|
بنیآدم اعضای يکديگرند |
اصحاب خزه
|
![]() |
ضمن تشکر و امتنان و اظهارات گردن ما از مو هم باريکتر است، خدمت جناب استادی، که
ما را لايق اين امر خطير دانستهاند، انشای خود را تحت موضوع «چون بنیآدم اعضای
يکديگرند چه کس يا کسانی در حق مردم خوبی کرده و میکنند» به عرض میرسانم (البته
بعد از مقدمهی: قلم در دست میگيرم و مرغ انديشهام را در سپهر موضوع پرواز
میدهم):
ما در اين انشا، که اميد داريم استادی، آن را تا آخر آخر مطالعه فرمايد و وسطهايش
خسته نگردد يا خدانکرده مثل بعضی از استادان بزرگوار نخوانده و وجبی نمره ندهد، عرض
میکنم:
بهراستی چه کسی در حق مردم خيلی خيلی مفيد است؟ سابق بر اين که بهداشت رواج چندانی
نداشت و چاه و چاهک و بيل، در کار توليد کود شيميايی انسانی بودند، شايد کناسها از
تمام آحاد ديگر مفيدتر بودند.
اما حالا که اينقدر بهداشت پيشرفت کرده و ديگر لااقل در شهرهای بزرگ چاه و چاهک و
کناسی معنا ندارد، چه؟
حالا وقتی است که بيائيم کلاه خود را قاضی کنيم و سر صبر و در احتياط کامل، موجودات
فداکار را يکايک از نظر بگذرانيم و درمورد فداکاری و ايثار آنها غور و تعمق شديده
نمائيم، تا لااقل وجدان خودمان، مثل هميشه آسوده بماند و خدانکرده چيزی نگفته و
ننويسيم که بعد به خودمان تف و لعنت و نفرين کنيم.
آيا عوامل شهرداری که نظافت شهر ما، خانهی ما را برعهده دارند، کم زحمت میکشند؟
کم مفيدند؟ البته خير! بايد سر تعظيم در برابر خدمات آنان فرود بياوريم، لکن يادمان
نرود، ما مفيدترين را میجوئيم، پس «شعر»:
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
نه هرکه آينه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آيين سروری داند
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بندهپروری داند
غلام همت آن رند عافيتسوزم
که در گداصفتی کيمياگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزی
وگرنه هرکه تو بينی ستمگری داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمیبچه شيوهی پری داند
هزار نکتهی باريکتر ز مو اينجاست
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطهی بينش ز خال تست مرا
که قدر گوهر يکدانه جوهری داند
به قد و چهره، هر آنکس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخنگفتن دری داند
در اين افکار عجيبه و غريبه و بعيده، غرقه بودم که چشمم بر مقدار معتنابهی مجله و
جريده و فريده افتاد.
ناغافل آنها را برداشته به تورق مشغول گشته تا فکر از قعر بعيده، سالم برآيد که
ناگاه چشمم به تصاوير بسيار و نامهای آشنا و ناآشنای فراوان از حرکت بازماند.
ديدم الی ماشاءالله ـ خدا زيادترشان کند ـ (اين «خدا زيادترشان کند» را بلند گفتم و
فرشتهای از غيب توی گوشم داد کشيد که: زيادتر از اين که حالا هست؟)
باری مهار قلم را بکشم تا از بحث خارج نگردد و نمرهی انشای ما ضايع نشود. اين
نامها و عکسها متعلق بودند به داوطلبان پست پر از دردسر رياست جمهوری که بزودی
زود انشاءالله تعالی، بايد انجام بگيرد.
تازه اين نامها، غير از نامهايی است که ماندهاند تا احساس وظيفه نمايند و جلو
بيايند، چون فرمودهاند: اگر احساس وظيفه کنيم و ببينيم وجودمان لازم است، بیتوجه
به حرف اين و بحث آن، خواهيم آمد ـ مبارک است!
اما راستی را، چه کسانی از اين حضرات برای بنیآدم که اعضای يکديگرند مفيد فايده
هستند؟
بسياری داوطلبان تصويری است گويا از اين مطلب که همه با ايثار کامل، درصددند که
برای بنیآدم ديگر، در کمال دلسوزی و فداکاری کار کنند و از جان و مال خود، در راه
همهی بنیآدمها بگذرند و نام نيک از خود به يادگار بگذارند. در اين راه کسب نام
نيک، البته به اين آسانیها نيست. برای عبرت همان اعضای يکديگر، مجبوريم از تاريخ
ملل ديگر مثال بياوريم.
مثلاً مرحوم آلنده، رئيسجمهور بمببارانشدهی شيلی، لابد معروف حضورتان هست؟ که
توسط پينوشه مرحوم شد، با اينکه رئيسجمهور قانونی بود و البته قوانين شيلی هم چنين
اجازهای به پينوشه نمیداد. لکن، پينوشه، از مقام نظاميت خود سوءاستفاده کرد و تا
آلنده آمد بگويد: دموکراسی، گفت ـ «بلانسبت تف کن به ايسمهای خارجی» و تا آمدند
بگويند: رئيسجمهور قانونی که... ـ بمبها را انداخت روی مغز سالوادر آلنده و گفت:
«کو؟ نه کو رئيسجمهور قانونی که میگوئيد؟»
پس از انشای خود نتيجه بگيريم:
بر ما لازم و مبرهن است که به تمام نامزدهای خواهان رياستجمهوری، چه از اينطرفی
چه آنطرفی، چه بیطرفی، چه بالايی و چه پائينی احترام بگذاريم و آنان را جهت
بنیآدمها مفيدتر از مفيد بدانيم که میخواهند راستی راستی آسايش و راحتی خود را
نثار اعضای يکديگرند، بنمايند که همهشان خدا را شکر، سکندری و سروری دارند و
نمیخواهند به شرط مزد و حقوق بندگی کنند، فقط میخواهند راه رضای خدا کاری انجام
داده باشند. آنهم کاری که الحق و الانصاف کلی دردسر دارد و هی دم به ساعت بايد سر
و کله بزنند با اين و آن. و مهمتر از همهی زحمات آنقدر بايد حرف بزنند که
دهنشان کف کند.
اين بود انشای ما...
۵ اردیبهشت ۱۳۸۴
||
( طنز
)
||
بالای صفحه







