جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

آفتاب دم مردن

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


گفتم مرگ چه شکلی است؟
گفتی اگر چشمانت را ببندی و از پشت پوست زل بزنی به آفتاب، نور تاريک می کشدت از درد کمر. دردی که زود از ياد می بری.
قاشق های نقره ای که لای جداره های صخره می بينی، همان جداره های تو در تو را می گويم، از چمدان معلق ميان زمين و هوا بيرون ريخته. صد سالی پيش از اين. وقتی که بارانی بلند و روسری سياه زن را از تنش درآوردند، وقتی با يه لا پيرهن لب صخره بردند و لگدش زدند از پشت، همانجا چمدان قهوه ای پاره اش را پشت بند آن پرت کردند پايين.
تن به صخره کوبيد و غلتيد لای سنگ ها. همان پايين پوسيد. پارچه های کهنه و لباس های پاره هم که باد بردشان. قاشق های نقره بودند که لای سنگ های رسوبی، لای جرز صخره ها گير کردند و مانده اند تا حالا.
چمدان که پايين پرت شد زن تمام و کمال مرد. چشمانش را بست و زل زد از پشت پوست به آفتاب. باد لای همان يک پيراهن می خزيد و خودش را به پوست صاف و سرد می کشيد. آن لگد محکم که گفتی، پشت تنش را زخم نکرد. تمام زخم ها، حتی آن ها که به استخوان می زدند از بالای صخره که پايين می غلتيد بر پوستش دريدند... آن ها اين وسط دو کار بيشتر نکردند. لگد زدند و چمدانش را پايين انداختند. او خودش آن پايين مرد.
قاشق ها را کسی نديده. يعنی اگر کسی می توانست قاشق ها را پيدا کند يا رد لباس های زنانه ای را بگيرد که باد روی شمشادها انداخته بودشان که مرده را می ديد.
حتی لکه های خون روی رنگ سرخ و سياه صخره ها بيرنگ شدند.
وقتی لگد خورد اول پرواز کرد. بسکه سبک بود چشم نگشود. لباس های سفيد و کهنه هم پر وزن بودند. باد اول، همان بادی که بوی تن زن زنده می داد بلندشان کرد. همان نزديکی روی شاخه های تيز و در هم رفته درختچه ها و خارهای بلند نشاندشان. به قاشق ها هم پيچيد که جا ماندند لای سنگينی شان.
لگد که خورد و پرواز که کرد سرش اول همه به صخره کوبيده شد. چمدان دسته اش از جا در رفته بود وقتی پايين صخره ها لای سنگ ها کنار تن بی جان جا می گرفت. قفل ها و لولاهايش از هم در رفتند. جامه ها و قاشق ها ميان زمين و هوا. سرش قبل از همه اين ها اول به صخره کوبيده شد. پلک نزد. چشمان بسته باز نشد. همان که گفتم، پوستش پوسيد.
اگر ميان زمین و هوا، همانجا که گفتی، لگد به کمر تو هم کوبيدند چشمانت را باز بگذار و قاشق ها را ببين که هنوز بعد صد سال برق می زنند. آفتاب از انعکاس نقره ای آن هاست که به چشمت می تابد و می ميری بی درد.
می گويی به قاشق هايی زل بزن که برق می زنند و صخره های کج و سوراخ را روشن می کنند زير آفتاب.
باد لای موهای افشان تن بی جان می دود و پريشان ترشان می کند تا راحت بپوسند چمدان و تن. قاشق ها نمی پوسند.
اگر دم مردن چشمانت را باز نگه داری، آفتاب خود را در برق قاشق های نقره ای تکرار می کند.


آبان 82

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1382    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب