جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

روايت: شرح ماجرا

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


بايد برای گفتن اين ماجرا، تعليق را وارد نثر خود بكنی. آدم اول يعنی قهرمان اصلی، قطعاً يک زن بوده. چه، از فاصله ای دورتر به آن می نگرم و آدم ها و «مدايح» و «نصايح» خودم را دارم. از اين كلمات عربی نبايد استفاده کنم كه سوار بر كشتی شكسته ی پارسی همه جا سر مي کشند. مطلب و ماجرا به اين مهمی، مفهوم محض است، بازی زبانی هم، بی بازی زبانی. اما آيا از زبان به مفهوم نمی رسيم؟
يادم باشد گيسوان زن كه از كناره های روسری اش بيرون زده شرابی رنگ اند. ضمناً برای گفتن اين ماجرا احتياج به ذكر اين هم نيست كه در جامعه ای كه قهرمان ما زندگی می كند، حجاب ظاهر و پوشش اسلامی (جامه ی عربی!) امری اجباری است. همه چيز در بطن رخداد، خود رخ می نمايد. بی آنكه بگويی، داستان رنگش را می نماياند و بويش را خود می تراود. همه چيز حاضر می شود بی آنكه بخوانيش. اصلاً بهتر است اقليت بوده باشد. يک ارمنی. زن ارمنی. پير. چرا پير؟ آيا آدمی هنگامی كه پير می شود در تقابل با تمام تاريخ خويش قرار می گيرد؟ آيا در واپسين، خود را خاطره ای بيش نمی يابد؟ هر چه هست برای شرح قصه مهم نيست. واقعيت از خود سرشار است. نويسندگان هم عصر من برای دست يافتن به زبانی جديد نه تنها قهرمان بلكه دانای كل را محدود و سر انجام نابود می نمايند. در فقدان پروردگار مرده چه می توان پرستيد؟
می شود اين كار را هم كرد. زن ارمنی پير، پيرزنی بی نام و گذرا باشد كه از كنار خيابان، می آيد، از پيچ آن می گذرد و با ورود به مغازه ای، از داستان خارج می شود. روايت، در متن می تواند كه نبوده باشد. داستان است، بيانيه ی فلسفی كه نيست. «سارتر» می گفت هر هنرمندی «متافيزيک» خود را دارد. فرا روندی در جريان، موازی با روند روزمره و گاه در تضاد با آن. يكی مرگ، يكی زيستن،‌ يكی جبر، يكی اختيار، يكی زمان، همينطور قس علی هذا (عربی؟)
می توان روايت را به راوی سپرد. راوی باشد ولی دانای كل نباشد. خودش هم سر درنياورد از ماجرا. مدام سؤال كند. اما اگر از من، از نويسنده جدا شد و سؤالاتی كرد كه خط روايت و متن را مخدوش می كند چه؟ مثلاً اگر بپرسد در حاشيه ی خيابان، ‌پيرزنی ارمنی كه در باز كردن در مغازه ای از داستان بيرون می رود از مغازه دار چه می خواهد، چه؟
برای شرح ماجرا، آن هم ماجرای مهمی كه من قصد نوشتن آن را دارم راوی به نظر اضافه است. داستان است، گزارش روزنامه نوشت كه نيست. شرح اين ماجرا نياز به اول شخص دارد. داستان مهمی است. خيلی مهم. شرح آن يک ادبيات فخيمه (عربی؟) ‌می طلبد. اما ماجرا برای من كه روی نداده. من تنها شاهد بوده ام. برای يک زن پير ارمنی روی داده كه من بنا دارم بنا بر ضرورت زبانی روايت حذفش كنم. كه رويداد خودش را بنماياند. بی واسطه. بی قهرمان.
می دانم كه پير زن حالا چه ارمنی و يا غير آن، همسر و فرزندانی هم داشته كه اين ماحرا به هيچ كدامشان مربوط نيست. اصلاً گفتنش كاملاً زايد است. پس ما می مانيم و يک زن ارمنی پير با نگاه هايی سرد و چشمانی ميشی رنگ كه با نگاهش تو را مسخ می كند و می گذرد. چروک های حلقه زده بر پلک هاش كه با فاصله، محوتر و بزرگتر می شوند و هر كدام چون دهانی گشوده، سرود زندگی ناتمامش را می خواند. پير ناتمامی كه در مرگ تمام می شود.
شرح ماجرايی مهم كه نمی توانم خود را به جای قهرمانش بگذارم. مگر نه اينكه از آنچه لمسش نكرده ايم، نزيسته ايمش نبايد بنويسيم؟ وقتی قهرمان نيست جوهره ی هستی اتفاق ره به نيستی می برد. چه، در غير آن راه به خطا می بريم: مردی نيست كه بتواند تصوير كند لحظه ی زادن كودكی را (مرد نمی داند و زن نمی تواند). من كه پير نيستم، حتی مادرم هم هنوز پير نيست. مادربزرگم هم حتی در جوانی مرده. پس برای شرح ماجرا مناسب نيست از «ام» و «من» و امثالهم (عربی؟) استفاده كنم. اين ماجرای مهم يک مقدمه دارد، يک اوج و يک فرود. با آن پايان بی نظيرش كه سرنوشت مردم جهان پيرامون را تغيير داده و زن ارمنی پير آدم های كوچک و بزرگ آنرا از يک خطر حتمی نجات داده، يک شرح اساسی می طلبد.
می توان از ديد و زبان فروشنده ای نوشت كه در مغازه اش ايستاده، زنی پير و ارمنی وارد می شود و در حين خريد، ماجرا را برايش تعريف می كند. می توانم از نشانه های آن مغازه شروع كنم. دری که گشوده می شود و زنگ به صدا در می آيد. زنگ آويخته از بالای در. گوی فلزی كوچكی كه می شكند سكوت لغزان مغازه را. اما اين نوع شرح ماوقع (‌عربی؟) ماجرا را از اصل دور می كند. حاشيه روی زياد می شود. فروشنده فضای ذهنی خودش را هم دخيل می كند و خواننده هرگز به عظمت ماجرا و شرح آن دست نخواهد يافت. نخواهد فهميد كه يک زن پير، آنهم ارمنی، چگونه عده ای از مردم غير هم كيش خود را نجات داده. خواننده به راحتی با مفاهيم انسانی درگير نمی شود. اين قصور رسانه هاست. هنر و سرگرمی را خلط می كنند و صوت و تصوير بالا می آورند. البته نجات هم كه نداده. در شرح ماجرا بايد يک كلمه ی مناسب برای كارش بيابم. راستی با آن ماجرای عجيب كه منجر به اين ماجرا شد چه كنم؟ هيچ. رهايش می كنم تا همه چيز حول همين كانون رخداده بگردد. آيا زنجيره ی آدميان قابل نقش در كلمات هست؟ آيا اشياء خود كلمات اند؟ پس چگونه است كه تو با داشتن هزاران هزار كلمه، از دار دنيا هيچ نداری؟ پس اشياء تعريف قائم به ذات (عربی؟) ندارند؟ يعنی به هم منجر می شوند؟ با آن كاری كه آن آدم کرده كه از لحظه ی زادن به دين مسيح در آمده و بنا بر قانون خانواده اش هم ارمنی بوده، ‌چگونه اشياء هنوز تعريف های مستقلی ندارند؟ چگونه پس از آن اتفاق عظيم ارتباط خويش با يكديگر را حفظ كرده اند؟ نه، بهتر است برای زن ارمنی نامی بگذارم كه در رخداد بر مركب آن نام سوار شود و با اشاره ای شناخته گردد. كه با اشياء، رنگ ها و نورهای دميده در لحظه اشتباه نشود. اين او را به مغاک های تكامل می كشاند. مغاک هايی كه اشياء و جانوران در آستانه اش به نظاره و ناتوانی می نشينند و تنها آدمی است كه در اقليم نام، كامل می شود. كمالی كه با شرح ماجرا جور هم هست. چرا كه كار او به خودی خود بزرگ نبوده، اينكه در آنجا و در آن زمان انجامش داده به آن عمق بخشيده و من با روايتش آنرا كامل می كنم. اگر نه می توانستم حوالت دهمش به ناكجا و تمام. چون بيشتر اتفاقات كه فراموششان می كنيم. اما ابعاد اين ماجرا، هجم خاطره را بر نمی تابد و بايدِ روايت می طلبد.
دستانی صبور و چروكيده، ناخن هايی كوچک و سپيد، رگ هايی كبود كه رنگ آبيشان از سريدن آبی سرد در ميان سردابه های درونش حكايت می كند. گويی نه با افروختن شمعی در پای محراب تاريک كليسا، نه با زبان عاطل مانده بر اعترافش كه سكوت می كند و می پندارد كه در بی گناهی غوطه خورده، هيچ ندارد تا ميان خود و كشيش بشكند و در ميان گذارد ، جريان جاری نمی شد و اين نقش بلند او در اتفاقی ناگهانی است كه خون به حفره های سرد كشيده شده ميان اندامش دوانيده.

شايد بعدها من قلم خشک كنم و مغازه ای دست و پا كنم و فروشنده ای شوم كه پيرزنی وارد مغازه ام شود و زنگ به صدا در آيد. ماجرا را برايم روايت كند و تناقض روی دهد. نبرد من با من. منی آن سوی روايت ميان كلام زنی و منی اينسو ايستاده، چاق و فربه و شنوا در مغازه. می توان در گسست ميان اين كشاكش به شرح داستان پرداخت. پيرزنی ارمنی ــ با چشمانی سبز ــ اگر وارد مغازه شود و هيچ نگويد و وقتی ماجرا در خيابان، در كوچه يا محيط شهری رخ می دهد، از مغازه خارج می شود و از هيچ چيز خبر دار نمی شود، ‌تناقض روی نخواهد داد؟ نه، مگر او در وقوع ماجرا دخيل نبوده، آن هم پيش از آنكه وارد مغازه شود، پس شرح آن به يک زمان بندی مناسب محتاج است. مثل اينكه به يک قرارداد ثابت برای افعال نرسيده ام. فعل ها را بايد برای آنچه روی خواهد داد، رخ دادن های اكنون و رخ داده ها تنظيم کرد. اينجا اگر منی ماجرا را شرح می دهد، فعل ها و آدم ها را از مرز تابنده ی زمان عبور می دهد و ماجرا با آن عظمت و جبروت، در هزار توی كلمات پنهان نخواهد ماند. بخصوص آنكه من نويسنده شاهد اين اتفاق بوده ام. اتفاقی كه بودن در آن شايد برای هركس در زندگی يكبار رخ دهد. چندان كه برای ما روی داد. برای من و زن ارمنی همزمان، در خيابان.
اما از طرفی آمديم و فروشنده ــ كه مهم نيست چه می فروشد ــ كتابی را كه شرح ماجرا کرده است خريد و خواند. عكس من هم كه انتهای كتاب چاپ می شود و به راحتی می توان به جايم آورد و امضاء گرفت. اصلاً با شرح چنين ماجرايی مردم به کتاب فروشی ها هجوم می آورند تا سرشت و سرنوشت خويش را در ميان كلمات بيابند. من معروف خواهم شد و نوبل ادبيات برای اولين بار به يک پارسی نويس اهدا خواهد شد. آری، خريد و خواند و گفت تو دروغ می گويی و آنجا فلان نشد و فلان شد چه؟ از پيرزن خيالم راحت است چون با آن سن و سال، اگر هم هنگامه ی چاپ كتاب زنده مانده باشد خوب نمی تواند فارسی بخواند، نه فارسی را، نه با آن چشمان خسته، هيچ زبان مكتوب ديگری را. كلمات را اشياء و اشكالی جاندار می بيند كه بر سطحی سپيد غلتيده اند و باقی شده. به يقين به آن مرد چاق و فربه خواهم گفت كه من تو را در اوان همين متن خلق كرده ام و كارت با يک مداد پاک كن يا لاک غلط گير تمام است. اما آيا آنچه خلق شده قابل بازگشت است؟ آدم های نيامده و اساطير بی تاريخ، اتفاقات هرگز. آدميانی تاريخ سرشت كه نطفه می شوند و برگ هايی پاييز كه از زرد و ريخته به بهار باز می گردند. موهايی جوانه زده كه به پوست باز می خزند و شمشيرهايی آخته كه غلاف آغاز می پوشند. چگونه آن زن پير و ارمنی ــ كه به خيالم چشمانش آبی ست ــ آن كار را انجام داد، اتفاقی افتاد و زمان برای نيافتادنش با اشكال و اشياء، با آدم های آن در نيافتاد؟ ديواره های بلند و خاكستری اش كه خميد و راه بر دالان سرنوشت گشود، خود را نفی نكرد و يااز حركت باز نا ايستاد؟
در هر حال اين ماجرا يک روش نهايی می طلبد و بايد مدت های زيادی روی آن كار كرد. بارها نوشت و دور ريخت و پاكنويس كرد. حتی رنگ اشيايی كه در اين ماجرا موجود بوده اند، صدای نفس های كند زنی پير ــ كه چشمانش در پيری هم سياه و براقند ــ عكس مرد مرده اش را تصوير خواهم کرد كه در كليسا بر ديوار زده اند. اصلاً مگر ارامنه مانند ما عكس به ديوار كليسا می زنند؟ پيش از هر چيز بايد يک تحقيق جامع راجع به ارامنه، كليسا، سن های اجباری مسيحيت برای پيرزنان، ‌رابطه ی رنگ چشمان و جسارت حضور در اتفاق داشته باشم. به علاوه ليست نويسندگان پارسی زبانی را بياورم كه نامزد دريافت نوبل ادبيات بوده اند. اصلاً چنين ليستی هست؟ پارسی نويسی فقط در ايران باب است يا در كشورهای ديگر هم نويسندگانی به اين زبان می نويسند؟ يک جستجو در اين باره و يک فيش برداری طولانی مدت درباره ی تمام مغازه هايی كه از در ورودی شان زنگ آويخته، بايد بكنم. اصلاً زن می تواند وارد مغازه نشود. جوان باشد و پر اشتباه. چه، اتفاقی گيرم كه او در موجوديت آن معنا شد به خطايی خام و خلاص؟!
شكوه از بيان عاجز می كند و زبان چه زود ناكار می شود. زبان پير زن پير كه آرام در دهانش می گردد و به زبان مادری خويش ذكر می گويد و اوراد می خواند، دست ها به پيشانی، پهلوها و شكم تو رفته صليب می كشند و زبان، باز می ماند و بر می خيزد. دود كشيده در تاريک باد، شمع خاموش، پريشان. از ميخ كوبيده بر كف دستان مسيح، مسيح آويخته بر ديوار كليسا، خون می تراود و زن بر می خيزد. زن، زن ارمنی پير از ويترين مغازه ای می گذرد و طره های سپيد مويش از كناره های روسری بيرون آمده، چشمان عسلی رنگش نظری سرد به مغازه دار می اندازد. مغازه داری كه مشغول است و نمی بيند و نمی فهمد و زن می گذرد. نمی گذرد، در می گشايد و وارد مغازه می شود. صدای زنگ، در قهقرا می پيچد، باز تصوير بر تصوير می انبارد. فشار واژه. گسستن افسار توهم. رنگ هايی كه به جايشان نمی آوری و در يادشان رنگ می بازی. ناتوانی روايت از شرح ماجرا، صدايم را می گيرد. قلم را می خشكاند. كدام كلام است كه می چروكد كنار چشمان زن. نه كلمه ای و نه واژه ای. نگويم بهتر است. بگذارمش تا در مغاک های به هم دويده ی خاطره ی شخصی، در اقليم رازهای ناگفته ی آدم ها باقی بماند. رازهايی كه برای سر دادنشان به مهر سكوت بر آن ها حجاب هنر می كشند. و در پرده های بلند و مكرر اشكال، گم و گورشان می كنند. اصلاً مرا چه به اين؟ شايد روزی ديگر، كسی ديگر از كناره ی پنجره ای كه ما، آن را نديده ايم شاهد ديگری بوده باشد بر ماجرا. بر حال واژه ها. و اما تاب گفتن ندارند و نمی نويسم. تمام.


شهريور 82

نسخه‌ی قابل چاپ   5 آبان 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب