مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

و اينک ستاره اي ديگر و نيز دوباره و چندباره و...

اصحاب خزه
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ياد و يادگاري از نصيب نصيبي براي ثبت در جريده ي ايام براي خواندن فيلمسازان و منتقدان جوان تر،‌ تا...


 بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما من غمين
گل هاي ياد كس را پرپر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را
باور نمي كنم

مي ريزد عاقبت
يک روز برگ من
يک روز چشم من هم در خواب مي شود
ـ زين خواب چشم هيچ كسي را گزير نيست ـ
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.

ــ سياوش كسرايي.


 قصه نمي گويم و خواب نما نشده ام و مي دانم باورش براي تو كه مي خواني دشوار است، چرا كه باور اين ضربه ها، با تمام سنگيني و زخم زدنش به جان، جان خود من، براي خود من سخت سخت بوده و هنوز ـ ديوانگي است خوش خيالي؟، هرچه هست ـ هنوز اميد آن دارم كه دست مهرباني از خوابم بپراند و نفس به انشراح سينه برآورم و بگويم: پس خواب مي ديدم؟
در همين چند روزه، سه عزيز، از ياران قديمي ام را از دست داده ام، دو نفر فيلمساز و سينمادان و سومي شاعري تمام عمر كوتاه، سراسيمه و آشفته و اين ها غير از عزيزاني بوده كه هنرمند نبوده اند اما در زندگي ام جايي داشته اند و رفته اند به همان سفري كه برگشتي ندارد. ياران سينمايي من، نصيب نصيبي، فيلمساز و مستندسازي انسان و خوش فكر و نبي همايي حداد، سينماگري كه سينماي حرفه اي و غير حرفه اي، دولتي و غيردولتي پيش از انقلاب و بعد از انقلاب، به دليل بيماري شان (كه صد البته مثل هم نبوده اند و نخواهند بود و به واقع هركدام، به نوعي در غم جانانه ي خود سوخته و مي سوزد و لابد خواهد سوخت و نيز به دليل قدرت دافعه ي حيرت آور اين هنر در تمام دوره ها، كه معمولا‌ً باسوادها و آگاهان را دفع مي كند و به پرتي مي كشاند) اين يار رفته ي دوم با تمام دانش سينمايي نتوانست خود را راضي كند به كار سينما، (هرچند اگر مي كرد، امكان گذر از سوراخ سوزن براي او نبود) و مرد سوم شاعر خوب عباس صادقي (پدرام) نام داشت. ولي اين مطلب فعلاً اداي دين دوستي است به نصيب نصيبي، سازنده ي فيلم داستاني «چه هراسي دارد ظلمت روح» و مستندهاي ابيانه، از اصفهان تا ابرقو، موزه ي آبگينه، خون يک خاطره، مرگ يک قصه و.... حكايتي پيچيده در واژگان درد و رنج هنرمند در اين ولايت.
از مهمترين كارهاي نصيب، كمک مستمر در راه اندازي سينماي آزاد پيش از انقلاب و پيش كسوتي اش در مستند سازي و جدي گرفتن اين نوع سينما نبود. يا بنويسم: بود و نبود. مهمترين كار حرفه ای اش شاگردي اش بود در مكتب استادي همچون فريدون رهنما، چه زماني كه رهنما زنده بود و ياريگر تمام فيلمسازان مستعد و جوان، اما ناشناس و بي پول آن روزگاران (يعني پيش از انقلاب) چه بعد از مرگ جسمي اين استاد فرزانه، يعني تا همين سال پيش، سياوش در تخت جمشيد و كارهاي ديگر رهنما را، هرجا كه شد و مي توانست، با كمک خواهر فريدون رهنما، فريده رهنما، به جوان ترها نشان داد و با وجود بيماري و مخصوصا‌ً آزاري كه چشم هاش بر او تحميل كرده بود، درباره ي كارهاي استاد حرف زد و كارها را تحليل كرد. (تاجايي كه مي دانم بار آخر در طبقه ي كتابخانه ی سينما ايران توي شريعتي در همان جاي تنگ و كوچک كه با شعار يک فنجان چاي، يک كتاب، شهرتي نيک كسب كرد.
نصيب، اين اواخر، گاه كه همديگر را مي ديديم، يا تلفني با هم ارتباط داشتيم ـ كه اين ارتباط تلفني البته، بيشتر بود و حالا ‌من مغبون نمي دانم به گراهام بل بد و بيراه بگويم، يا فاتحه خوانش باشم، كه اگر تلفن نبود شايد مثل قدما، هرجور بود، لااقل ماهي يكبار به ديدن هم مي رفتيم، حالا با كوچكترين بهانه ـ كه بر تنبلي و پيري و خيلي چيزهاي ديگر استوار است، با تلفني، وجدان خود را راحت مي كنيم. باري تلفني مي گفت فلاني، چشم ها كه اجازه ي نوشتن به من نمي دهند براي همين خاطراتم را در مورد ساخت فيلم هاي خود و نشست و برخاست با سينماگران خبره ي قديمي مثلاً دكتر هوشنگ کاوسي و بيشتر مستندسازان اوليه، توي نوار حرف مي زنم و ضبط مي كنم، يک شب بيا، به يكي دو تاشان با هم گوش بدهيم و از نظر ويرايش و نوشتار، اگر ايرادي ديدي در آن ها، كمكي كن. دريغ كه بارها زمزمه كرده اي:
«تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم
روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم.»
ولي اين خصلت بشري در تو هم بوده كه: حالا فردا، نشد پس فردا، نشد هفته ي ديگر (يعني تا همان صدا: ناگهان بانگي بر آيد خواجه رفت!)
اينک كه اين يادداشت نامفهوم را مي نويسم (غم مرگ ناگهاني نصيب واقعاً گيجم كرده) نمي دانم پسرش نياتوس و همسرش: خانم شهناز مصاحبي، چگونه اند و چه رنجي مي کشند و مادر خود نصيب كه او هم سال هاست سخت بيمار بوده، چه حال و احوالي دارند در برابر اين طبل رحيل بدهنگام كه براي مستندسازي انسان، به صدا درآمد. يا خانم فريده رهنما، چه مي گويد در مورد رفتن اين شاگرد هميشه ي برادر، كه قرار بود يک روز با هم يعني با نصيب پيش او برويم و نشنيده هايي را درباره ي فيلمساز و شاعر بزرگ فريدون رهنما، از زبان او بشنويم تا براي يادداشت هاي من مفيد افتند.
اينک، شرمساري وجدان را دارم كه البته ناخواسته بوده، وقتي تب و تاب و بخصوص توان جواني رفت، براي خيلي چيزها خود، تصميم گيرنده نيستي، يا اگر هستي، عمل كردنش واقعاً تقديري مي شود.
آيا اين يادداشت باعث مي شود پيش از مرگ همديگر را دريابيم؟ گمان نكنم. تنها نكته اي بگويم و فعلاً حرفم را تمام كنم. واقعاً در حرف هاي نصيب مي شنيدم كه سخت اميدوار شده، دوباره گرد و خاک از لنز دوربين و نورسنج پاک كند و دوباره خود را در عالم سينماي مستند مخصوصاً بازيابد. دريغ! به ياد دارم، سال ها پيش، كاري در فيلم و سريال شبكه يک، به صورت طرح اوليه از من تصويب شد، وقتي كار را تحويل دادم، نصيب نصيبي را در فيلم و سريال آن سال ها ديدم، از كار كه حرف زديم سخت به شوق آمد و گفت هر جور شده، حضرات بالا را راضي مي كنم كه من اين كار را انجام بدهم (كار، به نوعي عرفاني بود و با سلايق نصيب جفت و جور) اما چه شد واقعاً؟ كار در دستگاه عريض و طويل آن زمان فيلم و سريال شبكه يک گم شد و نصيب اعتقاد داشت چون قرار بود من اين كار را بسازم، گمشده شد! من دلداري اش دادم، لكن دل شكسته را مگر مي تواني با باد بند بزني؟ و مگر گوهر شكسته را مي تواني بند بزني؟ و اگر بند زدي مگر قيمت پيشين را خواهد داشت؟
براي جوان ترها مي نويسم، مرگ هست و كاري با آن نمي توانيم كرد، اما با مهرباني مي توانيم لااقل تلخي بعدش را براي بازماندگان بگيريم و به قول سياوش کسرايي:
تا دوست داريم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه ي هم مي چكد ز مهر
تا هست در زمانه يكي جان دوستدار
كي مرگ مي تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار


13 بهمن 1382

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1382    ||    ( مقالستان )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب