جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پاشنه ی آشيل مجنون
يادداشتی بر فصل «مجنون و نوفل» منظومه‌ي ليلی و مجنون و «ايلياد» هومر

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


با فراغت و توجه به ديدگاه هايی که همه چيز را به هم ربط می دهند و گيس بلند زليخا را به گيسوان سودابه گره می زنند و با عنايت بر اين باور که ريشه های بينش اساطيری بخصوص در وجه کمالگرای آن کمابيش يگانه اند و اين زبان است که آن ها را از يکديگر متغير ساخته، می توان به انگاره های مشابه متون دست اندازی نمود.
بر اين منوال فصلی از رساله ي منظوم ليلی و مجنون به تقرير درآمده توسط حکيم نظامی از طرفی و رويکردهای مشترک آن با ايلياد هومر را مورد توجه قرار می دهيم.


1. فصل نوفل در رساله ي ليلی و مجنون:
از 130 صفحه ي به تصحيح در آمده متن ليلی و مجنون در حدود 10 صفحه به شرح برخورد مجنون با نوفل پرداخته شده که گويا پهلوانی متمول و صاحب جهان بوده است، و رويکردی اساطيری به بهانه های عاشقانه بخشيده.
جريان پر هيبت ليلی و مجنون که در تار و پود فرهنگ ايرانی - اسلامی پارسيان پيچيده شده، ريشه در تناقضات عمده ي درون آدمی دارد. چه، مجنون به عنوان نماد و شکل کمالمند يک انسان عاشق، تمام پيکان های سرگردان زندگی اش به يک کل واحد يعنی عشق معطوف شده:
«بيرون ز حساب نام ليلی
با هيچ سخن نداشت ميلی
هرکس که جز اين سخن گشادی
نشنودی و پاسخش ندادی»

همراهی او با «نوفل» نيز از آن جهت انجام پذيرفته که او به مجنون قول وصال ليلی را می دهد. دراساس تمام اجزاء رساله ي مذکور به شکلی نظام يافته و پر شکوه در متافيزيک کمال به سر می برند و اين در تمام شخصيت های شکل دهنده ي روايت بارز است.
مجنون يعنی عاشقی:
«سلطان سرير صبح خيزان
سر خيل سپاه اشک ريزان»
ليلی يعنی معشوقی:
«می رست به باغ دلفروزی
می کرد به غمزه خلق سوزی»
نوفل يعنی جوانمردی (چندان که در پيروز شدن بر قبيله ي ليلی از خواست خود که وصال اين عاشق و معشوق است، بر سر ماجرايی جوانمردانه می گذرد):
«لشکر شکنی به زخم شمشير
در مهر غزال و در غضب شير»
پدر مجنون يعنی کفالت:
«مسکين پدرش بمانده در بند
رنجور، دل از برای فرزند»
مردم يعنی ميانمايگی:
«از بس که چو سگ زبان کشيدند
ز آهو بره سبزه را بريدند»
و...

بنابراين اگر در فرادست کلمات به دنبال یک متافيزيک قابل بيان بوده باشيم خواهيم دريافت که عشق جوهره و خميرمايه ي رساله ي منظوم ليلی و مجنون نيست، بلکه اين «کمال» است که عشق نيز به عنوان جزئی از آن در جای جای متن سر بر می آورد.
زمان برخورد نوفل با مجنون هنگامی است که هيچ چيز، زردی گونه های مجنون و شيدايي اش را چاره نيست و مجنون آب پاکی بر دامان پدر ريخته:
«من بسته و بندم آهنين است
تدبير چه سود، قسمت اين است»
و نيز خانواده ي ليلی او را ديوانه خوانده اند و ليلی را در فراقش باقی داشته اند. اين نکته ي جالب داستانی بر شکوه اثر بسی افزوده. اينکه همين جنون، مجنون را از عشق او باز می دارد و «عشق بازی می کند با نام او».
بنا بر آنچه رفت، در اين وضعيت نوفل به عنوان عنصری نجات دهنده وارد جريان می شود و قصد وصال عاشقی بر معشوق را دارد و در اين راه سوگند می خورد:
«ميثاق نمود و خورد سوگند
اول به خدايی خداوند...»

روزها می گذرد و مجنون همنشين نوفل می شود، و اين تمام، در يک واحد سه صفحه ای به شرح آمده. اما در جايی مجنون او را عتاب می کند که سوگند چه و ماجرا چه؟
«قولی که درو وفا نبينم
از چون تو کسی روا نبينم»

بنابراين مجنون به عنوان نماد عشق، نماد و سمبل جوانمردی را به وسيله ي وجدان همواره مغرور جوانمردانه اش تحريک می کند و نوفل به جنگ قبيله ي ليلی می شتابد.
چنين است که خميره ي عشق در شمشير می ريزد و نبرد در می گيرد. بهانه، به دست آوردن ليلی.
«ليلی به من آوريد حالی
ورنه من و تيغ لا ابالی»

جنگ به سردی کشيده می شود، اما مجنون باز با همان حربه ي «عتاب کردن» نوفل را به نبرد دوباره تحريک می کند. کارکرد مجنون در بخش حماسی جنگ نوفل و قبيله ي ليلی کجاست؟ او گرد سپاهيان می گردد و از ريخته شدن خون ها و کشته شدن ها بيزاری می جويد. او خود نمی جنگد، ولی اساساً عاشق، در نهايت هرچه را منجر به وصال می شود، مباح می شمرد. نوفل برای بار دوم به مصاف می رود و جنگ به غلبه و صلح در می غلتد. قبيله ي ليلی ناچار تن به نيازخواهی نوفل می دهد و پهلوان، ليلی می طلبد از بهر مجنون.
اما پدر ليلی (به عنوان پدر آرمانی) کار به جان می کشاند و می گويد که هر چند جنگ مغلوبه است، ليک من سر دختر خواهم بريد تا تن به ذلتی چنين ندهم:
«برم سر آن عروس چون ماه
در پيش سگ افکنم در اين راه»

نوفل بنا بر مروت مرسوم جوانمردان و البته استيصال ناشی از موضع قبيله ي ليلی دست از به دست آوردن مراد می شويد. مجنون او را عتاب می کند و آشفته از او جدا می شود.
«تشنم به لب فرات بردی
ناخورده به دوزخم سپردی»

مجنون به صحرا می شود و آهويی را از بند می رهاند و اين تصوير خيال انگيز و در عين حال رمانتيک مهر پايانی شگفت بر فصول جنگ و خونريزی و تصاوير آن می زند.
حال در اين افت و خيز ميدانی، قياس دو متن فاکتورهای مورد نياز برای بررسی رساله ي ليلی و مجنون مطرح شد. آنچه هست، فراز و فرود های مبتنی بر متن «ايلياد» اثر هومر است.



2. «ايلياد» هومر:
دليل روايی جنگ تروا که در منظومه ي ايلياد به نظم در آمده و به کارزار ميان اقوام ميسن، اسپارت و به طور کلی باشندگان يونان کهن با قوم و شهر تروا انجاميده، ربوده شدن «هلن» همسر زيبا و يگانه ي منلاس شاه اسپارت بوده است و لشکر کشی توسط آگاممنون شاه ميسن و برادر منلاس به سوی تروا انجام شده. پاريس که در جوانی و در يک انتخاب جبری آفروديت را به عنوان الهه ي زيبايی مطرح کرده، دشمنی هرا و آتنه دو خدای زيبايی و باروری را برانگيخته که اين در جريان جنگ به ضرر او تمام می شود.
در جنگ موردنظر که به انگيزه ي دست يابی دوباره به بانو هلن و البته خزانه ي ربوده شده ي يونان در گرفت، منلاس برای دريافتن همسر، آگاممنون برای بازگرداندن جلال شاهانه به کشور، نستور خردمند و اوليس زبان آور و سرانجام آخيلوس (آشيل) شاه ميرميدون ها به عنوان چابکترين و دليرترين پهلوانان رو به تروا سپردند.
آخيلوس زنی زيباروی به نام برزئيس یا برپيس را به عنوان معشوق و سوگلی با خود برده بوده که آگاممنون واداشت او را از آخيلوس بربايند. اين در حالی بود که پيشگويان گفته بودند آخيلوس اگر در جنگ نباشد آن ها شکست می خورند و او در پای ديوار تروا پيروز خواهد شد و همانجا جان خواهد سپرد. آخيلوس، اما به مقابله با اين ماجرا برآمد و از کارزار دست کشيد و به حالت قهر در کشتی بسط نشست. در سرانجام ايلياد يعنی سرآغاز منظومه ي «اوديسه» آخيلوس از جانب پهلوانی يونانی تير می خورد و کشته می شود و منلاس و آگاممنون به هلن و تروا دست می يازند و جنگ مغلوبه می شود. ماجرای ميان برزئيس و آخيلوس در خشم از کشته شدن «پاتروکل»، دوستش گم می شود و با کشته شدن او پايان می يابد. از سويی دليل اصلی جنگ يعنی ربوده شدن هلن به فرجام می رسد و منلاس به او وصال می يابد. هلن که از او به عنوان زيباترين زنان نام برده اند. لشکريان به يونان باز می گردند. اين در حاليست که اوليس را به خاطر بوی ناخوشايند اندامش در جزيره ای به حال خود وا می گذارند.



3. تضادها و تشبيه ها:
پيش از هر چيز بايد گفته شود که قصد از قياس تنها يافتن پل های مشترک ميان دو شکل اسطوره ای روايت داستانی است. و نه غلبه ي فرهنگی هيچ يک از دو مبدأ متون مورد بحث. همچنين بنا بر اينکه اشتراکات ميان شاهنامه ي فردوسی و ايلياد و اوديسه ي هومر بيش از ديگر متون کهن پارسی است، در اين يادداشت وجوه حماسی و تئولوژيک کمتر مورد توجه قرار گرفته تا زوايای مهم ولی مهجور اثر بارزتر شود.
آنچه بارز است در جريان دو داستان فوق، اينکه اساساً با يک گونه ي يگانه از تعريف عشق برخورد نمی کنيم. چه، در آن عشق، هدف است و در اين (ايلياد) وسیله. اگر جلال پادشاهی در خطر و در عين حال خزانه ي ربوده شده ای در کار نبود، حمايت آگاممنون محل ترديد بود. اين تناقضات ساختاری در چند عنصر کلی قابل تجزيه است:

1-3. فراق و وصال:
گفته شد که در طرح مسأله ي عشق به يک مفهوم واحد نمی رسيم. در نهايت با بازماندن مجنون از ليلی (که تا پايان منظومه در جريان است) و در رسيدن پاريس به هلن در آغاز ايلياد و سپس باز پس رسیدن او به شويش منلاس، دو گونه از عشق، عشق شرقی و غربی به مفهوم جغرافيايی آن رقم می خورد. عشقی که کمال خود را در وصال می جويد و عشقی که کمال خود را در فراق می يابد.
در واقع و در پس داستان ايلياد رساله ای چون اوديسه نيز، کامل شدن داستان به وصال می انجامد. وصال به شکل فيزيکی و با در بر گرفتن عاشق و معشوق يکديگر را. ولی مجنون هيچگاه به وصل يار نمی رسد.

2-3. جمع عناصر روايی «جوانمردی» و «عشق»:
در تناقض ديگری به نام شخصيت پردازی با جمع شدن صاحب حق و گيرنده ي حق روبرو می شويم. (اگر عشق را همان حق بدانيم البته) نوفل به عنوان بخش پراتيکی شخصيت مجنون به جنگ می شتابد، ولی منلاس خود به کارزار می رود. اين در حاليست که در آنسو مفاهيم به مطلق بودن بسط می يابند. يعنی نوفل فقط برای جوانمردی به جنگ می رود و برای به جای آوردن سوگند خود. منلاس اما، آخيلوس يا ديگران، هر کدام دليل شخصی خود را در چنته ي علت دارند. دلايلی چون خزانه ي ربوده شده و.... مجنون تنها عاشق است و بس. خود تنديس انسانی شده ي عشق و سر کشيده از تجريد به عالم داستان است. بنابراين غلبه ي عناصر نمادين در رساله ي ليلی و مجنون بيشتر است.

