است تازه از آب درآمده خيس و تليس!» بعد تصميم گرفتهای بروی دراز بکشی توی
تخت: «چراغ هم روشن نمیکنم تا ريلکس ريلکس، چشم بسته و بیخيال» همين فکر ابلهانه
کارت را میسازد حتا به خيالت نمیرسد از فرصت استفاده کرده باشم و توی فنجانت چيزی
ريخته باشم. سر صبر همانوقت که گفتم «خب سکانس آخر عشق و عاشقی ماست، از آن
شکولاتهای شهددارت نمانده حتا دو سه تايی؟» بلند شدی با همان عشوه و طنازی هميشه،
موج دادی به اندامت، سيال و سبک، بعد صنوبر قد را فراز کردی، باز به ذهن من آمد: چه
قد و قامتی! تو اما خراب کردی انديشهام را با حرفت: «واقعا که، يک جعبه شکلات
آوردی برای من، تا همهاش را خودت نخوری راضی نمیشوی، بياورمش تا وقت رفتن با خودت
ببریش!» همهچيز را، هميشه همهچيز را آن دم آخر خراب میکردی، فقط نقل چند دانه
شکلات نبود. سر صبر، وقتی رفتی، ريختم زهر را و هم زدم، میدانستم قهوه را تلخ
میخوری «بايد تلخی قهوه، دو ساعتی بمونه تو تن آدم، يک تلخی معرکهی طولانی» و
میدانستم زهر کمی قهوهات را تلختر میکند.
نه، سرگيجهام بيشتر میشود، حلقم هم خشک شده. حالا دارم میفهمم، پس تو هم چيزی به
خورد من دادهای امروز بعد از ظهر در ديدار آخر، آخرين ديدار؟ بهتر؟ آپارتمان نقلی
و قشنگت، تا خانهی من، اتاقک پر تابلوی من، پنج کيلومتری فاصله دارد. حالا اينجا،
در اتاق لخت و عصبی من (گفته بودم، ديوارها عصبی میشوند و بلند بلند به من
میخندند. وقتی هم ديوارها میافتند به خنده تا دو سه تابلو، از کارهای خوبم را خرد
نکنم بر تن ديوارها، خندهشان نمیبرد)
من، اينجا، گرفتار سرگيجهام، سرگيجهی دم مرگ، تو پنج کيلومتری من. حلق من خشک خشک
میشود و درست پنج کيلومتر آنطرفتر، تو هم حلقت خشک شده حالا. اين تجانس قشنگی است
پاندورا، نه؟ پيچ امينالدوله، با گل بادام / چنين چيزی!
تو، حالا، نفست میگيرد، سعی میکنی بلند بشوی از جا. من هم نفسم میگيرد، اما سعی
نمیکنم بلند بشوم، خودم را قانع میکنم که بدک نيست، پنج کيلومتری تو، درست مثل تو
تمام کنم. اين تهماندهی همان عشق بزرگ است، لابد از آن همه پزشک قانونی و بگير و
ببند و گزمه و پليس، يکی از دهنش درمیرود که اين خانم درست مثل نقاش تنهای خيابان
بيست و يکم خيابان سراب اين شهر خودکشی کرده، شايد هم کشته شده، درست به فاصلهی
پنج کيلومتری هم...
میبينی پاندورا؟ نشد، نمیتوانم تمامش کنم، بدبختی هنرمند جماعت همين است ديگر،
حتا در خيال هم نمیتواند بکشد. برای يک قتل خيالی، همهی جوانب را در نظر میگيرد،
باز نمیشود، توی همان لحظههای نتيجهگيری، صدای مشتهای محکم صاحبخانه به در
اتاق میآيد، بعد هم صدای انکرالاصواتش:
ـ «اوی نقاشباشی، چه خبرته؟ آواز میخوانی يا گريه میکنی؟ لطفاً بس است ديگر،
حالا آواز يا هرچه، ما را به ياد بدهکاریهامان میاندازی! تا صدای همسايهها را
درنياوردهای لطفاً غلاف کن! آره، ممنون.»
اردیبهشت يکهزار و سیصد و هشتاد و سه ـ تهران
5 آذر 1383
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه









