مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

تداعي
براي كاغذهايي كه «همه جا» هستند

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


در دل زرد تابستان، وسط روز، كنار پياده‌رو را كه بگيري و بروي دستاني به سويت دراز مي‌شوند كه تكدي نمي‌كنند، كاغذ مي‌دهند.

******

آمار روزافزون بهبودي چاپ و نشر مطبوعات و كتاب نشان از آن دارد كه مردم فرهنگ‌ دوست ايران زمين ‌ادبيات نيمه ‌مكتوب خويش را با رويي گشاده پاس مي‌دارند.
همين ديروز اداره ارزيابي ارشاد اعلام كرد كه تيراژ چاپ اول كتاب كه در سال 72، ده هزار نسخه بوده به چهارصد هزار نسخه ارتقا پيدا كرده. در هر باجه ي روزنامه ‌فروشي بيش از سه هزار عنوان تخصصي نشريات و سيصد روزنامه در عناوين مختلف با كاغذهاي مرغوب منتشر مي‌شود. از سويي تمام متون ديرينه فارسي مورد پژوهش قرار گرفته و اساتيد پارسي شناس از تمام جهان به تهران مي‌آيند تا علاوه بر استفاده از هواي مطلوب و مطبوع آن و آرامش موجود، كتاب پشت كتاب چاپ كنند. ترجمه ي آثار غربي هم البته سير سعودي دارد، هرچند كه مردم سختكوش ما اغلب به سه زبان زنده ي دنيا تسلط كافي دارند.
هر شاعر و نويسنده ي جواني بدون ريالي هزينه مي‌تواند حتي يادداشت هاي روزانه‌اش را چاپ كند. اين از اين،‌ چه برسد به اهل فن كه خيل مشتاقان آرامشان نمي‌گذارد. دولت هم يارانه ي بسيار قابل توجهي به چاپ و نشر اختصاص داده و با مديريت عالي، ‌تمام نفت بشكه‌اي ششصد هزار دلاري ايران را با كاغذ اعلاي اوكرايني تعويض مي‌كند. اين اما مضاعف بر راه‌اندازي كارخانه‌هاي متعدد تبديل آجر به كاغذ، ‌شيشه به كاغذ، مرده به كاغذ، روده به كاغذ و امثالهم است، به نظر مي‌رسد به زودي بايد...

*******

جمجمه ي «عليشير نوايي» در قبر مي‌خندد. آب به سر و صورتم مي‌زنند و سيلي رنگ به گونه‌ام باز مي‌گرداند كه پدرجان اينجا تهران است،‌ شهر دود و آسفالت داغ و قير گرمي كه به گلو مي‌ريزد تا نفس نكشي. آرام روي كاغذ فرش زمينش قدم بزني و پاره‌ها و مچاله‌ها را كه در و ديوار و زمين را احاطه كرده به روي خودت نياوري. به خود كه مي‌آيم مي‌گويند گرمازده‌ شده‌اي، هذيان مي‌گفتي. جواني كتاب هايش را كه به هزينه‌ ي فروش فرش يادگار پدر و با كاغذ بنجل «پارس نمره 2» كه در دستگاه گير مي‌كند چاپ كرده و زير بغل زده، ‌دورتر، كنار خيابان به ازدحام حلقه زده به دور من نيمه ‌بيهوش زل زده. كتاب مي‌فروشد. كسي نمي‌خرد. كاغذهاي بزرگ و كوچک كنكور و آموزشگاه گيتار فرنگي و الخ در آسمان پيچ و تاب مي‌خورند. از جا بلند مي‌شوم. ما، در شهر، ‌قيد رنگ آسمان را كه زده‌ايم. آسمان آبي را مي‌گويم همان خاطره ی دور. اينهم از زمين كه به فرهنگ نانوشته فرشش كرده‌ايم و لگدمالش مي‌كنيم. مانده معلق ميان زمين و هوا. مردم سرگردان كه از سر حال آمدنم مطمئن شده‌اند آرام دايره مي‌پراكنند و دنبال كار و بيكاري خود مي‌روند. موتورها چون مگس بر فراز زباله‌دان خيابان، درهم مي‌لولند و صداي تيزشان از بالاي سرمان روح مي‌خراشد. به كاغذي كه در دست مچاله كرده‌ام نگاه مي‌كنم: اگر مأيوس و سرخورده هستيد كتاب «تكنولوژي ذهن موفق» دكتر بلند بالا را بخوا.... . گوشه‌اي پرتش مي‌كنم.
اين تحفه‌هاي سپيد، ‌تاريخ مصرفشان اندازه ي آن دو سه ثانيه‌اي هم نيست كه از دستي به دستت مي‌دهند. كاغذهاي كوچک و بزرگي كه بجاي نقش بستن زنجيره ي واژگان فرهنگي كه مترصد و كج و معوج يا در آستانه ي چاپ عليل مانده يا ميان باطله‌ها و خاطرات و فراموشي قلم بدست دل شکسته راه به هيچستان مي‌برد خواستگاه عرفی زدگي ضد فرهنگي شده‌اند كه از لابلاي عبور و سرگرداني خيابانگردهاي غشي و خوابزده‌اي چون من سر بر مي‌آورد.
گاه از پنجره ي نيمه ‌باز ماشين، روي پاي سرنشين خسته مي‌سرد و گاه كنار خيابان كه ايستاده‌اي اگر تكاني به خودت ندهي سريش به سر و رويت مي‌مالند و با آنها سراپا كاغذپيچت مي‌كنند.
اين الواح نامحفوظ از دل همان درختان سر برآورده از خاكي ساخته شده كه «عين القضات»ها و «سهروردي»‌ها نشسته‌اند و نقش جانش زده‌اند. اين كاغذها، صفحات نانوشته ي همان جواني است كه دفتر شعرش را (كه خودش نوشته و نشر داده و توزيع مي‌كند،‌ سه نفر در يک نفر) بالاي سرش گرفته و فريادي خاموش مي‌زند كه بخريد و كس نمي‌خرد.
آن كلمه‌هاي نانوشته يا نوشته و پشت درهاي بسته ي گراني و نايابي كاغذ و چاپ وامانده، اگر بود، ‌كسي آن شب در دلش به جوانک نمي‌خنديد. دست آخر گنداب خيسش پايمان را مي‌گيرد. آن شبي كه بعد از سميناري درباره ي زبان‌شناسي جوانكي كه خود را با لهجه‌اي غليظ كه سعي مي‌كرد پنهانش كند دانشجوي فلسفه معرفي مي‌كرد در پرسش و پاسخ با يكي از اساتيد و پس از جوابي كه از استاد شنيد دهانش را كج كرد و گفت «مغلطه مي‌كني».
او نه دانسته و شايد هرگز نخواهد دانست كه با پاس كردن واحدهاي علوم پايه ي دانشگاه، آدمي به مكنوناتي دست نمي‌يابد كه كسي جز او خبردارشان نيست و زبان شناسي مغلطه نيست و هزار و يک نيست و نبود و آن بود و اين بود ديگر را نخواهد دانست. اين كاغذ پاره‌هاي پهن كه مفت و مجاني لاي دست و پايمان مي‌خزند سر از آنجا در مي‌آورند.
از كنار پياده‌رو دست به ديوار كاغذپوش مي‌كشم و از پيچ خيابان به فرعي مي‌پيچم. صداي جوي، ‌ميان جاري چركش مي‌سرد. در جايي جلوتر كپه‌هاي سپيد كاغذ خيس و خمير راه بر آب بسته‌اند. جوي به خيابان ريخته و به خود كه مي‌آيي، ‌پا تا زير زانو از گنداب كج شده جوي، خيس مي‌شود.


آبان 82

نسخه‌ی قابل چاپ   5 آبان 1382    ||    ( مقالستان )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب