جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

خشت‌هاي حاج سردار ۴
داستان چهارم از مجموعه‌ي خشت‌هاي حاج سردار

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


واژه‌هاي خاطره را دريدن، پهلوي كودكانه‌ها را شكافتن و در تاريک روشناي اكنون بست نشستن.
مرد در را كه مي‌كوبد و بيرون مي‌رود، از تاريكي كناره ي اتاق بيرون مي‌جهد و قرص سفيد را روی زبان مي‌گذارد. سوزشي از زبانش به حلقوم مي دود. ليوان نيمه خالي چاي سرد شده‌اي را بالا مي‌رود. چشم مي‌بندد و مي‌گشايد. از كنار سماور خاموش قيچي را بيرون مي‌كشد. زن، عروسكي را به سوي خود مي‌كشد و در دست مي‌فشرد. تيغه‌هاي بلند را از هم مي‌گشايد كه درد ميان دلش دايره مي‌زند و در استخوان هاي كمر فرو مي‌رود. قيچي، كوک هاي كلفت بافته شده را از هم مي‌درد. تيغه‌هاي بلند را از پهلوي عروسک بيرون مي‌كشد و بالا مي‌آورد. روشناي بلند تيغ صورت خاموش در سايه را دو نيم مي‌كند. چشمان خسته، به نقش بسته ي خود روي قيچي زل مي‌زنند و پلک ها را مي‌كاوند. هيچگاه آرايش نكرد. نه هنگام عروسي بي‌جشن كه عروسي هم نبود، در كله داغي‌هاي جواني با دستورات حزب جور در نمي‌آمد كه رژ گونه بزند و مداد بكشد. همسرش هم، تمام حرف هاي ستودني آن سال ها را تكرار مي‌كرد، سال هايي كه زن، مبارزه طلبي مردش را مي‌ستود. عروسک را به زمين مي‌اندازد. عروسک دريده شده، پهلويي پاره كه نخ هاي صد رنگ از گوشه‌هايش بيرون زده و خنده‌اي كشيده و بي پايان بر صورت گردش دوخته شده. لبي به خنديدن مجبور. قيچي را پايين تر مي‌آورد و نقش دهان خويش را در تيغه‌اش مي‌نگرد. مي‌خندد. چه شعارها كه از پشت اين لبان به خون نشسته بيرون نجهيده بود. تنها عروسک، اين راه را هميشه با او مي‌آمد. با انقلاب كه كميته ي مركزي حزب زير زميني شد، او تنها عروسک را با خود برداشت. باز مي‌خندد. خنده‌اي جامد، نقش بر صورتي بي شكل و پريده رنگ. باز قيچي را بالا مي‌آورد، روبروي چشم مي‌گيرد. حلقه‌اي كبود در زير چشم، هلال ماهي سياه را مي‌ماند در شب روشن صورت. عروسک پاره كه آن پايين پهلويش از هم دريده، در پس پشت چشمان بي جان بافتني‌اش تمام روزهاي زن را ديده. شب هايش را شمرده. چه وقتي كه كنار انباشته‌هاي كتاب تكيه‌اش داده بودند و دور تا دور اتاق عكس هايي شبيه به هم چسبانيده بودند، چه هنگامي كه با زور چيزهايی ميان جامه داني مي‌فشردند و از جايي به جايي مي‌رفتند، نفس هاي زن را مي‌شمرد.

درد گردنده باز مي‌گردد و اندام زن را در مي‌نوردد. دايره‌اي در دلش مي‌زند و در استخوان پشت گم مي‌شود. زن از درد، سر بالا مي‌برد و تاب مي‌آورد. چشم مي‌بندد و دستانش سست مي‌شوند. قيچي را زمين مي‌گذارد. حزب كه پاشيد، دست روي سر گذاشته و در مرز تسليم شدند. زنان و مردان و عروسک. وقتي كه در بازداشتگاه مرزي، سبيل همه ي مردان به قول خودشان تواب را مي‌تراشيدند، گياهي يخ زده در برف را مي‌مانست كه هيچ چيزش ستودني نبود.
دست به زمين مي‌سايد و عروسک پاره پاره را به آغوش مي‌فشرد. تاريخش در لحظه‌اي گذرا ميان سرگرداني درد شكم مرور مي‌شود. مشت هاي در هم گره كرده، دهاني فرياد. اشاره‌هايي مبهم. مرداني كه سيگار به لب هاي پنهان در پشت سبيل هاي پر پشت مي‌برند. عكس هاي سرد ساكن بر ديوار. پرچمي سرخ. سرگرداني ميان كوه هاي مرزي. در ‌آغوش فشردن عروسک براي نمردن از سرما. بخار نفس هاي سرد. چشم مي‌گشايد. درد گم شده، عروسک در آغوش آرام يافته. چشم مي‌بندد. چادري بلند. بلندايي مبهم در پس پشت ساليان. پنجه ي كوچكش را در جامه ي زنانه‌اي بلند مي‌انداخت و از نگاه هايي كه نمي شناختشان مي‌گريخت. در كوچه به دنبال مادر مي‌دويد. پشت اندام بلند و آشنايي كه در پارچه ي گلدار، گل هايي زرد و سپيد پيچيده، عروسک در آغوش كوچه را مي‌پيمود. از تمام تن مادر، پلک هاي كشيده و تنگش پيدا بود كه چشمان آرام و جوينده‌اش را می گرفتند و باقي، در چادر پيچيده. چشم مي‌گشايد و چمباتمه مي‌نشيند. همه را گذاشت و گذشت. دست در دست مردي كه آن روز‌ها همكلاسي‌اش بود و هم او هم به دوره‌هاي مخفيانه ي حزب كشيدش. همان كه در مراسمي ساده قباله‌اي را به نامش کرد. از مرز كه مي‌گذشتند حزب و مرد مي‌گفتند انتقال سازماني و او زير گوش عروسک مي گفت، فرار.

سر از گوش نداشته ي عروسک، از راز گفتن درد و قصه قرص بر مي‌دارد. عروسک به خنديدن مجبور.
تيغه ي بلند و براق قيچي را در چشم بافتني عروسک فرو مي‌كند. چشم سياه بافته شده بر پارچه ي قهوه‌اي، دريده مي شود و نخ هاي سرخ، خون هاي نخ نما، از كناره ي صورت پارچه‌اي و كهنه بيرون مي‌زنند.

گريه نکرد يكبار. در آغوش همسرش، كنار تن بي جان مادر. اگر در آغوش او هم مي‌گريست، از عادت بود، نه پناه جستن. همانجا سير گريست، آن گريه هم بر جان دادن مادر نبود، گريستن به در به دري خود بود. آوارگي چند ساله ميان ديواره‌هاي خاكستري و سرد سرزميني ديگر. تيغه را بيرون مي‌كشد و با نفسي بريده، صورت دريده ي عروسک را به صورت خويش مي‌مالد و خنده بر خنده ي بي جانش مي‌چسباند. آن گريه، گريستن به جمله ي ناتمام مادري بود كه ناگفته‌هايش را به دختر سرخورده و تازه برگشته‌اش نگفت و كلام جويده را با خود برد. لحظه‌اي چند دهان، به دهان عروسک بي حرکت مي‌ماند و نمي‌جنبد. درد از بالاي مثانه‌اش سر به گلو مي‌كشد. آن گريستن سخت، به قرص هاي سفيدي بود كه سالي دو سه بار سر زبان مي‌گذاشت و يكي دو روزي دردش را مي‌بلعيد. مي‌جنبد و با دندان، دهان نخي را مي‌درد، حريصانه پاره‌اش مي‌كند. پاره نمي‌شود. پايينش مي‌آورد. تيغه ي قيچي را بر صورتش فرو مي‌كند و خنده ي بافتني عروسک كهنه، دريده مي‌شود.
دراز مي‌كشد و پاهاي زنانه‌اش را از هم مي‌گشايد. دستش را دراز مي‌كند و قيچي را كنار سماور گم و گور مي‌كند. عروسک از شكل افتاده را به شكم خود مي‌فشرد.

كنار درهاي چوبي حياط خوابيدن . انگشت كوچک و لرزاني را به سوي شيشه ي كوچک مغازه نشانه رفتن و از خواهش و نداشتن عروسكي پارچه‌اي سر رفتن. عروسكي كه از پشت شيشه ي مغازه مي‌خنديد و دلش را برده بود. ميان دست های پهن و شيري كه مي‌غريد، كه سرک مي‌كشيد، مي‌خنديد. ظهر تابستاني و عصري گرم. دستاني پهن كه چوبي تراشيده و سيمدار را در دست مي‌گرفتند و نوايي كه بوي پدر بود و به حياط مي‌ريخت. تراويدن آهنگين سوت. سوت كشدار ميان لبان زمخت و غنچه كرده ي پدر. به دستانش آويختن و چرخيدن.

درد باز سر مي‌رسد. حلقه ي تيز درد به دور زحل دل دايره مي‌زند. دستور حزب از ميان كتاني پارچه‌اي و اوركت چريكي قانون مي‌تراشيد: خانواده، دو نفر. اتاق هاي تيمي كوچكند، پيشگيري كنيد. تمام آن سال ها، قرص هاي سفيد توزيع شده را بالا مي‌انداخت. عروسک جر خورده را در مشت مي‌گيرد و از اين پهلو به آن پهلو مي‌نشيند. هدف وسيله را توجيه مي‌كرد. وقتي اتحاد تمام جماهير از هم پاشيد، ديگر هدفي نماند، وسيله اما سالي دو سه بار سر زبانش مي‌سرد. مادرش مي‌پنداشت نازاست. خواهرش هم كه نه مي‌دانست و نه مي‌خواست كه چيزي بداند. قرص ها را در خفا مي‌خورد تا بچه‌‌دار نشود.

صداي چرخيدن به خودش مي‌آورد. چرخيدن كليد در قفل. مرد آمد. بسته ي قرمز سيگاري در دست. زن به مغاک هاي تاريک اتاق مي‌خزد. هيكل خميده و ناكار مرد بالاي سرش مي‌ايستد. پنجه در موهاي خويش مي‌سراند: چته باز؟..
برخواستن، دستان كوچكي را در دست گره كردن و چرخيدن، چرخيدن و خنديدن. مي‌چرخيدند و عروسک هايي كه گرد هم مي‌نشاندند و به عقد همشان در مي‌آوردند، دو خواهر. وقتي كه عاطل و باطل بازگشتند و حكومت بخشيدشان تنها همين خواهر در به رويش گشود. مادر كه سال اول اسمش را هم نمي‌آورد. «مي‌گم چته؟» «هيچي، هيچي». درد دايره مي‌زند و در سوراخ هاي ستون فقرات فرو مي‌رود. «باز زده به كلت که حامله‌اي؟ قرص انداختي بالا؟ اونا شيش ساله تاريخ مصرفشون تموم شده، اسمارتيزن الان.» زن در تاريكي تند تند پلک مي‌زند و چشم مي‌چرخاند. مي‌چرخد. مرد مي‌رود به سوي در. همانطور پشت به زن كرده در آستانه ي در مي‌ايستد. «اونورم كه بوديم باز تو كار خودتو مي‌كردي. هرچي بت مي‌گفتن اين قرص واسه تو فايده نداره فقط عوارض داره گوش نمي‌دادي.» در را مي‌گشايد، در آستانه ي در بر مي‌گردد «عصري وقت دكتر گرفتم. ميگن دستش طلاس، هر كي نازا بوده رفته پيشش تخمشو عمل آورده». در مي‌كوبد. مي‌رود. زن، نخ هاي ريخته و چسبيده ی به موكت رنگ پريده ي اتاق را با پهناي دست جمع مي‌كند. در هم مي‌لولند و رشته مي‌شوند. قيچي را باز در دست مي‌گيرد.
خط نور، برفراز و فرودهاي صورت زنانه‌اش مي‌شكند. جهيدن و در تاريكي غلتيدن، خون هاي خشک نخي را بيرون كشيدن و ميان بودن و بازگشت واماندن. درد به انحناي كمرش مي‌زند و باز مي‌گردد و باز گم مي‌شود.
از كناره ي سماور و تاريكي اتاق بيرون مي‌جهد و عروسک در دستش فشرده‌تر مي‌شود.


پاييز 82

نسخه‌ی قابل چاپ   5 دی 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب