جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

خارج از محدوده
نقدی به نقد: كه می گذاريم و می گذريم . . .

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


جستارهای منتقدانه را به سه كانون اصلی می توان معطوف داشت: نقد تحليلی، نقد توصيفی و نقد نقد.
با اندكی تعمق در رويكردهای ژورناليستی و مكتوب كنونی سرزمين مان در می يابيم كه مطابق معمول ما «خارج از محدوده ايم!» نه حول كانون تحليلی انديشه می گرديم، نه دايره ی زيبا شناسانه ی نقد توصيفی نشانی از ما دارد و نه به رويكرد فلسفی نقد يعنی پرسش از ماهيت خود (پرسش های بی جواب) روی آورده ايم.
بی ترديد تصوير (و متن) مهجور نمی ماند و از ميان تاريخ و آدميان می گذرد و خود را از ميان می برد و باز می زاياند و ما می مانيم و حوضمان. در برخورد با متن (تصوير، نوشته، انسان حتی...) زبان «هرمنوتيک» تكامل یافته و «هرمس» كه روزی تنها پيغام آور خدايان بود و از بد و خوب افلاک توأمان روايت می كرد با پاهايی پران از متن به «فرامتن» و «بينا متن» پريده و تاريخچه ی تحليلی نقد را با جدا كردن اثر از مؤثر، كندن تصوير از تصويرگر و بريدن متن مقدس از خداوند تكامل داده و با پرسشهای بنيادين از هستی، زبانی را ابداع نموده كه هم تحليل را در خود حل كرده و هم توصيف را و هم نقد را به نقد نشسته و بی شعوری و شعور را ديگر، نه نزد خدايان بلكه در گوش آدمی نجوا می كند.


1ـ نقد تحليلی

نقدی كه نه داريم و نه داشته ايم. تاريخ مكتوب سرزمينمان انباشته از ريسمان ها و آسمان های به هم دوخته ايست كه به ايما و اشاره گفته اند و گذشته اند و بسا ناگفته های بسيار كه ميان شور و خرد در نوسان مانده. نگاه كنيم به مقالات شمس كه توسط مولانای رومی مكتوب شده و شيخ پران درابهام پريده و گفته: «سخن را نمی نويسم تا در من بماند و ببالد...» نوشتن چون باری بر دوش نويسنده اش، چون چارميخ بر گردن او می آويزد و متن، زندان می شود. ننوشتن پريدن است و آزادی، شور حضور بی كلمه و گريز از آوارگان واژه.
آنجا كه حديث تحليل پيش آمده كار به جدال و ادبيات انجاميده. امثال شهرستانی ها در پاسخ به انديشه ی _ احتمالا _ اسماعيليان «از كاسه ی خودشان سيرابشان بايد» و با زبانی گزنده نقد را به مسخره می كشاند و نجم رازی ها بسا بسيار كه خيام ها را «كور» می خوانند و بی تحليل می گذرانند و می گذرند.
اگر بپذيريم كه نقد «مقوله ايست خردگرا كه با تكيه بر عقل (عقل دكارتی) سره را از ناسره جدا می كند و با وضع ترازوی خوبی و بدی، به تقسيم بندی اثر (متن) و طبقه بندی آن می پردازد» به اينجا رهنمون می شويم كه ايما و اشارت را بايد محدود نمود و با قراردادهايی همه پذير و ساده و گاه رسانه پسند به بررسی متن (اثر) پرداخت. به طور مثال پذيرفت كه قرمز هنگامی كه كنار سياه می نشيند نشان جنگ است پس برای طراحی پرچم كشوری صلح طلب و بی طرف مناسب نيست. يا سياه رنگ نيست چرا كه رنگ از نور بر می خيزد و سياه بی نوری است، تاريكی است، پس همچون امپرسيونيست ها آن را از ميان رنگ های مورد استفاده و نظر حذف بايد كرد. خوب، چنين رويكردی اولا در تفلسف غربی و در هرمنوتيک مدرن آن حل شده كه حديثش كما بيش رفت، ثانيا در انديشه ی ايرانی اگر جايی اندک برای تكيه ی عقلانی (عقل دكارتی كه به انديشه ی رياضياتی و فرموليزه تكيه می كند) تا دوران امام غزالی وجود هم می داشت، به مسلخ «پای استدلاليون چوبين بود ... پای چوبين سخت بی تمكين بود» برده شد و سال هاست كه درسرزمين ما، در زبان سرزمين ما، عقل را به پای عشق سر بريده اند...
بپذيريم كه ماجرا از كنه ذات آب می خورد و درخت فرم گرای بی نقد ما ريشه در هميشه دوانده. بپذيريم و بگذريم؟


2 ـ نقد توصيفی

سفرنامه نويسی (سفر به عالم مجردات و ممكنات، هر دو) و تشريح احوال روزمره و شب مره، شرح دلاوری های شاهان و حكما، توصيف اغلب غلو آميز (با ملاک عقل) پيشوايان و امامان و فرجام دادن متن با جمله ی «چندانكه نه سخن می توان گفت و نه وصف می توان كرد» برای تكميل ماجرا، از زبان سرشار سرزمينمان می ريزد و شهد و شکر ايجاز و استعاره، چاشنی تصاوير ذهنی و زبانی بزرگان ايران بوده است. تورق منطق الطير عطار (به عنوان ديباچه ی عرفان منظوم) شرح وصل و فصل در خمسه ی نظامی، نگاهی به سفرنامه ی ناصر خسرو قباديانی و روايت قضايا به زبان توصيف و... از سويی و قرار دادن آن ها در مقابل اعترافات اگوستينوس قديس، مقالات توماس آكويناس در قرون وسطی، بيانيه های كتبی مارتين لوتر در اوج پروستانيسم، قياسشان با چرخ پر شتاب نقد تحليلی (گاه صرفا تحليلی) رسالات منطقی فلسفی عصر روشنگری اروپا كه در دكارت اوج گرفته و در كانت تكامل می يابد و همچنان تا كنون ادامه دارد، از سويی ديگر، جوينده را بر آن می دارد كه دست از جستن تحليل در متونمان برداشته و توصيف و صنايع ادبی و عرفان مگو و راز آميز را بيابد و برای انداختن آب فكرت به آسياب عقل به سراغ انديشه ی متكامل غربی برود.
رويكرد ما بر متن (ما يعنی من و شما و ابن سينا و فارابی و ملا نصرالدين...) اساسا توصيفی بوده و در دنيای متن، متن دنيا را توصيف می كند نه تحليل. تصوير بر تصوير انباشته و زيبا شناسی غير تحليلی در آن مقدم بر بحاثی علمی است. اين البته جايگاه خودش را داشته و دارد و خارج از نقد می توان به نقدش كشيد. فاجعه اما سير تكوينی روح در تاريخ رخ داده، از قجرها به اين سو همين زبان توصيفی در نوسان ميان نظم و نثر كه نكته ای قابل اتكاء به نظر می رسيد، به ناگاه و با ورود سر و ته و كج و معوج پلاستيكی تجدد، به نيستی تهی از معنا كشانده شد و امروزه نويسندگان دوست داشتنی مطبوعات تنها «شكل» توصيفی در قلم، به شرح عاشقانه ی پلكان فلان گالری و گرمای روز مصاحبه يا «دير آمدن آقای عكاس» بسنده می كنند و با هر قلمی كه می زنند (و می زنيم) باری خويش را شرحه شرحه می كنند (و می كنيم) و كهن تمدن نحيف شده ی پاره ی خويش را پاره تر می كنيم (و می كنند) و می گذريم و می گذرند.
«معنا» ماند و ما رفتيم و ديگر نيست جانی پر مايه كه از «نور سياه» بگويد و از عنكبوت محض ماندن. می گذاريم و می گذريم.


3 ـ نقد نقد

مدرنيسم در چرخه ی مدام خود، مداوم می خورد و می زايد و امروز در واپسين دستاوردهای خود به فرا رفتن از متن و بسط كل و جزء به يكديگر می پردازد. اينترنت و جهان ارتباطی وب (كه اين وب محض اتفاق مشتبه به عنكبوت و تورهای مشبک آن هم هست) فرديت آدمی را مغشوش نموده و بمباران رسانه ای تصوير، زبانی نو را می طلبد و نقد، حيطه ای ديگر را در خود به وجود آورده كه آغاز انقلابی آن را می توان در ديويد هيوم و در اوان روشنگری اروپا كه از خود فلسفه و از چيستی آن، سؤال از سؤال متون و انديشيدن به انديشه و سر انجام نقد نقد پی گرفت و تا امروز در بررسی هرمنو تيكی متون نوشتاری و ديداری دنبال نمود. بسط دادن اثر به خالق آن، متن (يا تصوير و...) به وسيله ی زمان خلق آن، خلق و خوی خالق آن و بنابراين، پژوهش تاريخ تا گاه نقد آن، دورانی بارز و غير قابل حذف می نمايد كه به تكوين تاريخی نقد، عبور از حضور خالق در اثر و در فرجام به نقد خود اين نقد انجاميده، و چندانكه در راستای همين تكامل نزد نيچه و امثال آن بايد بساط نقد را ديگر برچيد. اين در حاليست كه در اين سو مغولان اجداد سوخته، ديوانه وار مشغول سوزاندن متون قابل تكيه و اساسی اين زمين و آن زمان بودند و امروز تنها نامی گذاشته اند و گذشته اند و در ما دل كباب می كنند و در تاريخ و دوزخ چنگيز خان را.
ميان نقد توصيفی، بعد تحليلی، بعد نقد نقد در غرب (غرب زمين)، ميان جادوگران قرون وسطايی كه با اطفار به كپيه برداری دسته چندمی از جابر بن حيان و هرمسيان ايرانی مشغول بودند تا انيشتين، گاليله ای بوده و نيوتونی دم زده و گوتنبرگ كهكشان مكتوب خود را كامل می كرده، و ما و مكتوباتمان در آتش مغول، حماقت صفويه، زنديه و قجر و...، مجلسی كه لياخوف روس به توپش می بست، می سوختيم و روغن چراغ واماندگی می شديم و چراغ پيه سوز را با پرتو افكن های نيروگاه های اتمی توليد برق كه «از دل هر ذره كه بشكافيش دنيائيش در ميان بينی» جان و جوانی می گيرد، چكار؟ چشم ها بسته است و دهان ها گشوده....
زمان، می گذاردمان و می گذرد و نقد ناقد منقود را وا می گذاريم و قلم اينجا رسيد و سر بشكست. 


تير 82

نسخه‌ی قابل چاپ   5 شهریور 1382    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب