جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

بازی

احسان رضايی
ehsan.rezaei1364@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


چشم‌هايم را باز می‌کنم. سوسکی روی ديوار می‌دود. بی‌اختيار پاهايم بالا می‌رود و به کمک پاشنه با دو سه ضربه دنبال سوسک می‌کنم. صدای ترکيدن پوست سوسک مطمئنم می‌کند او مرده. نگاهش می‌کنم که چگونه بر ديوار حک شده. ديواری خاکستری رنگ که در بالاترين نقطه‌ی آن پنجره‌ای کوچک با ميله‌های فولادی وجود دارد. سه روز است وقتی چشم‌هايم را باز می‌کنم فقط اين چهارچوب خاکستری‌رنگ اطرافم را می‌بينم که يک پنجره‌ی کوچک و يک در فولادی دارد. البته هنوز هم شک دارم که بيدار باشم و احتمال می‌دهم اين‌ها جز يک خواب که ناشی از کار زياد و خستگی مفرط است نيست. آخر من نويسنده‌ی جوان رمان‌های پليسی هستم و اتفاقاً مخاطبان زيادی دارم. من برای نوشتن هر رمانم يک بازی ترتيب می‌دهم. آخرين بازی که ترتيب دادم راجع به مردی بود که جنون کشتن گربه‌های همسايه‌هايش را داشت. من برای اين بازی ۱۵۰ گربه‌ی گران‌قيمت را به روش‌های گوناگون کشتم. البته با دست‌های خودم. چون بايد حس قاتل را به گونه‌ای حقيقی نشان می‌دادم. البته بازی زياد طول نمی‌کشد. يادم نمی‌آيد سوژه‌ی اين کار کی به ذهنم آمده. هرچه به ذهنم فشار می‌آورم خالی‌تر می‌شود. فقط يادم می‌آيد دو تا پليس چاق و گنده به من دستبند زدند. مثل همان پليس‌هايی که بعدازظهر روزهای تعطيل به آدم گير می‌دهند بلکه حق حساب تفريح صبح آ‌ن‌ها را بپردازيم.

ديگر حوصله‌ام دارد از اين‌جا سر می‌رود. نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم، هرچه بوده حتماً فراموشم شده! شايد هم اصلاً سوژه‌ی نامفهومی بوده و من فقط تحت يک شرايط خاص به ذهنم رسيده است. تصميم می‌گيرم در را محکم بکوبم و از آن سيب‌زمينی‌های چاق (پليس‌ها را می‌گويم) بخواهم مرا به خانه‌ام باز گردانند. راستش را بخواهيد بيشتر نگران زن و دو تا بچه‌هايم هستم که مطمئنم الان نگران من شده‌اند. تا می‌خواهم در بزنم انگار معجزه‌ای در کار باشد در با سروصدای زياد باز می‌شود. سيب‌زمينی‌های خودم را می‌بينم. راستش را بخواهيد قيافه‌هاشان را خوب به ياد نمی‌آورم. يعنی چند وقت است که قيافه‌ها خوب در ذهنم نمی‌ماند. قيافه‌ها برايم خيلی مهم نيست. بلکه آثار رفتار آن‌ها ارزش بيشتری دارد. همسرم بارها مرا برای رفتن به دکتر ترغيب کرده، اما دکتر برای چه؟ رفتن به دکتر يعنی اينکه قبول کنم اختلال حواس دارم. دوباره به ياد همسرم می‌افتم. با اينکه مطمئن نيستم آن‌ها همان پليس‌ها هستند با لبخند مصنوعی برای آنکه خودمانی‌تر به نظر بيايد به آن‌ها می‌گويم دوستان از لطفی که در حق من کرديد متشکرم. اما متأسفانه من سوژه را گم کرده‌ام و حالا اگر مشکلی نيست می‌خواهم زحمت را کم کنم. آخر خانواده‌ام منتظر من هستند.
يکی از سيب‌زمينی‌ها با لحن توهين‌آميزی می‌گويد: خفه شو! هه... آقارو، خانواده!
راستش را بخواهيد تنها چيزی که مانع است با مشت به چانه‌اش بزنم دستبندی است که به دست‌هايم زده‌اند. من برای خانواده‌ام هيچ‌چيز کم نگذاشته‌ام، من ماليات و اجاره‌خانه را به موقع پرداخت می‌کنم، هزينه‌ی مدرسه‌ی دخترهايم را هم می‌پردازم. تازه همسرم هم بيشتر وقت خود را با دوستانش در کلوپ‌های مد می‌گذراند و پول بی‌زبان مرا به باد می‌دهد.

چشمانم که به نور عادت می‌کند خودم را در راهرويی دراز پر از درهای فولادی خاکستری می‌بينم. بلوز شلوار مضحکی با خط‌های سياه و سفيد تنم کرده‌اند که مايه‌ی خجالت است. صورت نتراشيده‌ام به خارش افتاده. با احترام به سيب‌زمينی بزرگ‌تر می‌گويم: می‌شود لطفاً لباس‌هايم را بپوشم؟ آخر هيچ دوست ندارم در ميان مردم با اين لباس ظاهر بشوم حتا اگر برای طبيعی‌تر شدن داستانم لازم باشد.
سيب‌زمينی سبيل‌کلفت نيشخندی می‌زند و مرا هل می‌دهد طرف در ماشينی که با در و پنجره‌های توری‌شده درست پشت آن منتظر ايستاده. می‌خواهم از سوارشدن امتناع کنم، اما دستی روی سرم می‌آيد و آن‌قدر فشار می‌دهد تا گردنم صدايی می‌کند که خيال می‌کنم شکسته. اما بعد از اين که سر جايم می‌نشينم و پاهايم را با زنجير می‌بندند با ترس‌ولرز تکانی بهش می‌دهم و چون دردی احساس نمی‌کنم به اين نتيجه می‌رسم که هنوز نشکسته است. اما از اين طبيعی بازی‌کردن سيب‌زمينی‌ها لذت می‌برم. هيچ‌وقت فکر نمی‌کردم بشود روی اين جماعت پليس حساب کرد که درست و حسابی نقش خود را بازی کنند. ای کاش حداقل کاغذ و قلمی به من می‌دادند شايد بعداً سوژه يادم می‌آمد. درخواست قلم و کاغذ می‌کنم، اما يکی از سيب‌زمينی‌ها که روبرويم نشسته و با کلاهش بازی می‌کند، می‌گويد: فقط خفه شو.
خب اين خيلی بی‌رحمانه است، اما احتمالاً اين هم جزئی از بازی است و احتمالاً خودم از آن‌ها خواسته‌ام به هيچ‌يک از درخواست‌هايم جواب مثبت ندهند، مانند آن‌دفعه‌ای که من مردی نابينا بودم و بايد از خيابانی رد می‌شدم. دستمالی سياه بر روی چشمانم بسته بودم و دستور داده بودم هيچ ماشينی ترمز نکند و برای اين کار پول خوبی به راننده‌ها داده بودم. البته سرانجام آن به شکستن هردو پايم در تصادف انجاميد.
از اين فکر به بی‌کلکی خودم لعنت می‌فرستم که چرا حداقل برای کاغذ و قلم استثنا قائل نشدم. وارد خيابان که می‌شويم جمعيتی را می‌بينم که همگی فرياد می‌زنند: بکشيدش بکشيدش. بازی دارد برايم جالب می‌شود. اين همه زمينه‌چينی برای نوشتن يک رمان بسيار کار جالب و ماندگاری‌ست. حيف که سوژه بطور کل از ذهنم پريده، اما حتماً به محض اينکه دستم به قلم و کاغذ برسد همه‌ی وقايع را می‌نويسم.

چند دقيقه‌ای بيشتر در راه نيستيم. نمی‌دانم چرا همه‌ی چراغ‌های قرمز اين شهر پر ترافيک امروز سبز است. می‌توانم اين را به فال نيک بگيرم.
در توری که باز می‌شود سيلی از آدم‌های دوربين به دست جلوی مرا می‌گيرند و شروع می‌کنند به عکس‌گرفتن.
چطوری دلت آمد؟
آقا آقای...
سيب‌زمينی‌های زيادی دور من حلقه زده‌اند و به زحمت مرا از ميان جمعيت به داخل ساختمان بزرگ و سفيدی وارد می‌کنند. سالن‌ها و پله‌ها و حتا صندلی‌ها برايم آشناست. مخلوطی از بوی شاش و عرق در سرسرا پيچيده است که به آن احساس نزديکی می‌کنم.
کمی ناراحت هستم. نکند عکاس‌ها از من عکس گرفته باشند. آخر ديدن من در اين لباس‌ها ممکن است تأثير منفی در ميان خوانندگانم داشته باشد. در هر صورت بلافاصله مرا به سالنی که درهای چوبی دارد می‌برند. درون سالن همهمه‌ای کرکننده است. هيچ چيز از ميان حرف‌های آدم‌ها نمی‌فهمم. فقط اميدوارم برای پرداخت هزينه‌ی اين بازی مجبور نباشم تمام پس‌اندازم را بپردازم.
از ميان دو رديف نيمکت می‌گذرم. دو تا سيب‌زمينی مرا به داخل قفسی بزرگ می‌برند که تقريباً در گوشه‌ی کناری دور از جمعيت قرار دارد. مجبورم روی صندلی که وسط آن گذاشته‌اند بنشينم. هميشه دوست داشتم اگر يک‌روزی مجبور شدم در قفس زندگی کنم روی ميله‌ای که ميان دو ديوار قفس قرار داده‌اند دو پايی بنشينم و بزنم زير آواز، البته صدای خوبی ندارم.

در کناری سالن باز می‌شود. مردی کم‌مو و قدکوتاه با کت و شلوار مشکی و بدون عينک وارد می‌شود. همهمه تبديل به سکوتی آنی و زجرآور می‌شود. همه از جا برمی‌خيزند. و من چون رئيس اين بازی هستم خودم را ملزم نمی‌دانم برای اين بازيگر مضحک برخيزم، هرقدر هم که برای شخصيت و وجهه‌ی اجتماعی‌ام ايجاد مشکل کند. در فکر هزينه‌ی هنگفتی هستم که اين بازی روی دستم گذاشته است، که سوسکی به زور از لای قفس خودش را تو می‌کشد. خيلی دورتر از آن است که بشود بر روی زمين له‌اش کرد و تصويری بديع و زيبا ايجاد کرد. پس شروع می‌کنم به بازی با انگشت بزرگ پای چپم از لای جلوی باز دمپايی. سوسک مثل اينکه علامات فرستاده از پايم را می‌فهمد، به پايم نگاه می‌کند و هر چندلحظه چند قدم به جلو برمی‌دارد. صدای ريز و گوشخراش مردک کچل تمرکزم را به هم می‌زند. از ميان حرف‌هايش فقط کلماتی آشنا مانند نام خودم و همسرم و فرزندانم را می‌فهمم. چيزهايی هم راجع به حوله می‌گويد که راستش را بخواهيد چيز زيادی از آن سر در نمی‌آورم، چون سوسک ديگر در تيررسم قرار دارد. پايم را بالا می‌برم و آن‌چنان ضربه‌ای به سوسک می‌زنم که مرد کچل ساکت می‌شود و همه‌ی مردم به من خيره می‌شوند. پايم را که بلند می‌کنم می‌بينم سوسک نيست. می‌ترسم فرار کرده باشد، اما وقتی کف دمپايی را نگاه می‌کنم ناخوداگاه خنده‌ام می‌گيرد. يک تصوير بديع و زيبا، خيلی زيباتر از آنچه که روی ديوار خاکستری ايجاد کردم، کف دمپايی است. البته بوی بدی دارد که طبيعی است. صدای مرد کچل حواسم را پرت می‌کند: آقا شما وکيل نداريد؟
عجب آدم طمع‌کاری. مطمئنم قرار است پول خوبی بگيرد و برای اين قيافه‌ی مضحک و بازی افتضاحش از وکيل من تضمين می‌خواهد. من هم از روزی که خودم را شناخته‌ام به هيج وکيلی اعتماد نداشته‌ام. برای آنکه او را دست به سر کنم می‌گويم: خرج همين‌ها را هم بايد به زور تأمين کنم.
از علامت سؤالی که در صورتش می‌بينم می‌فهمم حتماً بايد آدم خيلی احمقی باشد، شايد نظافتچی است که به سفارش يکی از دوستانم بدون اينکه ببينم‌اش برای اين بازی انتخاب شده. در هر صورت اصلاً ازش خوشم نمی‌آيد.
دوباره می‌گويد: بسيار خوب شما را به جايگاه احضار می‌کنم.
خيلی بد شد، چون به طور کل سوژه يادم رفته و تازه اگر دمپايی را روی زمين بگذارم حتماً اين تصوير به اين قشنگی خراب می‌شود. اميدوارم اگر به جايگاه (که اصلاً نمی‌دانم به چه مفهومی است) نروم لطمه‌ای به اصل ماجرا نخورد. بنابراين می‌گويم اگر ممکن باشد من از همين‌جا و نشسته ادامه می‌دهم (اين را به اين دليل اين‌گونه مطرح کردم که خودم هم حس بازی را بگيرم).
وقتی می‌بينم مرد کچل قبول می‌کند به ذکاوت خودم آفرين می‌گويم. چون مطمئن بودم خودم در قرارداد در اينجای بخصوص فرجه‌ای برای خود قائل شده‌ام.
آيا شما سوگند می‌خوريد که... من سوگند می‌خورم هرچه می‌گويم حقيقت است و جز حقيقت سخنی بر زبان جاری نسازم. اين جمله را محکم و بسيار پخته بيان کردم، مثل آدم‌هايی که حرفی می‌زنند و می‌دانند که دقيقاً چه می‌خواهند بگويند.
خوب حالا ماجرا را به طور کامل تعريف کن. سمت چپ من يک مشت پير و پاتال‌اند که زل زده‌اند به من و من به خاطر نمی‌آورم آن‌ها را چگونه و با چه مبلغی راضی کرده‌ام که آن‌جا بنشينند و اين‌گونه با نگاه‌های پرسشگر خود مرا بکاوند. می‌پرسم کدام ماجرا؟ ماجرای قتل بچه‌ها و مادرشان. به سرعت ذهنم به سمت آخرين رمانم می‌رود که از قضا هنوز کاملش نکرده‌ام يا شايد کرده‌ام، در هر صورت در اين زمان به خاطر نمی‌آورم. دارد يک چيزهايی دستگيرم می‌شود. احتمالاً اين بازی جلسه‌ی نقد آخرين رمانم است. خوب رمان‌های پست‌مدرن نقدهای پست‌مدرن هم می‌خواهند. واقعاً از اين نوآوری به خود می‌بالم.
می‌پرسم همان که مردی در خانه‌اش همسر و فرزندانش را می‌کشد؟ (بله) در همين لحظه صدای همهمه‌ای در ميان جمعيت بلند می‌شود. ای کاش دخترها هم بودند تا با ديدن اين همه تشويق به پدرشان افتخار می‌کردند. مرد کچل با صدای ريز و سوسک‌مانند داد می‌زند ساکت. دوباره سکوت همهمه را می‌بلعد. در فکرم که احتمالاً موقع قرارداد راجع به داستانم به او گفته‌ام. در هر صورت در جلسه‌ای که اين همه خرجش شده بايد راجع به داستانم صحبت شود، مطمئنم تأثير بسيار خوبی در فروشش خواهد داشت. اميدوارم با ناشرم دچار مشکل نشوم. البته فکر آن‌جاش را هم کرده‌ام. فقط قسمت‌های جذاب داستان را تعريف می‌کنم تا همه تشنه‌ی خريدن و داشتن کل داستان باشند. پس می‌گويم: هيچی يک مرد گنده که فکر می‌کنم کرم آسکاريس دارد (در اين لحظه منتظرم همه از شيرين‌زبانی‌ام بخندند، اما سکوت همچنان نظاره‌گرم است). صدايم را صاف می‌کنم: بله مرد گنده‌ی مست تو خونه‌اش زنش و دو تا بچه مدرسه‌ايش را می‌کشد.
مرد کچل می‌گويد لطفاً به شرح توضيح بدهيد.
می‌گويم باشه اونا رو تيکه‌تيکه می‌کنه و...
می‌پرد تو حرفم که آيا قبل از تکه‌تکه کردن، هرسه‌ی آن‌ها را با حوله‌ی سفيد حمام خفه نکرده؟ ديگر دارم به اين مرد کچل شک می‌کنم. ممکن است من راجع به داستان قتل‌ها اطلاعی به‌اش داده باشم اما هرگز اين همه احمق نيستم که جزئيات را برايش تعريف کنم. اما باز هم خودداری می‌کنم که جلوی مردم چيزی به‌اش نگويم. در فکرم که نکند داستانم را دزديده باشد که داد می‌زند: ادامه بده.
می‌گويم آره، خب اول با حوله‌ی سفيد خفه‌شون می‌کند. زنشو وقتی تو حمامه و بچه‌ها رو وقتی که روی تخت به شکم دراز کشيدن و نقاشی می‌کشيدن. زنشو خيلی راحت می‌کشد اما بچه‌ها. آروم از پشت بهشان نزديک می‌شود. درست کنار هم دراز کشيده‌اند. گردن‌هاشان را با يک حوله به هم می‌چسباند. و آنقدر فشار می‌دهد تا صورت‌های التماس‌گرشان کبود بشود و مطمئن بشود که خون و خلط در گلويشان جمع شده است. که يک‌وقت چشمش در چشم‌های آبی‌شان نيفتد و منصرف شود.
صورت مرد قرمز شده. اين يارو مثل اينکه خيلی جدی گرفته. داد می‌زند: پس چرا تيکه‌تيکه‌شون می‌کنه؟
با لبخند می‌گويم: ا.... به نظر خودم اوج داستان اين‌جاست. چون مرد همه‌ی در و ديوارهای خانه را با خون زن و بچه‌هايش و با جای کف دستش نقاشی می‌کنه. يک نقاشی بديع و زيبا.

دادگاه تنفس اعلام می‌کند.
خوب شد که تنفس اعلام کرد وگرنه اخراجش می‌کردم، چون ديگر تحمل اون کله‌ی تاس و صورت سرخ و گرگرفته‌اش را نداشتم که مثل وحشی‌های آمازون به من نگاه می‌کرد. سيب‌زمينی‌ها دور قفس من حلقه می‌زنند و مرا از دست هياهو راحت می‌کنند. تازه نقاشی کف دمپايی دارد خودش را نشان می‌دهد. بسيار زيباست، بسيار زيبا.

همه از جای خود بلند می‌شوند.
سيب‌زمينی‌ها که کنار می‌روند مرد کچل را می‌بينم. رو به من می‌گويد: از جای خودت بلند شو.
اين بار مستقيماً از من درخواست کرد و خارج از ادب است که آن را رد کنم، به همين دليل يک لنگی از جای خودم بلند می‌شوم و پای چپم را بالا نگه می‌دارم تا نقاشی کف دمپايی خراب نشود. پس از شور و بررسی‌های بسيار و اعترافات صريح متهم مجرم بودن ايشان برای دادگاه ثابت شده و به خاطر قتل وحشيانه‌ی همسر و فرزندان خود محکوم به...

وقتی صدای ترکيدن پوست سوسک می‌آيد می‌فهمم که ديوانه‌وار توری قفس را چسبيده‌ام و فرياد می‌زنم.
اين بازی زيادی طول کشيده و اعصابم را به هم ريخته. اصلاً نمی‌فهمم اين مردک چی می‌گويد؟ راستی چرا همسرم نيامد تا نقد آخرين رمانم را ببيند؟ احساس بدی پيدا کرده‌ام. صدايم را بلندتر می‌کنم: کوتوله‌ی احمق تو اخراجی، بازی ديگه تمومه، منو آزاد کنيد برم خونه. زن و بچه‌ام منتظرند. اما سيب‌زمينی‌ها در قفس را باز می‌کنند و روی من می‌ريزند و دست و پايم را با زنجير می‌بندند و با خود می‌برند. جلوی در ساختمان سفيد مردم زيادی جمع شده‌اند که فرياد می‌زنند: بکشيدش. بکشيدش. بکشيدش.

نسخه‌ی قابل چاپ   5 اردیبهشت 1384    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 3 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


علويه خانوم  [www|@ ] :   (یکشنبه، 14 اسفند 1384، ساعت 22:25)

داستان خفني بود....خوشمان امد...احسنت فتبارك الله...شما يك ابر مرد نيچه اي هستين...


ناهيد  [ www|@] :   (پنجشنبه، 25 خرداد 1385، ساعت 20:45)

البت صحيح عرض كرده اند .في الواقع داستان توپي بود .نويسنده خوب نوشت و خوانده خوب دنبال كرد.تا ديگر آثار ايشان چه باشد كه رو نكرده اند. البت مقبول خاطر همايوني خواننده خواهد شد


ممد  [www|@] :   (چهارشنبه، 26 فروردین 1388، ساعت 01:08)

رمان پلیسی نویسیش و اختلال حواسش خیلی اشاره ی مستقیم داشت ...شاید یه کم عجله داشتی واسه سریع رفتن سر اصل داستان چونکه بقیه ش با مقدمه ش اختلاف زیادی داشت .
قشنگی نیمه ی دوم هم به این بود که جملات تک تک معنی داشت ولی به هم ربط نداشت .
ازین شاخه به اون شاخه پریدنش به نویسنده ی اختلال حواسی ش میخورد ... هنوز روان نژند بود .
باید بره دکتر ! :)
موفق هم بشید .





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب