جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

درباره‌ی ترجمه‌ی ادبيات داستانی به فارسی

دانيال بويايی
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


بادبادک‌ها

نگاهی به «بادبادک ها».
نوشته:رومن گاری
ترجمه: ماه منير مينوی
ناشر: توس

     ــ هميشه اين عبارت «با اميد زندگی می کنيم» تکرار می شود. اما من دارم به اين نتيجه می رسم که «اميد است که با ما زندگی می کند».
     از متن بادبادک های رومن گاری


      چرا وقتی فارسی نمی دانيم و قواعد و اصول اين درخت تناور پر شاخ و برگ را نمی شناسيم، دست به ترجمه می زنيم؟ مسلماً با کارهای بازاری و چه می دانم پاورقی ها با شمارگانی سرسام آور کار نداريم. روی سخن با مترجمانی است که دست می گذارند بر کارهای خوب و معمولاً شاهکارهای ادبيات جهانی. نمونه اش همين بادبادک ها، که يکی از کارهای درخشان رومن گاری است (همان که با نام اميل آژار هم شهرت دارد و چند سالی هم جين سيبرگ هنرپيشه ی معروف فرانسوی، همسرش بوده است)


      چون هنوز مشت نمونه ی خروار است و ريختن خروار بر ترازو از حوصله ی من و شما بيرون است و چون که صد آمد نود هم پيش ماست و برای مخاطب اهل کتاب و آگاه داستان خوان و خوب خوان می نويسيم و می دانيم کافی است بنويسيم «ف» تا او از فرح زاد بگذرد و به فارسی نوشتن فردوسی و بزرگان هميشه برسد،تنها چند صفحه از متن بادبادک ها را مرور می کنيم، آن هم فقط به ضربه های گاه سنگين مترجم محترم به فارسی و دستورمندی اين زبان اشاره می کنيم تا به ياد بياوريم کلمه، هنوز ـ مثل هميشه ـ اعتبار و شأن و توانمندی خود را بايد که داشته باشد و مهمتر اشارتی باشد به اين نکته، که: تا شناگر نباشيم، تن سپردن به امواج دريا عبث و ناگوار است. چنين مترجمی در دريای پرابهت ادب و زبان فارسی، غرق می شود و متأسفانه کار باارزش نويسنده را هم با خود خفه می کند. در اين نوشته، به صحت ترجمه يا بدفهمی و درست فهمی مترجم، کاری نداريم.

     ــ موهايش را با رنگ مشکی رنگ کرده بود. (ص 146)
     هرجور که بخوانی جمله ثقيل می نمايد. چه بخوانيم با رنگِ مشکی، رنگ کرده بود. چه بخوانيم با رنگ، مشکی رنگ، کرده بود. چگونه مترجم محترم متوجه نشده که بايد می نوشت «موهايش را با رنگ، مشکی کرده بود» يا «موهايش را مشکی کرده بود»؟ اصلاً وقتی می نويسيم «موهايش را رنگ کرده بود» مطلب تمام است، چون شخصيت داستان معمولاً پرداختی کامل دارد و پيش تر نويسنده به موهای سپيدش اشاره کرده...

     ــ خيلی کم می شد او را بدون وجود يک بسته سيگار گلواز که مدام در دسترس او قرار داشت، مجسم کرد. (ص 147)
     اولاً: آوردن دو فعل پشت سرهم، زمانی که مثلاً بيهقی کبير، «خواهم» را حذف می کند تا از تکرار بپرهيزد، برای مترجم امروز با وسعت امروز زبان فارسی، طبيعی است؟ (وسعت اين زبان را در شعرهای شاملو، اخوان، آتشی، بهار، منوچهری و ... دريابيد) نمی شد مترجم ترجمه کند «خيلی کم می شد او را بدون بسته ی سيگار گلواز مجسم کرد، که مدام در دسترسش قرار داشت»؟
     ثانياً: خيلی کم می شد، يعنی چه؟ بهتر نيست چنين بيايد «بعضی وقت ها می شد»؟ وقت ها لا يتچسبک!! است؟ اصلاً اگر مترجم، چنين ترجمه می کرد، دنيا زير و رو می شد؟ «نمی شد او را بدون سيگار گلواز مجسم کرد که هميشه در دسترسش بود.»؟

     ــ در نوامبر 1914 زمانی که سکوتی که از لهستان سرچشمه می گرفت، روز به روز بيشتر به سکوت نقش ها تبديل می شد. (ص 168)
     دقت کنيد: دو حرف ربط که، آن هم زمانی که يک کلمه ميانشان فاصله است، بعد از که دوم، حرف ربط از. حروف اگر به جا و دقيق نيايند، چنان لکنتی به جان نثر داستانی مخصوصاً می اندازد که خواننده را عصبی می کند. مطلب به همين سادگی است: در نوامبر 1914، زمانی که سکوت از لهستان سرچشمه گرفت، روز به روز بيشتر به سکوت نقش ها تبديل شد.

     ــ ليلا قدری با من قهر بود، او هميشه از به آزمايش در آوردن من لذت می برد. (ص 169)
     انصاف را در چند جمله ی کوتاه چند حرف ربط و اضافه؟ اصولاً قدری چه ميزان است؟ قدری آب به من بده، شايد معنی جرعه ای يا کمی بدهد ولی در قهر بودن چه مفهومی دارد؟ اما جمله ها را راحت بنويسيم: ليلا با من قهر بود (يا وانمود می کرد که قهر است؟) او هميشه از آزمودنم لذت می برد. (به آزمايش درآوردن من، چه اصطلاحی است و چه تعبيری از آن به دست می آيد؟)

     ــ حالا به اين جمله توجه کنيد: «به محض آن که سرم شروع به گيج رفتن کرد.» گويی مترجم محترم توجه نداشته که «به محض آن که» در واقع همان شروع را می رساند: به محض رسيدنش راه افتاديم، يعنی همينکه رسيد، همينکه سرم گيج رفت، يعنی زمانی که سرم شروع کرد به گيج رفتن. باری جمله بايد چنين می آمد: همينکه سرم گيج رفت. يا بی سليقگی کنيم و بياوريم به محض آن که سرم گيج رفت.

     ــ سايه ی غروب فقط به آن اندازه وجود داشت که ما را از بهتر ديدن يکديگر معاف کند. (ص 170)
     بيچاره رومن گاری: همين جمله های نازيبا را مترجم می توانست بدون حروف و کلمات نالازم کمی، (يا به قول خودشان قدری) می پيراست: (و هميشه پيراستن به قاعده زيباتر می کند) مثلاً سايه ی غروب فقط آن اندازه بود که ما را از خوب ديدن هم معاف کند. (چون در اين تصوير خوب ديدن و خوب نديدن، آشکار ديدن و نا آشکار ديدن مطرح است. يعنی به ـ که بيشتر وقت ها معنی صفت برتر می دهد ـ جايی در اعراب جمله ندارد و خوب و خوب تر مناسب تر است، کلمات هم معنايش يعنی به و بهتر است.)
     به جمله ها برگرديم. بايد ترجمه ی فارسی جمله ها چنين می آمد: سايه ی غروب آنقدر جاگير شده بود (شايد هم عمق گرفته بود؟) که ما را از آشکار ديدن هم محروم می کرد. يا چرا چنين نياوريم سايه ی غروب نمی گذاشت همديگر را روشن (يا آشکار يا خوب) ببينيم.

     ــ «سپس شروع به در آوردن دستکش از دست کرد.» مگر دستکش را به پا هم می کنند که ذکر مظروف لازم باشد؟ جمله بايد چنين می آمد: سپس دستکش ها را درآورد. (سعی بر آن دارم که عين جمله ی مترجم را بياورم، چه بسا بتوان سليس تر و بهتر هم نوشت.)

     ــ «فقط به خود اجازه می دهم بعضی حرکات او را که دوست دارم، مثل وقتی که دست هايش را در موهايش فرو می برد، طولانی تر کنم.» (ص 170): «فقط به خود اجازه می دهم بعضی از حرکاتش را که دوست دارم، طولانی تر کنم مثل زمانی که دست هايش را در موهايش فرو می برد.»

     ــ «... يا دست هايش را بی حرکت می کنم.» (ص 174) بی حرکت کردن دست ها، يعنی چه؟ شايد اين جمله را بتوان کم نقص تر نوشت: «دست هايش را از حرکت بازمی دارم.»

     ــ هيچ چيز مثل اينکه او را می ديدم که عوض نشده و همان که بود هست، به من اطمينان نمی دهد. (ص 175)
     واقعاً از اين مغشوش تر می توان نوشت؟ اين جمله ها می توانند چنين بيايند: «وقتی می ديدم عوض نشده و همان هست که بوده، اطمينان پيدا می کردم و هيچ چيز از اين بيشتر مطمئنم نمی کرد.» يا «هيچ چيز بيشتر از اين به من اطمينان نمی دهد وقتی می بينم که او تغيير نکرده و همان هست که بوده [است]

     ــ (ص 176) «حق اين بود که مرا در مد نظر داشته باشند.»: «حق اين بود که زاغ سياهم را چوب بزنند.» يا حق داشتند که زير نظرم بگيرند.

     ــ (ص 179) «با دويدن به خارج با به سرعت يک خرگوش ترسيده و مفقود شدن...» به احتمال قوی مفقود شدن غلط چاپی است و گويا مفقود شده بوده، با اين همه جمله پر شده از حروف اضافه و ربط که جز ويرانی جمله ها کاری از پيش نبرده اند. جمله ها را بازنويسی کنيم: «بی درنگ، سريع (يا با سرعت) به خارج دويد، با سرعت خرگوشی ترسيده که از چشم [صياد] غيب شود.»

     ــ (ص 184) «غالباً با زحمت بر از پای درآمدن خويش غلبه مي کنم.»: «غالباً با زحمت خود را نگاه می دارم تا از پای در نيايم.»

     ــ (ص 185) «اينجا پشت محکم و مهارت کامل لازم دارد.» به جای «اينجا پايمردی (يا استقامت و ايستادگی) و مهارت کامل لازم دارد.»

     می توانم کتابی مفصل در بد نوشتن فارسی مترجم بنويسم. هر صفحه اش متأسفانه پر است از اين انتقال الکن مترجم که پنداری سال هاست از فارسی جاری و توفنده و سرشار از مفهوم و زيبايی دور بوده. باور کنيد غلو نمی کنم. بفرماييد برای ختم مقال ـ که دارد به قال و مقال تبديل می شود ـ بپريم به صفحه ی 233 بادبادک ها: «اسب کلمانتين با قدم مرا می برد.»
     عجبا! مگر اسب های ديگر با سر کسی را برده اند تا حالا؟ غرض مثلاً نه يورتمه است، نه چهارنعل، غرض نويسنده اين بوده که اسب، گام زنان و آهسته مرا می برد. در واقع نويسنده خواسته بگويد، اسب را به حال خود رها کرده بودم، تا آلمانی های اشغالگر به رفتارم ظنين نشوند. چند سطر پايين تر هم متوجه گاف مهمتری می شويم، اينکه نام اسب، کلمانتين بوده، پس آوردن اسبی که نامش کلمانتين بود، لازم می شود. خود مترجم چند سطر بعد آورده. ...کلمانتين را متوقف کردم.

     حاصل کلام: چنان که اشاره کردم، می توانم صفحه ها سياه کنم از اين قلم انداز کژ و مژ مترجم، اما ما بنا را در اين پايگاه بر اختصار گذاشته ايم.
     بادبادک های رومن گاری، الحق يکی از نوشته های درخشان است در حيطه ی جنگ و داستان های جنگ جهانی دوم، با درايت و آگاهی و مهمتر، طنزی سخت گيرا و تخيلی وسعت يافته، نوشته شده است. طنز، خاص بيشتر کارهای اين نويسنده است که در روسيه متولد شده به سال 1914 و در چهارده سالگی، با مادرش به فرانسه رفته و در آن کشور رشد کرده است. نويسنده ای است که هم نوشتن می داند و سواد و جوهره اش را دارد، هم دکترای حقوق گرفته، يعنی تحصيلات دانشگاهی داشته و «گراجوئيت» شده است و چنين نويسنده ای نمی تواند اين همه شلخته و کژ و کول بنويسد. مخصوصاً که ترجمه های خوبی از خداحافظ گاری کوپر و سگ سفيدش خيلی پيش تر، در ايران ترجمه و چاپ شده. و اين مطلب را بايد هم مترجم، هم ناشر در نظر می گرفتند. گناه ناشر در ارتکاب اين جرم معنوی بيشتر است، می توانست کتاب را به ويرايشگری بسپارد. اما....
     اما متأسفانه در دنيای نشر، پول بعضی ها به جانشان بسته است و اين جيفه ی چرکين را، از شهرت و آبروی خود، دوست تر دارند.

نسخه‌ی قابل چاپ   5 آبان 1382    ||    ( معرفی و نقد کتاب )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


joliocesar  [www|@ ] :   (جمعه، 3 فروردین 1386، ساعت 20:43)

سلام ، فقط خواستم تشکر کنم و بگم سیبرگ آمریکایی بوده نه فرانسوی





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب