جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

خشت های حاج سردار ۲
(داستان دوم از مجموعه ی خشت های حاج سردار)

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


در خود شكستن شيشه ای و حاشيه های امن خانه را در دايره ي بی شكل ماه گذشته، در پشت ابرهای اكنون و آينده گم كردن. آينده ای گول و ناپيدا كه اشيا و آدمهای هنوز نيامده اش در ابر می خوانند: وای بر آن كه خانه ندارد..... وای.
ماشين هوم می كشد و می رود. او می ماند و پله های سياه و سنگی فرودگاه.
در بالا رفتن از پله ها در حالی كه تنها چمدانش را با خود می كشد مايعی زرد و لزج بر روسری و جامه اش می ريزد. پرنده ای مي پرد. دستمال را به انگشتان بلندش می پيچد و محكم به لكه ي نقش شده بر لباس می كشد. آن را پاک می كند. پاک نمی شود.

زمزمه ای مبهم كه نوايش به جان می ريخت و دستانی بلند كه موهای بلند و پريشانش را می بافت و می بوسيد و هر دو، می خنديدند. دسته های حرير مو كه در دستان مادر پيچ و تاب می خورند و دستان كوچک دختر كه آرام سر به مادر سپرده بود و انگشت به شيشه های رنگين و گوشه داده به پنجره می كشيد.
پنجره هايی چوبی، پسركی پر شور كه از قرمز به سبز می دويد و از سبز به آبی. حياطی بزرگ و حوضی درميان كه از پشت شيشه نيمی سبز بود و نيمی قرمز. آفتابی هزار رنگ كه به كودكانه و مادر می تابيد. خانه همان و كودک همان... برادری كه ناشيانه و به تقليد از پدر سوت می زد و دستان خالی اش را برای سازی كه در بر نداشت باز می كرد و مادر زمزمه می كرد و رشته های مو به هم گره می خوردند.

پرنده های آهنين سوت كشان آسمان را می شكافند و چمدان روی چرخ چرخنده ي فرودگاه می گذارد. چمدان می چرخد و از ميان پرده ای بريده، وارد جعبه ای فلزی می شود. به سوی اتاقكی در ورودی سالن می رود. پرده پشت سرش می افتد و وارد می شود. پرنده هايی کوچک جیغ کشان از پشت شيشه ي سالن می گذرند. زنی فربه و پيچيده در جامه ای بلند و سياه دست می سراند و گردن تا قوزک پايش را می گردد. چمدان در جداره های فلزی می غلتد و تصويرش بر صفحه ای نقش می شود.
خانه و نشانه ها را گذاشتن و گذشتن. دست به جامه های سپيد باد كشيدن و شيشه های رنگی شكسته را كنار هم وا دادن، خلاصه ي تمام داشته ها را در چمدانی پيچيدن و روی به باقی سپردن.

در گوشه ي حياط كز كرده بود و نشسته بود كنار درخت تنومند گردو، دختركی. باد در موهای بافته اش می چرخيد و می گذشت و دستانش را گرد كرده بود به سوی آشيانه.
آشيانه ای شكسته بسته و جوجه هايی چشم بسته كه از ميان شكستگی باريک خرده چوبها، از ميان خانه ي سقوط كرده از بالای درخت جيغ كشان دهان گشوده بودند و تاب می خوردند. كز كرده بود و نشسته بود و می گريست. دستی پت و پهن از پشت اندامی بزرگ و تنومند كه در برش گرفت، آشيانه را در بر داشت. شيری كه بر بازوی عريانش روی به آسمان می غريد. آشيانه ميان برگ ها قوام گرفت و خنديد دخترک.
انگشت بزرگ خود را به گونه های خيس و دهان خندانش كشيد و هم خنديد، پدر.

كيف دستی را بر می دارد و از اتاق خارج می شود، زن فربه صدايش می زند و به روسری اشاره می كند. سر تكان می دهد و آن را جلوتر می كشد.

در جامه ي سپيد نمازش می خزيد و در ذكر و شعر و شعور، در هبوط خويش گم می شد و با هياهو به اتاق می دويدند، دايره ای به دورش می زدند و باز به حياط باز می گشتند، دو برادر. باز لب می جنبانيد و چشمانش كه هميشه می خنديدند، بسته بودند و می خنديدند، چشمان مادر.

ترسيدن و بر خود جنبيدن، دست بر قضا سپردن و پای در ناكجا نهادن. خانه ای خاطره كه بود و نبود. آشيانه ای شكسته كه رفت و نرفت.
دستی به شانه اش می زند و بر می گردد. «مداركتون لطفا». همه را ورق می زند و باز می گرداند، زنی بلند در چادری سياه «شما بايد بياين با ما» چرا؟ «چند تا سؤال فقط...» نام... نام خانوا... فرزند: حاج سردار.

حاج سردار پير كه در آغوشش گرفته بود و باز نمی كرد. پيش از رفتن قسمش داد به ماندن. او نماند كه بايد می رفت. بايد می گذاشت و می گذشت.
حاج سردار تنومند و جوان، كه دست می گشود و آويزان می شدند و می چرخيدند و می خنديدند. آويخته از دستان پدر، می چرخيد و در غش خنده شيشه های رنگی پنجره ها را می ديد. می ديد كه رنگ هاشان در هم می پيچيد و الوان می شد.
شيشه هايی كه شكست، آشيانه ای كه متروک شد و بادش در هم ريخت. حاج سرداری كه در خانه ي سالمندان روی به پنجره می نشيند و در فراق نيستی خانه و مادر با لب های نيم باز خود، آرام سوت می زند. آرام می نشيند و زير لب می خواند و ديگر هيچ نمی فهمد.

«ببخشيد، تشابه اسمی بوده...» مدارک را به سويش می گيرند. چمدان در دست به سالن باز می گردد. تابلوی بزرگ و سياهی در خود می جنبد و نام هايی زرد گم و پيدا می شوند و كلمات كنار هم می نشينند: تهران ــ فالولند ــ در حال مسافرگيری.
پنجه به شيشه های بزرگ و بلند سالن انتظار می كشد و می نگرد. مردی نشسته بر صندلی چرت می زند و انتظار می كشد. زنی پير و كودكی ناتوان و لاغر كه به او تكيه داده بر چمدان نشسته اند و انتظار می كشند. مردی جوان سه ساک بزرگ دور خود چيده، دست به پشت سر برده و ايستاده و انتظار می كشد. پرنده ای بی قرار می پرد، لحظه ای بر بلندای تيرک های آهنی سالن می نشيند و باز می پرد و می رود. با پنجه های بلند خود، پنجه هايی كه انتظار می كشند و بی بازگشتی می روند، شبكه هايی بی نام بر شيشه های سالن انتظار نقش می كند و چمدان به دنبال خود می كشد و رفتن را به انتظار و نظاره می نشيند.
حاج سردار همين حالا، همانجا در خانه ي سالمندان به پنجره می نگرد.
ساعت ها و ساعت ها انتظار می كشد و ويلون شكسته ای از دستش به زمين می افتد و در خواب فرو می رود.

تک تک ساعت ها سكوت پر فشار اتاق را سوراخ می كرد و مادر با چشمانی بسته و نفسهايی منقطع، بر تخت خوابيده بود و همه بهت زده، بايد فرا رسيدن مرگ را انتظار می كشيدند. دو مرد جوان، يكی ايستاده و يكی نشسته در سكوت خويش مدفون شده بودند و زن جوان سربه روی تخت سپيد گذاشته بود و خواهر ديگر سر در آغوش همسرش داده بود و آرام می گرييد. بهت اتاق كه بوی شكستن می داد و سايه ي پرنده ای كه بر حياط خالی نقش می شد، از حوض خالی گذشت، ديواره ها را پيمود و مادر نفسی بلند كشيد. نفسی كه رفت و اقليم بازگشت را به شايد ها و هرگز سپرد.

به سوی اتوبوس می رود، هواپيماها با بال هايی آهنی سكوت ابر را می شكافند.
اتوبوس بلند و كثيف ايستاده، گويی پرندگان در تصميمی جمعی آن را هدف گرفته باشند، تمام بدنه اش، آهن ها و فلزهای کدر شده اش از نشانه های زرد و لزج پرندگان اندوده شده. لكه های شريده و بی شكل كه پوسته داده اند و خشک شده اند.
نشستن و تن به ماجرا سپردن. خود را در خود گم كردن. روی به ديار بی نام نهادن، خانه را به خاطره سپردن و چشم بر هم گذاشتن و به هنگامه ي خواب به مرگی كه در بيداری دوباره از آن بر می خيزی شتافتن.
در صندلی پهن هواپيما يله می دهد. چشم بر هم می گذارد. هوم پر هيبت هواپيما به شيشه های گرد آن كوبيده می شود و پرنده ي شکسته بال و آهنين، چون اشاره ي زمين به آسمان، كج می شود و در مغاک های ناپديد ابر گم می شود.


مرداد82 

نسخه‌ی قابل چاپ   5 شهریور 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب