جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

که به گردت می‌رسد نويسنده؟

محمد ايوبی
m.ayoubi@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


«دنيا خواب است و آخرت بيداری»
ـ عطار نيشابوری



بهرام صادقی، نويسنده‌ی هنرمند و بزرگی بود. بود؟ هست. اين بزرگی و هنر در تک‌تک داستان‌هايش پيداست. در تمام داستان‌های چاپ‌شده‌اش که از نظر کميت، زياد نيستند اما از نظر کيفيت، هرکدام‌شان، کافی است تا او را در رده‌ی نويسندگان بزرگ بنشاند. هر داستان بهرام صادقی گوهری است که شرف و آبروی ادبيات داستانی ما را تضمين کرده است.

بهرام صادقی

شايد بعد از صادق هدايت، هيچ نويسنده‌ای چون بهرام، خود را وقف ادبيات نکرد. اما پيش از ورود به مطلب، اشاره به دو نکته لازم است: اول اين‌که بهرام صادقی، پا جای پای هدايت گذاشت، به قوه و فعل، ديگر اين‌که از هدايت زده‌تر و غمگين‌تر بود و درنتيجه، بيش‌تر از استاد، از مردم ابليسی‌نفس بريده بود، مردمی که هدايت در صفی با صفت رجاله‌ها، قطارشان کرده بود و همين بريدن، شايد دست بهرام را از استاد تنبل‌تر کرده بود، گفتم دستش را نه ذهن و انديشه‌اش را. برای همين، امروز از بهرام صادقی، غير از «سنگر و قمقمه‌های خالی» و «ملکوت» ظاهراً چيزی برای‌مان نمانده تا از هنرش بيشتر سود بگيريم، اما همين ميزان را ـ چون ناچاريم ـ کافی می‌دانيم.

سال 1343، در اهواز ـ محل زندگی‌ام ـ جنگی منتشر کرديم (آن روزها، انتشار جنگ خاص تهرانی‌ها بود و ما اين تجربه را با تمام تبعات آزارنده به جان خريديم.)
اگر از انتشار جنگ گفتم، به اين دليل بود که باعث آشنايی من و بهرام صادقی شد. گويا دو سه سالی بعد از انتشار اين جنگ، سال 45 يا 46 بود که بهرام صادقی، به عنوان پزشک، سربازی خود را در سپاه بهداشت «ياسوج» می‌گذراند و بعضی از پنج‌شنبه، جمعه‌ها، به اهواز سفر می‌کرد و در يکی از اين سفرها، سراغ ما را ـ که ناممان در جنگ آمده بود ـ از کتاب‌فروشی معتبر شهر گرفته بود.
و چنين شد که همان بار اول، شيفته‌ی بهرام صادقی شدم و فکر کردم در جهان داستان ـ که تازه‌پا هستم ـ می‌توانم از او چيزها ياد بگيرم. اما مرد، در همان جوانی، دل‌زده‌تر از آن بود که به فکر مريد و مراد باشد، چنان که ديگران بودند. اين نکته شيفتگی مرا بيشتر کرد و در همان نشست نخست، چهره‌ی مغموم و شيرين و نگاه موشکاف و طناز او دل و جانم را لرزاند و احترامم را به او، به عنوان هنرمندترين نويسنده‌ی زنده‌ی آن روزگار، بيش‌تر کرد و در همان نشست بود که صبوری هنرمندانه را از او آموختم و شايد جذبه‌ی اين صبوری باعث شده باشد بنويسم و به فکر چاپ نباشم، تا جايی که دوستان اين نکته را بر من خرده بگيرند.
در ديدارهای گذرای هفتگی از حرکاتش دريافتم که هدايت‌وار، با بی‌اعتنايی و طنزی عميق، از کنار هستی اين جهانی می‌گذرد و برای دنيای مادی چندان ارزشی قايل نيست. فکر نکنيد که در اين مورد ادا و اطوار نشان می‌داد و دم به ساعت ـ مثل خيلی‌ها ـ نسخه‌هايی از يأس فلسفی و نهيليسيم، مثلاً می‌پيچيد و به سياق آگهی ميان همگان پخش می‌کرد! نگاهش در اشيا و آيند و روند هر چيز رونده، اين نکته را آشکار می‌کرد و اگر تو اهل درد بودی، متوجه می‌شدی وگرنه در اين مورد، مثل موارد ديگر چيزی نمی‌گفت. ابتدا که خوبش نمی‌شناختم، فکر می‌کردم: اگر جهان چشم‌سفيد آزاردهنده‌ی نامبارک عالم خاک را تحمل می‌کند ـ که نمی‌کند ـ به خاطر وجود مادر است که سخت او را محترم می‌داشت و عاشقانه در سخن‌هايش از او نام می‌برد، حتا يک سفر، مادرش را با خود به اهواز آورد که هرچه التماسش کرديم به خانه‌ی هيچ‌کدام ما نيامد و با مادر در هتلی درجه دو بيتوته کرد.
اينک اما، می‌بينم حکايت، حکايتی ديگر بوده است و به گمان من، بهرام به عالم خاک هيچ تعلق خاطری نداشته و خواستگاه او گريز از جهان رجاله‌ها و رسيدن به عالمی مثالی بوده، که شايد از آن تصويری خاص و معصومانه برای خود پرداخته بوده است. تصويری سرشار عاطفه و حس و تخيل، مثل تصوير کودکی که خود را در پرواز بر فراز عجايب ببيند و لذت برد. شايد علاقه‌اش به مادر، جذبه‌ی کشش ناخودآگاهی بود که او را به جهانی ناشناخته، ولی نجيب نه‌ماهه‌ی رحم می‌برد، که می‌تواند خود به نوعی، به عالم المثال متعلق باشد.
شايد در کار هيچ نويسنده‌ای جز بهرام صادقی، اين مطلب پی‌گرفتنی نباشد، آن‌گونه که بتوانيم تمام داستان‌های مجزا را در پس هم، در يافتن اين جهان مثالی و دور شدن از اين عالم خاکی بخوانيم چنان‌که هرکدام به تکه‌ای از پازل ما بدل شود. من اين نکته را با خاطره‌های کوتاهم از او، و با توجه به يکی از داستان‌هايش فقط، دنبال می‌کنم:

بهرام، مثل چخوف، پزشک بود و به طنز نپخته و دلهره‌آور او احترام می‌گذاشت، اما برای پزشکی او اهميتی قايل نبود، چنان که به پزشکی خود. در حرف‌هايی که گاه و بسيار موجز می‌زد، کنايه‌ها و اشاراتی داشت به عالمی ديگر و آدمی ديگر، به قول حافظ، اگر بر اين کنايه‌ها دست می‌گذاشتی، با نگاهی عميق و لبخندی محزون نگاهت می‌کرد و ساکت می‌ماند.
اين که «مرگ‌خواهی» در صادق هدايت و بهرام صادقی خوب بوده يا بد، نه در مسند قضاوتم نه قضاوت درباره‌ی انسان، بخصوص انسان‌های فرهيخته که با گله و گروه حرکت نمی‌کنند، با آدمی است. و اين را هم باور دارم که هر نويسنده نگاه و دنيای خود را دارد وگرنه دنيای نوشتن، يکسان خواهد بود و سخت کسالت‌آور. اما اين مرگ‌خواهی در نوشته‌های بهرام صادقی، درخششی سبکی آفريده است که خاص اوست، بعد از هدايت. بهرام در اين مرگ‌خواهی حضوری می‌طلبيده در آرامشی ناشناخته؟ بهشتی گمشده را می‌جسته؟ همان بهشت گمشده‌ی ميلتون؟ شايد. اما مهم اين نکته است که او تاب و توان در قافله بودن را نداشته است. در قافله‌ای که سر وقت غذايی و دفع شهوتی و باد گلويی و فردا، باز غذايی و... طيفی که به بطالت می‌چرخد. گفتم در تمام داستان‌های او خط اصلی مرگ‌خواهی است با طنزی کوبنده و شقاوتی که فقط از هنرمند ـ نه همه‌ی هنرمندان ـ به گمان من، فقط از نويسنده و موسيقی‌دان و سينماگر برمی‌آيد. دقت کنيم: در داستان «قريب‌الوقوع» که به تقی مدرسی تقديمش کرده (و خود اين تقی مدرسی هم نويسنده‌ی بزرگ و قابل بحثی است) می‌نويسد:

«خود بنده چه خواهم شد؟ پزشک خوبی؟ وکيل گردن‌کلفتی؟ مقاطعه‌کار فعالی و يا لااقل هيچ‌کاره‌ی همه‌کاره‌ای؟ متأسفانه به خوبی حدس می‌زنم که هيچ نخواهم شد، حداکثر در ده دورافتاده‌ای پزشک بهداری می‌شوم يا در شهر بزرگی منشی بانکی که به زودی ورشکست خواهد شد.»

تخيل هراس‌آور را می‌بينيد؟ در آينده منشی بانکی می‌شود که حتماً ورشکست خواهد شد. بهرام وحشت داشت خشتی شود ميان خشت‌ها که درنهايت، گوری، يا دست بالا، مرده‌شوی خانه‌ای می‌سازند. برای همين از هم‌رنگ جماعت شدن می‌گريخت. در داستان‌هايش به نثری روان و جذاب اين را فرياد می‌کرد. باز از زبان خود او بشنويم:

«پس از پانزده سال از ده کثيف فراموش‌شده‌ای برگشته‌ام، آه خداوندا، چه تفاوتی! من فراموش شده‌ام، من از دنيای ديگری هستم، بايد به محل کارم برگردم، آن‌جا جز کثافت و بدبختی و فقر و بيماری، چيز ديگری نيست. آن‌جا که هفته‌ها بايد در انتظار پست بود، آن‌جا که برف می‌تواند تو را از دنيا جدا کند.» (قريب‌الوقوع)

يادمان باشد قريب‌الوقوع را سال 1338 ه.ش. نوشته، اما درسال 45 و 46 که او را می‌ديدم، وقتی از «ياسوج» محل خدمت خود، می‌گفت، انگار همين قسمت از داستان قريب‌الوقوع را برايم می‌خواند. مرد چنان لطيف و شکننده بود که نمی‌توانست تصور کند مثل تحصيل‌کرده‌های ديگر به آلاف و الوف رسيده، بچرد، تن فربه کند و پول بر پول بگذارد و... به قول خودش در قريب‌الوقوع «از شدت مشغله سرش را هم نمی‌توانست بخاراند، تمام وقتش گرفته بود، رئيس افتخاری کارگران معيل سراسر ايران و...» او از تذبذب و ريا هراس داشت. مثل هدايت از رجاله‌هايی که همه چيزشان تقلبی است و به ريا و تظاهر چسبيده‌اند، گريزان بود. وقتی حرف را به اصفهان و زادگاهش می‌کشاندم، طفره می‌رفت، اما يک‌بار گفت: «آسمان همه‌جا ابری است». (بعد «اذان مغرب» او را که خواندم، متوجه شدم از مردم شهرش بيش‌تر گريزان است و دل‌گيری بيش‌تری دارد. اين را در «اذان مغرب» از زبان «شيخ بهايی» می‌گويد: شايد او (شيخ بهايی) نمی‌خواهد کسی را ببيند، شايد از قدرناشناسی و حماقت اطرافيانش خسته و خجل است و از ريخت آدميزاد متنفر. شايد از دوستی و محبت با زنده‌ها نوميد شده که به صحرا و بيابان پناه می‌برد.)
اين‌ها را که خواندم فکر کردم: پس اگر به ديداری چند دقيقه‌ای با من رضايت می‌دهد به اين خاطر است که نشانی از دل‌مردگی و زدگی در من ديده است؟ و چنين بود، چون می‌شد که ساعتی بی‌کلام برابر هم بنشينيم و چيزی بخوريم. مرگ‌خواهی او مسلماً يک علت نداشت، وضع بد و اسف‌آور مادی و معنوی بيش‌تر مردم که به عنوان پزشک از نزديک آنان را می‌ديد و به عنوان نويسنده، با خلاقيتی بالا و فراتر از روزمرگی، دردهای نهفته‌شان را می‌خواند، به رگ جان لطيف‌اش خنجر می‌زد. می‌ديد چه اوضاع نابسامانی است. ريشه‌ها را درمی‌يافت. کشور را در آن روزها، از هرنظر چنان آشفته و درهم‌ريخته می‌ديد که می‌دانست کاری نمی‌تواند برايشان ـ برای مردم پاپتی زير بار ـ بکند، در برخورد با فقر و تنگنای مردم ـ از هر نوع آن ـ برداشتش آن روزها مرا به ياد «ونسان وان گوگ» نقاش انداخت: وقتی که در روستای معدن‌چيان کشيش بود و با حقوقش شلوار برای کودکان لخت و برهنه می‌خريد؛ زمانی که دريافت تا با حقوق ناچيزی برای همه‌ی بچه‌های برهنه بتواند شلوار بخرد، بچه‌هايی که در آغاز برايشان شلوار خريده، باز بی شلوارند، چون آن‌قدر طول کشيده که شلوار اينان هم پاره شده و از بين رفته. بهرام می‌ديد حزب طراز نوين طبقه‌ی کارگر هم، از اين نمد در پی کلاه است و اين را دقيقاً دريافته بود. رياکاری روشنفکران اخته را در قريب‌الوقوع کاملاً نشان داده که اين حضرات حتا به خودکشی هم تظاهر می‌کنند و چنين بود که هيچ قدم راست و مثبتی در اطراف خود نمی‌ديد، برای همين به هدايت احترام می‌گذاشت که آن می‌نمود که بود و خودکشی او را از زندگی هرزاب‌وار خيلی‌ها، دوست‌داشتنی‌تر می‌دانست.

بهرام صادقی محجوب و کم‌رو بود، اما در قالب نوشته‌هايش طغيان می‌کرد، چون مقوله‌ی هنر را تطهيرکننده می‌دانست و اين بود که با نوشتن خود را تطهير می‌کرد و چنان می‌نوشت که بود. نه اين که چنان زندگی می‌کرد که نبود! اگر چنين بود، رئيس دانشگاهی، ارباب بيمارستانی، پزشکی با دو مطب صبح و عصر بود. اين همه عوامل برای قلب لطيف تپنده‌ی هنر، سياهی به بار می‌آورد، که آورد. با اين همه بهرام چنان نمود که بود. چيزهايی نوشت که برای خودش مسئله بودند، معضل بودند. باز به داستان قريب‌الوقوع نگاه کنيم:

«... ميل اين که حتا برای يک لحظه از جريان نيرومند زمان عقب نباشيم و مگر جريان نيرومند زمان ما فساد و سقوط نيست؟ شايد، شايد درخشان‌تر از اين‌ها هم ستاره‌ای باشد اما چه کس مرا به آن رهبری خواهد کرد؟ درحالی‌که من همه‌چيز و همه‌کس را شناخته‌ام و حنای هيچ‌کس برايم رنگی ندارد...
سرشت من و حقيقت زندگی و سرنوشت من در اين نيست که يک راه معين را دنبال کنم، چه سقوط باشد و چه صعود، بلکه آن است که دائم معلق بزنم، در برزخ باشم، نوسان کنم، خودم را به اين طرف و آن طرف بکشانم و همين روزگاری می‌تواند مرا از سقوط و فساد نجات دهد، اما البته نمی‌تواند چيز ديگری هم در عوض به من ببخشد... از اين‌روست که مرگ را آزمايش می‌‌کنم، نمی‌گويم همه چيز احمقانه است، نمی‌گويم راه‌ها مسدود است، نه اين‌ها بی‌معنی است، همه‌چيز وجود دارد و از اين پس هم وجود خواهد داشت حتا همه‌چيز درست خواهد شد. به اين نکته ايمان دارم ولی... ولی با من فقط گذشته‌ی من باقی مانده است و امروز؟ می‌ترسم که به دام امروز بيفتم... روزی که فقر و بيچارگی خود را شاعرانه پنهان می‌کند تا به قول تو، اشرافيت در همان جلوه‌گاه‌های پر زيوری که پيش از اين هم بوده است خودش را تبرئه کند، خودش را محق قلمداد کند،‌ روزی که عوام‌فريبی تا حد يک دانش اجتماعی پيشرفته است، روزی که مفاهيم عوض شده است، روزی که به برادرت و به دوست چندين ساله‌ات و به زنت اطمينان نداری...
... معامله کن، پس‌انداز کن، زمين بخر، دروغ بگو، کرنش کن، اگر فعالی و پشتکار موروثی داری همه چيز داشته باش، پست‌ها برايت آماده است و کافی است هفته‌ای يک بار امضا کنی و اگر مثل رفيقم، دکترفلان {با معذرت: بخوانيد دکتر بهرام صادقی} هستی، گرسنگی بخور، خرد شو. منشی زرنگ‌ترها شو، نوکرشان شو، مجيزشان را بگو، در اتاق‌های کرايه‌ای بنشين و با زنت بر سر مخارج دعوا کن.»


و سرانجام در همين قريب‌الوقوع: «سلام مرا به همه برسان و قطره‌ی اشکی به يادمان بريز. در عنفوان جوانی، خودمان را نفله کرديم.» که عبارت آخر «با کمال تأسف» به اعتراف و وصيت می‌ماند.

بهرام صادقی را تا ياسوج بود و به اهواز سر می‌زد، می‌ديدم، کم می‌گفت و در جمع احساس تنهايی‌اش چنان قدرتمند و مخرب بود که به ديگران هم سرايت می‌کرد. می‌شد چند نفر با او بی‌کلام چند خيابان را زير پا بگذاريم.
سربازی او که تمام شد، من هم کم‌تر به اهواز سر می‌زدم، معلم شده بودم در نقاط دورافتاده‌ی خوزستان، در سفری که به اهواز داشتم ـ بعد از تمام‌شدن خدمت بهرام ـ دوستی گفت:
سری به بهرام صادقی نمی‌زنی؟
گفتم: مگر اينجاست؟
گفت: مطب بازکرده است توی خيابان سی متری.
گفتم: غيرممکن است.
گفت: اما مطب باز کرده و دارد طبابت می‌کند.
گفتم: بريم ببينيم.
می‌خواستم مثل قهرمان‌های خود بهرام صادقی به طنز و نقد، در مطب مچ‌اش را بگيرم و شوخ‌چشمی کنم و همين که با او روبرو شدم اين چند سطر را از همان داستان قريب‌الوقوع برايش بخوانم:

«ولی خيلی بامزه است که بيست سال ديگر در يک روز سرد بارانی که همه‌چيز شاعرانه و خاکستری رنگ است و دود از دودکش‌ها بالا می‌رود و بخار از دهن‌ها بيرون می‌آيد، من خسته و تنها و خاک‌آلود از ده وارد شهر شوم. پالتوی مندرس و فقيرانه‌ام را پوشيده‌ام، يقه‌اش را بالا زده‌ام، قوز کرده‌ام، کيف کارکرده‌ی طبابتم را به دستی گرفته‌ام و دست ديگرم را در جيب شلوارم کرده‌ام. موهايم سفيد و پيشانيم پر از چين شده است، در چشم‌هايم هيچ‌چيز خوانده نمی‌شود، نه اميد و نه نوميدی، نه رنج و نه شادی... نه، من وحشی هستم، من فراموش‌شده ام، من از دنيای ديگری هستم.»

با خود می‌گفتم بعد از خواندن اين چند سطر از داستانش، ورودش را به جامعه‌ی مدرک و اشرافيت، تبريک گويم و به او يادآوری می‌کنم ـ با همان لحن شوخ خود او ـ که امروزه‌روز که سال 1346 ه.ش. باشد، يا 47، بسياری از پزشکان محترم شهر، در رساندن شهر به دروازه‌ی تمدن بزرگ شريک شده‌اند. برای همين در خانه‌سازی ـ آن روزها، برج‌سازی هنوز رسم نشده بود ـ گوی سبقت از معماران دانشگاه‌نديده ربوده‌اند که خود اين معماران، گوی سبقت از مهندسان دانشگاه‌ديده‌ی شق و رق و فکل کراواتی برده‌اند، چون به وزارت و وکالت شيفته گشته‌اند. به مطب رسيديم. دم در درنگی کردم. دوستم درست ديده بود. سردر مطب تابلويی درشت به خطی زيبا زده بودند: دکتر بهرام صادقی و کنار در، تابلويی زرد از فلز که بر آن با خط سياه قشنگی کنده بودند: دکتر بهرام صادقی، پزشک عمومی، متخصص دردهای مفاصل و مجاری ادرار ـ تخصص‌اش به طنز داستان‌هايش می‌ماند. آن روزها ـ البته بعد شنيدم ـ پزشکان عمومی می‌توانستند بر تابلوی خود فقط مدعی درمان دو گروه از بيماری‌ها باشند (امروز را نمی‌دانم). وارد که شديم در اتاق انتظار کسی را نديديم. منشی دکتر پيردختری بود که داشت توی آينه‌ی گرد و کوچک‌اش، جوش‌های گونه‌ی راست‌اش را می‌چلاند و چهره‌ی اخم‌کرده‌اش، انگار به تصويرش در آينه بد و بيراه می‌گفت، اما بد و بيراه‌ها در آينه‌ی کوچک جا نمی‌گرفت که «تو بزرگی و در آينه‌ی کوچک ننمايی!» پس زيادی‌های بد و بيراه، بخواهيم يا نه، به سمت ما می‌آمد. سلام کرديم. دختر دست ازکارش نکشيد، چون زبانش بايد جواب می‌داد نه جوش چهره و انگشت‌هايش: ـ بفرماييد.
ـ می‌خواستيم آقای دکتر را ببينيم.
ـ ويزيت را لطف کنيد و تشريف ببريد تو.
گفتم: با دکتر کار شخصی داريم، بفرماييد فلانی است.
گفت: فرقی ندارد، دستور خود آقای دکتر است، شما ويزيت را مرحمت می‌کنيد، بعد اگر دکتر فرمود، وقت رفتن پس‌اتان می‌دهم.
پول را داديم و منتظر مانديم. اما دختر منشی جوری نگاهمان می‌کرد که انگار می‌خواست بگويد «يعنی هيچ دکتر نرفته‌ايد؟» با طنازی خاصی آينه‌اش را بست و گفت: عرض کردم بفرماييد، آقای دکتر مريض ندارند، نوبت شماست.
گفتم بله و رفتيم تو.
دکتر را که ديدم نزديک بود بی‌اعتنا به دنيا و مافی‌ها، بزنم زير خنده‌ای بلند بلند. دکتری که سمت ما می‌آمد و می‌گفت: «بفرماييد، کدامتان بيمار است؟» آدم چاق و چله‌ای بود که هيچ شباهتی به بهرام صادقی نويسنده نداشت. ديدم اين‌بار هم، بهرام صادقی، بی‌هيچ دخالتی، فقط به وسيله‌ی نامش، ما را در چنبره‌ی طنز عميق و بی‌مانندش انداخته و با شوخ‌چشمی، از جايی دور، می‌خندد و می‌گويد: «داشتيم؟ می‌خواستی مثل قهرمان‌های خودم، خودم را غافلگير کنی؟» دوستم که حيرت دکتر را تاب نياورده بود، گفت: «می‌بخشيد آقای دکتر اشتباهی شده.»
دکتر گفت: بله! گويا آمده بوديد يکی را ببينيد که هم اسم مرا دارد، هم فاميل مرا.
توی دلم گفتم: تويی که اسم و فاميل او را داری.
دکتر گفت: از وقتی مطب را باز کرده‌ام ـ و البته چند ماه بيش‌تر نمی‌شود ـ شما چندمين نفريد که اين اشتباه را می‌کنيد. آن آقا که هم‌نام من است پزشک است؟
دوستم گفت: نويسنده است.
دکتر گفت: عجب! گمان می‌کردم نقاش است، نقاش مينياتور. شايد يکی از اين‌ها که عوضی آمده، گفته نقاش که توی ذهن من مانده. خب، پس مريض نيستيد؟ شايد بخواهيد يکی‌تان را معاينه بکنم؟ ‌ها؟ بد نيست. و فرمايش فرمود: اغلب ما بيماريم، لکن خودمان نمی‌دانيم، اين از بی‌فرهنگی جهان سومی‌ها است که هيچ اهميتی به چکاپ نمی‌دهيم، البته می‌بخشيد.
گفتم: شما درست می‌فرماييد. و راه افتادم به طرف در، می‌دانستم با حيرت نگاهم می‌کند، چون پس کله‌ام از نگاه او گر گرفته بود. اما صدايش مجبورم کرد دم در بمانم و سر برگردانم: پس...
آقای دکتر رفت پشت ميزش نشست و جمله‌ی ناتمامش را که با پس شروع کرده بود، تمام کرد:
ـ بايد به منشی‌ام بگم پولتان را پس بدهد، يا ويزيت نداده‌ايد؟
گفتم: زحمت نکشيد دکتر، خرج که کرده باشيم، خاطره‌اش می‌ماند. و بيرون آمدم، درحالی‌که زير لب می‌گفتم: بهرام، نه واقعاً گل کاشتی، کی به گرد تو می‌رسد نويسنده؟
افسوس ديگربارش نديدم تا از همزادش! در اهواز برايش بگويم تا لبخندی محزون به لب‌هايش بنشيند. ياد عزيزش همواره در ماست. خدايش بيامرزاد که آمرزش برای نويسنده‌ای با معصوميت و انسانيت او، معنايی عميق‌تر می‌يابد.

نسخه‌ی قابل چاپ   ۵ دی ۱۳۸۳    ||    ( معرفی نويسنده ، مقالستان )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


ها دی  [www|@] :   (جمعه، ۵ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۹:۵۸ بعدازظهر)

باسلام وخسته نباشيدبراي شماآرزوي كاميابي مي كنم
ازآنجاكه جمعي از دوستان علاقه داريم باموارد طنز(با توضيح)اشناشويم لطفن به اين موضوع بپردازيدواين اشتياق رادروجودمازنده نگه داريد.
باتشكر

(ازهم اكنون منتظريم)


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


از آوازها و ترانه‌ها
اندوه جنوبی
خانه به سيلاب