جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

کوپن شماره ۱۳۳۰

حسن فرهنگ‌فر
آثار ديگری از اين نويسنده


ماهش را نمی‌دانم، روزش را هم. عاشورا بود گمانم که توی همه‌ی کاغذپاره‌ها و به زبان مادر شدم حسين. حتماً مه غليظی بود که چشم چشم را نمی‌ديد. شايد هم باران بود. گريه کرده بودم حتماً، همان يک دفعه. ديگر يادم نمی‌آيد که گريه کرده باشم. آن روز هم که مادر سر تنور بود، کسی اشک‌هايم را نديد. پدر می‌خواست سلطان باشم. هی سلطان، پاشو آفتاب زده. تا برای قناری‌ها آب بگذارم و اطلسی‌ها را نوازش کنم، آفتاب پهن شده بود. آدرسم را گم کرده‌ام. قرار نبود اين‌جا باشم. دلم برای شاعری که منتظر بود آن در باز شود می‌سوزد. يادم نمی‌آيد چند سال از بلوغم می‌گذرد، چطور مادر، زنده زنده توی تنور سوخت و چطور خنجر دلش آمد تا دسته فرو رود توی سينه‌ام. هنوز يک هفته نشده که اين‌جا هستم. هوای ايران را دارم. برای غربتش نيست که دلتنگم، آن‌جا هم يک جورهايی غريب بودم. چند شب است که خواب، نزديک‌های صبح می‌آيد سراغم. کاش اين‌جا فرانسه بود و اين خيابان، شامپيونه. جوان بودم می‌گفتند کتاب‌هايش را نخوان که چطور می‌شود. چندتايش را خواندم، اتفاقی نيفتاد. پنجره را باز می‌کنم. کاش اين همان اتاق بود. يادم رفته کجا می‌خواستم بروم. ساعت چند است؟ آب دهانم را قورت می‌دهم. پر از خاک شده. مشکل می‌رود پايين. می‌جوم. دندان‌هايم مثل اين که سنگ‌ريزه آسياب می‌کنند لرزم می‌گيرد. پنجره را می‌بندم. طولی نمی‌کشد که همه‌جا سفيد شود. سيگارم تمام شده. بايد بروم سيگار بخرم. از کی تا حالا از اين اتاق بيرون نرفته‌ام؟ از پله‌ها می‌روم پايين. مردی کف سالن را تی می‌کشد. چشم‌هايش چقدر شبيه چشم جغد است! می‌ماند نگاهم می‌کند. به نظرم آمد که می‌پرسد تو کی هستی؟ من؟ آره تو. کاش می‌دانستم. حسين، سلطان، شايد هم کرگدن. آن‌وقت چطوری با مردم دست می‌دادم؟ و آن‌ها چطور زورکی توی صورتم می‌خنديدند؟ خيلی خوشبختم. اگر دختر می‌شدم، پدرم اسمم را چه می‌گذاشت؟ چقدر خوب می‌شد اسمم را خودم انتخاب می‌کردم. از لابی هتل رد می‌شوم. خوب است که زبانشان را می‌دانم. ترکی اين‌جا و آذربايجان ما، مثل گيلکی رشت و لاهيجان است. چه برفی دارد می‌آيد! می‌گفت، زخم سر نمک. بعدازظهر بود. برف از توی حفاظ آهنی خودش را می‌زد به شيشه. می‌گفت، اگر شکر بود، نمی‌باريد. دور از چشم زندانبان بود. رشت بود يا شيراز؟ فکر کنم بند شيش بوديم. يکی گفت، چه شده ماتم گرفتين؟ بيايين بازی. کبريت بازی نبود. شاه وزير نبود. ورق؟ حرفش را هم نزن. گفت هرکه هرچه داره بريزه وسط. نمی‌توانست خوب کف پاهايش را بگذارد زمين. گرفتاری‌هاش را می‌گم. بريزه اين وسط، روی پتو. چه می‌دانستم شرمنده می‌شوم و پس می‌گيرم. مال هرکه سخت‌تره، يه کاريش می‌کنيم. ريختيم وسط. تمام که شد، مانديم و همديگر را نگاه کرديم. بعد يکی‌يکی هرکس غم خودش را برداشت. چقدر خوب بود. آرام شده بوديم. اين‌ها بايد زن وشوهر باشند که از کنارم رد می‌شوند. بايد از خط‌کشی عبور کنند؟ از خط‌کشی بدم می‌آيد. از هرچيز راه‌راه بدم می‌آيد. زن دستش را کرده زير بازوی مرد. فکر می‌کند آن‌جا گرم است. ممکن است آدم از گرسنگی بميرد يا از سرما، اما شده کسی از تنهايی بميرد؟ می‌روم جلو. شما نديديد يکی دنبالش بگردد؟ نمی‌دانيد طوبا کجا بايد باشد؟ آن‌طرف چهارراه نبود؟ زن چيزهايی می‌گويد. حرف‌هايش توی همهمه‌ی برف و باد مفهوم نيست. اما می‌بينم که زبانش دوشاخه است. چرا هميشه خيال می‌کردم زبانش دوشاخه است؟ سيگارم را روشن می‌کنم. نگاه می‌کنم به تابلوی هتل «Butterfly Hotel» حواسم می‌رود پيش پروانه. نشسته بود روی شانه‌ام. نمی‌دانم برای من بود يا برای پروانه‌ی روی دوشم که زبان دوشاخه‌اش را بيرون آورده بود. بايد از چندنفر سراغم را بگيرم. آقا، ببخشيد شما يکی را نديديد که دستم را گرفته باشد؟ بايد رفته باشد توی اين مغازه يا آن مغازه که روی شيشه‌اش نوشته، ريچ. شايد هم رفته باشد توی شيرينی فروشی، يا توی پارک، کنار چرخ و فلک. چرخ و فلک بايد آن‌قدر چرخيده باشد، چرخيده باشد، پرتم کرده باشد توی اين ميدان. يک‌هو ديدم توی اين شلوغی دستم ول شده است. شايد ساندويچم را گاز می‌زدم. شايد هم حواسم رفته بود پيش طوبا. اين جغد که روی شانه‌ام بود چه شد؟ برو آقا، خدا روزی‌ات را جای ديگه حواله بده. چقدر از بمباران دزفول گذشته؟ از زلزله‌ی رودبار چی؟ معنی نگاهش را نمی‌فهمم. باز می‌پرسم کجا بايد دنبال طوبا بگردم؟ با حسرت نگاهم می‌کند. می‌گويد خوش به حالت، کاش من هم... منظورش چه بود؟ گريه می‌کنی؟ نه. مگه اينجا سن تئاتره؟ پيرزن روسری‌اش را گره زده بود زير چانه‌اش، دست پسرکی هشت نه ساله را گرفته. شايد هم دست‌های پيرزن توی دست‌های پسرک است که گم نشود. شما طوبا را می‌شناسيد؟ غرولند می‌کند. فکر کنم جلوی خواربارفروشی بود. کوپن‌ها را از کيفش آورده بود بيرون. دورش کش بسته بود. شماره 1330 را اعلام کرده بودند. جدايش کرده بودم و داده بودم دستش. يادم آمد که سال‌ها پيش اين شماره اعلام شده بود. هنوز اصلاحات ارضی نشده بود. هنوز پاناگوليس جوان، سبيلوی خوشگل، اعدام نشده بود. آن روز، نه، غروب بود. جلوی کيوسک روزنامه فروشی، پر بود از آدم‌هايی که عينکشان را جا گذاشته بودند، عکس‌های روزنامه‌ها را نگاه می‌کردند. مادر گفت مثل آن غروبی بود که زلزله، اين‌جا را لرزانده بود. چقدر زلزله می‌آيد توی اين کشور. مردی آن‌جا ايستاده، کنار مغازه‌ای که رويش نوشته ريچ. دست‌هايش را کرده توی جيب اورکتش. سبيل‌هايش را می‌جود. داشتم سبيل‌هايم را می‌جويدم که گفتند مسگرآباد، آسيد مرتضی، قبرستان آبادان. اسمش چی بود؟ هرچه. روی قبرها بتن ريختند، مرده‌ها ايمن باشند از بمباران موشک‌های امريکايی يا روسی عراق. بنان هم داشت می‌خواند. با دل من بساز. همان‌جا بود گمانم که طوبا را گم کردم. که بود که دستم را گرفت و کشيد اين طرف؟ روسپی مهربانی نبود؟ گرمای تنش هنوز يادم است. و سوخته بودم. مثل يک ترکه افتاده بودم وسط آتش صدای سوختنش را می‌شنيدم. بويش را حس می‌کردم. مثل بوی جنگل بود. کم‌کم دارد يادم می‌آيد، گله به گله تکه‌های سياه توی آسمان پيدا بود. بچه‌آهو عقب مانده بود. به نظرم آمد که طوباست که می‌گويد نه سلطان! به قهقهه خنديدم. طوبا دور می‌شد. تا آن‌وقت کباب آهو نخورده بودم. ديگر طوبا را نديدم. چه بوران شديدی بود! باد برف را مشت می‌کرد و می‌زد توی صورت اين و آن. ايستاده بودم جلوی رستوران. گفتم اين که دارد می‌آيد راستش را می‌گويد. سر بطری کتابی از توی جيب بغلش پيدا بود. گفتم آقا! شما يکی را نديديد مثل کرگدن راه برود؟ روی سينه‌اش جای يک زخم عميق باشد؟ خانه‌اش کجا بود؟ آن‌طرف پل. پل کريم‌خان؟ نه، پل اله ورديخان. توی اصفهان؟ رفت توی رستوران. دنبالش رفتم. بايد به من بگويد. آقا! اسمش حسين بود يا سلطان؟ چپکی نگاهم کرد. توی دستش آدرسی نبود؟ برو عمو، تو هم وقت گير آوردی؟ از رستوران آمدم بيرون. عابران مثل نگاتيو عکس‌هايی بودند که نمی‌شد شناخت‌شان. چطور هيچ‌کس مرا نديده! کنار هتل چشم‌هايی سوسو می‌زند. باد موهای طلايی‌اش را می‌ريزد توی صورتش. اين چشم‌ها را قبلاً ديده‌ام. شما منتظر من ايستاده‌ايد؟ چيه؟ زياده‌روی کردی؟ منم، سلطان! شايد می‌گفتی حسين، اين حفره را ببين. ول کن بابا حال نداری. خوب نگاهم کن. يادت نمی‌آيد؟ منم! دنبال طوبا بودم! پروانه روی دوشم! حالا تنها ماشين‌ها هستند که به سرعت می‌گذرند. پرنده‌ای با چشم‌های درشت، روبرويم، روی اولين پله هتل پروانه، نشسته، نگاهم می‌کند.

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب