|
پدر |
علی صالحی
|
![]() |
با پدرش می رفتند آب های سرگردان بارانی را هدایت کنند به طرف نخل هایشان که شب پیش
تا صبح به شدت باریده بود. باد سردی می وزید و ابرهای خاکستری در آسمان جابه جا می
شد. کاهگل خیس خورده ی دیوارها مشته مشته چلپی می خوردند کف کوچه و پهن می شدند.
چند مرد دیگر هم بیل روی دوش، به طرف نخلستان می دویدند. زنی کیش مرغ و جوجه های
خیس می کرد و به داخل خانه می بردشان. گاوی سر اندر پا غرق گل و شل، گوشه ی کوچه کز
کرده ماغ می کشید. پدرش جلوتر می رفت و با پاچه های ورکشیده از روی چالاب ها تِنگ
می کرد(۱). نفس زنان دنبالش می دوید. به او نمی رسید. لُکه می رفت(۲). گوش هایش یخ
زده، دماغش از سرما قرمز شده بود. وقتی خواست مثل پدرش از روی چاله ای بتنگد، لیز
خورد و وسط آب پهن شد. پدرش برگشت، نگاه تندیش کرد و گفت: «مگه بهت نگفتم نیو،
اومدی گورت در آری هیچ وقت گوش گپ نمی کنی.» دستش گرفت و بلندش کرد. راه افتادند.
با لباس های خیس پشت سر پدر می دوید و باد سرد سرمای سوزنده ای به صورتش می زد.
قطره های آب روی پیش(۳) نخل ها و برگ های کنارها می لرزیدند. گاهی گرز اشکسته نخلی
جدا شده چرخ زنان پایین می آمد.
پدر با بیل می زد زیر گل و شل ها، می گذاشت جلو جوباریک ها و هدایتشان می کرد به
شمال، به طرف نخل های خودشان.
با هر ضربه گل های زیادی بلند می کرد و می انداخت دور. پدر هم می توانست آنطور بیل
بزند و هم بدون اینکه توی آب بیفتد از روی چاله ها بتنگد.
کنار پدرش واایستاده، مثل پیش نخل می دروشید(۴) و دندان هایش به هم می خورد. نگاه
جوی بزرگی می کرد که او از بهم پیوستن چند رشته آب درست کرده بود و حالا آب آن جوی،
گل آلوده می پیچید و می رفت. گفت:
«اگه خسته شدی بده مو بیل بزنم.»
پدر کمر راست کرد، از زیر ابرو نگاهش کرد و گفت:
«بیل زدن کار تو نیس، تو بیو برو دنبال ئی آب ببین می ره تو نخل هامون یا نه»
افتاد دنبال آب. آب بر روی خودش می لغزید، گوشه و کنار سرک می کشید، یکباره می
ایستاد، همراه جوی می پیچید، تو سرازیری تند می شد و او غرق لذت بازی آب، همراهش می
دوید. با آب رسیدند به بند نخل هایشان. راه آب در دهانه ی بند بسته بود، از آن جا
پس می زد، دور خودش تاب می خورد و می رفت به مشرق، به طرف نخل های همسایه.
دست های کوچک یخ زده اش نمی توانستند برای آب راه باز کنند. زانو زده روی زمین سرد،
لبش میان دندان ها گرفته، زور می زد. مشته ی کوچکی گل برداشت و در مسیر آب گذاشت.
می شنید که قلبش می کوبد. دلش می خواست مثل پدرش یک مرتبه بزند زیر آن کوه و
بیندازدش دور. به دور و برش نگاه کرد. تکه چوبی آن دورتر افتاده بود. برداشتش و
نشست به کوه کندن. دستش زخمی شده بود. از دماغش آب می آمد . اگر می توانست سوراخ
کوچکی....
«آهای چه می کنی بچه؟»
سربلند کرد. بازیار قد بلندی بالای سرش واایستاده بود. بیل روی دوشش بود و چکمه ی
سیاهی به پایش.
«سلام»
«سلام و کوفت چه کاری به آب داری؟»
بلند شد و پساپس رفت. فکش می لرزید:
«آب خودمونه می خوام بزنم رو نخل هامون.»
«غلط می کنی. بدو ببینم... آب خودمونه...»
برای اینکه نگاه صورت مرد بکند، مجبور بود سر بالا کند. کرد و گفت:
«بابام آب زده ئی طرف... خودش گفته بیام راهش صاف کنم.»
«بی خود گفته بابات... بهت می گم بدو اینجا وایستادی زبون درازی می کنی؟»
جلوتر آمد و هلش داد. پای پسرک لیز خورد و افتاد زمین. آن مرد با پشت بیل می کوبید
روی سوراخی که او توی آب بند درست کرده بود و صافش می کرد. پسرک همان طور که چهار
چنگولی روی زمین افتاده بود گفت:
«عامو ئی کار نکن میرم به بابام میگم ها...»
بازیار نوک بیلش زد زمین، چشمانش ریز کرد و گفت:
«همچی می زنم زیر گوشت که راه خونه تون هم گم کنی برو به هر کی دلت می خواد بگو...
بدو ببینم.»
و آمد طرف پسرک که او پا گذاشت به دو. شلوارش از گل های چسبیده به آن سنگین بود و
پایین می آمد. محکم چنگ زده بود به بند شلوارش و می دوید. سرما یادش رفته بود.
پدر وقتی دید که او به دو می آید، به بیلش تکیه داد و نگاه او کرد. سینه ی کوچک
پسرک بالا و پایین می رفت:
«بابا... به... آدمی اون جا بود نمی ذاشت آب ببرم طرف نخل هامون.»
«سر تا پات چرا پر گل و شله.»
«مردکو هلم داد و فحش تو هم داد.»
پدر تندی بیلش گذاشت روی دوش و راه افتاد. کنار پدرش می دوید، مثل یک آدم بزرگ. از
روی چاله ها خیز می زد و دست هایش دور از خودش گرفته، محکم به عقب و جلو تکان می
داد. وقتی پدر هل آن مرد بدهد تا پس پسکی برود بخورد زمین، کمک پدر خواهد کرد و
طوری با پا به بازوهای او خواهد کوبید که دیگر جان نداشته باشد بیل دست بگیرد.
نشانش خواهم داد که آدم زدن یعنی چه؟ زورش فقط سر بچه می رسد؟
«اوهوی عامو چه می کنی، مگه کوری ئی آب داره میره تو ئی باغ؟»
آن مرد از روی شانه نگاهشان کرد و گفت:
«تو مگه کوری که باید بره تو ئو باغ؟»
«از صبح تا حالا راه آب صاف کردم که تو بیایی ببریش طرف باغ خودت؟»
«آب بارون که دیگه مال تو نیس مرد حسابی، نعمت خداس ببین سرتاسر دنیا آب ورداشته
برو از یه جای دیگه بیار...»
با مشت های محکم بسته پشت سر پدر ایستاده بود. پدر جلوتر رفت و خم شد که با بیل
بزند زیر آب بند. مرد نزدیک رفت و گفت:
«نکن همچی... خدا خوشش نمی آد... حوصله ام سر نیار راهت بگیر برو.»
پدر بلند شد و هلش داد. مرد دو دستی انداخت دور کمر پدر، بلندش کرد و کوبیدش وسط آب
ها. نشست روی سینه اش به زیر گلویش چنگ زد. چشمان پدر گرد شده، صورتش کبود بود. چنگ
و پیچار(۵) شده بودند. کفش های پدر از پایش درآمدند.
پدر می خواست بلند شود که آن مرد زد زیر پایش و دوباره زمینش زد. پا گذاشت وسط دسته
بیل، دو تکه اش کرد و انداختش دور. گفت:
«اگه مردی و راست می گی حالا دست به ئی آب بند بزن من می دونم و تو.»
آن مرد بیل روی دوش راه افتاد به طرف باغ. پدر دست گذاشت روی زمین و بلند شد. تو
صورت پسرش نگاه نمی کرد. کفش هایش پوشید و آهسته قدم برداشت. انگار می خواست طوری
راه برود که لباس های خیس به بدنش نخورد.
«آب بند» دست نخورده باقی مانده بود و آب، غران و کف آلوده، مثل جانور زخمی ای که
سراسر بدنش دردناک باشد، به خودش می پیچید و به ته باغ می رفت. باد سرد حالا شدیدتر
هوهو می کرد، چنگ می زد به چترهای خیس نخل ها، درهم می پیچاندشان و آبی سرد و چندش
آور بر سر و شانه هاشان می ریخت.
قسمت بالایی چوب بیل در دست پدر و تکه ی پایین در دست پسرک، به خانه برمی گشتند. از
نخلستان بیرون آمده بودند. هردو گلی، دست ها و لباس ها گلی و هردو کوچک شده از
سرما. روبرویشان، روی نوک کوه آن سوی خانه ها، درخت کنار «تاور» بلند و انبوه
ایستاده بود. از وقتی که آن مرد رفته بود تا حالا حرفی نزده بودند.
پسرک از گوشه ی چشم نگاه پدرش کرد. سرش زیر بود و صورتش درهم گره خورده بود. گفت:
«بابا»
«هوم»
«از این جا تا بالای اون کوه خیلی راهه؟»
پدر سرفه می کرد. کمرش خمیده بود. رگه دار و بریده گفت:
«نه خیلی راه نیس... یادم می آد اون موقع ها یه روزی که بارون سختی می اومد و
بزامون اون جا گیر کرده بودن تنهایی یه دقیقه رفتم و سه تاشون گذاشتم روی کول و
اومدم خونه. تو خیلی کوچک بودی شاید یادت نیاد.»
«آها یه چیزی یادم می آد... مادرم برام تعریف کرده بود...»
پدر آهسته راه می رفت. لازم نبود بدود تا بهش برسد. در کنارش راه می رفت. به خانه
نزدیک شده بودند. پسرک لنگ کرد تا پدر جلو بیفتد. می دید که پدر در خودش جمع شده و
روی کمرش جابه جا گلی بود. به در حیاط رسیده بودند که پسرک داد زد:
«بابا... یه کمی صبر کن وایسو...»
پدر ایستاد. پسرک به او رسید و گفت: «یه کمی خم بشو بی زحمت»
پدر خمید و دست گذاشت رو زانوهاش. دست پسرک به گل ها نمی رسید. گفت:
«یه کمی بیشتر خم شو.»
هر چه می کرد گل ها تکانده نمی شدند. به پیراهن پدر چسبیده بودند. پسرک ایستاد تا
اول پدرش داخل حیاط بشود و بعد خودش دنبال او راه افتاد.
۱: تنگ گردن = پریدن
۲: لکه = حالتی بین راه رفتن و دویدن
۳: پیش = برگ نخل
۴: دروشیدن = لرزیدن
۵: چنگ و پیچار = درهم پیچیدن
5 بهمن 1382
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 9 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
دايی علی سلام امروز برای اولين بار داستان تو را روی اينترنت ديدم . خوشحال شدم . ارادتمند شما کیانوش ملاکی
سلام
امیدوارم خوب باشی
داستان پدر واقعا جذاب بود
دست شما درد نکند
عمرانی شاهیجان
آفرين آرزوي موفقيت روز افزون
مرحبا
چه رنج هايي كه تحمل كرد پدر . چه سختيهايي كه به جان خريد . پسر اكنون در فكر گذشته هاي پدر است .
بيست
سلام همولایتی
عالی بود
خیلی بی معنی
بسیار بیمزه ومفت.آبروی دشتستان وبخش بوشکان بردی