|
نقد شعر، كتاب «جامعه» |
احمدرضا غفاری
|
![]() |
-----------------------------------------------------------------------------------------
بخش اول اين مقاله تحت عنوان
«نگاهی به شعر پست مدرنيتهی امروز» در شمارهی قبلی
خزه منتشر شد. بخش دوم اين مقاله که در پی میآيد، نقدی است بر کتاب «جامعه».
«خزه»
-----------------------------------------------------------------------------------------
کتاب «جامعه»
اثر علی عبدالرضايی
انتشارات نيم نگاه، 1380
شعر عبدالرضايي در كدام يک از دو قرائت قرار ميگيرد، آيا او شاعري مدرن است، و يا
با توجه به زباني كه در شعرش بكار ميبرد، در حيطهي شاعران فرامدرن قرار ميگيرد.
به نظر ميرسد او شاعري بينابيني است، و اين جايگاه را آگاهانه انتخاب كرده است تا
از ويژگيهاي هر دو جريان در شعرش استفاده كند.
عنوان كتاب «جامعه» است و با اين نام، عبدالرضايي خود را به عنوان يک شاعر اجتماعي
معرفي ميكند، شاعري كه سعي كرده است، تمام ظرفيتهاي زباني را در خدمت شعرش بكار
بگيرد، تا بتواند مختصات جامعهي امروز را بدست بياورد، تا بتواند حرفهايش را
بزند، و اصلاً هدف شاعر در اين كتاب همين است، پس از اين منظر، او شاعري مدرن است،
اما اگر از ديد كاركردي، به زبان شعرهايش نگاه كنيم، او شاعري فرامدرن است. چرا كه
در اين مجموعه ديگر از حرف و حديثهاي شعر قبل از انقلاب خبري نيست، بوي تازگي از
شعرهايش به مشام ميرسد، شعرش نه تابع و نه بر عليه مرام يا ايدئولوژي خاصي است،
نمادها در شعرش تغيير كردهاند، استعاره اگر وجود دارد از نوع ديگري است و
اسطورههاي شعرش قديمي نيستند، رانندهي تاكسي، بسيجي، موشک و خمپاره و ايدز،
اسطورههايش را ميسازند، يعني در واقع او اسطورههايش را يكي يكي از دل جامعه
انتخاب كرده است، او يک جامعهي شهري مصرف گرا، تنبل و خواب آلود را با نمادهاي خاص
خودش و اسطورههاي اين زماني و اين مكانياش به تصوير ميكشد و براي ارايهي چنين
شعري لازم است كه شاعر، اجازه بدهد دهانهاي ديگر نيز حضور خود را اعلام كنند.
در اين مجموعه، تمام ظرفيتهاي زباني همچون، زبان محاوره، زبان رسمي و روزنامهاي،
زبان آرکائيک و حتي لهجههاي محلي و بومي در خدمت شعر قرار گرفته است.
نمونههايي از آنها را با هم ميخوانيم:
استفاده از زبان روزمره و محاورهاي:
خوبم! چطور! بدم!
هردوام! و هر دو يعني يكي (ص 8)
عشق سر به سرش مي گذارد همسرش ميشود فرداش خودش ميآيد (ص 13)
لبهاش گفت: ماچ! دوست دارم خيلي! (ص 41)
تير من خوردم و وضع همه شد
تو هم بادت رفت
آخه من چاكرتم يادت رفت… (ص44)
نمونهاي از زبان روزنامهاي و رسمي:
اگر بميرم چه كسي اين همه تنهايي را تحمل ميكند چه كساني؟
امشب چراغ اتاقم روشن نميشود هيچ كس نميداند چرا (ص 20)
استفاده از زبان كهن فارسي:
كرد و خنده بر لبي كه بيرون لب مينشست افتاد
ديدم جايي كه لب نباشد لب بامي است (ص 36)
غوطه در قعر دريا خوردن
غرق شدن دارد
كاري كه از دست ميزند بيرون
ماري به آستين ميكند دعوت (ص 38)
استفاده از اشعار محلي و بومي:
بشو بشو! ميناله چي كني تو
من ديل خاله خاله چي كني تو
گيرم پاره كني مي عكس و نامه
تي ديم ماچه ماله چي كني تو
و عبدالرضايي علاوه بر زبانهاي مختلف، از وزن و قافيه، موسيقي درون متني نيز در
كارهايش استفاده ميكند كه به نظر ميرسد او عمداً به موضوع چند آوايي در شعرش نظر
دارد، كه علاوه بر موارد بالا كه به اين موضوع تأكيد دارند، شعرهاي زير نيز
نشاندهندهي اين نگاه ميباشند.
استفاده از بسامد كلمات و صداها براي ايجاد موسيقي دروني:
از دري كه در پي دارد در تاريكي در مي آيد (ص7)
چندشم شد از بس هوچيها
هو كرده اند باد را كه در سماع و هواخوري است (ص 9)
ترس يعني دوباره گيج شدن در گيجي (ص 14)
كره را چرخاندم
چرخيد و من چرخ خوردم توي كشورها (ص 28)
… از هاوايي سر درآوردم هوايي شدم (ص 28)
استفاده از قافيه:
جاده من بودم نرفتني
و مردني اين باور نكردني (ص 9)
چشم در آورد سر بريد بعد هم شكم دريد (ص 18)
جناب حلزون كه چرخ ميخوري در هيچ
سر اين صفحه نميشود
تقاضا ميكنم بپيچ (ص 26)
تا كج شود عمان
از لج كمي بريزد در ليوان (ص 27)
استفاده از وزن:
جبهه تا وقتي شهادت داشت راهي ميشدند
وقت حمله فوج كفترهاي چاهي ميشدند
لشكري سردار و جانباز عدهاي باقي شهيد
بعد جنگيدن بسيجيها سپاهي ميشدند (ص 37)
موج ميداند
كه بر ساحل نميگيرد قرار
موج موجي شد
روي ساحل مرد (ص 38)
استفاده از بازيهاي زباني، دوز بازي با كلمات و تغيير در نحو كلام:
اگر خيابان كج برود ماشين هم بوق بووق! (ص 11)
چرا نميپرسيم
يعني ديواري كه آقاي هگل برد بالا كاهگلي بود؟ (ص 11)
مثل درختي كه در كودكي فكر ميكردم
ميوه در مخفي دارد ولي كاج بود (ص 17)
آدمهاي مثل تهران گيج بودند (ص 21)
برگها در بلند تكان ميخورند
و ريشهها راه ميرفتند در عميق (ص 23)
فرو ميكردند فرويد را در فرو
كه ين و يانگ را يونگ رو بكند (ص 23)
عجب كلنجار بيخودي دارهام با خودم كه آدم بشوم (ص 23)
دارهام كاري كه انكار ديگري نكنم مي كنم
از از... فقط من و ما مثل او اوها نيستيم (ص 30)
چيش كن در كيش
شور كن با كسي بشورانيش (ص 27)
كه در مجموع عبدالرضايي با اين گونه تمهيدات و استفاده از ظرفيتهاي زبان گذشته و
بازيهاي زباني، استفاده از وزن و قافيه ــ و البته نه در ساختاري يک دست و منظم ــ
سعي در ايجاد زباني تازه دارد، در واقع او سعي ميكند زبان فارسي را از اشباع شدگي
و خمودي رها سازد، و شاعر با آگاهي به اين موضوع، براي همهي كلمات جواز ورود به
شعر صادر ميكند و براي كلمات نقش شاعرانه و غير شاعرانه قائل نميشود كه همين
رويكرد به بالندگي شعرش ميانجامد تا آنجا كه مخاطب در شعرهايش با فضايي متكثر، چند
لايه و چند آوا روبرو ميشود كه همهي اين تمهيدات دموكراسي شعرش را ميسازند.
اما از منظر محتوا و ارائهي مضمونهايي كه شاعر به آنها پرداخته است، اين مجموعه
داراي نكاتي است كه به آنها اشاره ميكنيم:
1 ـ عبدالرضايي در شعرهاي كوتاه، نميشود (ص 26)، اطلس (ص 28)، حال نقلي (ص 30)،
روايت گاو (ص 32)، زمين لرزه (ص 34)، موفقتر عمل كرده است.
2 ـ در شعرهاي بلند اين مجموعه، شاعر نقشهاي ديگري را براي خود قائل ميشود، در
شعر جامعه (ص 7-25) شاعر در نقش جامعهشناس، روانشناس، مصلح و فيلسوف حضورش را
اعلام ميكند، مسائل بسيار سادهاي را وارد شعر ميكند، كه البته اگر بازيهاي
زباني را از اين شعر كم كنيم بيشتر شبيه يک مقالهي انتقادي ميشود.
مردم سعي ميكنند اما نميشوند
وقتي ميگويند نه قسمتي را براي بله ميگذارند (ص 10)
وقتي در دل پس ميزنند چيزي را
فكر ميگويد قبول كن (ص 10)
ما زندگي نميكنيم با فاجعه بازي ميكنيم
پول نداريم جرأت؟ (ص 11)
به روستايي بزرگ تن دادهايم
نفت تا دلت بخواهد آدم؟ (ص 11)
من دو حرف دارم شما سه حرف چرا به هم نزنيم (ص 17)
3 ـ او گاهي در شعرهايش به دفاع از خودش ميپردازد، به دفاع از شعرش و سبكي كه
ارائه ميكند و به نظر ميرسد اين كار در حيطهي شعر و شاعري نيست، بلكه شاعر
ميتواند در قالب مقاله، تئوري شعرش را ارايه كند.
شاعر درون من كه نميخواهد تمرين ضعفهاي گذشته را بكند منطقي عمل نميكند؟ نكند!
زبان شعرش در حال گريز از قاعدههاي ريز و اقامتي در هيچ چيز دارد؟ چه اشكالي دارد؟
(ص 56)
4 ـ او گاهي در شعرهايش به نقد شخصيتهاي ديگر ميپردازد، كه اين خود مبحث
جداگانهاي است، شايد شاعر بتواند در حيطهي نقد كار ديگران را مورد بررسي قرار
دهد:
بيايد و مثل شاملو فكر را از كساني قرض بگيرد كه مجري تجربههاي ما هستند برود نه
مثل نصرت، نه! مثل نصرت ادب فارسي مثالي ندارد... (ص 56)
قادر نيستند شتاب دارند نميدانند از هر طرف اين جاده كه «تأمل در صفر» كنند البرزي
در كمين دارند پس كنارهگيري نميكنم ميمانم «نه عقل عذابم ميدهد» نه «خطاب به
چكاوک» آقاي «شلي» امثال من را از كار بركنار ميكند، جلوتر آمدهام تا راه را براي
بعدي صاف كرده باشم. اي كاش سركوهيها ميدانستند كه اين بابا، چاهي ندارد تا از آن
آبي بكشانند بيرون. (ص )
5 ـ همچنين اين نكته قابل ذكر است كه عبدالرضايي انديشهها و آراي فلسفي را زنده
وارد شعر ميكند، در واقع او نقش يک فيلسوف دست دوم را به عهده ميگيرد و سعي
ميكند انديشههاي روز را در شعرش نشان دهد كه البته اين نيز وظيفهي شاعر است اما
شاعر بايد ابتدا انديشههاي فلسفي را دروني خويش كند و آنگاه با زباني شاعرانه،
آنها را در شعرش بيان كند.
فكري براي چه بايد كرد ندارند
از چه دارند ميكنند ميگويند (ص 11)
من شاعر تناقضهاي بزرگم
له و عليه جامعه نيستم ورا جامعه هستم (ص 19)
اين دال و مدلول بازيها
ما را به بيراهه ميبرد چرا؟
ميخواهيد من بگويم زيرا
كه پايان چرا را اعلام كرده باشم (ص 62)
و در پايان ما نيز پايان چراها را اعلام نميكنيم، يعني شعر عبدالرضايي چنين رخصتي
نميدهد، شعري كه جاي حرف و حديث بسيار دارد، بايد به انتظار كارهاي تازهتر اين
شاعر نشست، شايد فردا در برابر جسارتهاي شاعرانهي عبدالرضايي به گونهاي ديگر به
قضاوت بنشيند.
۶ فروردين ۱۳۸۳
||
( معرفی و نقد کتاب
، نقد شعر
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
سلام
من از وبلاگ شما خوشم اومد
امیدوارم به تالار نقد و تجزیه تحلیل شعر ما بیای خیلی جالبه
تو را دعوت می کنم بیای و به بقیه دوستهای خوبت هم بگو بیان
زندگی به نگاه دریچه چشمان ماست بنگر ای زیبا نگر