|
ميلادهای بهمنی |
دانيال بويايی
|
![]() |
متولدان ماه بهمن، الی ماشاالله آنقدر زيادند که اگر تمام صفحات اين شمارهی خزه
را به آنان اختصاص دهيم، باز جا کم میآوريم، فرصت و زمان که به دست ما نيست (با
اين مرگ و ميرهای زودهنگام و ايستادن قلبهای حساس هنریمردان و زنان).
در اين ماه، کلی شاعر خوب متولد شدهاند. حميد مصدق، شاپور جورکش، علیرضا قزوه،
اسماعيل شاهرودی، خسرو گلسرخی، مهرداد اوستا و هوشنگ ايرانی.
و تنها شعر يکی از اين شاعران ـ هوشنگ ايرانی ـ مثلاً باعث شده طرفداران شعر
قدمايی، به شعر نو و نيمايی، «جيغ بنفش» نام بدهند. خود اين مطلب که از شعر هوشنگ
ايرانی، سرچشمه گرفته، نياز به بحثی طولانی دارد.
نيز آوردن نام بعضی از نويسندگان متولد بهمن ماه، عذر تقصيری خواهد بود برای ما که
بپذيريد، واقعاً امکان نداشته دربارهی همهی اين بزرگان قلمی بزنيم، حتا به
اختصار! نام نويسندگان را بخوانيد: ناهيد طباطبايی، پوران فرخزاد، بزرگ علوی،
فرخنده آقايی، محمد بهمنبيگی، غزاله عليزاده، احمد غلامی و مهمتر از همه، صادق
هدايت.
ديديم ناگزيريم نامهايی را انتخاب کنيم که خصوصيتی خاص، يا خصايصی خاص داشتهاند،
مثلاً بزرگ علوی و صادق هدايت که هم از نسل نخست داستاننويسان بودهاند، هم
دامنهی شهرتشان به آنسوی مرزهای ما رسيده، يا از غزاله عليزاده و خسرو گلسرخی و
اسماعيل شاهرودی و محمد بهمنبيگی، بنويسيم که نوع کار و زندگیشان قابل طرح بوده و
به گمان ما جوانترها، بايد به اين دريچه از هنر و زندگی آنان، نزديک شوند و به اين
لايههای خاص آشنايی حتا نسبی پيدا کنند.
حتا درمورد هدايت هم سعی کردهايم چهرههايی از او را طرح کنيم که هنوز هم در
سايهروشن ماندهاند.
* * * * * * *
![]() |
صادق هدايت:
تولد 28 بهمن 1286، تهران
مرگ 19 فروردين 1330، پاريس
چهارده سال داشتم، حاضر شدم همراه خانواده به سفر تابستانی نروم و دکانهای پدر را
بچرخانم و پدر درعوض چهار کتاب برای من بخرد، جای تمام چهل روز داغی که کارهای پدر
را رتق و فتق میکنم.
نگوئيد که چه؟ يا اين که مهم نبوده؟ اولاً چهارسالی بود که پدر در زمستان قول اين
سفر را داده بود و چون به تابستان میرسيديم، وضع رقتبار کسب و کارش را برايمان
آناليز میکرد و از شدت نداریها و ديونی که وعدهی آنها به قول خود پدر مثل باد
صرصر میرسيد و او را گرفتار «چه کنم؟» میکرد و ما را وامیداشت قلکهای خود را
بشکنيم و احياناً گيوه و کتابی برای سال تحصيلی آيندهی خود مهيا کنيم.
و آن سال، در چهارده سالگی اين سفر جور شد و من تمام مزايا و مرايای آن را با چهار
کتاب تاخت زدم. اما قمار، برد که ندارد، دارد؟
وقت رفتن حضرات به سفر پدر گفت حالا بگو چه کتابهايی از تهران برايت بياورم، چون
داری قدری فداکاری هم میکنی، شايد، میگويم شايد، خودم هم يک کتاب ديگر خريدم و
گذاشتم روی چهار کتاب درخواستی تو، حالا اسم کتابها را بگو. من از چند روز پيش نام
کتابها را نوشته بودم. «بوف کور»، «سگ ولگرد»، «سه قطره خون»، «حاجی آقا»، يا
«علويه خانم»، همه از صادق هدايت، که جسته و گريخته، اينجا و آنجا دربارهاش
چيزهايی خوانده بودم و اين چيزها بيشترشان در بدگويی و رد نويسنده بود البته،
نوشتههايی که بدگويی نداشتند، درواقع هيچ نداشتند و بيشتر به انشاهای خودمان
میماندند.
پدر کاغذ را گرفت، اما بعد گفت: میدانی که خواندن برايم مشکل است، خودت بخوان.
راست میگفت: يک چشم پدر، شيشهای بود ـ که من تازه فهميده بودم ـ چشم ديگر هم لک
داشت و محو میديد بندهی خدا (میگفتند آب خوزستان و مخصوصاً دزفول آن زمان، توليد
تراخم میکند و اين تراخمها اکثرن به کوری میکشيد.)
وقتی ديد خجالت میکشم نام کتابها را بخوانم، کاغذ را داد دست خواهرم که دلگير بود
از نرفتن من، اما شرم من به اينخاطر بود خيال میکردم جيب پدر تاب پرداخت بهای
چهار کتاب را ندارد که لابد گران هم هستند و همين گرانی باعث شده کتابها در اهواز
پيدا نشوند.
خواهر که نام کتابها را خواند، فرياد پدر سقف اتاق را لرزاند:
ـ «بله؟ کدام نادان قصد گمراهکردنات را داشته؟ نمیدانی هرکس کتابهای اين نااميد
از خدا برگشته را بخواند ديوانه میشود يا خودش را میکشد؟ نمیدانی خود اين
نويسنده خودکشی کرده و در کتابهايش جوانان نادان و جاهلی مثل تو را به خودکشی
ترغيب میکند؟...»
دريغ از چهل روز بيگاری...
بعد ديدم، اين نگاه پدر، متأسفانه، نگاه بيشتر باسوادان و حتا کتابخوانهای شهر من
بوده و بعد ديدم اين نگاه، تقريبن در تمام شهرها جاری و ساری است و در پايتخت،
پررنگتر است از جاهای ديگر.
تا مدتهای مديد چنين بود. اگر يکی خودکشی میکرد، کافی بود سوادی داشته باشد.
روزنامهها و نشريات مزدور، خودکشی آن بندهی خدا را به حساب هدايت مینوشتند و
درست يا نادرست هم هميشه جناب خودکش، در حال خواندن کتابی بوده از هدايت. مگر
میتوانستی توی دبيرستانهای آن زمان، کتابی از هدايت را نادانسته لای کتابهای
ديگرت، همراه داشته باشی؟
و چنين بود يادافره مردی که مردم کشورش را خوب شناخته بود، عمری در فرهنگ مردم
(فولکلر) قلم زده بود، زبان ايران باستان را با مرارت ياد گرفته بود تا خود به
ترجمهی متنی بنشيند که برای تحقيقش بدان نياز داشت. يادم هست ـ و آن زمان ديگر
شانزده، هفده سال داشتم، «چنگيز مشيری»نامی خودکشی کرد و نشريات فرهنگی و ادبی آن
روزها، تا توانستند فحش و ناسزا به اين درخشانترين و يگانهترين نويسنده نثار
کردند حتا وقتی آدمی به نام «قاسم دربندی»، در مقالهای مستدل، از نويسنده دفاع کرد
(که در «آژنگ جمعه» چاپ شد) از طرف دشنامگويان مورد تهديد واقع شد. فاعتبروا يا
اولی الابصار.
* * * * * * *
![]() |
محمد بهمنبيگی:
متولد 26 بهمن 1299، خنج لارستان
وقتی يک دههی پيش «ايل من بخارای من» منتشر شد، اهل کتاب بهشوق جذب آن شدند. چون
نثر روان و زيبای کتاب، دقيقن مثل چشمههای جوشان مکانهای خود کتاب بود.
کتاب خيلی زود گل کرد، چرا که از کوزه همان برون تراود که در اوست، بازگوی تجربهای
ناب بود، از مردی انديشمند که درمورد تعليمات کودکان ايل و کوچنشين، يکتنه
بيابانها و دشتهای ايران عزيز را پيموده بود.
کتابهای «اگر قرهقاچ نبود» و «به اجاقت قسم»، هرچند به جذابيت کتاب اول نبودند،
اما ادامهی همان بودند.
اما محمد بهمنبيگی را برای اين مهم انتخاب کردهايم که او زيربنا و چگونگی
کلاسهای عشاير کوچکننده را پی ريخته بود.
بهمنبيگی کسی است که آموزگارانی تربيت کرد که فداکارانه همپای ايل حرکت میکردند
و با اقل دستمزد، در نابسامانی مردم ايل شريک بودند.
* * * * * * *
![]() |
خسرو گلسرخی:
تولد 2 بهمن 1322
اعدام در 29 بهمن 1352
مردم تلويزيون گريز سال 1352، به خبر شب تلويزيون نگاه میکردند (لابد اعتقاد
داشتند، توی دروغهای اين رسانهی دستنشاندهی شاه و اعوان و انصارش، بالاخره
چيزهايی از دستشان در میرود تا اوضاع را بدانند، که چندان بیربط هم نبود).
چون در اخبار شب، ناگهان نمايش کوتاه حيرتآوری را مشاهده کردند. رژيم خواسته بود
با نمايی نمايشی سرنا را از سر گشاد بنوازد. پس لحظاتی از محاکمهی مردانی را نشان
داد که گفتند: قصد ترور شاه و درنتيجه براندازی حکومت شاهنشاهی را داشتند که تا بن
دندان مسلح بود و البته، بينندگان به تمسخر خنديدند. چون آفتاب دليل آفتاب آمده
بود. اگر قصد براندازی داشتهاند، چطور پستها و مسئوليتها را مثلن بعد از ساقط
نمودن حکومت مشخص نکرده بودند؟ مگر میشود؟
باری در اين خيمهشببازی مشوش، مردم جوان محکم و استواری را ديدند که در مطبوعات
آن زمان، گاه شعر و مقالهای از او خوانده بودند. جوان که «خسرو گلسرخی» نام داشت،
راست ايستاد و گفت: او از حضرت علی (ع) سرمشق گرفته و طالب عدالت و تسری آن در
جامعه بوده و چنين بود که نمايش با تمام ظاهرسازیهاش به زيان دستگاه حکومتی تمام
شد.
خسرو گلسرخی، شايد شاعر بینظيری نبود، اما زندگی و مرگ بینظيری داشت و جالب
اينکه تا مدتها بعد، کتابهای شعر و داستانی که شاعر و نويسنده، دانسته يا
نادانسته از گل سرخ، يا از قرمز و بعد هرچيز سرخ و هر گل سرخ ديگر، نام میبرد،
مجوز کتابخانهی ملی را برای چاپ کتابش به او نمیدادند.
* * * * * * *
![]() |
غزاله عليزاده:
تولد 27 بهمن 1325
مرگ 18 ارديبهشت 1375، جواهرده
غزاله عليزاده، نويسندهای است که دههی پنجاه، جايگاهش را در رده ی داستاننويسان
زن، پيدا میکند. اين نکته گفتنی است که آن روز نويسندگان زن برخلاف امروز تعدادشان
زياد نبود.
شايد در آثار منتشرشدهی غزاله، نکتهی قابل بيانی نباشد، او هم داستاننويسی است
که ادبيات خاص نوشتن را میداند و به نثری تقريبن خاص خود رسيده ـ لااقل در «خانهی
ادريسیها» ـ و بهخوبی با مخاطبان خود به وسيلهی کلمه، ارتباط برقرار میکند و
لااقل در کارهای نوشتاری او غلطهای فاحش نوشتاری و دستوری پيدا نمیشود. (هرچند
بعضیها گفتهاند در «خانهی ادريسیها»، گاه به شروحی نالازم روبهرو میشويم که
فقط به قطر کتاب افزودهاند، که البته اين مطلب دربارهی بيشتر رمانهايی صدق
میکند که از يک جلد بيشترند و نويسندگان ايرانی آنها را نوشتهاند.)
اما نکتهای جذاب در زندگی غزاله هست که باعث انتخاب او در متولدان بهمن شده.
نکتهای انسانی که به گمان ما رمانی است نانوشته از انسانيت زنی اهل قلم. غزاله بعد
از زلزلهی سهمگين «بوئينزهرا» گويا، دختری از زلزلهزدگان را به فرزندی میپذيرد
و مثل دختر خود بزرگ میکند. اين حرکت سرمشقی است برای تمامی اهل هنر، خدا اين
نويسندهی انسان را بيامرزد.
کارهای منتشرهی غزاله عليزاده اينهاست: بعد از تابستان (داستان بلند)، سفر
ناگذشتنی (مجموعه داستان)، دو منظره (رمان)، خانهی ادريسیها (رمان در دو جلد) و
شبهای تهران.
* * * * * * *
دربارهی «آقابزرگ علوی» متولد ديگر بهمن، بايد ادای دين میکرديم، يعنی حتا اگر
نويسنده فقط رمان «چشمهايش» را نوشته بود، بايد دربارهاش قلمی میزديم. اما نبود
جا و اصولن گريز از مطولنويسی در سايتهای اينترنتی ـ حتا اگر اين مطولنويسی،
لازم و مفيد باشد ـ مانع میشود. اما مسلمن به بهانهی ديگری به زودی از آقابزرگ
علوی هم خواهيم نوشت که يکی از بزرگان داستاننويسی ماست و بهحق عدهای او را سنگ
زيربنای عمارت داستان کوتاه ايرانی میدانند.
پینوشت:
عکس صادق هدايت از «پايگاه صادق هدايت»، محمد بهمنبيگی از سايت «مؤسسهی پژوهشی تاريخ ادبيات کودکان»، خسرو گلسرخی از سايت «ادبکده» و غزاله عليزاده از پايگاه ادبی «سخن» برداشته شدهاند.
5 بهمن 1383
||
(
معرفی نويسنده
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه














