|
طنز، دريچهای به واقعيات جامعه
|
اصحاب خزه
|
![]() |
اين سخن البته، کشفی تازه نيست. پيش کشيدنش، اصراری است بر پافشاری به موضوع و
فراختر کردن روزنهی ديدگاه و بهتر ديدن و با تأنی انديشيدن و غوری بيشتر آنچنان
که در لياقت طنز است.
گفتيم سخنی تازه نيست و اينک بيشتر باسوادها (روشنفکران که جای خود دارند)
میدانند، هنر و مخصوصاً ادبيات هر کشور و ملت، بازتاب تمام خصايل و رذايل آن ملت
است. چون نويسنده و شاعر و اديب، خود جزيی هستند از يک کل، تکهای ازکرباس بگير
مثلاً. اگر در جامعهای چاپلوسی، نان به نرخ روز خوردن و پشت هم اندازی رواج داشته
باشد، در شعر و نوشتههای اين جامعه از همين رذايل، شاهدان مثال فراوانی پيدا
میکنی، ا لبته به دو طريق، يکی از طرايق فراوان که نشانه از همرنگ شدن شاعر و
نويسنده با مردم جامعهاش میدهد، ديگر به شعر و داستانهايی که شاعر و نويسنده، به
نقد اين رذايل قلم زده است، يعنی دقيقاً انسان بودن خود را به اثبات رسانده آنچنان
که همرنگ مردمش شده و چاپلوسی و ريا کرده، اما گاه که «من برتر» هنرمند بر او خرده
گرفته کارش را به نقد و پند و تنبيه و تنبه کشانده است. برای همين است که در ادبيات
قديم خودمان (بيشتر البته در شعرها) هم مدحهای شرمآور شاعران فحل و استادمان را
میبينی که شاه و امير و حاکم و وزير بزدل فاسدی را، به عرش اعلا رسانده، هم نقدهای
جانانهای به جد و بيشتر به طنز و کنايه و داستان و حديث و تمثيل رذيلت فلان بزرگ و
شيخ و شحنه و شاه و صوفی را، فرياد کرده و طشت بدنامیاش را با صدايی گوشخراش از
بام، بر زمين کوفته، آن هم جايی که مردم بيشتری بودهاند تا از قضيه آگاه شوند.
برای همين است که مثلاً مدحهايی دور از واقع دربارهی «آغا محمدخان قاجار» داريم
اما چنين طنزی هم در همان دوران قدرت آغا محمدخان قجرسروده شده است (به وسيلهی
شاعری که شايد خيلی هم شاعر نبوده و حالا نامش از خاطرم رفته است) اين شاعر خطاب به
سلطان قاجار گفته:
«نه جود تو را که مدح عالیت کنم
نه عقل تو را که حرف حالیت کنم.
نی ريش تو را که ريشخند سازم
نی خايه تو را که خايهمالیت کنم.»
اين است که شعر و داستان، در هر شکل و شمايل و موضوع (رزمی، بزمی، اساطيری، تمثيل،
مثل، کنايه، متل و...) همه بازتاب آدمهای جامعهای هستند که هنرمند هم يکی از
آنها بوده و هست. دشمنی قدرتمداران حکومتی با هنرمندان فقط به خاطر گزارش او بوده
که نادانسته و گاه دانسته از زمانهی خود و بیعدالتی همهگير فلان شاه و وزير
میداده و دشمنی آشکار ادارهکنندگان قلدر حکومتها با نويسندگان و شاعران اين بوده
که نخست شاعران و نويسندگان را جذب دستگاه خود میکردند با صلههای آنچنانی، درواقع
سلاح آنها را از دستشان میگرفتند، سلاحی که شايد به دليل عافيتطلبی بيشتر اين
شاعران درباری، خود به خود، از گلولهی نقد و ايراد پر نمیشد، اما سلاطين
نمیتوانستند ريسک بکنند.
میخواستيم صفحهی طنزی باز کنيم. ديديم بررسی همين مسايل تاريخ ادبيات، بهترين طنز
است که میتوانيم به وسيلهی آن، خودمان را بهتر بشناسيم و ضعف و ايرادهامان را،
عميقتر بدانيم. نگوييم قرنهای پيش چه کار دارند به حالا! متأسفانه همان رذايل و
ايرادها، از اسلاف به ما که اخلاف باشيم رسيده است. اين قسمت را، با تفسير و
توضيحات لازم به شما تقديم میکنيم، اما زنجيرهی زمان را، پشت سر هم نمیتوانيم
بياوريم، چون برای شناخت بيشتر خود و حفظ طنزهايی برخاسته از جان وقايع، بايد الاهم
فی الاهم بکنيم. صدالبته در گزينش، به حظ مخاطب و خندهاش، در اين جهان واقعاً تلخ،
بيشتر از چيزهای ديگر فکر میکنيم تا کمی از انبوه تلخیها کاسته باشيم.
چون خزه به شعر و نثر بها میدهد، در اين بخش هم به شعر استناد میکنيم هم به نثر و
نيز از طنزهای خوب و جذاب و تازهای که میفرستيد، با تشکر استقبال میکنيم. اينک
اين نثر را بخوانيم از «تفسير روح الجنان ابوالفتوح رازی»:
«يکی از ديوانگان فرزانه (عقلاء المجانين = بعد به اين گروه کمنظير میرسيم) نزديک
معاويه شد. معاويه او را گفت: از قرآن چيزی دانی؟ گفت: دانم و نيکو دانم. گفت بخوان
تا بشنوم. گفت «بسم الله الرحمن الرحيم. اذا جاء نصرالله و الفتح. و رايت الناس
يخرجون من دين الله افواجاً» گفت: خطا میخوانی که «يدخلون فی دين الله» آمده است.
گفت: آن در روزگار رسول بود و اکنون خارج میشوند.»
و فعلاً با اين شعر «انوری» دوسيه را ببنديم تا شمارهی بعد:
«بخل را ديدم و سخا هر دو
کرده اندر سرای خواجه وطن
هر يکی با يکی گرفته قرار
بخل با خواجه و سخا با زن»
۱۸ مهر ۱۳۸۳
||
( متون کهن
، طنز
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه








نظر خوانندگان:
سلام دوست موفق باشيد
سلام
براي من كه يكي ازعلاقه مندان طنز هستم ودراين راه قلم ميزنم خيلي جالب بود وبرخلاف نظرشما دراول سخنهاي تازه نيزداشت
به قول ما افغانها زده باشي وخانه آباد