3-3. زن بودن:
بايد ديد که چقدر زن بودن ليلی و کارکردهای جنسيتی او بر معشوقه بودنش حکم می راند، چرا که هلن به عنوان زن زيبا و زيبای زيبا رویان با فراغت در آغوش پاريس می غلتد. همانی که پيش از اين با رغبت همسر منلاس، رقيب همو بود. البته، اين سنجيدن با ملاک های اخلاقی را بر نمی دارد، چرا که در جهان دوگانه ي مورد بحث، جهان سراسر سنت، تنها تفاوت ارزش ها و ارزشگذاری هاست که کار به تضاد کشانده. همين هم هست که اگر اينجا عمل هلن با ارزش های اخلاقی در تناقض قرار می گيرد، در جايی ديگر مثلاً به جنگ انگيختن نوفل توسط مجنون با ارزش های غربی ناخوانايی می يابد.
همچنين، زن ابزاری، رويکردی است که هلن را با ليلی متفاوت می کند. زن در نسخه ي ايرانی عشق، يعنی معشوقه ای کامل که:
«بيتی ز حسب حال مجنون
خواندی به مثل چو در مکنون»
و در ايلياد، با توجه به فرهنگ اومانيستی - پراگماتيستی اش گاه يعنی ابزار جنگ. چندان که در ايلياد رفته است. به نظر می رسد که ميراث نياکان ما در ارجاع حقوق مدنی افراد موفق تر بوده است. ميراثی مهر و موم که به فراموشی اش سپرده ايم. اگر برای عشق، سه گانه ای ديالکتيکی طرح کنیم، نسخه ي ايرانی در بخش دوم اين سه گانه قرار می گيرد. عشق مجازی (مبتنی بر تن، وصال)، عشق عذرا (مبتنی بر خيال، فراق)، عشق حقيقی (خارج از عشق انسان به انسان). عشق مجنون عشقی عذراست که فراق و خيال از بايدهای علی آن به شمار می روند.

4-3. واقعيت و فرا واقعيت:
البته، شرکت پور جوهره ي خدايان در جريان جنگ و ريخته شدن آب خدايگان به آسياب داستان، بر اين صحه می گذارد که ايلياد ايده آليستی تر (به لحاظ روايی) است. در ليلی و مجنون با جهانی کمابيش رئال مواجهيم که در نهايت برای آدمی قابل تصور و تصوير است. اما، عنصر خيال به واقعیت ها استحاله کرده. خيال های اساطيری بيشتری را در ايلياد می توان مشاهده نمود و تصاوير به لحاظ استفاده از فرا واقعیت از بار مطلق تری برخوردارند. عتاب کردن مجنون به عنوان کسی که تنها به عشق می انديشد و بس، شخصيت او را به يک انسان عادی با تمايلات شخصی مشابه می کند که از لمس فرا واقعيت ها کمابيش مبراست. در رساله ي هومر تکيه به خيال و شکستن مرزهای ملموس از حيوانات و جانوران فراتر می رود و به حضور جسمانی خدايان می انجامد. در رساله ي نظامی اما، گفتگويی مستقيم ميان انسان و ماکيان و احشام صورت نمی گيرد و مونولوگ واقعی و ساده ي انسان در حضور حيوان يا گياه در مرحله ي واقعيت باقی می ماند.

5-3. کمال:
اگر در جهان سنت يک اتفاق شعوری قابل بيان موجود باشد، همان «کمال» يا حرکت به سوی آن است. ايلياد و ليلی و مجنون هردو شکل گرفته در جهانی با مفاهيم سنتی ناب بوده اند که در آن زندگی، عشق، مرگ و مفاهيم ثابت انسانی از اين دست همواره در کمال گرايی آدمی به سر برده اند. اين کمال گرايی آيا به ارتباط مفاهيم می انجامد؟ يعنی اگر عشق را با تفاوت های شرقی و غربی آن بپذيريم، منلاس و آخيلوس با لشکرکشی شان و قهر و وصالشان از سويی، و مجنون با نجنگيدن، عتاب نوفل و فراق دائمش از سويی ديگر بسا کامل عاشقی کرده اند. در جهان دوار (غير خطی)، جهان سنت، اضداد در هم مجتمع می شوند. پاريس با ربودن هلن و منلاس با بازپس گرفتنش. مجنون با گريستنش بر کشتگان جنگ.

نسخه‌ی قابل چاپ   5 دی 1382    ||    ( انديشه ، متون کهن )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب